Sonntag, 9. Februar 2014

جهشی که . . .



                          Le Monde diplomatique


                        جایگاه شهروندی، فروکاسته به شاخص های زیستی 

         جهشی که وسواس امنیتی در دموکراسی پدید آورده 

GIORGIO AGAMBEN 

ژانویۀ 2014
امنیت هم جزو واژه هائی است که در کوله بار این و آن تلنبار شده و آنقدر به گوش ها آشنا گشته اند که دیگر چندان در بند آنها نیستیم. در توجیه این نام جدیدی که به برقراری نظم داده و آنرا از چهل سالی پیش به اولویتی سیاسی تبدیل کرده اند، بهانه هائی می تراشند که غالبا نیز آنها را عوض می کنند (براندازی نظام سیاسی، «تروریسم»)، اما مقصود از آن همواره همان است: فرمانروائی بر مردم. برای فهم مصلحتی که امنیت محور آنست، ناگزیر باید خاستگاه این مفهوم را بازشناخت و به قرن هجدهم بازگشت ...




عبارت «به دلائل امنیتی» (و معادل آن به زبان های انگلیسی [i] و ایتالیائی [ii]) چون حجت اقتدار در کارند تا راه را بر هر بحث و گفتگوئی بربندند و تحمیل دیدگاه ها و اقداماتی را روا دارند که بدون آن شاید به چنان تحمیلاتی تن در نمی دادیم. ناگزیر باید تحلیل از مفهومی به ظاهر بی اهمیت را به مقابله با این منطق بر گماشت، که پیداست جای هر برداشت سیاسی دیگری را گرفته: امنیت.
می توان اندیشید که هدف تدابیر امنیتی تنها پیشگیری خطرات، آشوب ها و حتی سوانح پیش رو باشد. گونه ای تبارشناسی در کاوش خاستگاه این مفهوم، به گذشته ای دور، به ضرب المثلی رومی بر می گردد که «والاتربن قانون، آرامش مردم است [iii]»، و بدینگونه آنرا به مثابه رویکردی ناگزیر در چهارچوب وضعیتی استثنائی می گنجاند. به «فرمان غائی سنا [iv]» و دیکتاتوری روم (١)؛ به اصل حکم شرعی که به موجب آن «ضرورت، تابع هیچ قانونی نیست [v]»؛ به کمیته های رستگاری عمومی (٢) دوران انقلاب فرانسه؛ به قانون اساسی ٢٢ «فریمر» [سومین ماه تقویم انقلاب فرانسه] در سال هشت (١۷٩٩) بیاندیشیم که همگی «آشوب هائی را» برمی شمردند «که می توانستند تهدیدی بر ایمنی دولت باشند»، و یا باز در ماده ۴۸ قانون اساسی «جمهوری وایمار» (١٩١٩)‌، بنیاد حقوقی رژیم «ناسیونال-سوسیالیست» [آلمان] درنگ کنیم که یادآور «امنیت عمومی» بود.
هرچند هم که این تبارشناسی درست باشد، باز فهم ساز و پیرایه امنیت در جهان معاصر را میسر نمی سازد. فرایندهای استثنائی، تهدیدی آنی و واقعی را در نظر دارند که ناچار باید با تعلیق تضمین های قانون در مدتی محدود، به دفع آن برآمد؛ اما «دلائل امنیتی» که امروز از آن سخن می گویند، برعکس فنی معمول و پایدار در شیوه زمامداری گردیده است.
«میشل فوکو» (٣) سفارش می کرد که بیش آنکه در پی منشاء امنیت دوران کنونی در وضعیت استثنائی برآئیم، باید در مبادی اقتصاد مدرن، نزد «فرانسوا کِنه» (١۷۷٤‌- ١۶٩٤) و فیزیوکرات ها [طبیعیون] (٤) گشت. گرچه اندکی پس از انعقاد معاهدات «وستفالی» (١۶٤۸) (۵)، دولت های بزرگ مستبد ایده ای را در گفتمان خود گنجاندند که فرمانروا ناچار باید مراقب امنیت رعایای خود باشد، باز لازم بود تا «کِنه» سر رسد تا امنیت، یا بهتر گفته شود «ایمنی»، مفهوم کانونی آموزه و آئین حکمرانی گردد.
پیشگیری از آشوب ها یا به مسیر دلخواه کشاندن آنها ؟
دوقرن و نیم بعد، مقاله «کِنه» در دانشنامه [«Diderot» و «Alembert»] که به «غلات» اختصاص یافته بود، همچنان برای درک شیوه کشور داری کنونی چون تحلیلی ناگزیر بر جای مانده است. «ولتر» از آنروزگار گفته که وقتی آن متن به چاپ رسید، اهالی پاریس از بحث پیرامون تئاتر و ادبیات دست کشیدند تا درباره اقتصاد و کشاورزی گفتگو کنند ...
قحطی و گرسنگی یکی از مشکلات اصلی بود که حکومت های آنوقت ناچار به رودروئی با آن بودند. پیش از «کِنه» می کوشیدند تا با ایجاد انبار های عمومی و ممنوعیت صدور غلات جلوی قحطی و گرسنگی را بگیرند. اما این اقدامات، آثار ناخوشایندی بر کشت و داشت و برداشت برجای می نهاد. ایده «کِنه» واژگونی این طریقه بود: به جای تلاش در پیشگیری از گرسنگی، باید گذاشت تا پیش آید، و تازه آنگاه با آزادسازی تجارت خارجی و داخلی، به اداره کردن آن برآمد. «اداره کردن» در اینجا معنای ریشه شناختی خود را باز می یافت: ناخدای خوب –کسی که سکان را در دست دارد– نمی تواند از توفان بپرهیزد، بلکه اگر توفان درگرفت، باید توان هدایت کشتی خویش را داشته باشد.
به همین معناست که باید مفهوم عبارتی را دریافت که به «کِنه» نسبت داده اند اما او به واقع هرگز آنرا ننوشته: «کاری به کارشان نداشتن، در جریان امور دخالت نکردن». این اصطلاح دور از آنکه شعار لیبرالیسم اقتصادی باشد، دستور کاری در حکمرانی معین می کرد، که مسئله امنیت –«کِنه»، «ایمنی کشاورزان و کارگران» را پیش می کشید– را نه در پیشگیری از آشوب ها و سوانح، بلکه در قابلیت هدایت آنها در مسیری مفید جای می داد.
بُرد فلسفی این واژگونگی را باید سنجید، که ارتباط سنتی در زنجیره علت و معلول را به هم می ریخت: از آنجا که تمشیت علت ها، بیهوده و یا به هرحال پرخرج است، مفیدتر و مطمئن تر آنکه بر معلول ها حکم راند. اهمیت این اصل اولیه را نادیده نتوان گرفت: همین اصل است که از اقتصاد تا بوم شناسی، از سیاست خارجی و نظامی تا اقدامات داخلی در حوزه امنیت و پلیس، بر جوامع ما فرمانرواست. و باز همین اصل است که به ما یاری می رساند تا همگرائی پیچیده میان لیبرالیسم مطلق در اقتصاد و کنترل امنیتی بی سابقه ای را درک کنیم.
برای نمایاندن این تضاد آشکار دو نمونه بیاوریم. نخست مورد آب آشامیدنی. به رغم آنکه می دانیم که دیری نخواهد پائید که آب آشامیدنی در بخش بزرگی از کره زمین نایاب گردد، هیچ کشوری نیست که تدبیری جدی را در پرهیز از هدر دادن آن پیش گرفته باشد. در عوض می بینیم که افق بازار گسترده ای پیش رو، توسعه و تکثیر فنون و کارخانه هائی را در چهار گوشه جهان برای پالایش آب های آلوده برانگیخته است.
