Montag, 4. November 2013

خاطرات سفر هسپانیه



        
استاد عبدالوهاب مددی
هامبورگ ـ  آلمان

 
خاطرات سفر هسپانیا 
 ( شهر مادرید)

  
                              از تاریخ 16 الی 21 ماۀ فبروری 2013 میلادی
                         به منظور اشتراک درکنفرانس بین المللی
                         به خاطر تاسیس  شورای متخصصین افغانستان

دریکی از روز های هفته اول ماه فبروری 2013 زنگ تیلفون منزل ما به صدا در آمد، گوشی را برداشتم، ازآن طرف خط تیلفون کسی فرمود :  این منزل آقای مددی می باشد ؟  گفتم بلی . گفت خود شما آقای مددی هستید ؟  عرض نمودم : آقای مددی نه، ولی عبدالوهاب مددی خود من می باشم . پس از احوال پرسی مختصر، گفت من از شهر « مادرید »  هسپانیا با شما صحبت می نمایم ومی خواهم که اگر موافق باشید ووقت داشته باشید، شما را جهت اشتراک  درکنفرانسی دعوت نمایم که دراین شهر دایر مینماییم . پرسیدم : دراین کنفرانس روی چه مسایلی صحبت می گردد، چند روز دوام می کند و چه کسانی را درآن دعوت نموده و می نمایید ؟  فرمود : روی مسایل و پرابلم های وطن ما افغانستان صحبت می شود، یک هفته شما مهمان ما هستید که از تاریخ 16 فبروری می توانید وارد شهرما « مادرید »  شوید ولی پول  بلیط دو طرفۀ هوا پیمای تانرا خود تان باید بپردازید که مبلیغ زیادی نمی شود و همه مهمانان پول رفت و آمد را خود شان می پردازند زیرا اتحادیۀ ما افغانها که این کنفرانس را به خاطر ایجاد « شورای متخصصان  افغانستان  » راه اندازی  می نماید از نگاۀ اقتصادی وضع خوبی ندارد، ولی درمدت اقامت در شهر ما درید همه مهمانان در اقامتگاه های که ما آماده ساخته ایم اقامت دارند ومهمان ما هستند واما در مورد کسانی که ما از آنها دعوت به عمل  آورده ایم  باید بگویم که همۀ مهمانان از جملۀ استادان دانشگاه های وطن وخارج از وطن ما می باشند که همه درجۀ دوکتورا یا پروفیسوری دارند و متخصصین مسایل سیاسی و یا اقتصادی هستند . گفتم :  تا فراموشم نشده ، می خواهم با نام مبارک شما آشنا شوم . گفت : پشت نام من چه می گردی ، مرا ازجملۀ دوستان خود حساب کن . باز بخیر اینجا که آمدی باهم از نزدیک معرفی می شویم. گفتم : اینکه امکان ندارد که همین اکنون با نام مبارک شما آشنا نشوم .  وی که با لهجۀ شیرین هراتی و خیلی خودمانی صحبت می کرد، گفت : نام من « قادر» است  گفتم : صرف  « قادر » یا تخلصی ویااسم فامیلی هم دارید ؟ خیلی دوستانه ورفیقانه گفت : به من قادر « قادری »  می گویند واز حدود چهل سال است که بین دوقارۀ اروپا وامریکا در رفت وآمد هستم و در غم مسایل وطن آغشته می باشم  و اضافه نمودند که انشا الله خاطرجمع باشم که دعوت مارا می پذیری ؟ گفتم : خیلی معذرت می خواهم . مثل این که درمورد من سو تفاهمی به وجود آمده وشما مرا به جای کسی دیگری ویا مددی دیگری عوضی گرفته اید. زیرا من نه داکتر امورسیاسی هستم ونه هم پروفسسور مسایل اقتصادی  تا که صلاحیت شرکت در چنان کنفرانسی را داشته باشم که شما ازآن یاد نمودید . جناب قادری صاحب فرمودند : چه می گویی برادر !  تو گل سرسبد کنفرانس ما هستی ، ما ترا خوب می شناسیم . اصلا ما کنفرانس خود را با سرود وطنی که تو خوانده ای افتتاح می نماییم و حالا وقتیکه تو وهمراهان دخترو پسری که باتو این سرود را روی ستیج می خوانند وما ترتیب کار ایشان را نیز داده ایم ، این کار را انجام بدهید ، حاضرین محفل بیشتر وبهتر به یاد وطن می افتند واین برای ما خیلی مهم است . گفتم :  این طور که هست وعدۀ ما و شما به تاریخ 16 فبروری این سال در فرودگاۀ شهر مادرید هسپانیا . وی خیلی خوش شد وفرمود که وظیفۀ شما فقط « لپسنگ »  سرود وطن است وحضورتان  در تالار کنفرانس طی دوروزی که کنفرانس دایر است . درچندروز دیگر هفته ما درخدمت شما هستیم تا ازشهر زیبای مادرید شکم سیر دیدن نمائید . دراین جا  تادیدار بعدی باهم خدا حافظی نمودیم
                                                ***
 ساعت یازدۀ صبح روز شنبه 16 فبروری 2013 با طیارۀ  « ایر برلین »  جانب  « ما یورکا » شهر توریستی هسپانیا  پرواز نمودم و بعد از یک ساعت ونیم پرواز  رسیدیم به آن شهر و حدود دوساعت آنجا توقف داشتم.  بعد باطیارۀ دیگر « ایربرلین »  جانب شهر مادرید پرواز نمودیم  و بعداز یک ساعت ونیم دیگر رسیدیم به آن شهر . در جلو دروازۀ  ورودی به سالون فرودگاه دونفر ازمن پذیرایی کردند که هیچ کدام شانرا نمی شناختم .  پس از احوال پرسی با هم دیگر از ایشان پرسیدم که کدام یک شما جناب  قادر « قادری »  هستید ؟  گفتند : هیچ یک مان . چمدان مرا گرفتند و باهم سوار اتوموبیل شان شدیم ومستقیما مرا بردند به مقر اتحادیۀ افغانهای  شهر مادرید . در آنجا با عدۀ از برادران افغانی که از افغانستان  تشریف آورده بودند، آشنا شدم . نان شب را هم درهمانجا صرف نمودیم ویکی دوساعت دیگر هم به صرف چای ومیوه گذشت و در اخیر جوان آواز خوانی که صاحب آواز بی نهایت زیبا و رسا بود و« امید » نام داشت چند آهنگ زیبا راخواند واز دوستان خدا حافظی گرفتیم و با جناب آقای نعمت الله  « امینی  »  که مرا ازفرود گاه مادرید باخود به آتحادیۀ شان آورده بودند، رهسپار منزل شان شدیم که بیرون از شهر مادرید دریک شهرک خیلی زیبا که محفل اقامت سرما یه داران آن دیار بود ، موقعیت داشت. معلوم شد که جناب آقای نعمت الله « امینی »  که از تاجران افغانستانی یی مقیم مادرید بودند وبیشتر به تجارت قالین مشغول بودند و درضمن سمت معاونیت مالی اتحادیۀ افغانها را نیز به دوش داشتند، منزل خویش را جهت آقامت من تعین نموده بودند و این که خودشان ، محترمه خانم و چهار تن از فرزندان شان در مدت شش روزی که مهمان شان بودم، چه زحماتی برایم کشیدند وتا چه حد به من مهربانی فرمودند قلم از توصیف آن عاجز است   امشب جناب آقای « قادری »  که مرا دراین کنفرانس دعوت نموده بودند نیز با ما همراه شدند وبه منزل جناب آقای  « امینی  »  آمدند تا باهم بیشترآشنا شویم. ایشان از فعالین درجه یک برگذار کنندۀ کنفرانس بودند و آرزو های بزرگی  جهت آرامی  وطن در دل داشتند که قابل هرگونه ستایش بود . ساعاتی بعد جناب قادری رفتند به هوتل شان و ماهم آرام خوابیدیم  .
