Donnerstag, 5. Juli 2012





             
ملک الشعراء محمدطاهر  هاتف
                                                         

                                            یاد آوری نکات ضروری


                                            بعد از مطالعۀ یاد داشت های استاد خلیلی
                                               در مورد ملک الشعراء قاری
 

  
                                                                                                                 
     بعد عرض سلام و ارادت با غتنام از فرصت خواستم بمطالعه کتاب یاد داشت های استاد خلیل الله خلیلی ملک الشعرای قبول شده ای جامعۀ ادبی و فرهنگی افغانستان عزیز بپردازم، واقعا کتابی است محتوی مطالب ادبی،قرهنگی، سیاسی و تاریخی و  از نگاه روشن ساختن بعضی گوشه های تاریک دوران چندین پادشاه، صدراعظمان و روسای جمهور، ذخیره غنامندیست که بذخایر قرهنگی مملکت میافزاید،اگر دوستان بخاطر داشته باشند در سالگرد وفات استاد خلیلی مرحوم در انجمن افتتاحه علاقه مندان در لاس انجلس این جانب محمد طاهر هاتف هم قصیدۀ مطولی مبنی بر ذکر سجایای استاد خلیلی نوشته و قرائت کرده بودم و من چه که همه علاقه مندان و ذوقمندان ادب دوست از اشعار و آثار او ستایش کرده و می کنند.
     ولی با کمال تاسف در خلال مطالعۀ این اثر قطور(۳۸۵) صفحه یی در صحایف (‌۱۶۳)، (‌۱۶۴) و (۲۰۲) جملات سخیف،  رکیک و اعتراضات ناواردی در باره حضرت ملک الشعراء قاری عبدالله خان بنظر می خورد که حیثیت فرهنگی خود استاد خلیلی را لکه دار می سازد و خدا نکند که آن سخنان از قلم استاد خلیلی نشأت کرده باشد و اگر بالفرض آن الفاظ خواه ناخواه از شخص استاد خلیلی باشد من هم به صفت یک شاگرد کوچک و زله خوار خوان ادب هر دو ملک الشعراء (قاری و بیتاب) که از مقام دانش والای شان استفاده ها و استفاضه ها نموده ام بمانند آقای میرعبدالحلیم واعظی یکی از مر بوطین ملک الشعراءقاری که در نامۀ هفتگی امید دفاعیۀ خود را علیه انتقادات خلیلی صاحب اشاعه داده و همه اعتراضات خلیلی صاحب را رد کرده اند خود را مکلف میدانم بدفاع و تردید اتهامات شان ولو که تکرار دانسته شود بپردازم و پافشاری مینمایم و بالای سه نکته درشت و سخیف شان چلیپا بکشم.
اتهامات خلیلی صاحب:
‌۱ ـ از زبان خلیلی صاحب نوشته شده است که حضرت قاری درغیاب من هر جا بر سر شعرم تنقید می کردند و مرا از شعر گفتن منع میکردند، گاهی من عصبی می شدم و در مورد شعر های حضرت قاری صاحب تنقید میکردم و اشعارش خوش نمی آمد.
     جواب اول آن که روان شاد ملک الشعراء قاری شخصیت اش بنحوی نبوده که غیبت خلیلی صاحب را پیش کسی کرده باشد. آیا آنان کیانند که قاری صاحب غیبت شعر اورا نزد شان کرده باشند؟ ویا شعر را که خودش هم شاعر بزرگ بوده بد بگوید و یا خلیلی صاحب را از شعر گفتن منع کنند این مزخرفات به شان آن مرد متقی، متصوف و عارف درست نیست و بسیار نامناسب است. او که سینۀ بی کینه اش بصفت حافظ قران عظیم الشان آیۀ شریفه ‌۱۲ از سورۀ حجرات (أیُحبُ أحدُکُم أن یأ کُل لحم أخیه) نقش کالحجر بود چگونه گوشت برادر خود را بخورد استغفرالله.
۲ ـ اینکه اشعار ملک الشعراء مورد پسند استاد خلیلی نبوده در شعر قاری عیبی نیست و موضوع به طرز تفکر خود استاد تعلق دارد کسانی هستند که اشعار بیدل، صائب، کلیم، سلیم، واقف، ظهیرو یا نظیری خوش شان نمی آید موضوع باندازه دلچسپی خواننده تعلق دارد بدون بحث و فحص هم نمیتوان اشعار نامدار و پسندیده را ناپسند گفت.
۳ ـ اینکه جناب خلیلی صاحب گفته باشد من بالای اشعار قاری ملک الشعراء انتقاد میکردم معلوم نمی شود اشعار مورد انتقاد شان کدام هاست و چرا در زمان حیات ملک الشعراء به رخ شان کشیده نشده تا اگر غلط بود اصلاح می کردند و اگر صحیح بود بقناعت خلیلی صاحب میپرداختند و اگر حیای حضور مانع بود باید گفت روانشاد ملک الشعراء قاری در ۹ ثور ‌۱۳۲۲ داعی اجل را لبیک گفته اند و جناب خلیلی صاحب با در نظر داشت تاریخ وفات شانکه در سال ‌۱۳۶۸ هجری شمسی برحمت پیوسته اند مدت ۴۶ سال دیگر با داشتن مقام راسخ و شامخ که هیچ کس مانعش شده نمیتوانست چرا انتقادات خود را اشاعه نداده اند این جملات همه سوالاتی است که جواب آن لاجوابی است، بخصوص که نقد ادبی شعبه ای از ادبیات است و اگر جناب خلیلی صاحب نقد خود را بالای اشعار ملک الشعراء می نوشت موجب تقدیر و تمجید بود.
۴ ـ اینکه در یاد داشت ها ذکر شده که قاری ملک الشعراء در یک مجلس چار کلمه گفته نمی توانست، اولا جناب قاری چندین سال مشاور در وزارت معارف و سالیان متمادی مشاور انجمن ادبی و مطبوعات کشور بود و خطابت مسجد امیر حبیبالله خان شهید را بدوش داشته که خطابت تحریری نمی شود و کتاب مجمع الخطب را از اردو بفارسی دری ترجمه کرده و در سفر حج بیت الله شریف با موجودیت سند حاوی (‌۱۸) صفحه بقلم ملک الشعراء قاری که یگان یگان شرح خود را از الف تا یا در آن تذکار داده و در مسجد جامع بمبئی و نیز در مسجد و یا انجمن منعقده در کراچی بزبان اردو بیانه داده است، آیا همه این مشاورتها و خطبه ها در مسجد امیر حبیب الله خان شهید و خطابه ها در هند همان وقت تحریری شده میتواند، بصورت قطع نی ـ اگر بگویم قاری بی مورد زبان بتکلم نمی گشود راست است ولی ما بارها که مشکل خود را بحضور شان عرض کرده ایم با کمال شفقت بتفصیل توضیحات فصیح و بلیغ داده اند.
     باز عرض میشود که آقای میرعبدالحلیم واعظی چند سطر گفتار گهر بار استاد بزرگ واصف باختری را که بحیث صلاحیت دار سخن گفتن و نوشتن قرار دارند در میان ساخته و این شاعر و ادیب عالی مقام با کلمات جوامع الکلم که کار برد الفاظ مختصر شان معانی بسیار را فرا میگیرد در مورد معرفی و شخصیت والای ملک الشعراء قاری چنین نوشته اند:
« در همین سالها از بر جسته ترین شخصیت های ادبی کشور مان روان شاد ملک الشعراء قاری عبدالله خان که همانند او را تا همین امروز هم نداریم گذ شته از سرایش شعر پیگرانه تر از سال ها ی پیش به پژوهش ادبی و ترجمۀ متون پژوهشی بزبان فارسی دری دست می یازید که فن معانی، قول فیصل و محاکمۀ گویا و عالمشاهی نمونه های ارزنده و والای کار های پژوهشی او استند و سخندان فارس نمونۀ از ترجمۀ یک متن غنامند تحقیقی که برای اولین بار بخشی از مباحث زبانشناسی در معنای امروزی کلمه نیز در آن چهره مینماید.
     گزافه نیست اگر بگویم که در دهه اول در محراق و محور بخش بزرگی از ادبیات و ادبیات شناسی سر رمین مان روانشاد ملک الشعراء قاری عبدالله قرار دارد و در سالهای پسین زنده گی این شخصیت گرامی و جاودانی شاگرد دانشمند و پر تلاش و نستوه او در کنار استاد خویش بار بخشی از رهنمونی و تدریش و تألیف را منزل بمنزل بجلو می برد و این شاگرد صوفی عبدالحق بیتاب است.»
بعقیده نویسنده با در نظر گفتار قیمتدار استاد بزرگ دیگر جای اعتراض و انتقاد باقی نمیماند.
۵ ـ علاوه برآن گفتار منثور و منظوم استاد خلیل الله خان را که در سال ‌۱۳3‌۱ هجری شمسی در مجمع گل گذاری و تجلیل از کتیبه تعمیر مقبره روانشاد ملک الشعراء قاری با آب و تاب قرائت فرموده اند جناب قاری را بدون مبالغه و گزافه گویی توصیف و معرفی کرده اند مراتب اخلاص و صمیمیت شان نسبت به جناب قاری از آن سرود ۀ نثر و نظم بخوبی وضاحت دارد و در اینجا از جمله تمام نظم و نثری که مقام والای ملک الشعراء را ترسیم و تصویر کرده اند فقط سه بیت بر جسته آنرا به توجه میرسانم که گفته اند:

                     در سینۀ ایــــــن خاک نهان است جهانی          دردا کـه نظرش بجهان باز نیاید
                    چون قاری ما باز دراین ملک بصد قرن          دانــــــا خلفی حافظ شیراز نیایـد
                    هر قوم کــه روشن نکند نــــــام بزرگان          در مجمع اقــــوام سر فراز نیاید