اینک به دستگاه های سنجش مشخصات زیستی(بیو متری) افراد بپردازیم که یکی از نگران کننده ترین جنبه های تکنولوژی امنیتی کنونی است. سنجه ویژگی های زیستی افراد در نیمه دوم قرن نوزدهم در فرانسه پدید آمد. «آلفونس برتیون» (Alphonse Bertillon) (١٩١٤‌- ١۸۵٣) جرم شناس فرانسوی بر عکس برداری شناسای خصوصیات و اندازه های اندام تکیه کرد تا «چهره شاخصی [vi]» را در تشخیص هویت بر پا دارد که در توصیف تبه کاران، دسته بندی مشخصات با واژگان معیاری را به کار می بست که در فیش های مرجع نگاشته بودند. اندکی بعد «فرانسیس گلتن» (Francis Galton) (١٩١١‌- ١۸٢٢)، عمو زاده داروین و ستایشگر «برتیون»، فن انگشت نگاری را در انگلیس تکمیل کرد. هرچه بود هیچ یک از این ابزارها چنانکه پیداست راهی به جلوگیری از جنایات نمی گشودند، بلکه تنها می توانستند نقاب از چهره تبه کارانی برگیرند که به تکرار جرم دست می یازیدند. در اینجا هم باز مفهوم امنیتی فیزیوکرات ها را باز می یابیم: فقط پس از ارتکاب جنایت است که دولت می تواند به دخالت کارآمدی گام پیش بگذارد.
فنون اندام سنجی که برای بدام انداختن تبه کاران تکرار کننده جرم و نیز بیگانگان اندیشیده بودند، دیری ابزار انحصاری شناسائی این افراد بر جای مانده بود. کنگره ایالات متحده در سال ١٩٤٣، هنوز لایحه شناسائی اهالی کشور را نمی پذیرفت که هدف آن برخوردار ساختن همه اتباع [آمریکائی] از برگه هویتی بود که اثر انگشت بر آن نقش بسته باشد. تنها در نیمه دوم قرن بیستم بود که اینگونه برگه های هویت عمومیت یافتند. اما گام آخر را فقط همین اواخر برداشتند. تصویر برداران نوری که ثبت سریع اثر انگشت و نیز تشخیص جزئیات عنبیه چشم افراد را میسر می سازند، ابزارهای «بیو متری» را از پاسگاه های پلیس درآورده تا در زندگی روزمره مستقر سازند. در برخی کشورها، ورود به غذاخوری مدرسه ها را نیز با ابزار خوانش نوری اثر انگشت کنترل می کنند که کودکان بی خیالانه بر آن دست می سایند.
کسانی به گوشزد خطراتی بانگ برداشته اند که کنترل مطلق و نامحدود قدرتی در بر دارد که داده های زیستی سنج و ژنتیک شهروندانش را در اختیار داشته باشد. اگر کشتار یهودیان (یا هر نسل کشی قابل تصور دیگری) را با این ابزارها، برپایه مدارکی پیش برده بودند که به طرز قیاس ناپذیری مؤثرترند، قتل عام آنان کامل و بی نهایت سریع تر به انجام می رسید. قوانینی که امروزه در زمینه امنیت در کشورهای اروپائی جاری است از پاره ای جهات به طور ملموسی از قوانین دولت های فاشیستی قرن بیستم سختگیرانه ترند. در ایتالیا جوهر قوانین موسوم به نص واحد درباره امنیت عمومی [vii]، مصوب رژیم «بنیتو موسولینی» در سال ١٩٢۶، هنوز به قوت خود باقی است، اما قوانین مدون طی «سال های سیاه» (از سال ١٩۶۸ تا آغاز دهه ١٩۸٠)، علیه تروریسم تضمین هائی را محدود کرده اند که آن قوانین در برداشتند. از آنجا که قانونگذاری فرانسه علیه تروریسم از همتای ایتالیائی خود محکم تر است، برآمد سنجش آن با قوانین فاشیستی فرق چندانی نخواهد کرد.
تکثیر فزاینده ابزارها و دستگاه های امنیتی گواه چنان تغییری در جوهر و سرشت مفهوم سیاست [به معنی فن کشورداری] است که به حق می توان پرسید که آیا سزاست جوامعی که در آن زندگی می کنیم را، همچنان دموکراتیک توصیف کرد، و بیش از آن، آیا هنوز می توان آنها را چون گذشته در درجه اول جوامع سیاسی انگاشت.
چنانکه «کریستیان می یر» (Christian Meier) تاریخدان نشان داده، تا فرا رسیدن قرن پنجم پیش از میلاد، یک دگرگونی [ماهوی] در شیوه انگاشت سیاست، از طریق سیاسی کردن [viii] شهروندی در یونان رخ داده بود. پیش از آن تعلق به شهر (پولیس) را به موازین منزلت، پایگاه اجتماعی و مقام فرد می سنجیدند –نجیب زادگان و اعضای گروه های فرهنگی، روستا نشینان و سوداگران، اربابان و خدمتگزاران، پدران خانواده و خویشاوندان و غیره –؛ از آن پس اعمال حق شهروندی سیاسی ملاک هویت اجتماعی گردید. «می یر» نوشته است: «بدینگونه یک هویت سیاسی مختص یونانی به وجود آمد که در آن ایده آنکه افراد می باید به ناچار مانند شهروندانی [برخوردار از حقوق وابستگان به جامعه مدنی] رفتار کنند قالب و شکلی نهادینه یافت. [از آن پس] تعلق به گروه هائی که بر پایه جوامع اقتصادی یا مذهبی برپا گردیده بود را به رده کم اهمیت تری عقب راندند. به تدریج که شهروندان یک دموکراسی خود را وقف زندگی سیاسی می کردند، خویشتن را عضوی از "پولیس" می انگاشتند. شهر و شهروندی [ix]، متقابلا معرف یگدیگر بودند. بدینسان عضوی از جامعه مدنی بودن خود یک فعالیت و شیوه زندگی گشت که بدان واسطه، شهر پهنه و قلمروی را پدید می آورد که به روشنی از خانه [x] متمایز بود. [قلمرو] سیاست ناگزیر به شارع عام و فضای عمومی آزادی مبدل شد که به اعتبار خویش، رو در روی حریم خصوصی قرار داشت که در آن ضرورت فرمانروا بود (۶).» به عقیده «می یر»، این فرایند سیاسی کردن که از ویژگی های یونان [باستان] بود، ارثیه سیاست غرب شد که در آن حق شهروندی –با همه فراز و نشیب هایش– چون عامل سرونوشت سازی برجای مانده است.
هرچه هست دقیقا همین عامل است که می بینیم رفته رفته به فرایندی معکوس کشیده: فرایند سیاست زدائی. موقعیت شهروندی که در گذشته آستان سیاست گرائی فعال و سازش ناپذیز به شمار می رفت، اکنون به وضعیتی صرفا منفعل مبدل گردیده است که در آن حد فاصل عمل و بی عملی، سپهر عمومی و حریم خصوصی رنگ باخته و با هم درآمیخته. آنچه در روزگاران پیشین با فعالیت روزمره و شیوه ای از زندگی عینیت می یافت، اینک به وضعیتی حقوقی و اعمال حق رأئی محدود گردیده است که بیشتر به یک نظر سنجی می ماند.