                                              ***
یکشنبه 17 فبروری ، تمام روز در گشت و گذار درشهر مادرید گذشت و دوشنبه 18 فبروری ، پس از صرف صبحانه با جناب آقای امینی رفتیم به منطقه یونیورستی شهر مادرید،  در تالار کنفرانس های فاکولتۀ علوم سیاسی آن که کنفرانس افغان ها به ابتکار یک عده  از استادان دانشگاه های کابل و مادرید زیرعنوان  « کنفرانس بین المللی برای تاسیس  شورای متخصصین افغانستان  »  به ریاست پروفسور دوکتور عزیز الرحمن  « حکمی »  و گرداننده گی مشترک آقایون : فرهود و دوکتور بشیر سخاورز در آن جا به ساعت  نه ونیم صبح آغاز یافت  به گونۀ که نخست یکی از استادان فاکولتۀ علوم سیاسی دانشگاه مادرید به مهمانان خوش آمدید وخیر مقدم گفت  بعد من به اساس برنامۀ قبلا تنظیم شده و چاپ شده ، « سرود وطن »  را به همراهی چند نفر از دختران لباس ملی پوش مقیم مادرید که همه دانشجو بودند « لپسنگ »  نمودم که تمام حاضرین مجلس در تالار به پا خیستند وتاختم  « سرود وطن  »  همچنان به پا ایستاده بودند .  دراین میان ملاحظه نمودم که ازچشمان جناب مسعود خلیلی که درصف اول  ودرست در جلو چشمان من ایستاده بودند، اشک جاری بود .  جناب مسعود خلیلی سفیر کبیر افغانستان مقیم هسپانیا بودند که تنها در روز اول کنفرانس درمجلس حضور داشتند و بامن نیز مرحمت زیادی نمودند .
طنین آهنگ دلپذیر وطن درفضای تالار بیداد می کرد . استقبال بی نظیری که درختم این سرود از من و همراهان من به عمل آمد، چنان پرشور وبا شکوه بود که خاطرۀ آن هرگز ازیادم نخواهد رفت .
بدین گونه کنفرانس آغاز یافت . سخنرانها که همه دراین روز ( روز اول کنفرانس  ) استادان خارجی دانشگاه های هسپانیا وسایر کشورهای اروپایی بودند. همه به زبان های هسپانوی ویا انگلیسی صحبت نمودند که به زبان فارسی دری ترجمه می گردید. نان چاشت  دررستورانت همین دانشگاه تهیه شده بود وکنفرانس با پیروزی بزرگی درساعت شش شام پایان یافت وماهم آمدیم خانه .
                                           ***
 سه شنبه  19 فبروری 2013 کنفرانس سرساعت معین آغاز یافت وبرخلاف روز اول که سخنرانان استادان دانشگاه ها بودند وبه زبان های هسپانوی یا انگلیسی صحبت می کردند ، امروز  افغان ها سخنرانی نمودند وآنهم به زبان های  پشتو و فارسی دری . درین روز که مثل دیروز از نظم درستی صحبت ها برخوردار نبودند، یگان برخورد های سلیقه یی ازجانب سخنرانان به وقوع می پیوست که فضای دوستانۀ کنفرانس را مکدر می ساخت چنانکه در اولین مورد از چنین موارد محترمه زرغونه « ژواک »  که در روز دوم کنفرانس عضو هیئات رئیسه بودند،  با اعتراض بربیانیۀ یکی از استادان دانشمند که فکر می کنم از ولایت فاریاب تشریف آورده بودند و بیانیۀ خیلی پرمحتوای ایراد فرمودند که من نمی خواهم دراین جا به جزئیات موضوع بپردازم ، با خشونت ازجمع اعضای هیأت رئیسه جدا شدند و رفتند به درون تالار نشستند که از نظر من این حرکت شان برای مسوولین کنفرانس که زرغونه جان ژ واک را به خاطر ارج گذاری به مقام یک زن  درکنار دانشمندانی بزرگ در هیأت رئیسه  گذاشته بودند ، پاسخ خوبی نبود. واما این کافی نبود، حوالی ظهربود که ناگهان فریاد های ( بگیرید جاسوس را )  به گوش ها رسید و دیده شد که دریک گوشۀ تالار پسرک جوانی راکه اصلا ایرانی بود و بعدا معلوم شد که بدون کارت دعوت وارد مجلس شده واز مراسم با کامرۀ دست داشته اش قلمبرداری می کرد،  لت وکوب می نمایند به گونۀ که چند نفر اورا با مشت و لگد می زدند و دونفر دیگر که باهم برادر بودند ویکی شان آقای « حیدر » رئیس اتحادیه افغانها و یکی از مهمانداران  اصلی کنفرانس بود پیوسته  شعارهای بسیار اهانت آمیز، مدحش وهمگونی را با آوازی خیلی بلند به آدرس دولت ایران می دادند که شایستۀ چنین کنفرانسی نبود . ایشان می توانستند آن مرد را که به زعم  شان برای دولت ایران جاسوسی میکرده، درحالیکه هیچ مطلبی در آجندای شان درآن روز در ارتباط با دولت ایران وجود نداشت، به پولیس تسلیم داده واز طرق قانونی مسئله را پی گیری نمایند نه آن که درسطح کوچه وبازار چنان معرکۀ هولناکی را به وجود بیاورند وکنفرانس را مختل نمایند ...
قضیۀ مشابه دیگری نیز درهمان لحظات ، ولی نه به بزرگی  واندازۀ قضیۀ  اولی که ذکرش رفت،  به وقوع پیوسته بود که چون من در جریان مستقیم آن قرار نداشتم، از آن یادی به عمل نمی آورم .جریان این قضایا که مخالف شان مردم ما وشوکت چنان کنفرانسی بود،هنوز به پایان نرسیده بود که یکی ازمجریان کنفرانس از طریق مکروفون ازمهمانان واشتراک کننده گان کنفرانس خواست که جهت صرف غذای چاشت به سالون غذا خوری تشریف ببرند . مردم درحال خارج شدن از تالار بودند که محترم پروفیسور دوکتور عزیزالرحمن « حکمی  » با عجله خودرا به مکروفون رساندند و جملاتی رابیان کردند که  ازشنیدن آن دل همۀ ما به حال شان سخت سوخت و من در این جا از ذکر وازافشای آن دو جمله کوتاه سخت خجالت می کشم واز آن می گذرم .  پس از صرف غذا، حالت قبل ازظهر دیگر وجود نداشت . درنیمه دوم این روز، قرار بود که به اساس اجندا، اساسنامۀ  تازه تنظیم شدۀ شورای متخصصین را به  رای گیری بگذارند که موفق به ختم کار نشدند و پایان کنفرانس را اعلام نمودند .
من دوروز دیگر مهمان فامیل جناب نعمت الله  « امینی  » بودم و به تاریخ پنجشنبه  21 فبروری ازهمان مسیری که به شهر مادرید آمده بودم ، دوباره به شهر هامبورگ برگشتم و بدین گونه دیدنی های خوب و بد مـنِِ به اصطلاح هراتی ها ( دیده نی دار ) به پایان رسید .