پس آیا این گفتار نثر و نظم خلیلی صاحب با چند جمله درشت و زننده در شان ملک الشعراء مغایرت و مفارقت ندارد و چه باعث شده باشد که استاد دوگانه و دو گونه سخن میگوید ـ اگر بالای صحبت آن جملات دل ناخواه اصرار شود که خواه ناخواه گفتار خود جناب خلیلی است پس صورت تحریری آقای واعظی در مورد صدق  پیدا میکند که گویا خلیلی صاحب بخاطر از دست دادن لقب رسمی ملک الشعرایی آزرده خاطر شده و با شور و غلیان احساسات بیک تیر هر دو ملک الشعراء را نشانه کرده است. و از آنجا که سهو و خطا خاصۀ اولاد آدم است جناب خلیلی صاحب هم از آن مسثتنی شده نمیتواند.
۶ ـ آمدیم در بارۀ اعتراض دیگر شان که مثلا هر دو ملک الشعراء بتاریخ ادبیات آشنایی نداشته اند و این جمله را اولا جناب استاد بزرگ واصف صاحب در آخرین سطور یکه در صفحه(۳۸۲ کتاب یاد داشت ها مندرج است حل کرده و گفته اند که ملک الشعراء  قاری عبدالله خان خود تاریخ ادبیات نوشته اند و استاد بزرگوار ملک الشعراء صوفی عبدالحق خان بیتاب هم تاریخ ادبیات نوشته اند و هم تاریخ ادبیات تدریس کرده اند و چطور شده باشد که خلیلی صاحب از این حقایق بیخبر مانده اند.
     به همه حال در اینجا به مقصد وضوع مطلب به گفتار وزین استاد معظم واصف صاحب را پیگیری کرده چند لحظه داخل فروعات میشویم. با مراجعه بدو کتاب قواعد ادبیه که در سالهای ‌۱۳۰۸ و ‌۱۳۰۹ هجری شمسی یعنی 8‌۱ سال و ۸۲ سال قبل از امروز باهتمام قاری ملک الشعراء و جناب افندی هاشم شایق رئیس تعلیم و تربیه وزارت معارف و فیلسوف دانشمند جناب صلاح الدین سلجوقی برای صنوف رشدیه سوم آنوقت تألیف و تدوین شده است در جلد اول سر از تعریف صنایع مستظرفه به تعریف ادبیات و رابطه آن بتاریخ و اخلاق و دیگر علوم و فنون و تعریفات  شعر مثور و منظوم . انواع اشعار به داخل چندین صفحه بحث کرده اند یعنی که قاری ملک الشعراء در باره ادبیات و تاریخ ادبیات کتابهای درسی نوشته و آموزش داده اند. مثلا د تعریف ادبیات میگویند که :
     ادبیات عبارت است از همه محصولات هیجان آور فکری که صنعت خطابت و تیأتر را هم در بر میگیرد (حتی پیشینان ادبیات را به معنی وسیعتر تعریف کرده و گفته اند: ادب علمی است که بواسطه آن احتراز کرده میشود از خطای لفظی و کتابتی لسان) لیکن ارباب صنعت آنرا شعر نمیگویند و شعر عبارت از آثار ادبیه منظوم ومنثور است که یعنی بین ادبیات و شعر یک  فاصله عموم و خصوص موجود است، هر اثر ادبی ادبیات گفته میشود ولی شعر گفته نمیشود ولی هر نظم و نثر که حس بدیعی را بحرکت آورد ادبیات است و شعر را چنین تعریف میکنند که:
     هر اثر فکری و حسی که تاثرات و تهیجات روحی را افاده میکند و با خیالات و مجازات مزین گردیده شعر است، کتاب مذکور از شرح و توصیف مسایل ادب و ادبیات در یکصد صفحه حکایت دارد. در همین کتاب جلد اول سر از صفحه (4‌۱) راجع به اسلوب یا سبک ها معلومات مفصلی در اندراج(۶۰) صفحه نوشته اند و در این صحایف از تعریف اسلوب (سبک ها) آغاز و متذکر شده اند که نوشته هر نویسنده و شاعر که بکار بردن الفاظ و کلماتیکه مخیله را تصرف میکند و طرز تفکر خود را با همان الفاظ بیان میکند صاحب همان سبک است که بدین قرار تعداد سبک ها برابر به تعداد نویسنده ها حساب میشود و بعد از ذکر مزیات عمومیه و مزیات خصوصیه سبک ها از مغایرت شیوه و غرابت الفاظ تلامیذ را متنبه میسازد و بار هم به ذکر تنوع سبکها پرداخته تفکیک و تصنیف سبکها را از طریق صور بیان که بنوع تشبیه، استعاره، مجاز، کنایه،و تعریض ارتباط میگیرد توضیح کرده اند و تعریفاتی از قبیل سبک عالی، متوسط و سافل (مقابل عالی) ارایه کرده و در ادامه این بحث می نگارد که:
     اسلوب یا سبک را بعضی از محررین ادبیات به اسلوب ساده و یا روان، اسلوب مزین یا متوسط و اسلوب عالی یا ممتازهم تقسیم کرده اند. در اسلوب ساده همان سهل ممتنع را مثال میدهند که اشعار رودکی را از آن جمله خوانند و در اسلوب مزین  اشعار  ظهیر فاریابی و در اسلوب عالی آثار خاقانی را نمونه میشمارند چنانچه کلیم در مزین، واقف در ساده و بیدل در ممتاز مثال خواهد شد و اما به نظر مولفین کتاب در تقسیم اسلوب همه اشعار یک شاعر و ادیب را داخل قسمتی از اسلوب ارایه کردند دور از اصول تدقیق ادبیات است چون بعضا دیده میشود که در میان آثار یک شاعر سه قسم ازاسلوب موجود میباشد چنانچه شاهنامه فردوسی به سه اسلوب مثال شده میتواند، حتی این تفاوت دراشعار متوسطین و متاخرین بلکه در معاصرین نیز دیده میشود و بنابران سبک یا اسلوب باساس یا موضوع متفاوت و متقاسم است نه باعتبار الفاظ و شکل خواه موضوع ادبی باشد خواه غیر ادبی فلهذا غالبا یکی از دلایل عدم تقسیم  سبک ها نیز دانشمندان و فرهنگیان کشور افغانستان اعم از قاری ملک الشعراء، ملک الشعراء صوفی عبدالحق بیتاب، جناب افندی هاشم شایق و دانشمند صلاح الدین سلجوقی و دیگر نویسند گان و شاعران شاید این بوده باشد که از تصنیف سبک ها به اعتبار نحل و جای اقامت تدکری نداده اند و خود جناب خلیلی صاحب هم که انگشت گذاری کرده اند کدام رساله ای در باره سبک ها نوشته اند تا وقوف خود شان و بی خبری دیگران فهمیده میشد ـ باید توضیح کرد کسانیکه بعد از مرحوم قاری ملک الشعراء به تصنیف سبک ها پرداخته اند مثلا داکتر سجادی و داکترطلعت بصاری، اهل ایران نویسنده (کتاب سبکها و مکتب های ادبی دُر دری) تحت عنوان تاریخ سبک شناسی تذکر میدهند که یکی از فنون ادبی که در نیم قرن اخیر بدان توجه شده است سبک شناسی است و این نکات میرساند که سبک شناسی پدیدۀ تازه است.
     نویسنده دیگر ایرانی بنام میمنت میرصادقی که کتابش فرهنگ تفصیلی  اصطلا حات شعر و سبکها و مکتب های آنرا بیان میکند علاوه برآنکه اولا به تائید پیشنیان تعداد سبکها  و مکتب های آنرا به تعداد نویسنده ها میگوید، مینگارد که سبک هر اثر یا سنجش و مقابله با اثر دیگر درک و تشخیص میشود یعنی که سبکها از روی مقایسه و مقابله با هم تشخیص داده میشوند. در حالیکه تا وقت وفات ملک الشعراء قاری سوال مقایسه سبکها طرح نشده بود تا در اطراف آن چیزی می نوشتند.
     نکته دیگر در پیگری فروعات بعقیدۀ نگارنده این است که جناب خلیلی صاحب استاد خود حضرت ملک الشعراء صوفی عبدالحق بیتاب را نسبت به ملک الشعراء قاری در تدقیق و تحقیق فراتر تلقی کرده اند درست است در مورد تدقیق و تحقیق جناب صوفی عبدالحق خان بیتاب که استاد من هم استند هر چه گفته شود کم است ولی قدر مسلم آنکه  ملک الشعراء بیتاب خود را تلمیذ بلاینفک قاری ملک الشعراء میدانستند و از طرفی تدقیقات و مو شگافی های نهایت عمیق ملک الشعراء قاری اظهر من الشمس است که از بسا و بسا نویسندگان ، شاعران و ادیبان ساخته نیست و در متون غنا مند تالیفاتش باریک بینی ها و موشگافی های شایان توصیف وی روشن است.
     بطور مثال اگر دور نرویم بر جسته ترین کنجکاوی ها و فراگیری علمی و ادبی جناب شان را در رسالۀ حاضر بنام محاکمۀ خان آرزو و صهبائی بالای اشعار شیخ علی حزین لاهیجی که جناب فاضل آقای نصیر مهرین هم در کنفرانس منعقده شان در شهر استراسبورگ ـ فرانسه از نگاه ارزش فرهنگی این اثر بمحضر فضلا ،بزرگان و دانشمندان نستوه و متبحر بتاریخ ۶ فبروری ۲0‌۱۰ مطرح کرده اند و بمقصد آگاهی و مطالعه ذوقمندانی که در آن انجمن حضور بهم رسانیده بودند این رساله را از متن کلیات قاری بحطوط درشت و روشن چاپ مجدد کرده و در دسترس علاقمندان فرار داده اند.که جناب قاری ملک الشعرای افغانستان یطور ثالث بالخیر چه قضاوت های عالمانه را در این رساله براه انداخته تا کدام حد به تحقیق و تدقیق علمی و فرهنگی پرداحته اند که خوانده و بیننده را غرق گرداب حیرت میسازد.
     خان آرزو و صهبائی هر دو فاضل دانشمند از اهل هند همان وقت بوده و شرح حال شان در خزانۀ عامره به تفصیل مسطور است ـ سراج الدین علی خان آرزو ادیب لبیب و یگانه اهل تحقیق دارای طبع سلیم رساله ای بنام تنبیه الغافلین مبنی بر انتقادات ادبی بر بعضی اشعار شیخ علی حزین نوشته، شاعر و مدقق دیگر بنام عبدالغفار صهبائی چندین سال بعد از وفات خان آرزو بدفاع از شیخ علی حزین پرداخته و رساله دیگری بنام قول فیصل نوشته تلاش دارد شیخ علی حزین را از چنگال خان آرزو نجات بدهد.
     و اینک پس از گذشت سالیان متمادی جناب گرانقدر ملک الشعراء قاری عبدالله در بین نظرات و تحقیق و تدقیق استاد صهبائی و خان آرزو بطور ثالث بالخیر قضاوت میکند و بقوه سر شار علمی و فرهنگی خودش با باریک بینی ها  و موشگافی های بی حد گاهی صهبایی و زمانی خان آرزو، و وقتی هر دو استاد  دانشمند و توانــــــــــــــا را به  فروگذاشت اصول و کلیات و یعضی حقایق دیگر که طرف دقت و غور آنان قرار گرفته است متوجه میسازد و نگارنده فقط برای توضیح بهتر مطلب تذکار چند بیت شیخ علی حزین و اعتراضات خان آرزو، و جواب استاد صهبایی در برابر خان آرزو و قضاوت های ملک الشعراء قاری در آن خصوص بعرایض خود خاتمه میدهم.        
                                         
بِسِم اللّه الّر  حمن الّر حیم
                                                      
شیخ
ظلمتکدۀ عاشق از چهره منور کن      تا چند بروز آرم تاریکی شبها را
منتقد: شب بروز آوردن است نه تاریکی بروز آوردن. پس شبهای تاریک میبایست گفت.
صهبایی: صاحب محاکمه از مولوی جامی سند آورده:
دلم آخر ز زلفش ســوی رخ رفت       بروز آورد تاریکی شب را
قاری: ظلمتکدۀ عاشق اگر از چهره منور کند یا نکند تاریک شبها بروز میآید بنابرین بیت مولینا جامی دلیل بر صحت بیت شیخ نمیشود چرا که در مصرع عارف جامی روز و تاریکی شب عبارتست  ار رخ و زلف معشوق که در مصرع اول ذکر شده و چون دل از زلف بسوی رخ برود البته تاریکی شب زلف در حق او بروز رخ بدل میشود بر خلاف مصرع شیخ که تاریکی شبها و روز در آن بمعنی حقیقی خودند و چون تاریکی شبها را بروز آورد یعنی آخر کند البته روز میگردد اگر چه معشوق ظلمتکده را از چهره منور نکند. چنانکه خود شیخ میگوید:
تا چند بروز آرم، گویا درین بیت سهوی واقع شده باید لفظی مانند شمع یا چراغ یا غیره در مصرع دوم ذکر میشد مثلا:
                                    ظلمتکدۀ عاشق از چهره منور کن      تاریکی شب بی شمع تا چند بروز آرم
چه درین صورت «های» جمع که در اینجا بی مورد است نیز از لفظ شب بر طرف میشد  حیرانم ازین دو فاضل محقق که در جواز بروز آوردن تاریکی شبها و ناجوازی آن پیچیده و باصل اعتراض چنانکه شرح دادیم ملتفت نگشته اند. طرفه آنکه صاحب محاکمه مولینا صهبایی مصرع شیخ را مانند مصرع عارف جامی میداند و تایید آن میکند اما بتأمل ظاهر میشود که بروز آوردن درین مصرع حشو قبیح است و مدعا چنین عبارتی میخواهد : تا چند شب را بتاریکی بگذارنم.