ابزارها و دستگاه های امنیتی عامل سرنوشت سازی در این فرایند بوده اند. تسری تدریجی فنون هویت شناسی که آنوقت ها مختص جنایتکاران بود به همه شهروندان، ناگزیر بر هویت سیاسی آنان نیز تأثیر می گذارد. نخستین بار در تاریخ بشر است که هویت دیگر تابعی از «تشخص» اجتماعی و بازشناسی آن به اعتبار «نام» و «شهرت» نیست، بلکه آندسته از داده های زیستی معرف فردند که کوچکترین ربطی با خود شخص نمی توانند داشته باشند، داده هائی که همانند نقش و نگاری نامعقول جلوه می کنند که انگشت شصت به مرکب آغشته ام بر پاره کاغذی بر جای می نهد یا ترتیب نظم و نسق یافته ای که «ژن» های من در دوشاخ بر هم پیچ «DNA» آشکار می سازند. بدینگونه خنثی ترین و خصوصی ترین امر، محمل هویت اجتماعی شده و خصلت عمومی را از آن برکنده است.
اگر قرار باشد ضواط و معیارهای زیستی که به هیچ رو به عزم من بستگی ندارند هویت مرا تعیین کنند، آنگاه برپا داشتن هویتی سیاسی درد سر ساز می گردد. آخر چه گونه رابطه ای می توانم با اثر انگشت و یا شناسه ژنتیکی خود برقرار سازم؟ فضای اخلاق و سیاستی که به ادراک آن خو گرفته بودیم اینک معنای خود را وا نهاده و ضروری است که باز از بیخ و بن به آن بیاندیشیم. در حالی که شهروند یونان خود را در تضاد میان حریم خصوصی و حوزه عمومی، خانه (مقر زندگی بارور) و شهر (قلمرو سیاست)، تعریف می کرد، به نظر می آید که شهروند امروزی بیشتر در سپهری بی بهره از تشخیص میان عموم و خصوص راه می سپرد، یا با وام گیری از واژگان «توماس هابز»، میان جسم طبیعی و جسم سیاسی [xi] تحول می یابد.
مراقبت با دوربین های ویدیوئی، از زندان تا خیابان
چنین عدم تمایزی را در دوربین های مراقبی به عیان می توان دید که در کوچه و خیابان شهرهای ما نصب کرده اند. این وسیله نیز به همان تقدیر [فن] انگشت نگاری دچار آمده: یعنی آنچه طرحش را برای مراقبت از زندان ها ریخته بودند، رفته رفته به شارع عام گسترش یافته است. چیزی که هست فضائی که شیوه مراقبت از آن، رصد دوربین باشد دیگر فضای عمومی و میدان گفت و شنود شهروندان (Agora) نیست، دیگر هیچ بهره ای از خصلت عمومی ندارد؛ ناحیه بینابینی میان گستره عمومی و حریم حصوص است، [چیزی میان] زندان و انجمن. چنین تغییری معلول عوامل چندی است که از میان آنها کجراهه قدرت مدرن به سوی بیو پولیتیک (سیاست معطوف به نیازهای زیستی افراد) جایگاه ویژه ای دارد: مسئله نه دیگر اعمال حاکمیت بر یک سرزمین، بلکه اداره حیات زیستی افراد است (سلامت، باروری، جنسیت و غیره). این جابحائی مفهوم حیات زیست شناختی به سوی کانون سیاست توضیحی است بر تقدم هویت جسمانی بر هویت سیاسی.
اما از خاطر نتوان زدود که انطباق هویت اجتماعی بر هویت جسمانی، با دغدغه شناسائی جنایتکارانی تکرار کننده جرم و افراد خطرناک آعاز گردید. از ابنرو نه چندان جای شگفتی که شهروندانی که مانند جنایتکاران با آنها رفتار می کنند، به جائی برسند که گردن نهادن به اینکه رابطه عادی که دولت با آنها برقرار می کند مبتنی بر بدگمانی، ثبت رفتار و سلوک و کنترل باشد را امری بدیهی بیانگارند. اصل تلویحی که در اینجا جرأت گفتنش را باید داشت این است که: «[امروزه] هر شهروندی –مادام که موجودی زنده است– تروریستی بالقوه شمار می آید». اما یک دولت چیست، جامعه ای که با چنین اصلی اداره شود چگونه جامعه ای است؟ آیا هنوز و همچنان می توان ایندو را دموکراتیک یا حتی سیاسی تعریف کرد؟
«فوکو» در درس های خود در «کولژ دو فرانس» و نیز در کتابش «مراقبت و تنبیه» (۷)، طرحی از طبقه بندی ِ گونه شناسانه ای از دولت های مدرن به دست داده است. این فیلسوف نشان داده که چگونه دولت در رژیم کهن [تا پیش از انقلاب فرانسه]، که آنرا دولت سرزمینی یا دولت حاکمیت مستقل تعریف می کردند و «میراندن و به زندگی واگذاشتن» [xii] شعارش بود، رفته رفته به یک دولت جمعیت تحول یافته است که در آن توده ها جای مردمی سیاسی را گرفته و به دولت انضباط گرائیده که شعارش به «زنده نگهداشتن و به مردن وانهادن» وارونه گردیده: دولتی که به زندگی اتباعش می پردازد تا اندام هائی سالم و فرمانبر و منضبط تولید کند.
دولتی که امروزه ما در اروپا در زیر سایه آن زندگی می کنیم دولت انضباط نیست، بلکه بیشتر –به گفته «ژیل دولوز»– «دولت کنترل» است: هدف چنین دولتی نظم دادن و منضیط کردن نیست بلکه اداره و کنترل است. پس از سرکوبی خشن تظاهرکنندگان علیه اجلاس سران هشت کشور صنعتی در ماه ژوئیه ٢٠٠١ در «جنوا»، یکی از مأموران پلیس ایتالیائی اعلام کرد که دولت نمی خواست که پلیس نظم را برقرار کند، بلکه طالب آن بود که بی نظمی را اداره کند: این مأمور هرگز گمان نمی برد که مطلب را به این خوبی گفته باشد. از آنسو، روشنفکران آمریکائی که کوشیده اند در باره تغییراتی در قانوان اساسی [ایالات متحده] بیاندیشند که لایحه وطن پرستی و قانونگذاری پس از ١١ سپتامبر (۸) به دنبال آورد، ترجبح می دهند که از «دولت امنیت محور» سخن بگویند. اما «امنیت» در اینجا به چه معنی است.
در جریان انقلاب فرانسه برداشت [امنیت] –یا «ایمنی»، چنانکه آنوقت می گفتند– با مفهوم پلیس به هم آمیخته بود. قانون ١۶‌ مارس ١۷٩١، و سپس قانون ١١ اوت ١۷٩٣، ایده «پلیس ایمنی» را که دیری به وعده دیرپائی آن در تاریخ تجدد دل بسته بودند، در قانونگذاری فرانسه گنجاندند. در بحث و گفتگوهائی که پیش از تصویب این قانون درگرفت، به روشنی پیدا بود که پلیس و ایمنی هریک معرف دیگری است؛ اما سخنرانان– از جمله «ارمان ژانسونه»، « ماری-ژان ارو دو سه شل»، « ژاک-پی یر بریسو »(xiii)– قادر نبودند که تعریف مشخصی نه از این و نه از آن به دست دهند. مباحثات عمدتا گرد مناسبات پلیس و دستگاه قضاء دور می زد. به عقیده «ژانسونه»، مطلب عبارت از «دو قدرتی است که کاملا متمایز و جدا از یکدیگرند»؛ و با اینحال در حالی که نقش قوه قضائی روشن بود، تعریف اهمیت پلیس ناممکن می نمود.