پنجاهمین سالگرد در گذشت ناظم حکمت


شنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۲ ه‍.ش.

پنجاهمین سالگرد درگذشت ناظم حکمت

سرم را نـه ظلم می‌تواند خم کند،
نه مرگ،
نه ترس!
سرم فقط برای بوسیدن دست‌های تو
خم می‌‌شود …
ناظم حکمت: «سرم فقط برای بوسیدن دست‌های تو خم می‌شود
پدرام پایا
زیستن
همچون درخـت
تنهــا و رها،
همچون جنگل
برادروار،
این است
حسرت و آرزوی ما.

شاید از عجایب روزگار باشد که بحران و جوش و خروش این روزهای ترکیه که در آن، مردم ضمن مخالفت با محدویت‌ها مشارکت بیشتر در زندگی سیاسی و اجتماعی را طلب می‌کنند با خاموشی شاعری مقارن شده که شعرش را به سلاحی در خدمت نقد استبداد و ساختارهای مشارکت‌ستیز درآورد و بهبود زندگی مردم را به روایت شعرش بدل کرد. این اما، همه میراث ناظم حکمت برای شعر ترکیه و جهان نیست، او در عاشقانه‌هایش نیز اوجی ماندگار به جا گذاشته است.
زندگی حکمت در رفت و آمدی مدام میان زندان و فرار و مهاجرت سپری شد. این شرایط اما سبب نشده که امروز به عنوان یکی از بنیانگذاران سترگ شعر معاصر ترکیه شناخته نشود.
ناظم حکمت در شعرش جسور و بی‌پروا است. او از رنج انسان‌های فرودست سخن می‌گوید و از نبود آزادی و جنگ انتقاد می‌کند. شعر او اما در همان حال سرشار است از عشق و شوق وصال زنانی که به آنها عاشق بوده است.
در کنار رمان‌نویسانی همچون یاشار کمال و اورهان پاموک و الیف شفق یا طنزنویسی همچون عزیزنسین، آثار حکمت بیشترین خواننده را در ترکیه و در سطح جهانی داشته‌اند. شعرهای حکمت دست‌کم به ۵۰ زبان زنده دنیا ترجمه شده‌اند.
جسارت و بی‌پروایی در نقد و افشای شرایط و ساختارهایی که رنج انسان‌های فرودست یا جنگ و نبود آزادی از مؤلفه‌های آن است، در شعر حکمت برجسته است. اما شور زندگی، نرمی و شرح عشق و اشتیاق به زنانی که دوستشان داشته نیز در شعر او کم نیست.
اشتیاق، دلتنگی و حسرت از مهم‌ترین درون‌مایه‌های اشعار ناظم حکمت است. دلتنگی برای میهنی که به ضرب و زور صاحبان قدرت از آن رانده شده بود و اجازه بازگشت به آن را نداشت، برای مردمی که با آنها حسی از همبستگی پیوندش می‌داد و برای زنی که زیستن در آغوش او برایش میسر نبوده است.
کمتر سطری در آثار حکمت یافت می‌شود که سیاسی نباشد و در عین حال شعریت در آن موج نزند.
او چه در استانبول، چه در مسکو، چه به هنگام کار یا در سفر همیشه و همواره از زنان به وجد آمده است. از همین روی در شعرهای سیاسی‌آش نیز گوشه‌ها و محمل‌هایی را پیدا می‌کند تا به عشقش به زنی نقب بزند که در آن لحظه، ولو به طور موقت دلبسته‌اش شده یا شوق دیدار او را به دل دارد.
زیست‌نامه‌ای که او در شعرش از خودش به دست می‌دهد شرحی است از همین دلتنگی‌ها:
در ۱۹۰۲ به دنیا آمدم
دیگر به شهر زادگاهم بازنگشتم
اصولاً بازگشت را دوست ندارم.
در سه‌سالگی نوه‌ی پاشائی بودم در حلب.
در نوزده‌سالگی دانشجوی دانشگاه کمونیستی مسکو
در چهل و نه سالگی بار دیگر به دعوت کمیته‌ی مرکزی در مسکو.
از چهارده‌سالگی شعر سروده‌ام.
بعضی‌ها انواع گیاهان را خوب می‌شناسند، بعضی‌ها انواع ماهی‌ها را
من انواع جدائی‌ها را.
بعضی‌ها نام ستارگان را ازبراَند
من نام حسرت‌ها را.
جوانی پر تب و تاب
 پدر بزرگ حکمت، ناظم پاشا از حلقه دراویش بود و اهل سماع. شعرهای عرفانی می‌نوشت و در کار تقویت قریحه نوه خویش بود که او را هم شاعر کند. حکمت درچهارده‌سالگی، آن گونه‌ که خودش در شعری که خواندید می‌گوید، شعر سرودن می‌آغازد.