ملاحظه میشود که ملک الشعراء  علاوه بر آنکه بیت مولینا جامی را دلیل بر صحت بیت شیخ نمیداند ـ حیرانی خود را از هر دو فاضل یعنی خان آرزو و صهبایی اظهار میدارد که بحشو قبیح  بروز آوردن در مصرع  چرا متوجه نشده اند.
شیخ
نبخشد دل فروغی تیر روزیهای بختم را              
سواد زلف او چون من شب تاری نمیدارد
خان آرزو: تیر روزی همان سیه بختی است درین صورت بخت، زاید محض است معهذا شعر هم آنچه شست معلوم است.
صهبایی: در اصطلاح نجوم برج و درجه ای که هنگام ولادت یا سؤال چیزی از افق نمودار باشد آنرا طالع گویند و به مجاز بر اثر ی که بر طالع مرتب شود از نیک یا بد اطلاق کنند و این اثر ر ا در فارسی بخت گویند چه بخت ، مبل بخش، به معنی بهره و نصیب است و این اثر نیز بهره و بخش است که از خوان حکمت حکیم حقیقی بهر کش میرسد اما به مجاز به معنی طالع اصطلاحی نیز می آید. خواجه:
                                    ما برفتیم و تو دانی دل غم پرور ما    
بخت بد تا بکجا می برد آبشخور ما
بنابر ین یکی بودن تیره روزی و سیه بختی وقتی است که بخت به معنی حقیقی خود یعنی بهره و نصیب بود و چون به معنی مجازی باشد که عبارت است از معنی حقیقی لفظ طالع تیره روزی اثر بخت خواهد بود نه عین آن چنانکه درین فقرۀ ظهوری:
                                    گرد تیره روزی از دیدۀ بخت هنر شسته.
قاری: مولینا صهبایی بواسطه فرقی که بین تیره روزی و بخت و تیره روزی نموده بحشو بودن بخت تسلیم نکرد لیکن از شق دوم اعتراض، طفره زد.
حال آنکه خان میگوید: مفاد شعر آنچه هست معلوم است.
بلی دل در مصرع اول ، فاعل فعل منفی است و معنی بیت چنین است:
دل تیره روزی های بخت مرا فروغ و روشنی نمی بخشد پس سواد زلف او شب تاریکی مانند شب من ندارد یعنی شب بخت تار من از سواد زلف او تاریکتر است و این مذمت زلف شد  زیرا تیرگی بخت خود را بر تیرگی زلف ترجیع داده خود را با او مقابل ساخت قطع نظر از ینکه مصرع دوم بر اول تفریع هم نمی شود گویا شاعر می خواست بواسطۀ تصرف عرابتی درین تشبیه بهم رسانده بیتی بهتر از ین بیت سازد:
                                    سیاه بختم و از بخت خویش خرسندم              
چرا که بخت من و زلف یار همرنگست
لیکن تصرفش مثمر غرابت نگردیده.
  


قاریین کرام ملاحظه میفرمایند که مولینا صهبایی بقرار تفصیل ملک الشعراء در این جـمله که سواد زلف او یعنی سواد زلف معشوق شب تاریکی مانند شب من ندارد و از سواد زلف معشوق تاریکتر است مذمت زلف را میکند و حال آنکه می خواست توصیف زلف را کرده غرابت نشان دهد و تصرفش مثمر غرابت نشده است ـ بلی از قواعد علم بیان  است که باید در تشبیه بهمه حال مشبه به نسبت به مشبه قوی تر باشد اینجا که شیخ شب تاریک خود را به سواد زلف معشوق تشبیه کرده است باید سواد زلف معشوق را که مشبه به است نسبت به شب تاریک خود تاریکتر می گفت نه آنکه شب تاریک خود را تعریف کند و تاریکتر بگوید و مشبه را نسبت به مشبه به قوی تر وانمود کند.

شیخ
                                    حزین، کنج قفس بیهوده میباشد پر افشانی                   
بگیتی مایۀ آسایشم کوتاه بالی شد
خان آرزو: کوتاه بالی اینجا بی فایده محض است شکسته بالی میباید.
صهبایی: وقتی که مرغ شکسته بال باشد حاجت به داشتن او در قفس چیست بلی این شعر، مفید معنی وقتی است که کوتاه بالی باشد و کوتاه بال به معنی کوتاه پر است چه پر های کوتاه عبارت است از پر های کوچک مقابل پر های کلان که شهپرند و پرواز جز به شهپر صورت نه بند د این است توجیه این لفظ از حیث استعمال، کلام اساتذه شاهد است. نظیری کوید:
                                    چه داند فهم کوته بال جولانگاه شوقم را  
که او راه دگر رفته است و من جای دگر رفتم
آن بلبل ندیده بهارم که انتظار                      
در آشیان ز کوتهی بال و پر کشم
و حاصل معنی آن است که مراد دینا کوتاه بالی سبب آسایش گردیده چه اگر شهپر می داشتم قصد پرواز می کردم و پرواز در قفس دینا فایده نداشت و عبث رنج پرواز می کشیدم و چون بالم قابل۰. پرواز نیست میل پریدن ندارم و به آسایش به سر می برم.  برین تقدیر آنکه مؤلف بهار عجم بال را مخفف بالا قرار داده و کوتاه بال را به معنی کوتاه قامت نوشته ضرورت ندارد.
قاری: قطع نظر از آنکه قفس اکثر برای مرغ بالدار می باشد و مخصوص اوست پر افشانی در کنج در حال کوتاه بالی، شکسته بالی و درست بالی هر سه حال بیهوده است چه قفس مطلقا مانع پرواز است بنابرین ذکر شکسته بالی بهم چندان فایده ندارد.ابیات نظیری نیز مؤید بیت شیخ نمیشود چه کوتاه بال در بیت اول او به معنی کوتاه پرواز است به دلیل مصرع دوم آن و در بیت دوم اگر چه کوتهی بال به معنی نا قابلی پرواز است لیکن به جای قفس آشیانه ذکر شده است و آشیانه مانع پرواز نیست بر خلاف قفس که مطلقا مانع است چنانکه پیشتر گفتیم. آری اگر کوتاه بالی را مجازا به معنی عدم پرواز گیرند فی الجمله بیت مفادی بهم می رساند. بهتر است مصرع دوم چنین باشد.
                                    حزین کنج قفس بیهوده میباشد پر افشانی
بگیتی تایۀ آسایش آمد ترک پروازم

  
ملاحظه می فرمایید که ملک الشعراء پر افشانی را در کنج قفس مطلقا مانع پرواز میداند و ادعای خان آرزو را در شکسته بالی و مدعای صهبایی را  در کوتاه بالی رد میکند و ابیات نظیری را هم مؤید بیت شیخ نمی داند و مصرع دوم بیت شیخ را اصلاح میکند ـ بگیتی مایه آسایش آمد ترک پروازم.
شیخ
                        ز خود رفتن سفر باشد خراباتی نژادان را                          
بگوی می پرستان نقش پا هرگز نمی باشد
خان آرزو: صاحب سیلقه میداند که لفظ نژاد در اینجا بیکار محض است مدعا خراباتیان است.     
                                   صهبائی: مراد از خراباتی نژادان همان خراباتیان اند مانند عاشق پیشه و صیاد پیشه و آشنا وش و بیگانه وش که مراد عاشق و صیاد و آشنا و بیگانه است. عرفی:
                        بعکس قاعده صیاد پیشگان شاید        که پرورند بآهنگ صید باز، حمام
قاری: عا شق پیشه وغیره کثیر استعمال است بر خلاف خراباتی نژاد که برکیبی است تراش دادگی شیخ.

شیخ
                                    ز خاطر می زاید باده اول زنگ هستی را             
نماز میگساران را ریا  هرگز نمیباشد
خان آرزو: سخن فهم میداند که نماز می پرستی یا نماز می پرستان می باید نماز میگساران را چه میکند.
صهبائی: در لفظ می پرست نظر به لفظ پرست تنها رعایت نماز است و بس و الا من حیث المعنی میگسار و می پرست هر دو یکی است. معنی شعر آنست میگزارند شائبۀ ریا ندارد زیرا ریا از زنگ هستی خیزد و آن خود از باده خوار زدوده گشت.
قاری: لفظ اول درین بیت حشو است زیرا اول دومی میخواهد و چون رنگ هستی زدوده شود حاجت به چیز دوم نمی ماند پس باید چنین گفت:
                                    ز خاطر می زاید بادۀ ما زنگ هستی را         
وضو زین آب میباشد نماز می پرستی را   
  

معلوم است که ملک الشعراء ترکیب خراباتی نژاد را در بیت شیخ تراش دادگی خان آرزو فقط نژاد را در اینجا بیکار محض می داند و تلاش صهبائی در صحت گفتن بیت شیخ بی اثر و بیجا است.                
شیخ
دل نالان من تا خاک شد در راه‌ جانبازی                     
نوائی که‌ از رکاب نی سواران بر نمیخیزد
خان آرزو: نوا از رکاب برخاستن چه‌ معنی دارد؟
صهبائی: نوار از رکاب برخاستن از جزئیات نوا از کسی برخاستن است چون از بی التفاتی کسی سخن رانند گویند صدائی ازو برنخاست و نوا و صدائی نیست یعنی رکاب نی سواران ملتفت نشد و بی التفاتی رکاب ایشان همان نارسیدن ایشان است بر خاک و لیکن تکلیفی که‌ در تحصیل معنی مقصود است بیرون از بیان است.
قاری: نوا برنخاستن از کسی بمعنی بی التفاتی نیست اما صدا برنخاستن در بعض جا بمعنی انفعال و شرمندگی می‌آید و معنی بیت این است:
از وقتی که‌ دل نالان در راه‌ جانبازی خاک شده‌ است هیچ صدا از رکاب نی سواران بلند نمی‌شود یعنی کسی نماند که‌ در رکاب آنها ناله‌ کند و ازین جهة شکوه‌ شاهدان نی سوار کم شده‌  و مراد ادعای کسرشان آنهاست در اثر خاک شدن دل نالان شاعر. نه‌ آنکه‌ صهبائی میگوید: دل نالان من خاک شد و رکاب نی سواران التفات نکرد یعنی خودشان بر خاک دل نالان من گذر نکردند که‌ حاصل بیان ناز و استغنای معشوق می‌شود.

شیخ
گرگان یوسف جان ابنای روزگارند    مردیم از غریبی ای بیکسی کجائی؟
خان آرزو:  لفظ «غریبی» در اینجا بسیار بیموقع واقع شده‌ زیرا اگر بمعنی مسافرت است هرگز مناسب نیست و اگر مراد. نامرادی و بیکسی است مطلب بیکسی لغو میشود.
صهبائی: غریبی بمعنی مسافرت خمیر مایۀ لطف شعر است و عبارتتست از ورود در دنیای دون از عالم قدس و بیکسی بودن در همان عالم؛ چه‌ بیکس آنست که‌ او را کس نباشد و بهم رسیدن کس در عالم سفلی است، در عالم علوی تنهائی است و مقصود آنکه‌: ابنای روزگار برای یوسف جان گرگ اند من از اختیار غریبی یعنی آمدن درین عالم هلاک شدم. ای بیکسی یعنی بودن در ان عالم تو کجائی. چون اطلاق کس بمعنی انسان وقتی است که‌ درین عالم بود، بودن آنجا را بیکسی گفتن مزید لطف است.
قاری:  غریب و مسافر شخصی است که‌ از وطن و خویش و قوم خود دور افتاده‌ و تنها باشد غریبی که‌ از وطن دور و کس دار باشد از اختراعات مولینا صهبائی است و بنابرین انتقاد خان بجاست. بایست ابنای روزگار را اخوان یوسف میگفت نه‌ گرگان یوسف چنانکه‌ کلیم بهمین معنی اشارت میکند:
حلال زادۀ اخوان نفاق پیشه‌ تر است   اگر بچاه‌ نیندازدت برادر نیست
برعلاوه‌ گرگان یوسف جان چندان ترکیبی هم نیست بلکه‌ جمع بستن گرگ در اینجا خطاست بدو وجه‌ یکی آنکه‌ گرگی که‌ برای روزگار و خبر اکثر مفرد می‌آید و مطابقت آن با مبتدا تنها بواسطۀ ضمیر رابطه‌ میباشد چنانکه‌ درین بیت خواجه‌:
غلام نرگس مست تو ناجداران اند       خراب بادۀ لعل تو هوشیاران اند
اما مصرع دوم چنین لائق بود: بیزارم از کس و کو ای بیکسی کجائی؟




ملاحظه میشود که بین تعبیر صهبائی و ملک الشعراء قاری در معنی بیت تفاوت زیادی موجود استو نظر ملک الشعراء ارحجت دارد.
ملاحظه فرمایید که بفرا نظریۀ ملک الشعراء غریب دور از وطن و کس دار ازختراعات مولانا صهبائی است و هم جمع بستن گرگ بدو سبب بموجب ملک الشعراء خطاست یکی آنکه گرگی که برای حضرت یوسف تراش دادند یکی بود و دوم آنکه گدگان یوسف جان خبر است و خبر اکثر مفرد می آید.
شیخ
تشمرده‌  کند درگره‌ غنچه‌ بهارش       این مشت زر از لطمۀ احسان که‌ جسته‌ است
خان آرزو: لطمه‌ در لغت تپانچه‌ زدن است پس معلوم نشد که‌ از لطمۀ احسان چه‌ اراده‌ فرموده‌ است.
صهبائی: هر گاه‌ دست بر چیزی زنند آن چیز از صدمۀ دست دور بیفتد زرهم از احسان کریم در دامن سائل میرود پس این حرکت زر را که‌ سبب احسان واقع شد جستن آن از لطمۀ احسان قرار داده‌ درین معنی هیچ اشکال نیست.
قاری: هر وقت چیز از صدمۀ دست زدن دور نمی‌افتد بلکه‌ هر دست زدن صدمه‌ ندارد حقیقه‌ ردیف و قافیه‌ این بیت و بیت سابق با هم مناسبتی ندارد اگر بجای لطمۀ احسان کیسۀ احسان میگفت نقصان این بیت بر طرف می‌شد چه‌ کیسۀ احسان شائع است و ممکن است در اصل کیسه‌ بوده‌ و بتحریف نا سخین  لطمه‌ شده‌ باشد.