واکاوی نطق های نمایندگان [آن دوران] نشان می دهد که جایگاه پلیس به معنی واقعی کلمه تعیّن نمی پذیرفت، و روا بود که چنین بماند، زیرا اگر پلیس کاملا جذب دستگاه قضا می شد، شاید دیگر وجود خارجی نمی یافت. همین «خرده آزادی در تشخیص» معروف است که امروز هم همچنان نمودگار فعالیت مأمور پلیس مانده: که بسته به یک وضعیت عینی که تهدیدی بر امنیت عمومی باشد، می تواند مستقلا دست به عمل زند. با چنین شیوه عملی، او نه تصمیم می گیرد، و نه –چنانکه به غلط تکرار می کنند– حکم قاضی را آماده می سازد: هر تصمیمی متضمن تشخیص علت هاست، و پلیس بر معلول ها عمل می کند، یعنی بر روی آنچه درست و نادرستش نامعلوم است.
حیات سیاسی ناممکن
تعیّن ناپذیری را اکنون دیگر مانند قرن هفدهم «مصلحت دولت» [یا مصالح عالیه] نمی نامند، بلکه «مصالح امنیتی» می خوانند. کشوری امنیتی از اینرو دولتی پلیسی است، گیریم تعریف پلیس حفره سیاهی در آموزه حقوق عمومی باشد: هنگامی که در قرن هیجدهم در فرانسه «رساله پلیس» «نیکلا دو لا مار» و در آلمان «اصول جامع پلیس علمی» تألیف «یوهان هاینریش گُتوب فون یوستی» [xiv] به چاپ رسیدند، پلیس را به ریشه یونانی آن، یعنی «حق شهروندی»، باز گردانیده و به اطلاق بر تدبیر راستین مُلک کشانده بودند، زیرا در آنروزگار واژه «سیاست» تنها دلالت بر سیاست خارجی داشت. «فون یوستی» بدینسان «Politik» را ارتباطی نامید که یک دولت با دیگران برقرار می سازد و «Polizei» ارتباط یک دولت با خود: «پلیس، ارتباط قوی یک دولت با خویش است
دولت مدرن با جای دادن خویش زیر چتر امنیت، از حوزه عمومی سیاست بیرون می رود تا به برهوتی گام بگذارد که جغرافیا و حدود و ثغور آنرا به دشواری می توان بازشناخت و از درک جوهره و سرشت مفهومی آن ناتوانیم. این دولت که نامش به لحاظ ریشه واژه شناسی به فقدان دغدغه اشاره دارد [xv]، برعکس جز این نمی تواند کرد که ما را بیشتر نگران خطراتی کند که خود به جان دموکراسی می اندازد، زیرا حیات سیاسی در آن ناممکن گردیده است؛ حال آنکه دموکراسی و زندگی سیاسی –لااقل به سنت ما– معادل یکدیگرند.
رویاروی چنین دولتی، برماست که به تأملی دیگر بار در استراتژی های سنتی ستیز سیاسی روی آوریم. در رویکرد امنیتی، هر ستیزه و یا کوششی کمابیش خشونت بار در براندازی قدرت حاکم، مجالی به دولت می دهد تا در حفظ منافع خاص خود بر تأثیری که این تشبثات بر جای می نهند، حکم راند. این همان جدلی است که تروریسم و واکنش دولت بدان را در دور باطل تباه کننده ای، تنگاتنگ، به هم می پیوندد. سنت سیاسی دوران تجدد، تغییرات سیاسی ریشه دار را به شکل انقلابی انگاشته که سلوکش همانند قدرت مؤسس نظمی تازه استقرار یافته است. ناگزیر باید از چنین الگوئی دست کشید تا بجای آن به اقتداری صرفا عزل کننده اندیشید، که نخواهد در دام ملاحظات امنیتی گرفتار آید و به دور باطل خشونت سوق داده شود. اگر بخواهیم کجروی ضد دموکراتیک دولت امنیت محور را متوقف کنیم، مسئله اشکال و وسائل چنین اقتدار خلع کننده ای دقیقا امر بنیادین سیاسی است که ناگزیریم طی سال هائی که فرامی رسند به آن بیاندیشیم.
i. For security reasons
ii. Per ragioni di sicurezza
iii. Salus publica suprema lex
iv. Senatus consultum ultimum
v. Necessitas legem non habet
vi. «portrait parlé»، روشی در احراز هویت است که «Alphonse Bertillon»، آنرا بر پایه ساز و کار اندام سنجی ابداع کرد. این روش در سال ١۸٩٣ به دستمایه اندازه گیری اعضای بدن به قصد تشخیص هویت افراد با قاطعیتی بیش فراهم آمد. با این روش هر بخش از اندام و صورت فرد را به نحوی که معرف وی و برکنار دارنده غیر وی باشد در برگه معیار مشخصات (fiche signalétique) می نگاشتند.
vii. Testo Unico delle Leggi di Pubblica Sicurezza, TULSP
viii. Politisierung
ix. Polis & Politeia
x. Oikos
xi. هابز (١۶۷٩‌- ١۵۸۸) از پیشگامان نحله اصالت ماده عقیده داشت که «... علم و فلسفه با جسم سروکاردارد، خواه جسم طبیعی یعنی جماد و نبات و بدنهای حیوانی و انسانی (علوم ریاضی و طبیعی)، خواه اجسام اجتماعی و مدنی یعنی مردم و اقوام و ملل (اخلاق و سیاست) و در همۀ این علوم مدار عمل بر تجربه و حس است و فکر و تعقل نیز بنیادش بر حس است ...» (محمدعلی فروغی، سیرحکمت در اروپا، جلد دوم: از آغاز سدۀ هفدهم میلادی تا پایان سده هیجدهم، انتشارات هرمس، تهران، ١٣۸٣، صفحه ٣۶۸.)
xii. اشاره به حاکمیت مطلقه ای که مرگ و زندگی دیگران در ید قدرت اوست.
xiii. Armand Gensonné, Marie-Jean Hérault de Séchelles, Jacques Pierre Brissot
xiv. Nicolas de La Mare: Traité de la police ; Johann Heinrich Gottlob Von Justi: Grundsätze der Policey-Wissenschaft
xv. Securus : Sine cura پی نوشت:
١. جمهوری روم امکان اعطای اختیارات تام به فرمانروائی (دیکتاتور) را، به شیوه ای استثنائی در صورت بروز آشوب های وخیم در نظر گرفته بود.
٢. این کمیته ها را که «کنوانسیون» [موسوم یه ژیروندن، ١۷٩٣‌- ١۷٩٢، نخستین دوران پس از انقلاب] برپا داشت می بایستی از نظام جمهوری دربرابر خطرات تجاوز [دولت های خارجی] و جنگ داخلی صیانت کنند.
٣. Michel Foucault, Sécurité, territoire, population. Cours au Collège de France (1977-1978), Gallimard - Seuil, coll. « Hautes études », Paris, 2004.
۴. مکتب «فیزیوکراسی» بنیاد توسعه اقتصادی را بر کشاورزی نهاد، و مبشر آزادی تجارت و صنعت بود.
۵. معاهده های «وستفالی» (١۶٤۸)، به جنگ سی ساله ای پایان داد که اردوی خاندان «هابسبورگ» برخوردار از حمایت کلیسای کاتولیک را به رویاروئی با قلمروهای آلمانی پروتستان متشکل در امپراتوری مقدس [رایش اول] کشانده بود. انعقاد این معاهده ها نظمی اروپائی بر بنیاد دولت-ملت ها بنیاد نهاد.
۶. Christian Meier, « Der Wandel der politisch-sozialen Begriffswelt im V Jahrhundert v.Chr. », dans Reinhart Koselleck (sous la dir. de), Historische Semantik und Begriffsgeschichte, Klett-Cotta, Stuttgart, 1979.
۷. Michel Foucault, Surveiller et punir, Gallimard, Paris, 1975.