در ۱۵ سالگی به آموزشگاه نیروی دریایی استانبول وارد می‌شود. دو سال بعد، دانش‌آموخته بیرون می‌آید و به عنوان افسر خود را بر عرشه یک ناو جنگی می‌یابد. وضعیت سلامتش اما اجازه ادامه این کار را نمی‌دهد و آن را رها می‌کند.
در همین سال‌هاست که ناظم جلب دیدگاه‌ها و مباحث سیاسی می‌شود.
سال ۱۹۲۰ ترکیه زیر سلطه نیروهای متحدین است و استانبول نیز در اشغال آنها. حکمت به سرودن شعرهای مقاومت روی می‌آورد و با دوستش والا نورالدین از استانبول خارج می‌شود تا به «جنگ آزادیبخش ملی» تحت رهبری مصطفی کمال آتاتورک بپیوندد. آتاتورک حالا تا حدودی نظرش به دو شاعر جوان جلب شده، اما آنها بر خلاف میلشان به جای جبهه به شمال غرب ترکیه فرستاده می‌شوند تا به مردم سواد بیاموزند. آنجا اما مدت زیادی نمی‌مانند، محیط محافظه‌کار است و برای اهالی هم غیرمتعارف که دو جوان غریبه به مسجد نمی‌روند:
از بیست سالگی به این‌طرف به خیلی جاها هم که مردم می‌روند نرفته‌ام:
مسجد، کلیسا، معبد، کنیسه

پلیس مخفی هم در محل به شدت فعال است.
دو جوان ابتدا به فکر می‌افتند به برلین یا پاریس بروند، ولی بعد تصمیم دیگری می‌گیرند. آوازه دورادور انقلاب اکتبر و شعارهای عدالت‌جویانه آن حکمت و نورالدین را هم به خود می‌کشد و آنها را به رفتن به مسکو وسوسه می‌کند.
در «مدرسه کمونیستی کارگران شرق» مسکو نام‌نویسی می‌کند و به آموختن اقتصاد و جامعه‌شناسی مشغول می‌شود. جوش و خروش سال‌های دهه ۱۹۲۰ در مسکو و آنچه که از ایدئولوژی کمونیستی در ذهنش رسوب می‌کند تا پایان عمر به نگاه و اندیشه‌اش سمت و سو می‌دهد.
دیدار با شاعر انقلابی شوروی، ولادیمیر مایاکوفسکی و تئوریسین مشهور تئاتر، وسولود امیلیویچ نیز به شدت او را تحت تأثیر قرار می‌دهد. در هواداری از لنین سر از پا نمی‌شناسد و مصمم می‌شود به حزب کمونیست ترکیه بپیوندد:
لنین را ندیدم اما در ۱۹۲۴ بر سر تابوتش نگهبانی دادم
و در 
۱۹۶۱ او را در کتاب‌هایش دیدار کردم.
بیهوده تلاش می‌کنند مرا از حزبم جدا کنند
ناظم حمکت:
«میخک‌ها جایی شکفته‌اند
می‌دانم.
اسارت مسئله‌ای نیست
ببین!
مسئله این است که تسلیم نشوی!
سال ۱۹۲۴ در حالی که به «کمونیستی پرشور و مؤمن» بدل شده به ترکیه بازمی‌گردد و اشعار و دیگر نوشته‌هایش را در نشریه کمونیستی «آیدینلیک» (روشنایی) منتشر می‌کند. حالا دیگر از سنت شعری دوره عثمانی گسسته است، شعرش البته از آهنگی درونی برخوردار است و بیش از پیش همسایه دغدغه‌ها و آلام مردم و زبان محاوره‌ی آنهاست.
مشغولیت شعر او رنج و حرمان و چالش‌های روزمره مردم و امیدها و آمال‌های آنهاست. بخش‌های وسیعی از جامعه به شعرش اقبال نشان می‌دهند و شعر او را زبانی گویای خویش می‌یابند. دولت به تعقیب او و همفکرانش دست می‌یازد. روزنامه‌های منتقد با تیغ سانسور روبرو می‌شوند یا به کلی انتشارشان ممنوع می‌شود. اکثر اعضای تحریریه آیدینلیک هم سر از زندان درمی‌آورند. ناظم برای گریختن از بازداشت به ازمیر می‌رود. یک سال بعد دادگاه به طور غیابی ۱۵ سال زندان برایش می‌بُرد. پس راهی نمی‌ماند جز روی آوردن به زندگی مخفی.
دو سال بعد از ترکیه خارج می‌شود. دوباره به مسکو می‌رود و یک سالی آنجا می‌ماند. سال ۱۹۲۸ همزمان با انتشار مجموعه شعری از او در باکو با نام «سرود نوشندگان خورشید» خود نیز راهی ترکیه می‌شود. بازداشت می‌شود و در دادگاه به ۷ ماه زندان محکوم می‌گردد. از زندان که خلاص می‌شود دوباره به همکاری با شمار متعددی روزنامه روی می‌آورد و اشعارش را نیز در همین روزنامه‌ها و نشریات منتشر می‌کند.