شیخ
بر خیز سوی عالم بالا برون رویم      از خود بیاد آن قدر عنا برون رویم
خان آرزو: این شعر وقتی صحیح باشد که‌ رفتن و بیرون رفتن بیک معنی باشد. چون اهل هند را تتبع چنانکه‌ باید نیست شاید محاوره‌ باشد هر چند قیاس گواهی نمیدهد.
صهبائی: معلوم نیست که‌ مراد خان آرزو آنست که‌ بیرون رفتن در محل مطلق رفتن استعمال نمی‌یابد یا از جائی و چیزی بیرون رفتن محاوره‌ نیست یا نظر بخصوص لفظ از خود از خویش یا سوی کسی و چیزی رفتن محاوره‌ است نه‌ لفظ بیرون یا بهر یک ازین صور چهار گانه‌ تعرض کنیم و گوئیم صورت اول البته‌ معنی ندارد چه‌ رفتن بیرون رفتن نیست و این از ما نحن فیه‌ نباشد اما دوم و سوم مستعمل و موافق محاورۀ زبان دانان است.
نظامی: چو بیرون رود گوهر جان ز تن
معز فطرت گوید: بسرعتی که‌ من از خویشتن برون رفتم.
هاتفی: دستش چو ز کار رفت بیرون   افتاد بدست و پای مجنون
و چهارم راجع است بصورت سوم چه‌ مراد بیرون رفتن است از جائی و بهر سو بیرون رفتن نیز آمده‌. سلیم گوید:
نی همین تنها ره کنعان زلیخا بسته‌ است           میبرد غیرت بهر سو کاروان  بیرون رود
قاری: در مصرع اول مراد تنها بالا رفتن است پس در جای بالا رفتن بیرون رفتن خطا بود و رفتن یا بر آمدن صحیح است و ابیاتی را که‌  صهبائی برای بیرون رفتن شاهد آورده‌ سند نمی‌شود چه‌ در هیچیک از ابیات مذکور بالا رفتن مقصود نیست.


بیک نظر فهمیده میشود که بسوی عالم  بالا رفتن توسط کلمه بیرون رفتن افاده شده نمی تواند.
شیخ
کجا سر پنجۀ من شانۀ زلف تو خواهد شد
که‌ این دولت نصیب بخت شمشاد است میدانم
خان آرزو: نصیب طرفه‌ عبارتی است گذشته‌ ازین «میدانم» بجز آینکه‌ محض ردیف است هیچ افادۀ معنی نمیکند
صهبائی: «نصیب» اینجا بمعنی لغوی است یعنی حصه‌ و بهره‌ و بخت بمعنی طالع و بهره‌ علاقه‌ بطالع دارد یعنی میدانم که‌ این دولت بهره‌ ایست که‌ تعلق بطالع شمشاد دارد بنابرین نه‌ عبارت طرفه‌ است و نه‌ «میدانم» مستدرک.
قاری: اگر بجای «بخت» «شاخ» میگفت نه‌ خان انتقاد میکرد و نه‌ صهبائی بجواب می‌پرداخت برعلاوه‌ سرپنجه‌ بیشتر در مقام اظهار قوت و مقابلۀ استعمال نه‌ در چنین جای، بنابراین اگر لفظ «سر پنجه‌» و لفظ «بخت» درین بیت بدل شود بهتر مینماید مثلاً:
سر زلف ترا کی پنجۀ من شانه‌ خواهد شد
که‌ این دولت نصیب شاخ شمشاد است میدانم   

شیخ
                                ز خاطر می زداید باده اول زنگ هستی را
                                                      نماز میگساران را ریا هرگز نمیباشد
خان آرزو: سخن فهم میداند که نماز می پرستی یا نماز می پرستان می باید نماز میگساران را چه میکند.
صهبائی: در لفظ می پرست نظر بلفظ پرست تنها رعایت نماز است و بس و الا من حیث المعنی  میگسار و می پرست هر دو یکی است. معنی شعر آنست که نمازی که میگساران میگزارند شائبۀ ریا ندارد زیرا ریا از زنگ هستی خیزد و آن خود از باده خوار زدوده گشت.
قاری: لفظ اول درین بیت حشو است زیرا اول دومی میخواهد و چون زنگ هستی زدوده شودحاجب بچیز دومی نمی ماند پس باید چنین گفت:
                                ز خاطر می زداید بادۀ ما زنگ هستی را
                                                     وضو زین آب میباشد نماز می پرستی را   


ملاحطه می فرمایید که ملک الشعراء استعمال کلمه (سر پنجه) را در مقام اظهار قوت و مقابله درست میداند و نه در چنین جای ـ بنابر ان در صدد اصلاح آن می برآید و از کلمه سر پنجه تنها کلمه (پنجه) اکتفا کرده بعوض بخت شمشاد شاخ شمشاد را در مصدعدوم بهترمیداند.
شیخ
احساس مبدل شد و محسوس همانست 
صد شمع فزون سوخت و فانوس همانست
خان آرزو: مراد این شعر معلوم نشد زیرا اگر مراد از محسوس جسم شخصی است که‌ صاحب احساس اوست باید او را «ذی حس» میگفت نه‌ محسوس، چه‌ در صورت احساس محسوس چیز مبصر و مرئی و غیره‌ باشد نه‌ رائی و بصیر و اگر مراد غیر جسم شخص مذکور است مصرع دوم نامربوط و تشبیه‌ شمع و فانوس درست نمی‌شود سبحان الله‌ این معنی از عرفی است که‌ جناب شیخ باین آب و تاب بسته‌اند:
گمان مبر که‌ تو چون بگذری جهان بگذشت
هزار شمع بکشتند و انجمن باقیست
صهبائی: محسوس در محل ذی حس نیست بلکه‌ در معنی مبصر و مرئی است لیکن مراد ذات محسوس است نه‌ وصف، ومراد از فانوس شمع است از عالم ذکر ظرف و اردۀ  مظروف یعنی تغییراتی که‌ در عالم مشاهده‌ می‌شود بسبب تغییر و تبدیلی است که‌ در ادراک و احساس ما واقع شده‌ ورنه‌ ذات محسوس همانست که‌ بود تغیری در او راه‌ یافته‌ و مصرع دوم مثال است یعنی بزعم ما صد فزون سوخت لیکن حقیقة همان یک شمع است، و شاید مرا از فانوس همان عدم تبدیل وضع فانوس باشد و این عدم تبدیل وضع کنایه‌ بود از عدم تبدیل شمع و ازینجا فرقیکه‌ در معنی این شعر و شعر عرفی است ظاهر شد.
قاری: تقدیرهائی صهبائی درین بیت قائل شده‌ و توجیهاتی که‌ در تصحیح معنی آن نموده‌ از عبارۀ  بیت بر نمی‌آید. علمای منطق میگویند عالم متغیرات است و صهبائی میفرماید تغیرات مشهود در عالم بسبب تغییر و تبدیل ادراک ماست ورنه‌ در ذات محسوس یعنی عالم تغیری راه‌ نیافته‌ در صورتیکه‌ احساس ما نیز از جملۀ  عالم است، بر علاوه‌ عدم تبدیل وضع فانوس کنایه‌ از عدم تبدیل شمع چه‌ معنی دارد شیخ میگوید «صد شمع فزون سوخت» و صهبائی میفرماید شمع نسوخته‌ و قائم است نمیدانم صهبائی چرا اینگونه‌ اصرار در تصحیح این چنین ابیات نموده‌ میخواهد صحیح یا خطا انتقاد رفع شود.




ملاحظه میفرمایید که ملک الشعراء قاری خطای فاحش سخن صهبائی را که در عدم تغیرات در عالم پا فشاری دارد رد میکند و نظر اورا بر خلاف نظر علمای منطق میداند.                                                                                
شیخ
چشم و دل زآینه‌ و آب مرا پاک تر است          
پرده‌ پوشی مکن از ما دو سه‌ عریانی چند
خان آرزو: عزیزی زمردم هند بر لفظ «دو سه‌ عریانی چند» اعتراض نمود که‌ صحیح نیست. یا دو سه‌ عریان می‌باید یا عریانی چند و این اعتراض را بشیخ رسانیدند وقتی که‌ بلاهور تشریف برده‌ بود.
حضرت شیخ در جواب نوشت که‌: اینها ناشی از جهل و قلت حیای ایشان است ندانند که‌ در امثال این مقدمات غلط بر فقیر روا نیست اگر نشنیده‌ بودند چه‌ عجب؛ لیکن مقتضا آن بود که‌ قیاس برا اشتباه‌ خود نکنند و همان را حجت صحت انگارند در صحت آن چه‌ حرف است و محاورات عرب و عجم هردو برآنست و مرا فرصت بیان آنست. خواجوی کرمانی گوید:
دو روزی چند اگر با ما نشیند           خرد از بیخودی خود را نبینند
همچنین مصرع خواجۀ شیرازی است:  حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند
ظاهر است که‌ ایام دو سه‌ روز است یا بیشتر.
فقیر مؤلف گوید: کلام اهل زبان واقعا سند است اما بشرطیکه‌ بپایۀ استادی رسیده‌ باشد و احتمال غلط در کلام او نبود و سقمی در نظم او نباشد هرچند زبان مردم ولایت اعتبار دارد اما زبان شعر و زبان محاوره‌ در کلام از هم جداست که‌ وزن و قافیه‌ خلل اندازند بهر حال شعر خواجو از ما نحن فیه‌ نیست چه‌ مراد او آنست که‌ اگر عقل در مدت دو سه‌ روز چند یا چند نفس باما نشیند؛ و شعر خواجه‌ نیز از این عالم نیست چه‌ ضابطۀ فارسیان است صیغۀ جمع عربی را گاهی در محل مفرد استعمال کنند مانند حور جمع حورا که‌ در محل مفرد استعمال کنند و حوران جمع آن آرند. ازین عالم است ریاض بمعنی یک باغ و عجائب بمعنی عجیب پس «ایامی چند» احتمال دارد که‌ بمعنی «یوم چند»  باشد که‌ عبارتیست از «روز چند»؛ و آنچه‌ نوشته‌ که‌ محاورات عرب و عجم هردو بران است محل نظر است چه‌ محاورۀ عرب را سند عجم نمودن هرگز صحیح نیست و نیز«ایام چند» محاورۀ عرب نبود.
صهبائی: عریانی چند ودوسه‌ عریان چند و امثال ان بیک معنی است و اشعار فصحا مصحح آن. مسعود سعد سلمان در حبس گفته‌.
گر حنظل تلخکامی وگر قند است        یکسان باشد چو دهر کـــــــــم پیوند است
اقبال تو ای خسرو وادبــــار رهی       چون در نگرستم دو‌ سه‌ روزی چند است
صائب فرماید:
نیست هشیار درین میکده‌ صائب شخصی
هست این جام و صراحی دو سه‌ حیرانی چند
پس تاویلی که‌ در شعر خواجو کرده‌اند چیزی نیست. اما استشهاد بشعر خوجه‌ البته‌ از اضطراب شیخ خبر میدهد؛ حاصل اعتراض آن بود که‌ عریانی تمیز است خواه‌ از دو سه‌ بشماری و خواه‌ از چند از هرد

شرح حال مختصر روانشاد غیاث خان




پیوست با طرح کودتا- قیام نوروزی


وحید .غیاثپورکاظمی

شرح حال مختصر روانشاد
عبدالغیاث خان کوهستانی



روانشاد عبدالغیاث خان کوهستانی
پدرنگارنده

روانشاد عبدالغیاث خان کوهستانی،فرزند محمدهاشم خان درسال۱۳۰۳شمسی، درقریه عزت خیل ولایت کاپیسا در یک خانوادۀ متدین ازقوم تاجیک چشم به جهان گشود. اوکه چهارمین فرزندخانوادۀ خود بود، دروس مقدماتی رابه شکل خصوصی، در مسجد و خانواده فرا گرفت.بعد برای ادامۀ تحصیل در رشتۀ نظامی به کابل رفت. در جوانی علاقمند به ورزش های محلی مثل (غُرسی) آببازی و سنگ اندازی بود. دارای قامت بلند، جسور وبا جرآت و برای رسیدن به هدف دل ناترس داشت.