۸. مقاله Chase Madar، «رئیس جمهور اوباما، از دریافت جایزه صلح نوبل تا گسیل هواپیماهای مرگبار» را درشماره ماه اکتبر ٢٠١٢ لوموند دیپلوماتیک بخوانید:http://ir.mondediplo.com/article189...

به امتیازات کمیسیون " مستقل " انتخابات بنگرید



     محمد مستعار
            کابل 
          
 به امتیازاتِ سران کمیسیون انتخابات بنگرید

                

هر روزحکومت آقای حامد کرزی داد وفریاد دارد، که انتخابات " شفاف " برگزار میکند. ادعا میشود که جریان انتخابات ریاست جمهوری را عادلانه پیش می بریم. اگر کسی به این ادعا ها شک میکند، بهتراست اول از ترکیب کمیسیون انتخابات و اندازۀ معاشات ( عایدات ) آنها مطلع باشد.
اطلاع مطمین ودقیقی که اینجانب دارم،ترکیب رئیس و کمیشنر ها یا هیأت رهبری آن، اکثراً مربوط به فامیل های وزیران کابینۀ آقای حامد کرزی، یا بدستور زورمندان ومنظوری  شخص رئیس جمهورمیباشد. این چنین ترکیب خواهشات حکومت موجوده را در نظر گرفته و مانع شفاف بودن انتخابات میشود.
برای اینکه عملی شدن خواهشات را ابزار پول عملی میکند، حکومت کرزی علاوه بر رعایت خویش بازی ، دهن رئیس کمیسیون واعضای آن را بطوری که در پایان می بینید، شیرین کرده است:
در ین نوشته  صرف به  معاشات ِ ده نفر شان که به دالر امریکایی تأدیه می شود، توجه نمائید. قابل تذکر است که قرارداد ایشان برای شش سال است.
-         معاش ماهانه             مجموع معاش سالانه             مجموع معاش شش ساله
                  رئیس
10000 US$                  120,000US$.               US$ 720,000        

-         معاش 22 نفر گارد مخصوص برای رئیس، که باید نظر به اعتماد واطمینان خود ش انتخاب شده است. پس باید از نزدیکان خودشان باشند.
هریک از محافظین( بادی گارد)
300,ُ$                         .US$79200                    US$ 475,200

-         معاش کمیشنر با دو بادی گارد. برای هریک از آنها:
US$ 80000                 .US$96,000.                     US$576,000 
بادی گارد
US$ 600............US$7200......................US$43,200
مجموع معاشات هشت نفر کمیشنر ها :US$ 4,080,000    
مجموع معاشات بادی گارد هایشان  :US$ 691,200          
معاش جارچی، یا سخن گو:
US$ 2000............ US$24000........US$ 144,000
   حالا تصور نمائید که آنها با داشتن هزار ویک رشته با کرزی و بقیه قدرتمندان کنونی ، با داشتن انگیزۀ دریافت پول بیشتر، چه کاری انجام میدهند. آیا دست از مداخله بر میدارند؟ آیا با گرفتن پول درحق رأی های مردم  بی عدالتی را مرتکب نمی شوند.؟

گذشته از این نگرانی ها؛ درکشوریکه که فقربیداد میکند و هزاران جوان تحصیل کرده  و متخصصین عرصه های مختلف  در پی به دست آوردن نان استند، در کشوری که  کارگران  بیکار اند؛ و در شهرکابل روزانه هزارا ن گدا و اطفال فقیردست به عذرو  زاری کمک میخواهند، تأدیه چنین پول ها ظلم وستم وبی عدالتی نیست.
برای آنکه اطمینان خوانندگان محترم حاصل شود،چند معلومات دیگر را نیز مینویسم :
کرایه ماهانه رئیس را که از خانه خود به وزیر اکبرخان نقل کرده است، میشود از رهنمای معاملات در وزیراکبرخان پرسیده شود.
بعضی از افراد کمیسیون برای خویش خانه میسازند، در حالی که شرکتهای ساختمانی هم از خود شان است .
حتی خریداری موبل فرنیچیر خانه های شخصی شان هم از پول انتخابات خریداری می شود .
 این چنین کمیسیون نه خودش عدالت را رعایت کرده است، نه حکومت عدالت وانصاف را رعایت کرده است. این کمیسیون، مستقل و غیر جانبدار نبوده ونخواهد بود. 
به نظر اینجانب که هزار ویک بی انصافی وبی عدالتی را دیده ومی بینم، این کمیسیون فاقد ظرفیت نظارت شفاف برای انتخابات بوده ومادۀ 156 قانون اساسی را رعایت نخواهد کرد.



Donnerstag, 6. Februar 2014

/ من وبابا طاهر. خاطره یی از بردن وکیل اسلم خان . . . سید محمد آصف فخری



میرحسین مهدوی 

 Mir Hussain Mahdavi

من و بابا طاهر در خیابان ویکتوریا

                            Foto: ‎من  و بابا طاهر در خیابان ویکتوریا
------------------------------------
ساعت پنج صبح است، هنوز مرغ ها نیز اذان نگفته اند. نیم خواب و نیم بیدار سر کار می روم. همین که کار را شروع می کنم طبق عادث هر روزه موبایلم را می گشایم که سری به دنیای فیسبوک بزنم. انگشتم را روی برنامه ی فیسبوک می گذارم اما حس غریبی می گوید نه، اول شعر بخوان. به این حس سمج و جدی توجه می کنم. در گوشه ی دیگری از موبایل دیوان اشعار را می گشایم. نام این برنامه "شکرستان" است. برنامه ای که واقعا شکرستان است. شعر هر کسی را که بخواهید در آن یافت می شود . از حافظ بگیرید تا شاملو، ابوسعید و بیدل و ...در میان همه ی این شاعران بزرگ و دوست داشتنی ، ناخنم بی اختیار بر روی نام بابا طاهر عریان رفت. در آن گل صبح، دو بیتی شاید شیرین ترین نوع شعر باشد. بابا طاهر اینطوری شروع کرد:
نمیدونوم دلوم دیوانه کیست    
کجا آواره و در خانه ی کیست
نمیدونوم دل سرگشته ی مو
اسیر نرگس مستانه ی کیست
این دوبیتی کمی دلم را تکان داد، جرعه ای قهوه نوشیدم تا مطمئن شوم که بیدار و هوشیارم. دیوان الکترونیکی بابا طاهر را ورق زدم. دست و چشمم به اینجا رسید:
عزیزا کاسه ی چشمم سرایت
میان هر دو چشمم جای پایت
از آن ترسم که غافل پا نهی تو
نشیند خار مژگانم به پایت
دستی به مژه هایم کشیدم، دیدم که چگونه می شود که آنها خاری برای پای دلبر باشند. کمی جانم لرزید، کمی تنم از عرق شعر تر شد. پیش تر رفتم، به اینجا رسیدم:
زدست دیده و دل هر دو فریاد
که هرچه دیده ویند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
این ها را که می خواندم، دور از چشم خلایق با خودم تکرار می کردم. هنوز به اذان صبح نرسیده بودم اما جانم شیرین و تازه گشته بود. انگار دیده و دل خود را به خوبی و خوشی می دیدم و می توانستم تقصیر همه ی قصورات خویش را بر گردن آنها بیاندازم.
دیوان دیوانه کننده ی بابا را ورق زدم:
دلوم بی وصل تو شادی نبیناد
ز درد و محنت آزادی نبیناد
خراب آباد دل بی مقدم تو
الهی هرگز آبادی نبیناد
نمی دانید که در آن گل صبح، چقدر این دعا به دلم نشست. نمی دانید که در وقت زمزمه کردن این دو بیت چقدر خراب شده بودم.  گونه هایم خیس و خراب شده بودند و صدایم بوی نم و باروت می داد.
دل عاشق به پیغامی بسازد
خمار آلوده با جامی بسازد
مرا کیفیت چشم تو کافی است
ریاضت کش به بادامی بسازد
مرا بگو، انگار سالها مرید بی مروت حضرت بابا طاهر بوده باشم، شورشی در جانم به پا خواسته بود. این "کیفیت چشم" سخت به چشم و دلم نشسته بود.  پیغام، جام و بادام آنقدر در کنار هم زیبا و ظریف نشسته اند که گویا کسی آنها را به همین تازگی و طراوت نقاشی کرده باشد. ورق که زدم به اینجا رسیدم:
مرا نه سر نه سامان آفریدند
پریشانم پریشان آفریدند
پریشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ایشان آفریدند
جانم نرم و شیرین شده بود . مثل معتادان، هی دلم می خواست که بیشتر ورق بزنم، بیشتر بخوانم. اما باید می رفتم. برای کار آمده بودم، برای لقمه ی نانی حلال. آخرین بیتی که خواندم این بود:
شب تاریک و سنگستان و مو مست
قدح از دست مو افتاد و نشکست
نگهدارنده اش نیکو نگهداشت
وگرنه صد قدح نفتاده بشکست
با خواندن این روایت مثل قدح شکسته ای افتادم و یا مثل قدح افتاده ای شکستم. شب همچنان تاریک بود و من مست می بابا طاهر. نمی دانم که من از دست کسی افتادم و یا کسی ا زدست من. اما صدای افتادن قطرات اشکم را حتی عابران خیس و خسته ی خیابان ویکتوریا می شنیدند.‎
 