سال ۱۹۲۹ اولین مجموعه شعر انقلابی او با نام «۸۳۵ سطر» منتشر می‌شود که اولین کتاب او در ترکیه نیز هست. در این ایام زیر تأثیر تئاتر حماسی برتولت برشت به نوشتن قطعات نمایشی هم روی می‌آورد.
سال ۱۹۳۰ شرکت «کلمبیا رکورد» صفحه‌ گرامافونی از اشعار مبارزاتی او را به بازار عرضه می‌کند که شنوندگان بسیاری می‌یابد. آن را در کافه‌ها و رستوران‌ها و سایر اماکن عمومی پخش می‌کنند. ۲۰ روز بعد همه نسخه‌های صفحه به فروش می‌رسد. شاعر تحت نظر قرار می‌گیرد و اندکی بعد دستگیر می‌شود. از او بازجویی به عمل می‌آید، ولی رهایش می‌کنند. اما کمپانی «کلمبیا رکورد» زیر فشار نهادهای دولتی مجبور می‌شود از انتشار مجدد صفجه صرف‌نظر کند.
ناظم حکمت:
سرزمینم را دوست می‌دارم
بر چنارهایش تاب خورده‌ام، در زندان‌هایش خفته‌ام
هیچ‌ چیز مانند ترانه‌ها و تنباکوی سرزمینم
دلتنگی‌ام را کم‌رنگ نمی‌کند
سال ۱۹۳۲ مجدداً موج دیگری از دستگیری منتفدان آغاز می‌شود. ناظم حکمت هم بازداشت می‌شود. دادستان برای او تقاضای حکم اعدام می‌کند:
در زندان خوابیدم، در هتل‌های بزرگ هم.
گرسنه بوده‌ام، اعتصاب غذا کرده‌ام، و تقریباً لذتی نیست که نچشیده باشم.
در سی سالگی حکم به اعدامم دادند
اما نهایتاً به چند سال حبس محکوم می‌شود و دو سال بعد به مناسبت ده سالگی بنیان‌گذاری جمهوری ترکیه از زندان آزاد می‌شود. «حماسه شیخ‌‌بدرالدین» را منتشر می‌کند که روایتگر شور و تلاش یک انقلابی قرن پانزدهم است با این جمله معروف که «همه چیزهای خوب از آن همه است». این اثر به شدت محبوب می‌شود و شاعر دوباره آماج تعقیب و مراقبت قرار می‌گیرد.
تبعیدی که بازگشت ندارد
در سال ۱۹۳۸ به اتهام «فراخواندن نیروی دریایی به شورش» دستگیر می‌شود. دادگاه او را به ۲۸ سال و ۹ ماه زندان محکوم می‌کند.
ناظم حکمت ۱۳ سال در حبس می‌ماند، اغلب در زندان مخوف بورسا. در این ایام شعرهایی سروده است در باره زندگی در بند، و ترس از مرگ در سلول. اثر چند جلدی او به نام «مناظر انسانی» زاده همین دوران است، شامل۱۷ هزار شعر درباره ترکیه و مردمانش و حرمان و امیدهای آنها :
نگاه از درختان برنمی‌گیرم
که سبزند و بار آرزو دارند
راه آفتاب از لابلای دیوارها می‌گذرد
پشت پنجره درمانگاه نشسته‌ام
بوی دارو رخت بربسته
میخک‌ها جایی شکفته‌اند
می‌دانم.
اسارت مسئله‌ای نیست
ببین!
مسئله این است که تسلیم نشوی!
یا:
سرزمینم را دوست می‌دارم
بر چنارهایش تاب خورده‌ام، در زندان‌هایش خفته‌ام
هیچ‌ چیز مانند ترانه‌ها و تنباکوی سرزمینم
دلتنگی‌ام را کم‌رنگ نمی‌کند