درکابل وارد مکتب نظامی شد وپس از پایان درس، به عنوان صاحب منصب دردولت شروع به کارنمود. پیش ازتوقیف خود در لیسۀ حربی کار میکرد. وی به مطالعه تاریخ ، مسایل سیاس، ادبیات زبان فارسی و علوم دینی علاقۀ فراوان داشت. همین که سهم وحضورکرامی او را در حزب اتحاد ملاحظه میکنیم،بی تردید این نتیجه به دست میاید که از روشنفکران دورۀ خود بود. روانشاد کوهستانی چون از متن جامعه وآشنایی با دردهای مردم بر خاسته بود، چون نواروایی ها ، ظلم ها، بی عدالتی ها را دیده بود، در یک جمله، چون واقعیت های جامعه واحتیاجات آنرا درک کرده ، جوابگویی به ضرورت تحول و دگرگونی درجهت منافع مردم را به خوبی احساس ودرک می نمود .

تغییر حکومت هاشم خانی و روش شاه محمودخان را مثل سایر دوستان خود یک تاکتیک سلطنت میدانست وبدان باورنداشت. چنانچه تجربۀ تاریخی این واقعیت را به اثبات رساند.وی معتقد بود که شاه محمود خان در جنایت هجده ساله حکومت نادرخان و محمد هاشم خان ازعوامل مهم بود.

آن علایق وآشنایی های وظیفوی با صاحب منصبان بادرد وتحول طلب، امکان شناخت بیشتر . آشنایی با فداکاران دیگری را بوجود آورد. بالاخره سبب شدکه او هم در بنیانگذاری حزب اتحاد یار با وفایی باشد.
حزب اتحاد که ازسال ۱۳۲۶ال۱۳۲۸ توسط شخصیت های سیاسی و روشنفکر کشور چون : خواجه محمدنعیم خان زور،علامه سیداسماعیل بلخی،محمدابراهیم خان شهرستانی معروف به بچه گاوسوار، قربان نظرخان ترکمان اندخوئی،عبداللطیف خان سرباز،میرعلی گوهرآقای غوربندی،میرزامحمد اسلم خان شریفی از چغتوی غزنی وغیره شخصیت های محترم تتاسیس گردید،بطور به طور باید وشاید شناخته نشده است.

حزب اتحاد را باید به حیث یک حزب مخالف ستم وتبعیض که بالای دموکراسی خواهی حکومت شک وتردید داشت واصلا آن را قبول نداشت، بیبشتر شناخت. همینکه ترکیب مذهبی وقومی حزب اتحاد را ملاحظه می کنیم، علت تفاهم بین اعضا و خواسته هایشان به قدر کافی ملاحظه شدنی است.
تمامی قومیت های کشور درآن نماینده گان خودرا داشتند. آن حزب سرنگونی حاکمیت سلطنتی خودکامه خانواده گی را بخاطری میخواست که اعضایش میدیدند که حق تلفی وتبعیض وجود دارد وحکومت خانواده گی قصداً وعمداً از تفرقه وامتیاز بهره گرفته است. آنها برقراری یک نظام جمهوریت مردمی وعادل را که ئسبب احترام همه مذاهب واقوامن باشد، وپیشرفت اقتصادی ٫ اجتماعی ٫ سیاسی ٫ فرهنگی متوازن را درسرتاسر کشورعملی کنند، میخواستند. اما نه چنان جمهوری که جمهوری شاهانه وطرفدار تمام ظلمت های آن باشد.. تلاش درجهت حفظ توازن در تمامی ابعاد با کشور های منطقه ٫ رفع تبعیض وبرتری خواهی ٫ احقاق حقوق تمامی قومیت های ساکن درکشور٫ حق ادامه تحصیل برای تمامی اتباع کشوردردانشگاه های نظامی وغیری نظامی( به خصوص هزاره ها)، وقطع تمام امتیازهای خانوادگی وقومی را در نظر داشتند.

با آن آرزوهای اجتماعی وسیاسی بود که تصمیم گرفتند، دست به کار واقدام عملی شوند. ولی در اثر خیانت یک انسان جاسوس وخائن که راپور موضوع را به حکومت وشخص شاه محمود داد، اقدام سرنگونی عملی نشد. روانشاد کوهستانی و تمامی اعضای حزب اتحاد شب نوروز ۱۳۲۹ دستگیر شده و به مدت پانزه سال به شکل بی سرنوشت و ممنوع الملاقات درزندان زجر کشیدند.

عامل افشای قیام شخص خاینی بود به نام گل جان وردک، که از طرف حکومت شاه محمود خان مورد نوازش بسیار قرارگرفت. اما چون خاین بود،توسط پسرش به دلیل تجاوز به خانم او به قتل رسید.
کسانیکه زندانی شدند، اگر پسران و دختران شان، درس می خواندند مطابق رواج حکومت آل یحیی ازمدارس و شدند. درجریان بازرسی خانه ها اسلحه شخصی شان مصادره و پول نقد واشیای قیمتی شان توسط ماموین دولتی به غارت برده شد. برادران و دوستان ایشان که کار مند دولت بودند، برای مدت های مدید از ترفیع و امتیازات دولتی محروم شدند و خانه ها ی ایشان هراز چندگاهی مورد بازرسی قرار میگرفت. باعث آزار واذیت خانواده های شان میشدند. خانواده های محبوسین،وخانوادۀ ما طعم الخ هزار ویک درد وغم ومشکلات را چشیدند. مادرم حکایت های بسیاری از آن روز های سیاه داشت . فرزندانش را با فقر و بدبختی بزرگ کرد. در طول پانزده سال برای مادرم ،امکان ملاقات با پدرم را ندادند. بردن نان ولباس به زندان دهمزنگ کار بسیار شاق بود.
پدرم یگان وقت بوسیلۀ عساکر محبس مخصوصا کسانی که از شمالی بودند موفق میشد که پرزه خطی به خانه روانه کند. ازگرفتن نان واشیایی که برایش روان میشد ، ناراحت بود. زیرا میدانست که امکان اقتصادی به غیر از کمک خانوادۀ خودش ومادرم دیگر هیچ جایی جز دربارخداوند وجود نداشت. یک مدت گذشته بود که در زندان دهمزنگ اعضای حزب اتحاد بین خود وبا سایر محبوسین میتوانستند، قصه کنند،اشعار خود درا تبادله کرده و مباحثه های سیاسی بصورت مخفی داشته باشند. پدرم ازیک عسکر خواهش کرده بود که کاغذ خریطۀ سمنت را برایش بدهد. درآن کاغذها، قصه ها وخاطرات را مینوشت. ولی مثل دیگران وقتی مخبری خبر میداد ویا تلاشی میشد، کاغذ ها ازبین میرفت. با وجود آنهم چندین ورق را بحیث یادگارمحبس بیرون کرد. در این کاغذ ها با استفاده از قلم پنسل و قسمت های را با قلم خودکارنوشته بود که متأسفانه فقط قسمت های از آن فعلأ در اختیار ما میباشد.

( این اوراق چندی قبل برای جناب محمد نصیرمهرین ارسال گردید )

خواندن شعر، قصه با محبوسین،تلاوت قرآن مجید، نوشتن شعر وتبادلۀ آن میان همزنجیران و ورزش مشغولیت های دایشان در محبس بود. خانواده، مخصوصا مادرکلان مادری ومادرم نمی خواستند که پدرم از مصیبت هایی که به خانواده رسیده بود، باخبر شود. پنهان کردن مرگ یک خواهرم که پدر او را بسیار دوست داشت، مثالی از آن بود. اما پدرم از واقعه خبر شده بود .

با روی کار آمدن حکومت محمد یوسف خان پدرم و تکاک اعضای حزب اتحاد بعد از سپری نمودن پانزده سال بی سرنوشتی وهیچ گونه ملاقات با اعضای خانواده خود از زندان آزاد شدند .
وی بعد ازآزادی برای مدتی درپلی تخنیک کابل وبعدآ در وزارت فواید عامه مصروف به کار شد. ولی در ۵ اسد۱۳۵۵ در مسیر راه چغه سرای وآسماردرجریان وظیفه در اثر یک حادثه مشکوک ماشین(موتر)عامل ایشان انفجارکرده وشهید شدند.
وآرام گاه ایشان در دامنه تنهاکوه قریه عزت خیل ولایت کاپیسا معروف به(کوه بچه) قرار دارد.

روان تمامی شُهدای راه عدالت و آزادی شاد و یادشان گرامی

Montag, 2. Juli 2012

در حاشیۀ موقف اخیر فرید مزدک ع.نایب خیل



عتیق الله نایب خیل

                                  


در حاشیهً موقف اخیر فرید مزدک  
 چندی پیش بخش فارسی- دری رادیوی بی بی سی، مصاحبه یی داشت  با احمد فرید مزدک ، عضو هیاًت رهبری حزب دموکراتیک خلق افغانستان. این مصاحبه  که در سایت فارسی بی بی سی  نیز به نشر رسیده است ، می تواند درنوع خود با موقف وموضعی که تا حال بسا از سایر مسؤولین آن حزب داشتند، متمایز باشد. زیرا مزدک با صراحت و بسیار پوست کنده گذشتۀ حزب را محکوم  نموده است. علاوتاً این مصاحبه انعکاس تقریبا ً وسیع داشت. بیشترین عکس العمل های سرزنش آمیز را اعضای سابق حزب که به ندامت ( ویا به تعبیرهای رهنورد زریاب و نصیرمهرین : فرهنگ اعتراف)  نرسیده اند، بروز دادند و بعضی از اعضای حزب دموکراتیک خلق از دادن داو و دشنام هم به او دریغ نکردند.
در مصاحبۀ مزدک  بخشی به برداشت های وی از نقش حزب ارتباط می گیرد و بخش دیگر به پیشنهاد های وی . من  در این تبصره به پیشنهاد های وی کاری ندارم. به دلیل سهم ونقش قبلی اش در حزب و برداشت هایی را که از حزب ارایه می دهد،همچنان عکس العمل هایی را که خواندم، علاقه گرفتم که این تبصره را بنویسم .
 ملاحظه نماییم که وی چه گفت :
  فرید مزدک :              
1-     " من کاملا متأسف و شرمنده هستم که در آن جریان ها دست داشتم یا شرکت داشتم. جریان های سیاسی و اجتماعی آن سالها منتج به حوادثی شد که شما( بی بی سی ) از آن نام بردید.

2-     حزب دموکراتیک خلق افغانستان، یک حزب بومی نبود. یک حزب ساخته شده بر اساس نظریه ها و استراتیژی های کلانتر منطقه ای و جهانی بود و یک حزب غیر مستقل بود.

-در حقیقت دگرگونی هایی درذهن من بعدازسال 85 و 86 در کشور رخ داده بود. در سالهای مهاجرت درغرب، یک مقدار دقت بیشتر صورت گرفت،
4-       . . . انسان ازتمام آزادی های فردی برخوردارباشد؛ چیزی را که ما درنظام های ساخته شده فکری قبلی خود نداشتیم

5-     الگوها و مدلهایی که توسط جریان های لنینیستی آن زمان از جانب اتحاد شوروی به کشورهای مثل افغانستان تحمیل می شد.(1)

6-     اما فراموش نکنیم که بدبختانه همه طرف‌های درگیر در داخل افغانستان مستقل نبودند.(2) از طرفین درگیر در مسائل داخلی افغانستان قدرت های کلان جهانی استفاده ابزاری می کردند تا به اهداف خود در منطقه برسند و متأسفانه همین حالت تا امروز هم ادامه دارد.

7-    ... کودتای جمهوری خواهانه محمد داوود بود. در حقیقت این (کودتای داوود خان) همه شرایط و زمینه ها را مساعد ساخت برای وقوع مجموع فاجعه هایی که بعداً در افغانستان رخ داد
(حزب دموکراتیک خلق افغانستان) با اشغال قدرت لگد زد به تمام آن چیزهایی که به مردم به مثابه آرمان خود وعده داده بود.
8-     اختلافات، نابسامانی و توطئه گری چیزی بود که از نخستین کنگره مؤسسان حزب دموکراتیک خلق افغانستان در این حزب راه یافته بود

9-      تغییرات درحزب دموکراتیک خلق افغانستان زیر تأثیر تغییرات درشوروی (پریسترویکا) بود .