ساعت پنج صبح است، هنوز مرغ ها نیز اذان نگفته اند. نیم خواب و نیم بیدار سر کار می روم. همین که کار را شروع می کنم طبق عادث هر روزه موبایلم را می گشایم که سری به دنیای فیسبوک بزنم. انگشتم را روی برنامه ی فیسبوک می گذارم اما حس غریبی می گوید نه، اول شعر بخوان. به این حس سمج و جدی توجه می کنم. در گوشه ی دیگری از موبایل دیوان اشعار را می گشایم. نام این برنامه "شکرستان" است. برنامه ای که واقعا شکرستان است. شعر هر کسی را که بخواهید در آن یافت می شود . از حافظ بگیرید تا شاملو، ابوسعید و بیدل و ...در میان همه ی این شاعران بزرگ و دوست داشتنی ، ناخنم بی اختیار بر روی نام بابا طاهر عریان رفت. در آن گل صبح، دو بیتی شاید شیرین ترین نوع شعر باشد. بابا طاهر اینطوری شروع کرد:
نمیدونوم دلوم دیوانه کیست
کجا آواره و در خانه ی کیست
نمیدونوم دل سرگشته ی مو
اسیر نرگس مستانه ی کیست
این دوبیتی کمی دلم را تکان داد، جرعه ای قهوه نوشیدم تا مطمئن شوم که بیدار و هوشیارم. دیوان الکترونیکی بابا طاهر را ورق زدم. دست و چشمم به اینجا رسید:
عزیزا کاسه ی چشمم سرایت
میان هر دو چشمم جای پایت
از آن ترسم که غافل پا نهی تو
نشیند خار مژگانم به پایت
دستی به مژه هایم کشیدم، دیدم که چگونه می شود که آنها خاری برای پای دلبر باشند. کمی جانم لرزید، کمی تنم از عرق شعر تر شد. پیش تر رفتم، به اینجا رسیدم:
زدست دیده و دل هر دو فریاد
که هرچه دیده ویند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
این ها را که می خواندم، دور از چشم خلایق با خودم تکرار می کردم. هنوز به اذان صبح نرسیده بودم اما جانم شیرین و تازه گشته بود. انگار دیده و دل خود را به خوبی و خوشی می دیدم و می توانستم تقصیر همه ی قصورات خویش را بر گردن آنها بیاندازم.
دیوان دیوانه کننده ی بابا را ورق زدم:
دلوم بی وصل تو شادی نبیناد
ز درد و محنت آزادی نبیناد
خراب آباد دل بی مقدم تو
الهی هرگز آبادی نبیناد
نمی دانید که در آن گل صبح، چقدر این دعا به دلم نشست. نمی دانید که در وقت زمزمه کردن این دو بیت چقدر خراب شده بودم. گونه هایم خیس و خراب شده بودند و صدایم بوی نم و باروت می داد.
دل عاشق به پیغامی بسازد
خمار آلوده با جامی بسازد
مرا کیفیت چشم تو کافی است
ریاضت کش به بادامی بسازد
مرا بگو، انگار سالها مرید بی مروت حضرت بابا طاهر بوده باشم، شورشی در جانم به پا خواسته بود. این "کیفیت چشم" سخت به چشم و دلم نشسته بود. پیغام، جام و بادام آنقدر در کنار هم زیبا و ظریف نشسته اند که گویا کسی آنها را به همین تازگی و طراوت نقاشی کرده باشد. ورق که زدم به اینجا رسیدم:
مرا نه سر نه سامان آفریدند
پریشانم پریشان آفریدند
پریشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ایشان آفریدند
جانم نرم و شیرین شده بود . مثل معتادان، هی دلم می خواست که بیشتر ورق بزنم، بیشتر بخوانم. اما باید می رفتم. برای کار آمده بودم، برای لقمه ی نانی حلال. آخرین بیتی که خواندم این بود:
شب تاریک و سنگستان و مو مست
قدح از دست مو افتاد و نشکست
نگهدارنده اش نیکو نگهداشت
وگرنه صد قدح نفتاده بشکست
با خواندن این روایت مثل قدح شکسته ای افتادم و یا مثل قدح افتاده ای شکستم. شب همچنان تاریک بود و من مست می بابا طاهر. نمی دانم که من از دست کسی افتادم و یا کسی ا زدست من. اما صدای افتادن قطرات اشکم را حتی عابران خیس و خسته ی خیابان ویکتوریا می شنیدند.




...........................................................................................................................................................



سید محمد آصف فخری
              
     
                                                       
       خاطره یی از بردن وکیل اسلم خان
                      و
                  پسرش خلیل 