و نیز شعرهای عاشقانه اعجاب‌انگیز و گیرا. او در این شعرها میان دلتنگی‌ها با شور زندگی و امید پل می‌زند. پریا و منور دو زنی هستند که در این دوران بارقه‌های عشق را در قلبش زنده نگه‌ داشته‌اند و گاه و بی‌گاه در کانون شعر او نشسته‌اند.
این شعرها اما در میهنش همچنان ممنوع از انتشارند، ولی در جهان نشر و پخش می‌شوند و خوانندگان بسیار می‌یابند.
حکمت در سال ۱۹۴۷ نامه‌ای به پارلمان می‌نویسد با این امید که دوباره پرونده‌اش را به جریان بیاندازند و در حکم تجدید نظر کنند. تیر اما به هدف نمی‌خورد. یکی دو سال بعد روزنامه‌نگار معروف ترکیه، احمد امین یالمان به جمع‌آوری امضاء برای آزادی حکمت اقدام می‌کند. در سطح بین‌المللی نیز کارزاری مشابه به راه می‌افتد و دولت ترکیه برای آزاد کردن شاعر نامه‌باران می‌شود. خود حکمت نیز وارد اعتصاب غذا می‌شود و موج همبستگی با او در سطح بین‌المللی ابعاد گسترده‌ای پیدا می‌کند. به دلیل وضعیت جسمی وخیم حکمت او را به بیمارستان منتقل می‌کنند و سرانجام به آزادی‌اش رأی می‌دهند.
با آزادی از زندان مشترکاً با پابلو نرودا جایزه جهانی صلح را دریافت می‌کند. اندکی بعد از همسرش پیرایه طلاق می‌گیرد تا با دختر عمویش منور ازدواج کند که در دو سال آخر زندان دائم در زندان به دیدارش می‌رفته است.
یک سال بعد، یعنی در ۱۹۵۱ پسر حکمت به دنیا می‌آید، اما زندگی خانوادگی او دیری نمی‌پاید، دوباره باید از میهنش بگریزد.
به او که حالا ۵۰ ساله شده، می‌گویند باید به خدمت نظام وظیفه برود. حدس می‌زند دسیسه‌اى است براى از بین بردنش. چون در آن سن و سال نه توان مقابله داشت نه حوصله درگیرى، تصمیم گرفت دوباره از ترکیه مهاجرت کند.
با قایقی از استانبول می‌گریزد و در دریای سیاه به دنبال یک کشتی رومانیایی می‌راند تا نهایتاً به او که از زندان و اعتصاب غذا تنی رنجور پیدا کرده بود، اجازه می‌دهند که به عرشه بیاید:
در ۱۹۵۱ با دوستی جوان در دریای سیاه از مرگ گذشتم
در 
۱۹۵۲ چهار ماه درازکش با قلبی خراب در انتظار مرگ خوابیدم.
با کشتی به بخارست می‌رسد و از آنجا دوباره راهی مسکو می‌شود. زمامداران ترکیه اما حق تبعیت میهنش را از او سلب و بازگشت او را ناممکن می‌کنند، آن هم برای کسی که سروده بود: «زندگی در تبعید بدتر از مرگ است
در شهرهای ورشو و صوفیه و مسکو به زندگی ادامه می‌دهد و چون پدربزرگش لهستانی‌تبار بود، موفق شد تابعیت این کشور را بگیرد. در سال‌های آخر زندگی نامش می‌شود: ناظم حکمت بورژنسکی.
عاشقانه‌هایی که رو به اوج می‌روند
حکمت در همه این سال‌ها به سرودن شعرهای سیاسی‌ و اجتماعی‌اش ادامه می‌دهد و در بحبوبه جنگ سرد برای صلح در جهان تبلیغ می‌کند. سفرش به عنوان پیام‌آور صلح به این سو و آن سوی دنیا موجد شعرهایی می‌شود آکنده از دیده‌ها و یافته‌های تازه‌اش با مایه‌هایی از حسرت و دلتنگی برای میهنش:
وطنم، وطنم. وطنم،
نه کلاهم باقی ماند که با دستان تو ساخته شده بود
نه کفش‌هایم که راه‌های تو را رفته بودند
آخرین پیراهنم نیز، از پارچه شیله بر تنم فرسود و پوسید
تو اینک تنها در سپیدی موهایم،
در سکته قلبم،
در چین‌های پیشانی‌ام
حی و حاضری،
وطنم ، وطنم، وطنم
با بیستمین کنگره حزب کمونیست شوروی و افشای جنایات دوره استالین، حکمت نیز ولو دیر با این دوران تسویه حساب می‌کند. هم سخنرانی بی‌سابقه او در برابر نویسندگان شوروی و هم انتشار قطعه تئاتری علیه کیش شخصیت استالین که در مسکو به روی صحنه رفت نشانه‌هایی هستند از این تسویه حساب. اجرای نمایش اما به سرعت متوقف شد و کی جی بی نیز حکمت را زیر نظر گرفت.

این سال‌ها اما دورانی است که حکمت درگیر عشق‌ورزی‌های مکرر است و ‌سرودن شعرهای عاشقانه را دوباره به اوج می‌رساند. گاه و بی‌گاه همزمان دلباخته دو زن است، همچنان که به هنگام اسارت و عشق همزمان به پیرایه و منور، یا عاشق‌شدن به ورا تولایکوا در مسکو و جداشدن بعدی از منور:
هنوز سرطان نگرفته‌ام
حتماً هم لازم نیست که بگیرم
نخست‌وزیر و فلان هم نخواهم شد
و نمی‌خواهم هم بشوم
به جنگ هم نرفته‌ام
در دل شب به پناهگاه‌ها هم ندویده‌ام
در زیر حمله‌ی هواپیما‌ها هم در جاده‌ها دراز نکشیدم
اما نزدیک شصت‌سالگی عاشق شدم
شعرهای عاشقانه حکمت صرفاً در ترکیه محبوبیت بسیار نیافته، در ایران هم از جمله با ترجمه احمد پوری، ایرج نوبخت و شاملو خوانندگان بسیاری یافته‌اند:
سرم را نـه ظلم می‌تواند خم کند،
نه مرگ،
نه ترس!
سرم فقط برای بوسیدن دست‌های تو
خم می‌‌شود …
یا:
تنهایی، خیلی چیزها را به انسان می‌آموزد …
اما تو بمان،
تا من نادان بمانم!
یا:
بی آن که دستم به دست او بخورد
من در این جا پیر می‌شوم
او در آنجا.
محبوب من،
که گردن بلورینت چین می‌خورد
ما هرگز پیر نخواهیم شد
زیرا که پیری
یعنی جز خود به کسی دل نبستن
رویارویی اکراه‌آمیز با مرگ
حکمت به رغم رنج و حرمان‌های بسیاری که در زندگی کشیده اما سرشار از شور زندگی است و با مرگ میانه خوشی ندارد:
عشق من!
سیاهی دو چشمم!
از مردن نمی‌ترسم،
از مردن عار دارم!
مردن به غرورم برمی‌خورد!
با این همه، آوریل سال ۱۹۶۳ شعر معروف «تدفین من» را می‌سراید:
جسدم را، آیا از حیاط خانه‌ام مشایعت خواهند کرد؟
چه سان از سومین طبقه به پایین می‌آورند؟
پله‌ها باریک است و
تابوت در آن نمی‌پیچید.
شاید آن روز، حیاط پر از آفتاب خواهد بود و کبوتر،
شاید هم برف ببارد و پر از فریاد کودکان باشد.