10- ما حامی خود یعنی شوروی را از دست دادیم . "

بعد ازکودتای ثور مردم افغانستان یکی ازبزرگترین واندوه بارترین وشرم انگیز ترین رویداد های قرن بیستم را تجربه کردند. رویدادی که خسارات واردهً ناشی از آن از حدود محاسبه خارج است. کشور به کشتارگاه انسان ها مبدل شد وهزاران انسان بی گناه، از هرطبقه و قشری ، بدست نیروهای دولتی و شوروی به قتل رسیدند. دهات و قصبات و شهرهای کشور به آتش کشیده شد و سیل مهاجر به کشورهای همسایه ،اروپا،امریکا و آسترالیا به راه افتاد. زندان ها به کشتارگاه های دسته جمعی تبدیل شدند و هزاران تن از هموطنان ما شکنجه های مخالف کرامت انسانی و قرون وسطایی،در زندان های رژیم، را متحمل شدند.و این همه بدبختی ها محصول و نتیجه حاکمیت حزب دموکراتیک خلق افغانستان بود که تا امروز نیز اثرات زیانبار آن ادامه دارد.
آیا آنچه در بالا گفته شد، صحت ندارد؟ هستند تعداد بسیار فاعلانی که از آن چشم می پوشند. اما حدود آزار وخسارات وارده چنان زیاد است که هیچ نمی توانند از آن انکار نمایند. منکران فقط خود را رسواتر کرده و چنان معرفی می کنند که به سویه وسطح تقبیح جنایت نرسیده اند وبس.
  همین چند سال پیش بود که در یکی از تارنما ها،عذر خواهیی نشر شد از قلم سلیمان لایق ، دستگیر پنجشیری و سلطانعلی کشتمند، تعجب خواننده را بار میاورد که آیا راستی این سه تن باهم نشسته وبه این نتیجه رسیده اند که بقیۀ زنده گی را در آرامش نسبی وجدان به سرببرند. تعجب گفتم، به این دلیل که پس ازسقوط شان از قدرت هیچ نشانه از پشیمانی ومعذرت خواهی از آنها دیده نشده بود. اما  همین که عکس العمل نشان داده شد و منکر آن شدند،همه مطمین شدند که شخص ویا اشخاصی چنان اعمال نامه در دست های پرخون آنها نهاده است که شاید بگویند ملت شریف ، شهیدان، معیوبان، مهاجرین ،ببخشید در حق شما ظلم کرده ایم.
تا آنجا که بیاد داریم، واسناد وشواهد نشان میدهند، نه تنها هیچ یک از رهبران حزب دموکراتیک خلق احساس شرمندگی و ندامت نکرده اند ، بلکه برعکس هنوزهم از دوران زمامداری شان با افتخار یاد می کنند و برآن مباهات می ورزند . دفاع ازآن جنایات ، شرم انگیزتر از ارتکاب آن است.
 اما فرید مزدک از نسل جوانتر حزب که رهبریی رهبران گمراه ونتایج فعالیت و عرق ریزی های خود را می بیند، به این ندای وجدان پاسخ مثبت داده است. وآن هم به شکل واضح آن اعتراف می کند که راه شان غلط بود و فاجعه آور. فاجعه یی که شرم انگیز هم است. موقف انتقادی وسرزنش گر او برای همه جوانانی که در آخرین سال های د هۀ چهل ویا دهۀ پنجاه شمسی به جریانات سیاسی علاقمند شدند این درس را می دهد که ببینند که چه فکر می کردند  ودر نتیجه چه بار آمد.
اواین اعتراف را بدون جبر و شکنجه در اثر دقیق شدن ، مطالعه نمودن وتفکر کردن، بیان کرده است.علاوتاً اوجرات وجسارت به خرچ داده است. زیرا تعدادی از مخالفین  حزب،معترفین را به ناسزا می گیرند . و تعداد آن افراد حزبی هم کم نیست که از چنین موضعگیری های اشخاصی مانند فرید مزدک ترس دارند.
یکی از دلایلی که تعدادی از اعضای حزب بالای مزدک به شکل  قلمی حمله ورشده اند در این موضوع وجود دارد. می ترسند ومزدک را می ترسانند که بیشتر از این نگوید. زیرا سیلی از شکنجه گران وقاتلان خود را با استفاده از امکان فیس بوک و سایت ها، به در دیگر زده اند.
فراموش نشود که در بعضی مجالس خصوصی وقتی  یک پرچمی ویا خلقی را می بینید که در گذشته ها یخن انقلابیگری پاره می کرد، حالا به عجله عقب نشینی می کند. حتا قلم داران آنها. اما حاضر نمی شوند که پشیمانی های خود را بنویسند. مصاحبۀ مزدک از آن قماش نبود.
 به یقین که فرید مزدک ازاسراربسیاری، در دوران حاکمیت حزب دموکراتیک خلق ،آگاه است که با این موقف خویش آنها را ترسانده است تا مبادا آن اسرار نهفته را روی کاغذ بیاورد. همچنان رهبران حزب مضمحل شدۀ دموکراتیک خلق، که ازبرکت شوم رویداد های بعد از سقوط حاکمیت خویش پشتیبانان قومی وقبیله یی یافته اند، وچند تایی تا حال جعلنامه هایی را سیاه کرده اند، دیگر خواننده ندارند. اما ای کاش از فرید مزدک بیاموزند. آنها با آموختن از وی چیزی را از دست نمی دهند. فقط از فشاربار وجدانی آنها کم می شود. من تردیدی ندارم  که آنها چنین باری را بالای وجدان خویش دارند، حتا اگر صد بار دیگر هم بگویند که اشتباه، گناه ویا خیانتی نکرده ایم.
ای کاش صادقانه لب به اعتراف بگشایند ، به یقین که زوایای بسیاری ازتاریکی های تاریخ دورهً حاکمیت شان روشن خواهد گردید و این موًثرترین گامی است که می توانند بردارند، وبا این کارمی توانند  تا حدودی اشتباهات گذشته ً شان را جبران نمایند .
 تاریخ قضاوت می کند وخوب و بد را در ترازوی قضاوت می سنجد. آن عده از دارنده گان  وجدان های تاریخ زده و خوابیده که توان بیداری وپاسخ دهی را ندارند، از قضاوت تاریخ در امان نخواهند ماند. حتا اگر اعضای طرفدار ببرک کارمل بت پرستی خویش را یک طرف بگذارند و با آزاده گی به روزگار اسفبار او وبه ویژه به همان اندک سخنان او در اواخرعمر او بیندیشند، راه آرامش وجدان را خواهند یافت. حالا که از ببرک کارمل  یاد شد، بی مورد نخواهد بود که سطرهایی را از یک گزارش دیدار حامد علمی با ببرک بیاورم. حامد علمی وقتی که خبرنگاررادیوی بی بی سی بود، کوشیده بود که کارمل را در حیرتان ببیند. او از ببرک کارمل  با صفت " یتیم بچۀ جنگ سرد " یاد می کند. ببرک حاضر نشده بود که مصاحبه کند. همچنان اجازۀ عکس گرفتن را نداده بود. ولی شکوه ها وشکایت هایی را که  از شوروی داشت گفته بود. زمینه ساز این دیدار جنرال مؤمن مشهور بود که بعداً در اثر سقوط طیاره کشته شد. مؤمن جنرالی را مؤظف کرده بود که با  خبرنگار نزد کارمل برود. جریان بعدی را که خبرنگار مذکور نزد مؤمن برگشته بود، چنین گزارش میدهد:
 " به اطاق جنرال مومن رفتم. جنرالی که مراهمراهی میکرد،بعد از اجرای رسم وتعظیم عسکری از اجرای وظیفه او را اطمینان داد. مومن بلند شد با من احوالپرسی کرد. گفت که انشاء الله  فرمایش دیگری نداری ؟ من گفتم نه. از شما بسیار تشکر. جوانمردی نمودید. جنرال از حالت افسردۀ من به مومن اطلاع داد. مومن آهسته سرش را نزدیک ساخته گفت: برای چنین انسانها نباید غصه خورد. اینها مسؤولین بدبختی های افغانستان هستند، نه تنها او بلکه من هم به حیث یک صاحب منصب که درزمان تسلط شوروی ها درافغانستان وظیفه اجرا نموده ام، سخت پشیمان ونادم هستم. این شرمنده گی تاریخی راما کمایی نموده ایم. نه تنها ماپشیمان هستیم بلکه اولاد و فرزندان ما با داشتن پدرانی چون ما شرمسار خواهند بود. . . "
                                                                    ***
1-وقتی از تحمیل مدل و الگوی شوروی می گوید، باید این راهم بداند که عقب مانده گی وسطح نازل سبب پذیرش چشم بستۀ آن تحمیل شد. آن تحمیل در حقیقت محصول بیچاره گی فکری وفرهنگی و دانش عقب ماندۀ سیاسی رهبران نیز بود.
2 -در افغانستان همه طرف ها وابسته یا غیر مستقل نبودند. نهاد ها وشخصیت های مستقل نیز علیه مظالم حزب وشوروی می رزمیدند.
 _________________________________________________________________________________
موضوع مرتبط
احمد فریدمزدک:
حزب دموکراتیک خلق افغانستان، دموکراتیک نبود
به روز شده:  19:38 گرينويچ - جمعه 04 مه 2012 - 15 اردیبهشت 1391   
                                             ( بی بی سی )
من کاملا متأسف و شرمنده هستم که در آن جریان ها دست داشتم یا شرکت داشتم