من لست افشا شده ی پنج هزارقربانی حزب دموکراتیک را در سایت وزین رنگین مرور می کردم. درحالیکه بغض گلویم را می فشرد،  نام های  تعدادی از عزیزان گمشده ودوستانی را که می شناختم، خواندم.  دیدم که در بارۀ وظیفه وکار شان نوشته شده بود: دهقان ، بیکار ، متعلم ،محصل ویا کارگر ومامور . . . دلم گریه می کرد و با زهم نام ها را  خواندم.
  مخصوصآ وقتی که  به شمارۀ 1403 با نام محمداسلم ولد محمدشریف مسکونۀ کارته سخی ( خمینی) 3.3.1358  وشمارۀ 1404 خلیل الله ولدمحمداسلم مسکونۀ کارتۀ سخی مامور وزارت زراعت ، برخوردم ،چشمدید وخاطره یی از چند ماه پیش از شهادت آنها ، هنگامی که آنها  را از مننزل شان بردند، یادم آمد که این طور است :
این پدروپسر درهمسایگی ما قرار داشتند. شبی اعضای حزب آمدند که پدر خانواده محمد اسلم خان را ببرند. من آن شب خاطرۀ تلخ ودلخراش رابه چشم سرمشاهده کرده ام که واقعآ تکان دهنده بود.                                                           
آن شب از شب های پائیزی سال 1357 خورشیدی بود. من بااعضای فامیلم وتعدادی از فامیلهای همسایه به خانۀ ما جمع بودیم وگرم تماشای فلم هندی به برنامۀ تلویزیون .  ناگهان ناله وفریاد عجیب از خانۀ همسایه که پیشروی حویلی ما قرارداشت، بلند شد. ماهمه وارخطا طرف همدیگر دیده ووحشت زده شده بودیم. همه می گفتند که خدا خیر کند چه خبر است؟                                                                                                        
من فورآ ازجا برخاسته مستقیمآ به بام همسایه بالا شدم. پدرم بالایم  فریاد زد که بیا پایان! به بالا نروی که خطرناک است . ولی من چون کنجکاو شده بودم ومی خواستم هرچه زوتر ببینم که چه اتفاق افتاده، بالای بام رفتم .                                                                                                      
ازبالای بام، صحن حویلی همسایه را نگاه کردم. تعداد زیاد ازخلقیها به لباسهای شخصی ونظامی که تقریبآ حدود 12 ویا 14 نفر می شدند وهمه سلاح  های کلاشینکوف وتفنگجه در دست داشتند، دیده میشدند. یک تعداد آنها چهارطرف حویلی را زیر نظر داشتند.                                                      
دراین اثنا چهارنفر ازداخل خانه برآمده ومحمداسلم را با دستهای بسته به پشت سر، طرف دروازۀ حویلی بردند. خانم وی همراه با خانم های فرزندانش ،اطفال وهمسایۀ کرایه نشین ایشان همه چیغ وگریه داشتند. ولی خلقیها همچون گرگ های گرسنه بادشنام غیرانسانی وباصدای بلند آنها را تهدید کرده و وادار کردند که به داخل خانه بروند.هی میگفتند که خفه شوید.                                  
ناگهان پسر اسلم خان که خلیل نام داشت و جوان بود درحدود بیست پنج سال  ویکماه از عروسی اش میگذشت، فریاد کشید که نامردها پدرم را کجا می برید ؟ من نمی گذارم پدرم تنها باشد. من هم با پدرم یکجا می آیم. در این وقت یک خلقی با بروت های ضخیم که لباس نظامی برتن داشت و دم دروازۀ حویلی ایستاده بود ،بروتهای خود را پیچ وتاب می داد ،خندیده وبه آواز بلند گفت: بیارشه که پشت پدرش دق نشه !                               
دفعتآ چهارنفردست های خلیل را نیزبه پشت سر زولانه کردند.
 پدر وپسرهردو را طرف درواز حویلی بردند. درعقب دروازه موترهای جیپ روسی دیده می شد . فریاد ونالۀ اطفال وخانمها قلب مرا بدرد آورده بود واز اعمال آن جنایت کاران وحشی وآدمکشان قرن نفرین داشتم واز خشم تمام وجودم را می لرزید.                                                                    
البته باید خاطرنشان ساخت که قبلاً در دوران پادشاهی محمد ظاهرشاه،محمد اسلم وکیل شورای ملی بود. از ولایت غزنی ولسوالی جغتو منطقۀ قیاق . ویک مد ت محبوس نیز شده بود. در قیامی که به رهبری علامه سیداسماعیل بلخی که بنام قیام نوروزی معروف بود، همکار سید بلخی بود. سیداسماعیل بلخی جماعت روشنفکران ، اهل دانشگاه، ووکلای شورای ملی را  از فراز منبر درتکیه خانۀ میر اکبر صورت خطاب می نمود وتبلیغ میکرد. وکیل محمد اسلم خان شریفی از یاران نزدیک ودوست صمیمی ایشان بود . زمانیکه علامه سیداسماعیل بلخی دستگیر وروانۀ زندان شد وکیل محمد اسلم خان شریفی نیز در جمع ایشان دستگیر وبه زندان دهمزنگ مدتی طولانی را درمحبس سپری کرد.                                                                                     
خلیل جان فرزند وکیل اسلم ، که ازبیست پنج سال بیشتر عمر نداشت ، ماموروزارت زراعت بود ویکماه از عروسی اش نگذشته بود، خودرا قربانی پدر بزرگوارش نمود . خلیل پسر زیادصمیمی بود واستعداد فوق العاده به ساختن کاغذ پران داشت، درکوچه ما بچه ها ویرا به اسم خلیل شرطی یاد می کردیم .                                                                                   
روحشان را شاد خواسته وبه عاملین این قتلهای دسته جمعی نفرین میفرستیم  .          
                                                  ....