دو ماه بعد، یعنی در سوم ژوئن 
۱۹۶۳ ناظم حکمت در اثر سکته قلبی در مسکو درگذشت. در اسناد و نوشته‌های باقی‌مانده از او دست‌نوشته‌هایش رمانی یافت شد به نام «رمانتیک‌ها». موضوع این اثر که از سویه‌های اتوبیوگرافیک برخوردار است، مبارزه و سیاست نیست، بلکه بیانیه عاشقانه حکمت درباره زندگی است؛ زندگی‌‌ای که او آن را زیبا می‌خواست.
نشر: رادیو زمانه

مشکلات ناظران امریکایی در افغانستان


یکشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۲ ه‍.ش.

مشکلات ناظران امریکایی درافغانستان

واشنگتن پست: برای حکومت افغانستان درراستای بهره وری از کمک های مالی امریکا،  فضای بیشتر پاسخگویی فراهم گردد.


راجیف چندراسکاران و اسکات ایگام
برگردان: مأمون
با خروج نیروهای ائتلاف بین المللی از افغانستان، بازرسی مطمین ومستقیم از میلیارد ها دالری که درپروژه های بازسازی در مناطق دور دست در افغانستان سرمایه گذاری شده، درکوتاه مدت غیرممکن خواهد بود.
برنامه خروج بیش از چهل هزارسرباز و بستن ده ها پایگاه درسال پیش رو، امکان حفظ چتر حمایتی امریکا را درعرصه  نگهداری امور عمده ساخت وساز، آموزش برنامه ها و دیگر طرح های دستخوش فساد درافغانستان محدود خواهد کرد.
 براساس دریافت واشنگتن پست از تحلیل بازرس ویژه امریکا درامور بازسازی افغانستان، درسال 2014 میزان دسترسی بر نظارت فعالیت های غیرنظامی درکشور فقط بیست درصد خواهد بود.
به عوض محدود کردن پروژه ها، پنتاگون، وزارت خارجه و آژانس توسعه بین المللی امریکا براین تکیه دارد که داسته های پیمانکاری خصوصی برکارآن عده پیمان کاران خصوصی که پروژه های شان از هزینه مالیات دهنده ها تأمین می شود؛ نظارت داشته باشند.
دریک سند پیشنهادی بنگاه ها به منظور کمک درامر بازرسی ها، گفته شده که یو اسی آی دی همچنان درنظر دارد ازعکس های ماهواره و تجارب کارگران روزمرد دربرنامه مربوط به پروسه افغان ها استفاده کند که قرار است از محل کمک های مالی امریکا تأمین شود.
ناتوانی مأموران حکومت امریکا درنظارت برپروژه های توسعه ای باعث ایجاد نگرانی بین حقوق دانان و بازرسان دولتی شده است که این موضوع به گراف بالای حیف ومیل میلیون ها دالر اضافی درتاریخ امریکا مبدل شده است..
سن کلرمکاسکیل منتقد برنامه های بازسازی درافغانستان وعراق می گوید برایم تکان دهنده است اگر این وضعیت بازهم پایان ناگواری به همراه نداشته.  وی می افزاید: آن ها با مسأله نظارت درحال بوسه خداحافظی هستند.
براثر طرح ریزی در بعضی از پروژه های بزرگ نظامی وغیرنظامی که از سوی اداره بازرسان کل روی نقشه نشانی شده این انتظار وجود دارد که حداقل پانزده پروژه کلان به ارزش یک میلیارد دالر درسال آینده از دسترس حکومت امریکا خارج شود.
ازجمله امضای دو فعالیت توسعه ای از سوی حکومت امریکا: مبلغ هفتاد وپنج میلیون دالر امریکایی ازبابت نصب یک توربین جدید دریک نیروگاه درجنوب شرق و مبلغ دوصد وسی میلیون دالر برای شروع ساخت یک شاهراه در شرق.
واحد مهندسی ارتش امریکا در بخش هایی از کشور که از سوی بازرس کل، دربخش های از کشور- خارج از ساحات- شناسایی شده، برای ارتش ملی افغان سه پادگان هریک به ارزش حدود شصت میلیون دالر و هشتاد میلیون دالر اعمار می نماید.
جان اف، سپکو بارزش ویژه کل می گوید جای نگرانی است که اکثر این پروژه از سوی ماموران دولتی امریکا هیچ گاه مورد  نظارت قرار نمی گیرند. وی می گوید: ما نیاز داریم اطمینان حاصل کنیم که دالرهای مالیات دهنده گان درین پروژه ها به درستی مصرف می شوند.
همچنان درچند سال اخیراداره های نظارت درمحل وابسته به وزارت خارجه، یو، اس، ای، ای و پنتاگون تحت عنوان تفتیش وبررسی،  ده ها پروژه طراحی شده و یا نیازمند به طرح مجدد را مورد حسابرسی قرار داده اند.
مقامات اداره دولتی ظرفیت های غیرنظامی وکارکنان نظامی از پروژه های مربوط در مجاورت نیروهای ضد حمله و ازامکانات پزشکی هرساعته آن ها درانتقال زخمی ها به بیمارستان های قوای ائتلاف دیدن کردند.
با عقب نشینی نیروهای امریکایی به شماری از پایگاه های شان درسال آینده، ظرفیت سفر به نواحی داخل درحد شعاع پرواز نیم ساعته یک چرخبال محدود خواهد شد.
مناطق مذکور تقریباً به طور قطع درسال پیشرو بیش از پیش فشرده وکوچک خواهند شد. رئیس جمهوراوباما تا کنون تصمیم نگرفته است تا درصورت ادامه حضور، چه تعداد نیروها را پس از سال 2015 درافغانستان نگه خواهد داشت. وی چشم انتظار تصویب یک پیمان امنیتی ازسوی حکومت افغان با ایالات متحدده امریکا می باشد. اما براساس خوشبینی ها برخاسته از سناریوهای پنتاگون، نیروهای باقی مانده امریکایی درپنج یا چهار پایگاه بخش بندی خواهند شد.