سی و چهار سال پیش حزب دموکراتیک خلق افغانستان قدرت سیاسی را در این کشور با کودتای خونینی به دست گرفت و بیست سال پیش مجاهدین با فروپاشی رژیم کمونیستی، وارد کابل شدند و حکومت اسلامی اعلام کردند.
این دو رویداد، افغانستان را متحول کرد و تلخیها و شیرنیها و هچنین دردها و زخم های ناشی از این دو تحول هنوز قابل لمس است و سالها ادامه خواهد داشت.
·         سیاست
فرید مزدک، عضو سابق هیات رهبری حزب وطن ( سابق حزب دموکراتیک خلق افغانستان) در یک مصاحبه اختصاصی بیست سال پس از سقوط حاکمیت این حزب می گوید، از پیامد عمکردهای حزبی که عضو آن بود، متاسف است.
به گفته او این حزب از بدو تاسیس تا آخرین زورهای حیاتش، دچار مشکلات و اختلافات درون حزبی بود و در سالهای حاکمیت هرگز جنگ مجال نداد تا برنامه های دموکراتیک در عمل پیاده شوند.
فرید مزدک حدود بیست سال اخیر را در غرب زندگی کرده است. افکار سیاسی چپ‌گرایانه اش حالا متحول شده، گذشته و آینده را از منظر دیگری می بیند. آصف معروف به بهانه بیستمین سال سقوط حزب دموکراتیک خلق، با فرید مزدک مصاحبه کرده و ابتدا از او پرسیده است که چه چیزی او را به سوی این حزب کشاند.
سالهای هفتاد دو و هفتاد و سه متعلم صنف نه و صنف ده مکتب بودم در لیسه (دبیرستان) نادریه. در آن سالها به خصوص در شهر های افغانستان به ویژه شهر کابل در دانشگاه ها و مکتب ها زیاد اعتراض ها و تظاهرات می شد و بخش زیادی از نسل جوان را به طرف خود می کشاند. من هم به همانسو کشانیده شدم. چرا؟ دلیلش بیشتر عقلانی و فکری نبود. من خط مش و برنامه های سازمان ها و جریان هایی را که در آن زمان وجود داشتند، مورد ارزیابی و مطالعه قرار نداده بودم.
من در خانواده زندگی می کردم که در آن، تعدادی از بزرگان سیاسی فکر می کردند و به این حرکت ها علاقمند بودند. آنها در عین حال سرمشق و الگو برای جوانتر های خانواده ما هم بودند. در حقیقت من با این چیزها و در همان فضا علاقمند شدم به این حرکت ها و پیوستم به جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق افغانستان.
در آن زمان البته یک مقدار چپ گرایی مٌد روز هم بود در بسیاری کشورهای جهان این هم یک انگیزه بود برای شما و جوانان هم نسل شما؟
چرا که نه؟ البته در آن زمان در کاربرد اصطلاحات چپ و راست زیاد دقت صورت نمی گرفت؛ بخصوص توسط نسل من. اما یک چیز که زیاد مورد توجه بود این بود که باید عدالت وجود داشته باشد، فقر نباشد، همه به صورت همسان از امکانات و نعمات موجود در جامعه بهره داشته باشند و همین ها بود پایه ها و اساسات اساسی یک جریان چپ که من بعد ها متوجه شدم و فهمیدم.
خب شما تجربه حضور و زندگی در غرب را داشتید آیا در اعتقاداتان نسبت به همین مکتب های سیاسی حالا تغییری آمده؟
در حقیقت دگرگونی هایی در ذهن من بعد از سال ۸۵ _ ۸۶ در کشور رخ داده بود. در سالهای مهاجرت در غرب، یک مقدار دقت بیشتر صورت گرفت، من متوجه شدم آن دگرگونی ها درست و صحیح بودند. من یک مقدار در آزمون تجربه سیاسی غربی ها آن سالهای خود را درست یافتم و کمی ژرفتر در این خط پیش رفتم و حالا دارای همان اندیشه ها هستم با اعتقاد و باور بیشتر.
همان اندیشه ها منظورم اندیشه های دموکراتیک است، اندیشه های آزادایخواهانه است، اندیشه های عدالت طلبانه است، اندیشه های مبارزه برای یک زندگی و جامعه باز و آزاد که در آن انسان از تمام آزادی های فردی برخوردار باشد؛ چیزی را که ما در نظام های ساخته شده فکری قبلی خود نداشتیم.
حزبی که شما متعلق به آن بودید، حاکمیت را بدست گرفت، شما هم به تدریج از سازمان جوانان تا سطوح بالای حزب، پله های ترقی در حزب را پیمودید، تلاشهایی برای تحقق اهداف خود کردید ولی سرانجام به شکست انجامید. چرا؟ روش نادرست بود؟ خارجی ها دخالت کردند؟ مخالفان شما قوی بودند؟
همه اینها. ولی مهمتر از همه اینها این بود که حزب دموکراتیک خلق افغانستان، یک حزب بومی نبود. یک حزب ساخته شده بر اساس نظریه ها و استراتیژی های کلانتر منطقه ای و جهانی بود و یک حزب غیر مستقل بود.
حزب اتکا داشت به نیروی وسیعی از انسان های پاک نیت، وطن دوست و مصمم برای ترقی و پیشرفت جامعه افغانستان، اما درمجموع من می خواهم تأکید کنم که به لحاظ ذهنی، اهداف، اندیشه و دیدگاه، یک حزب بومی نبود.
آرمان هایش شاید ولی اندیشه هایش نشات نمی کرد از حقیقت زندگی و جامعه افغانستان، بلکه بیشتر نشأت می کرد از الگوها و مدل هایی که توسط جریان های لنینیستی آن زمان از جانب اتحاد شوروی به کشورهای مثل افغانستان تحمیل می شد.
به این اساس اندیشه ها و آرمان هایی که ما به آن باور داشتیم که ما را می برد به طرف یک جامعه آزاد و مرفع و پیشرفته، از لحاظ اقتصادی و اجتماعی و سیاسی این آرمان ها در حقیقت نقش بر آب شدند.
تعداد زیادی از جوانان بخاطر همین مدل ها و همین آرمان ها قربانی شدند و خون ریختند، شما به عنوان عضو سابق رهبری حزب اظهار ندامت می کنید؟
بله من کاملا متأسف و شرمنده هستم که در آن جریان ها دست داشتم یا شرکت داشتم. جریان های سیاسی و اجتماعی آن سالها منتج به حوادثی شد که شما از آن نام بردید.
اما فراموش نکنیم که بدبختانه همه طرف‌های درگیر در داخل افغانستان مستقل نبودند. از طرفین درگیر در مسائل داخلی افغانستان قدرت های کلان جهانی استفاده ابزاری می کردند تا به اهداف خود در منطقه برسند و متأسفانه همین حالت تا امروز هم ادامه دارد.
چه می شد کرد که مرام و هدفی که برای دموکراتیزه کردن جامعه وجود داشت، تحقق پیدا می کرد؟
شاید بسیار آرمانی و خیال پردازانه باشد چیزی که من می گویم، ولی افغانستان یک شانس طلایی داشت اگر دهه دموکراسی بصورت مثبت ادامه می یافت. اگر شاه (ظاهرشاه) جرأت می کرد قانون احزاب را پاس می کرد، اگر پسر عموی شاه، ( داود خان) از سماجت خود پایین می آمد و وقتی که او طرفدار جمهور و رأی و آزادی مردم بود واقعا می رفت به طرف رعایت دموکراسی در جامعه و در جهت ادامه دهه دموکراسی کار می کرد.
من فکر می کنم در آن صورت ما امروز در افغانستان یکی از بهترین نمونه های یک دولت پادشاهی_ پارلمانی با پیشرفت اقتصادی بسیار خوب می توانستیم داشته باشیم. اما نشد. بنابر دلایل متعدد.
در آن سالها فاجعه ای در افغانستان اتفاق افتاد، منظورم کودتای جمهوری خواهانه محمد داوود بود. در حقیقت این (کودتای داوود خان) همه شرایط و زمینه ها را مساعد ساخت برای وقوع مجموع فاجعه های که بعدا در افغانستان رخ داد و اوضاع و احوال کشور ما را برد بطرف پیچیدگی و تراژیدی های بسیار بزرگی که مردم افغانستان تجربه کردند.
مشخصا در رابطه با حزب دموکراتیک خلق افغانستان باید بگویم که ای کاش حزب دموکراتیک خلق افغانستان به قدرت نمی رسید. بحیث یک نیروی سالم در اپوزیسیون رشد می کرد اما اپوزیسیون یک دولتی که واقعا می توانست اپوزیسیون را تحمل کند. در حقیقت حزب دموکراتیک خلق افغانستان با اشغال قدرت، مرگ تدریجی خود را آغاز کرد، با اشغال قدرت لگد زد به تمام آن چیزی های که به مردم به مثابه آرمان خود وعده داده بود.
زمانی هم آمد که حزب هم نامش را تغییر داد و هم در واقع اهداف خود را تغییرداد، سیاست مصالحه ملی را اعلام کرد ولی بیست سال پیش را اگر به یاد بیاوریم، با تمام این سیاست ها باز هم سقوط کرد. بعضی ها فکر می کنند که ممکن بود اگر در درون نیروی بیروی سیاسی، اختلاف بوجود نمی آمد و حزب از هم پاشیده نمی شد، دولت می توانست مقاومت کند یا در واقع شکست به گونه دگری واقع شود نه به این گونه که بالاخره حتی منجر به پایان مرگ تراژیک رهبر حزب و رئیس جمهور نجیب الله شود؟
خوب تغییرات در حزب دموکراتیک خلق افغانستان زیر تأثیر تغییرات در شوروی (پریسترویکا) بود . این تغییرات، تغییرات درستی بود. باید می آمد اما دیر آمد، ناوقت آمد. ولی برای اینکه این تغییرات در درون حزب جا بیآفتد و واقعا یک حزب نو بوجود بیآورد ما به زمان احتیاج داشتیم، به صلح و ثبات احتیاج داشتیم، به جلب حمایت مردم احتیاج داشتیم که همه این ها را نداشتیم. به یک نیروی منسجم احتیاج داشتیم که این نیرو واقعا از دل و جان برای اصلاحات در درون حزب می توانست کار کند و بر پایه اعتقاد به اصلاحات در درون حزب باید کار کند.
من گفتم که حزب در هفت ثور سال پنجاه و هفت به قدرت رسید و در قدرت گم شد و در سالهای که ما مصالحه را اعلام کردیم و خواستیم این حزب را از نو بسازیم هر قدر کوشیدیم که حزب را از درون قدرت بیرون بکشیم موفق نشدیم. حزب گمشده (در قدرت) را ما دوباره نتوانستیم که از درون قدرت بیرون بکشیم.
یعنی شما تصور می کنید که این پایان ناگزیر بود؟
چنین پایانی، تنها عاملش ضعف درون حزبی نیست، حزب در بحران زندگی می کرد، یک حزب غیر دموکراتیک شده بود. در تمام احزاب عقاید مختلف وجود دارد، گرایش های مختلف وجود دارد، ولی احزاب دموکراتیک بر گرایش های خود مجال زیستن می دهند، مجال تبارز می دهند و از طریق گفتگو و تفاهم اختلافات خود را حل می کنند. اکثریت ها برنده می شوند و هیچ وقت اقلیت ها سرکوب نمی شوند. حق رأی شان محفوظ می ماند، حق نظر شان حفظ می شود. در حزب ما دموکراسی وجود نداشت، حزب ما یک حزب دموکراتیک نبود یک حزب اقتدار گرا و وابسته بود و در آن اختلافات یک امر طبیعی بود.
وقتی می گوئید دموکراتیک نبود یعنی می خواهید بگوئید در اصل و در نهاد غیر دموکراتیک بود، یا بعضی از رهبرانش دموکرات نبودند؟
حزب ما در اصل و در نهاد یک حزب لینینی بود. یک حزب لنینستی دموکراتیک که ما تا حال ندیده ایم و تاریخ به یاد ندارد و دیگر اینکه اختلافات چیزی نبود که در یک روز بوجود آمده باشد.
اختلافات، نابسامانی و توطئه گری چیزی بود که از نخستین کنگره مؤسسان حزب دموکراتیک خلق افغانستان در این حزب راه یافته بود و قدم به قدم، ماه به ماه و سال به سال پیش رفته بود تا وقتی که این حزب سقوط کرد.
بنا بر این، تنها رفع اختلافات راه نجات از آن حالتی که حزب دچارش بود، نبود. مشکل کلان دگر این بود که ما واقعا در یک بحران بزرگ اقتصادی به سر می بردیم. جنگ جریان داشت و هیچ فرصت نیافتیم که در شرایط صلح و آرام برای ساختن یک دولت آن هم با اشتراک تمام مردم و گروه های سیاسی افغانستان کار کنیم.
گپ مهمتر از همه این بود که دولت افغانستان بدون حامی خارجی زیسته نمی توانست و حالا هم نمی تواند. ما حامی خود یعنی شوروی را از دست دادیم و جای آنرا نتوانستیم با حامی جدید پر کنیم.
اعتماد غرب به ویژه آمریکایی ها را نتوانستیم جلب کنیم. به همسایه های خود چراغ های سبز داده نتوانستیم که نشان دهیم می توانیم معضلات خود را حل بکنیم و در عین حال به گروه‌های مجاهدین، به بخش بزرگ مجاهدین بخصوص آنهای که در داخل بودند و زیر تأثیر کشورهای همسایه ما نبودند، نتوانستیم این اعتماد را بدهیم که ما می توانیم باهم کار کنیم.
بعضی ها معتقدند که وضعیت کنونی خیلی مشابه آن سالها است. چه درس هایی می شود از آن سالهای آموخت؟
بله در استراتژی های کلان تغییری نیآمده، افغانستان همان موقعیت ژئوپولتیک را که صد سال دو صد سال قبل داشت امروز هم دارد. علاقمندان به این موقعیت همان هایی هستند که در گذشته بودند و فردا هم همین علاقمندان وجود خواهند داشتند. قدرت های کلان دگری هم اضافه شده مثل چین و هند هر روز صاحب نیرو و قدرت بیشتری می شوند.
درسی را که امروزی ها می توانند از گذشته های پیش از حزب دموکراتیک خلق بگیرند، یک چیز است و آن اینکه همیشه منافع خود را با منافع همسایه های خود وفق دهند. مشکلات و دشواری های خود را در رابطه با همسایه های خود با رعایت و احترام به منافع متقابل، حل کنند. منافع ملی خود را به منفعت های دیگران رجحان دهند، اما با قدرت های جهانی هم باشند و طوری عمل کنند که از امکانات آن قدرت ها برای آبادانی کشور خود استفاده مؤثر و لازم را بعمل بیآورند.
صد سال قبل مشروطه خواهان اصلاحات می خواستند، بعدا شما اصلاحات می خواستید و دولت کنونی هم بر اصلاحات تاکید دارد، اما این روند اصلاح طلبی همیشه با موانعی روبرو شده است. حالا نیز نگرانی هایی وجود دارد که دست آورد های سالهای اخیر ممکن است قربانی مصلحت های سیاسی شود (مصالحه با طالبان) به نظر شما برای پایان جنگ چقدر باید بها داد و از چه چیزهایی نباید گذشت؟
آرمان تغییر نکرده، مشروطه خواهان هم همین آرمان را داشتند که امروزی ها دارند، مدرن گرایان امروزی جامعه افغانستان دارند. ترقی اقتصادی و اجتماعی، پیشرفت، مدرن ساختن جامعه افغانستان و مردم افغانستان، تأمین عدالت اجتماعی، تساوی حقوق مردم در تمام بخش ها، بناً این منطق درست است که آن آرمان دیروز و پریروز، امروز نیز هست و فردا هم خواهد بود.
اما اینکه امروزی ها چه باید بکنند که باید راه حل مطلوبی برای حفظ آن دست آوردها بیابند. دست آوردهایی که در طی ده سال گذشته با اشتراک وسیع جامعه جهانی در افغانستان بدست آمده است برای آن کار کنند. باید گفت که حرف این است که ما جرأت کنیم و به دموکراسی چنگ بیاندازیم.
امروز به دموکراسی در افغانستان، بنابر دلایل متعدد بخش های مختلف جامعه سیاسی افغانستان به نظر های گوناگون می بینند، دیدگاه های مختلف دارند. عده ای توأم با شک به آن می نگرند. عده ای فکر می کنند که جامعه افغانستان جامعه ی عمیقا سنتی و قبیلوی است و دموکراسی در اینجا جایی ندارد. ( این عده معتقدند ) که ما باید دوباره رجوع کنیم به نهاد های قبیلوی در جامعه و از آن طریق جامعه را در مدل مثلاً کشورهای شیخ نشین عربی رشد دهیم.
به نظر من این یک عقب گرد بسیار بد است یک عقب گردی است که برای افغانستان بدبختی های بیشتری به ارمغان خواهد آورد. به نظر من آنهایی که طرفدار دموکراسی و آزادی و پیشرفت و رشد و استقلال در افغانستان هستند، باید با شجاعت با همدیگر نزدیک شوند. صرفنظر از تفاوت های گذشته خود.
اینها امکانات مؤثر و بزرگ جهانی را از دست ندهند، حفظ کنند و از آن بهره بگیرند. ما زیر نام استقلال، استقلال، استقلال نمی توانیم کشور را ببریم بطرف عدم استقلال و گرسنگی و فقر و بدبختی و عقب ماندگی.
شجاعت در حل مشکلات محلی خود داشته باشیم. افغانستان تا وقتی که نتواند معضلات منطقه ای را با همسایه های خود حل کند و در مقیاس جهانی با همه قدرت های جهان رابطه مناسب و درست را تأمین نکند، راه نجات دیگری ندارد.