Mittwoch, 5. Februar 2014

دموکراسی و نگرانی



پرتونادری    



            دموکراسی و نگرانی‌ها

دانشمندان علوم سیاسی براین باورند که امروزه، دموکراسی بیشترازهر زمان دیگری، درجهان گسترش یافته است. گسترش دموکراسی درسطح جهان، می تواند به این مفهوم باشد که دموکراسی نظام های مخالف خویش را گام به گام از میدان حکومت داری و رهبری جامعه بیرون رانده است.
البته این سخن به این مفهوم نیست که دموکراسی همان رویای آخرین انسان درتامین عدالت، برابری و آزادی های فردی است. چنان که ناتوانی دموکراسی در تامین عدالت اقتصادی پیوسته این انتقاد را برمی انگیخته است، که انسان‌ها در نظام دموکراسی نمی توانند به گونۀ یک سان به آموزش و دیگرخدمات اجتماعی و فرهنگی دست رسی داشته باشند. با وجود برابری افراد در قانون چنین چیزی عدالت دموکراسی را به چالش می کشد.
 چنین است که با گذشت زمان هرقدرکه مفهوم دموکراسی روبه کمال می رود به همان پیمانه انتقاد ازدموکراسی نیز ابعاد تازه تری پیدا می کند.این امرنشان می دهد که دموکراسی نظام بی خطر نیست و نه آن مدینۀ فاضله یی است که می تواند آخرین آرمان دادخواهانۀ انسان ها را تحقق بخشد.
این نکته را باید جداً در نظر داشت که استقراردموکراسی دریک جامعه تنها و تنها در نتیجۀ هم‌کاری وپشتی‌بانی دموکراسی جهانی نمی تواند دوام آورد. بدون تردید دموکراسی جهانی می توانند مخاطره های بیرونی را کاهش دهد  و یک  دموکراسی نو پا را در کشوری یاری رساند؛ اما این شرایط اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی یک کشور مشخص است که می تواند بقای دموکراسی در آن جامعه را تضمین کند. یعنی وضعیت درونی می تواند در امربقانی دموکراسی دریک کشور نسبت به وضعیت بیرونی سهمی بیشتری داشته باشد. هم اکنون افغانستان با چنین وضعیتی رو به رو است. بسیاری‌ها می اندیشند که ادامۀ دموکراسی در افغانستان بیشتر وابسته به حمایت جامعۀ جهانی  است تا وضعیت درونی. در داخل کشور گذشته از طالبان که مسلحانه  با هرگونه جلوۀ دموکراسی می جنگند؛  در درون دستگاه دولتی نیز گروه های وجود دارد که می خواهند، تا سنت قومی وقبیله ای را جا گزین ارزش‌های دموکراتیک وشهروندی سازند. بسیاری ها استدلال می کنند که افغانستان کشوری است با سنت های سنگین و دموکراسی در برابر چنین سنت ‌هایی نمی تواند به ریشه و ثمری برسد، پس بهتر است تا به سنت قومی گذشته برگردیم. این خود گونۀ دیگری دشمنی با دموکراسی است. می توان گفت که دموکراسی یک فرهنگ است. فرهنگ هم دیگر پذیری، فرهنگ شهروندی و فرهنگ گذشتن ازمرزهای قومی، قبیله ای! بدون موجودیت چنین فرهنگی دموکراسی نمی تواند در یک جامعه به گونه طبیعی ریشه بدواند.
با این حال موجودیت نیت وارادۀ صادقانه برای دموکراسی دریک کشوراست که می تواند دموکراسی را به پیروزی رساند. درجامعه یی که در آن اراده و نیتی برای  استقرار و پیروزی دموکراسی وجود نداشته باشد، تنها با شعار و اداها های دموکراسی نمی توان به آن دست یافت. آن های که بدون نیت و اراده تنها با ادا ها و شعار ها خواهان دموکراسی اند، دروغ می گویند و در حقیقت بزرگترین دشمنان دموکراس اند. برای آن که نظام دموکراسی جز همان تبلور ارادۀ شهروند چیزی دیگری نیست؛ اما این اراده زمانی می تواند پایدار وکارساز باشد که آگاهانه و با خرد سیاسی به میدان آید. در غیر آن به جای دموکراسی مضحکۀ دموکراسی در میدان خواهد بود. شاید هم، افغانستان در ده سال گذشته با مضحکۀ دموکراسی رو به رو بوده است. مضحکۀ دموکراسی همان حاکمیت مافیا است که به نام مردم هستی مردم را تاراج می کند. همان مافیا است که به شیوه های گوناگون ارادۀ مردم را در اختیار گرفته اند.
انتخابات یکی از پایه های اساسی دموکراسی است. انتخابات مشارکت سیاسی مردم را تضمین می کند و ارادۀ مردم را متبلور می سازد. رفتن به پای صندوق های رای به گونۀ تفننی وغریزی تا رفتن آگاهانه بسیارمتفاوت است. وقتی مردم  در پروسه‌یی به گونۀ آگاهانه سهم می گیرند، خود را مالک نتایج آن پروسه می دانند و نسبت به آن احساس مسوولیت می کنند.
می گویند هر فکر، هر اندیشه وهر آرمان زمانی به یک نیروی بزرگ و شکست ناپذیر بدل می شود که  شهروندان  یک کشورآن اندیشه را بپذیرند. تا زمانی که مردمان یک کشور به شان شهروندی دست نیابند و به اصول و ارزش‌های دموکراسی باورمند نشوند ودرجهت نهادینه سازی چنان اصول و ارزش‌ها تلاش‌نکنند،  دموکراسی در چنان کشوری یک نظام بی ریشه است. با دریغ که تا هنوز دموکراسی در افغانستان با یک چنین خطری رو به رو است. ما نیاز داریم تا اندیشه های مبتنی براصول دموکراسی را جاگزین اندیشه های سازیم که رنگ و بوی سنت‌های قومی و قبیله ای دارند. در دموکراسی این شهروند است که نظام را مشروعیت می بخشد نه قوم و قبیله!
دموکراسی خود آگاهی است، پذیرفتن مخالف است و در عین مخالفت کارهم آهنگ و مشترک با او است. دموکراسی انتخاب آگاهانه و آزادانه است. دموکراسی انتخابات از سرناگزیری و اکراه نیست. وقتی انتخابات با تقلب همراه می شود ویا هم مردم نه از روی خرد سیاسی؛ بلکه بر بنیاد معیارهای‌غیردموکراتیک رای می‌دهند، بدون تردید نتایج به دست آمده نمی‌تواند تبلور دموکراتیک ارادۀ مردم باشد.
با این همه از دموکراسی باید حمایت کرد، برای آن که با گسترش فرهنگ دموکراسی سرانجام این اراده یک یک از شهروندان کشور است که نظام را تعین می کند. یعنی مردم خود سازندۀ نظام خود اند. نظام مشروعیت خود را از مردم می گیرد. پس مردم همان گونه که نظام را مشروعیت می دهند به همان گونه  می توانند مشروعیت نظام را پس گیرند. از این جا می توان گفت که مشروعیت نظام در دموکراسی یک مشروعیت مشروط است.
هم اکنون افغانستان  بر سر دوراۀ خطرناکی قرار دارد. برای آن که، ناکامی دموکراسی فاجعه آوراست. ما برای ناکامی دموکراسی یا برگشت به یک نظام استبدادی زمینه های زیادی داریم  که چنان خطری در برابر دموکراسی ایستاده اند. ناکامی دموکراسی به مفهوم پیروزی استبداد و خودکامه گی است، به مفهوم برگشت به سنت‌های است که نه می تواند به حقوق و آزادی‌ های فردی باورمند باشد.  ناکامی دموکراسی، یعنی برگشت به استبداد قرون وسطایی  است و ما می دانیم که چنین استبدادی، روزنۀ هرگونه عدالت اجتماعی و حقوق شهروندی را می بندد.
ظرف یک دهۀ گذشته افغانستان در هم‌کاری با جامعۀ جهانی به شماری از ساختارهای که می تواند بقای دموکراسی درکشور را تضمین کند دست یافته است؛ اما پرسش این جاست که آیا چنین ساختار های می توانند پس از سال 2014 به زنده گی خود ادامه دهند؟ آن های که از دموکراسی دم می زنند؛ آیا با شنیدن صدای پای جنگ‌جویان طالب در پشت دروازه های کابل هم­چنان به چنین باورهای متعهد خواهد ماند، یا این که بار بنه می بندند و هفت کوه آن سو تر خیز بر می دارند ویا هم به کله جنبانان طالب بدل خواهند شد! بقای دموکراسی به ساختارها، فرهنگ و اندیشه دموکراسی و انسان‌های باورمند و متعهد به دموکراسی و پروسه های شفاف دموکراتیک نیازمند است.
با دریغ که اگر ما در یک جهت به انتخابات رسیدم در جهت دیگر خود شاهد تقلب­های گسترده در این پروسۀ بزرگ ملی بودیم. دموکراسی ما بوی تقلب و بوی مافیا می دهد، دموکراسی ما بیشتر شباهت به مضحکۀ دموکراسی می رساند تا دموکراسی برخاسته از ارادۀ مردم. اگر افغانستان در چارچوب مفهوم دموکراسی، نظام اقتصاد خود را بازار آزاد تعریف کرد؛ با دریغ تا بازرگانان ملی از جای جنبیدند، مافیای اقتصادی تمام شاه‌رگ‌های اقتصاد کشور را قبضه کرد و هم اکنون حاکمیت در بازار افغانستان  استواربراقتصاد مافیایی است که خود سر چشمه بزرگترین بدبختی­ها و بی‌عدالتی­ها اجتماعی در کشور شده است. انتخابات در دموکراسی بر پایۀ  آگاهی شهروندی استوار است، اما ظرف یک دهۀ گذشته مردم افغانستان  بیشتر بر بیناد باور های مذهبی، منطقه یی، قومی و زبانی و یا هم در بدل چند پول ناچیز رای  داده اند.  یعنی بیشترینه ارادۀ مردم  یا خریده شده ویا با نا آگاهی به کار رفته است. این مساله نشان می دهد که هنوز ما را تا رسیدن به شان شهروندی فاصله بسیاراست. به آزادی بیان رسیدیم؛ اما آزادی بیان یک طرفه. کسانی گفتند و نوشتند؛ اما آن های که باید می شنیدند خود را یا به کری زدند، یا هم خبرنگار را به زندان افگندند و یا هم کشتند!
  مردم کمترباور دارند که پارلمان خانۀ آنان است، پارلمان از همان نخستین روزها با جهت گیری های غیر دموکراتیک و غیر مدنی اعتبار و جای‌گاه  خود را در ذهن مردم از دست داده است.
نمی دانم چگونه می توان به آینده خوشبین بود؛ آن هم در وضعی که ما خود بزرگترین فرصتی را که تاریخ برای ما فراهم ساخته بود به هیچ بدل کردیم. تاریخ همیشه چنین فرصت های را سر راه قومی  و ملتی نمی گذارد. چانه زنی های رییس جمهور با امریکا در پیوند به امضای قرارداد امنیتی ، خود به معمای بدل شده است، آیا او می خواهد که تاریخ را به سخریه گیرد و خود را به قهرمانی بدل کند، یا می خواهد تضمین های برای خود وگروه های وابستۀ به خود را داشته باشد، این بازی می تواند نتایج غیر قابل پیش بینی برای کشور را به بار آورد.  امیدواریم که رییس جمهور به این نکته توجه کند که هیچ کسی در هیچ موقعیتی حق آن را ندارد تا با سرنوشت مردم و کشور بازی کند !
هم‌سایه‌گان چهره­ یی زشت تراز پیش به ما نشان می دهند. یک دنده مخالف با امضای قرارداد امنیتی افغانستان – امریکا اند. باری جایی گفته بودم در صورتی که دولت های ایران و پاکستان با این قرارداد مخالف اند باید از امضای آن پشتی بانی کرد. هنوز بر همین باور هستم. می توان گفت، تمام آن­های که به گونه یی فرصت­های باز سازی و فرصت‌های رسیدن به یک جامعۀ متکی بر اصول و ارزش های دموکراسی در افغانستان را ضایع کرده اند، در حقیقت بر مراد دل هم‌سایه‌گان آزمند کار کرده ودر حق این سر زمین خیانت روا داشته اند.
نگرانی­ ها از آینده کشور در حالی بیشتر می شود که تا به تاریخ معاصرخود نگاه می کنیم در می یابیم  که پس از هر دوره  دموکراسی و آزادی بیان در این سرزمین استبداد خونینی  قد بلند کرده است، به این نکته باید توجه کرد، نشود که باز به مسخره بازی دیگری از تاریخ رو به رو شویم!