بخش اعظم تلاش های بازسازی، کاری که توقع می رودتا سال آینده چهار میلیارد هزینه بردارد، آموزش و تجهیز نیروهای امنیتی افغان را شامل می شود - دقیقاً درانتظار تصویب گنگره قرار دارد- وهمین مبلغ درسال های آینده نیز هزینه خواهد شد.
پنتاگون درین زمینه با استفاده از نیروهای کمتر، درحال برنامه ریزی جهت افزایش تعداد مشاوران غیرنظامی اختصاص یافته در وزارت های دفاع و داخله است. یک مقام ارشد دفاعی امریکا می گوید این مشاوران به هدف ایجاد ساختارهای جدید جهت ردیابی دارایی نظامی و دیگر ضروریات که از جانب امریکا فراهم می شود؛ کار خواهند کرد.
با توجه به این که پنتاگون هنوز درین باره کدام واکنش رسمی از خود نشان نداده، یک مقام رسمی - به شرط عدم افشای هویتش؛ اظهار داشت طوری که از سوی جان سپکو مطرح گردیده هدف این است- که یک روش پاسخگویی راه اندازی شود.
مقامات همچنان گفته اند که پنتاگون درخواست خواهد کرد که برای حکومت افغانستان درراستای بهره وری از کمک های مالی امریکا،  فضای بیشتر پاسخگویی فراهم گردد. مقام رسمی می گوید: ما به آن ها گفته ایم لازم است منابعی را که دراختیار شان قرار داده می شود؛ به درستی مصرف کنند.
یک مقام ارشد یو، اس، آی می  گوید که مطمئن است بدون بازرسان نظامی امریکا از کارهای خویش به گونه بسنده می تواند نظارت به عمل آورد. یک منبع که به شرط عدم افشای نامش به دلیل آن که  اجازه صحبت درین باره را ندارد، اظهارداشت که این (نظارت) برای اداره توسعه بین المللی امریکا یک موضوع تازه نیست.
این اداره درتلاش استخدام شرکت های است که پروژه های بازسازی درسراسر افغانستان را طرح واجرا کنند. پیش بینی شده است که این اقدامات 200 میلیون دالر هزینه برمی دارد.
با کاهش موازی نقش نظامی و زمینه حضور ما؛ یو، اس، آی، دی بسیاری ازکارکنان حوزه ای خود را هرچند نه به طورکامل، از دست خواهد داد و باعث کاهش چشمگیرفعالیت های تجربی درسراسرافغانستان می شود. به نظرمی رسد که اداره توسعه بین المللی امریکا پیمان کارانی را برای جمع آوری اطلاعات درامر توسعه پروژه ها به کارمی گیرد تا قادر باشند کارکنان افغان را همراه با  مهندسان فنی نظارتی، شامل عکس ها ووسایل زمان سنج ها و مختصات دقیق جغرافیایی به مناطق خارج از ساحه پرواز اکمال پزشکی امریکا اعزام کند.
همچنان این اداره درصدد ایجاد پیمان کاران کنترول وظایف است تا درمجموع قادر باشند از اجرای عینی کارهایی نظارت نمایند که معمولاً به نیروی جمیعت حاضر درمحل ارجاع داده شده اند.
مقام اداره توسعه بین المللی امریکا می گوید که آن اداره به منظورتایید ازاجرای کارها به وسیله پیمان کاران، درنظردارد همراه با تیم های بازسازی، روش های دیگری را ازجمله کارگیری از ویدیوکنفرانس ها و تصاویر ماهواره، مورد استفاده قرار دهد. منبع رسمی میگوید: ما قصد داریم  بر رویکرد های طبقه بندی شده تمرکز کنیم!
قطعۀ انجنیری ارتش امریکا می گوید درنظردارد پیمان کارانی را جهت نظارت برپروژه های خارج از دسترس نیز به کار گیرد.
اما کسان دیگری که نقشی دربازسازی افغانستان دارند نسبت به این موضوع که تصاویر ماهواره ای وگزارش ها از قول افغان های استخدام شده به وسیلۀ پیمان کاران خصوصی قانع کننده باشند؛ ابراز شک وتردید می کنند. به گفته یک امریکایی، بازرسی از برخی پروژه ها حتی برای خود افغان ها دشوار است.
یک کارشناس می گوید: اگرآن ها درمنطقه با یک دوربین وکتابچه یادداشت قدم می زنند؛ به عنوان کسی که با پول غرب رابطه ای دارند؛ درمیان آن ها جلب توجه می کنند.
جان سپکو، بازرس کل درگزارش ماه جولای درکانگرس گفت اداره اش نگران است که نظارت های شخص سوم ممکن است مسایل جدیدی ازقبیل بررسی، دقت، اثربخشی وپاسخگویی را افزایش دهد.
درین میان محدودیت مسافرتی، بیشترین تأثیر را برجان سپکو ومامورانش برجا می گذارد که قادربه تماس با ناظرانی نخواهند بود که می توانند کار پیمان کاران را به طوررسمی تایید کرده یا به پیگیری جرایم بپردازند
درماه جاری جان سپکو طی نامه ارسالی به چاک هیگل وزیردفاع وجان کری وزیرخارجه یاد آور شده است که اوایل امسال بازرسان وی قادربه بازدید از پروژه های زیربنایی به 72 میلیون دالر درشمال افغانستان نشده اند به خاطری که این پروژه ها درمناطقی موقعیت دارند که کارکنان غیرنظامی امریکا به آن جا رفته نمی توانند. مک کاسکیل می گوید:«سپکودریک موقعیت بسیار دشوار قرار دارد. حسابرسان وی اگرخود درمحل حاضر نباشند، نمی توانند وظایف خود را به گونه بسنده انجام دهند.»