قلب آسیا . پرتو نادری


   
              پرتو نادری
                                              

                                  


                                     قلب آسیا و جامعه‌ی مدنی
 
 

اخیراً کنفرانس کشور های قلب آسیا در شهر کابل پایان یافت. چیز‌های خوبی گفته شد، در پیوند به مبارزه با هراس افگنی، فساد اداری، حکومت داری خوب و این که جهان افغانستان را تنها نمی گذارد! چقدر زیباست که می پنداری دیگر صدای انفجاری نیست، مقام‌های فساد پیشه که حتا« لودین» هم شجاعت نامبردن آن‌ها را ندارد، از اریکه افتاده اند. متقلبان انتخابات ریاست جمهوری در پشت میله های زندان اند، دولت به خدمتگذار مردم بدل شده است وهر انسان این سرزمین برای دیگری سرود برادری می خواند و آغوش برادری می گشاید، این پندار ترا ازهیجان نا شناخته یی لبریز می کند؛ اما دریغ که صدای انفجاری تمام پندار های ترا در هم می ریزد و تو می بینی که آن فساد پیشه‌گان به پله های بلند و بلندتری گام گذاشته اند، هراس افگنان هم چنان در کوچه ها درجستجوی شکار یک لحظه‌‌ی مناسب اند و تا می بینی که همان آش است و همان کاسه، دیگران رفته اند و تنها سیلی رژیم پاکستان و لگد دولت ایران است که بر سرو صورت ما فرود می آید!
از این پندار که بگذریم، ما همیشه روی کاغذ چیز های خوبی زیاد داشته ایم؛ اما مهم این است که این چیز های خوب در آینده‌‌‌ی این سرزمین خون آلود چقدر می تواند چنان مرهمی اثرگذار باشد!
این که ما تا چه زمانی وچگونه جامعه‌‌ی جهانی را چنان عصای روزگار پیری با خود خواهیم داشت، نمی توان به یقین چیزی گفت، اما چیزی که از هم اکنون روشن است، این است که این دو همسایه‌ مهربان!!! ایران وپاکستان نه تنها در این جهان؛ بلکه در آن جهان نیز ما را تنها نمی گذارند ونخواهند گذاشت که ما زحمت گذشتن از پل سراط را بر خود هموار سازیم؛ بلکه با لگدی و مشتی مهربانانه ای! ما را در ژرفای سوزان دوزخ خواهند افگند!
چیزی که مرا وا داشت تا این چند سطر پراگنده را در پیوند به این کنفرانس بنوسیم. نبود نماینده گان جامعه‌ی مدنی درکنفرانس بود. باری یکی از مسوولان معارف پشاور برای من گفته بود: ما نمی دانیم که افغان‌ ها چگونه در مکتب سازی این قدر توانایی دارند، همین که بامداد از خواب بر می خیزی می بینی که یک پناهنده تازه رسیده در این یا آن کوچه مکتبی ساخته است، بعد که می روی تا آن را ارزش یابی کنی در می یابی که نه استادی وجود دارد و نه هم سامان افزار آموزشی. از پشاور که بر گشتیم در سال های پسین ما بزرگترین استعداد جهانیان باز ماند. بعد نام این همه « ان جی او» را گذاشتیم نهاد مدنی.
گوش شیطان کر هم اکنون تا چشم می گشایی گویا نهاد مدنی و نهاد مدنی و نهاد مدنی را می بینی که افتاده، افتاده، افتاده در کنارهم به مانند تربوز وخربوزه‌ی پالیزهای « دشت کیله گی» در آن سال های پیشین. تا چشم کار می کند پالیز است و پالیز و تربوز و خربوزه افتاده در کنار هم که از یک دیگر رنگ می گیرند؛ اما رنگ اختلاف!

تا جایی که من به یاد دارم همین که بحث‌ راه اندازی چنین کنفرانس‌هایی در کشورهای غربی به راه می افتد، آن چه را که جامعه‌‌ی مدنی می گویند چنان دریاچه‌ی یخبسته‌یی در گرمای اشتیاق به جوش می آید، می جوشد و می جوشد ومی جوشد و بعد نشست پشت نشست می بینی که راه اندازی می شود به پیشواز آن کنفرانس دربن در لندن درشیکاگو در توکیو یا در جا های دلپذیر دیگر که به تعبیری از کوچه هایش نه بوی ادرار؛ بلکه بوی ادکلن به دماغ می آید.

عمده ترین بخش دستور کار چنین نشست هایی همین است که چه کسانی باید در آن کنفرانس جهانی اشتراک کند و تمام. در یکی دو سال اخیر این مساله آن قدر داغ شده است که افتراق و دو دسته‌گی بزرگی را در میان سازمان های پیمان کاری که خود را نهاد های مدنی می گویند، پدید آورده است. بزرگترین انگیزه وعامل چنین دسته بندی هایی در اهداف قومی و امیتار خواهی های آن ها پنهان است. هم اکنون نهادهای مدنی! بر یک دیگر بهتان می زنند که این یا آن نهاد وابسته به این یا آن مقام دولتی است. چنین بهتان های حتا همان کوچکترین اعتبار آنان را نیز از میان بر می دارد.

پیوسته جامعه‌ی مدنی! بر دولت انتقاد داشته است که در چنین نشست‌ هایی افراد وابسته به خودش را به نام نماینده‌گان جامعه‌ی مدنی می فرستد. در این گفته کمتر تردید می توان کرد؛ اما اگر نماینده‌گان جامعه‌ی مدنی هم که اشتراک می کنند، بیشتر به هوای همان سیر و سیاحت جهان است و کمتر سخنی و پیامی برای گفتن دارند و یا هم اگر باری سخنی و پیامی داشته باشند، همین که پشت میکروفون می رسند و تا دستمال ضد پاستوریزه‌ی خود را از جیب بر می دارند وعرق جبین خود را پاک می کنند دیگر و قت شان تمام شده است، اما به گفته‌ی چشم کبودان فرنگ زمان برای «شاپینگ» را همیشه در اخیار دارند.

من بار ها شاهد بوده ام که کسانی چه از نشانی دولت و چه از نشانی آن چه را که جامعه مدنی می گویند به نام نماینده‌گان جامعه‌ی مدنی در چنین نشست های مهم جهانی اشتراک کرده اند که نه دریافتی از جامعه‌‌ی مدنی داشته اند و نه هم فهمی از پیچیده‌گی‌های وضعیت سیاسی و اجتماعی کشور. بزرگترین مشکل ما این است که شماری از سازمان های پیمان کار را جامعه‌‌ی مدنی می گوییم وآنانی را که چنین حوزه‌ی را قبضه کرده اند فعال جامعه‌‌ی مدنی می خوانیم و بعد همین چند سازمان و چند تن را همیشه می بینی که به نام جامعه‌ی‌ مدنی تیر در هوا رها می کنند؛ ولی تیر منافع خود را خوب به هدف می زنند!
این در حالی است در سال های اخیر ما نه تنها در شهر کابل؛ بلکه در شهر های دیگر کشور شاهد آن هستیم که شماری از نهاد های مدنی ایجاد شده اند که بر بنیاد اهداف مدنی و خدمت گذاری به مردم و توسعه‌ فرهنگی، اجتماعی و سیاسی به گونه‌ی‌ داوطلبانه و آرمانگریانه کار می کنند ؛ اما چنین نهاد های را راهی در چنین کنفرانس هایی نیست و حتا می توان گفت سازمان‌های پیمان کار به مانند دیواری مانع آن می شوند تا چنین نهاد‌های مجالی برای گسترش خود و اهداف خود داشته باشند.

پرسش در این جاست که چرا نماینده‌گان جامعه‌ی مدنی! در کنفرانس کشور های قلب آسیا اشتراک نداشتند؟ آیا دولت به آن‌ها اجازه‌ی اشتراک نداد؟ یا این که آن‌های سخنی برای گفتن در این کنفرانس نداشتد؟ در حالی که میلیون ها دالر از کمک های جهانی به وسیله‌ی چنین نهاد های زیر نام بر نامه های دولتداری خوب، مبارزه با فساد اداری، عدالت انتقالی و دادخواهی و چیز های دیگری که به محتوای این کنفرانس پیوند دارد، هزینه شده است.

شاید بهتر بود که جهانیان می دانستند که جامعه‌‌ی مدنی افغانستان در این سال‌ها در زمینه‌ی مبارزه با فساد اداری و دولتداری خوب، دادخواهی ، غدالت انتقالی و آموزش‌های مدنی چه دست آورد هایی دارد. شاید همین دستان خالی جامعه‌ مدنی سبب شده است که امروزه چنین بحث هایی مطرح است که پس از سال 2014 باید بخش بیشتر کمک‌های جهانی به وسیله‌ی دولت افغانستان به مصرف برسد.

بزرگترین پرسش در پیوند به این کنفرانس همانا پرسش خاموشی جامعه‌ی مدنی است. چرا جامعه‌ی‌ مدنی مانند گذشته سرو صدایی نداشت؟ در حالی که چند روز پیش در پیوند به اشتراک جامعه‌ی مدنی در کنفرانس توکیو، کابل شاهد راه اندازی نشست بزرگی بود! از همین جا می توان پرسش دیگری را مطرح کرد که اگر کنفرانس قلب آسیا در یکی از کشور های غربی یا حتا در کشور های چون ترکیه و تاجکستان ... راه اندازی می شد، بازهم جامعه‌ی‌ مدنی همین گونه خاموش می ماند؟ بدون تردید که چنین نمی بود. فکر نمی کنم که باری هم جامعه‌ی‌مدنی مساله ی اشتراک نماینده‌گان جامعه‌ی مدنی درکنفرانس قلب آسیا را با وزارت امور خارجه در میان گذاشته باشد! شاید هم به این دلیل که این کنفرانس‌ در کابل راه اندازی شد و برای جامعه‌مدنی خالی از جاذبه بود.

                                   پرتو نادری
                                     شهر کابل