Mittwoch, 7. Januar 2015

تروریست چگونه آفریده می شود؟




       یلدا صبور

                       تروریست چه گونه آفریده می شود ؟

                                                          

   ‎تروریست چه گونه آفریده می شود ؟

خود سرانه نخواهد بود، اگر بگوییم که امروز یکی  از پریشانی های  که آنرا باید خیلی جدی گرفت و  برعلیه  آن آگاهانه رزمید  و مبارزه کرد  تروریسم   می باشد. 
 هرچند در این پیوند نویسنده گان و پژهشگران گرامی نبشته های ارزشمندی را انتشار داده اند و سخنان زیادی  در میان گذاشته شده است، اما سخنان ناگفته هم کم نیستند .
با اطمینان می توان گفت، مبارزه ی سازگار و مورد نیازعلیه تروریسم، چنان که نیاز روزگار مان می باشد ، هنوزجایگاه شایسته ی خویش را در ادبیات ما نیافته است . 
از جانب دیگر می دانیم که پرسش های بسیاری در پیوند با این موضوع موجود است.
حالا  این پرسش را که امریکا ،اروپا ، عربستان  و دیگر  کشور های  دنیا  چه نقش زشتی را پشت این همه کشتار مردم بی گناه  در عراق ، سوریه ، افغانستان و… بازی می کنند، به حال خودش می گذاریم .
از این  پرسش هم می گذریم، که چرا از زمانی که " داعشی "ها( که پسانتر نام " دولت اسلامی" رابرخویش نهادند) در عراق و سوریه پیدا شده اند،  قیمت بنزین در بسیاری کشورهای مقتدر از جمله المان نازل شده است .
و هم این پرسش را  که  داعشی  ها اصلن کی ها هستند از کجا می آیند و  چی گونه  دست  شان به اسلحه ٔ گران قیمت  کشور های غربی  می رسد، هم حالا سربسته می گذاریم . 
در کنار این همه پرسش ها که بی گمان هر کدام بار ها از خود پرسیده ایم و با دانسته های خویش به پاسخ ها و نتایجی  مختلفی رسیده ایم ،خطر جدی  وپرسش  اساسی را شاید 
فراموش می کنیم .    این پرسش را  که  تروریست ، انتحاری و داعشی چه گونه آفریده می شود ؟ 
چی گونه این   گروه های تروریستی   به سرعت وحشتناکی  افزایش می یابند ؟
 با چه  توانمندی  سازمان های تروریستی مفکوره ی بیمار خود را به مغز سر  انسانها به خصوص نسل جوان  می کارند؟
وقتی می خوانیم  تنها از آلمان۵۵۰  تن به  سوی داعشی ها رو آوردند . و یا هم از طریق  تارنما های مختلف گزارش های را از این قبیل    می خوانیم   که صد ها  انتحاری  اماده و بی صبرانه در  انتظار قربانی شدن خویش هستند  ، باور مان در پیوند به توانمندی  فعالیت های  تاثیرگذار  و در نتیجه مغز شویی انسانها به وسیله ی سازمان های تروریستی  بیشتر می شود . 
حادثه ی تکان دهنده یی  یازده ی سپتامبر سال ۲۰۰۱ و صد ها عمل تروریستی دیگر ،خود آموزه یی است برای مان تا بیاموزیم  که تمام  اشخاصی که عمل ترور و یا انتحار را انجام می دهند  ، اشخاص ناآگاه و بی  خرد  وبی دانش نیستند . 
سزاوار تأمل  است که  بیندیشم، چرا  اکثر  اشخاصی که به  سازمان های ترورستی می پیوندند، طبقهٔ  جوانان و نو جوانان  می باشند . 
یکی از گام های نخست برای  رهایی  از چنگ  تروریسم  و مبارزه با آن شاید درک همین موضوعات  باشد . 
برای درک  بیشتر این موضوع ، می خواهم  سرگذشت  خودم را  حکایت کنم،  که تصویر کننده ی همین حقیقت وسیمای تأثیر پذیری در یک مقطع از زنده گی است:
گمان کنم ۱۲ سالم بود صنف ششم مکتب می رفتم که اشتیاق کتاب خواندن در من چنان شگفته بود که  اکثر وقت های  فراغتم را با خواندن کتابهای  گونان گون سپری می کردم .آن زمان تجربهٔ زیادی  بر انتخاب کتاب ها نداشتم  از این سبب  هر کتابی  را که به دستم می رسید و نامش برایم جالب جلوه میکرد  می خواندم. 
در همین روزگار  در میان  هم کلاس های من که کتابخوان بودند، از کتابی یاد می شد که گویا خیلی جالب است . نام کتاب دقیق یادم نیست ،اما سطری که زیر عنوان این کتاب با خط درشت  نوشته بود( بعد از مرگ چه اتفاق می افتد)  تا امروز هم برایم تکان دهنده است .
به هر روی، با تمام هراسی که از این کتاب داشتم، حس کنجکاوی کودکانه ام بر من غلبه نمود  و من شروع به خواندن آن کتاب نمودم .
کتاب از صفحه ی نخست با هشدار لرزاننده یی آغاز  می شد و تمام موضوعات  کتاب روی  این مطلب می چرخید  که  زندگی  دنیا یی ما به چه  حد بی  مفهوم و بی ارزش  است واین دنیا  تنها برای آزمودن  بندگان آفریده شده است  .و از سوی دیگر افسانه های از عظمت و بزرگی و زیبایی  دنیای آخرت نوشته شده بود . 
از این که نویسنده خواننده را مستقیم  مخاطب خویش قرار میداد سخنانش  به گونهٔ خاصی  تاثیر برانگیز بود ،و این همه  باآن زبان نوشتاری که داشت ،از جانب  هر انسان  خام  مانند من پذیرفته  می شد.  زیرا  در آن  روزگار وسن وسال، توان قضاوت وبرداشت سخنان مختلف میسر نمی باشد. در نتیجه به صورت یک جانبه، به سادگی و بدون داشتن توان نقد، نوجوان را مجاب می کند.  
مثلن در  قسمتی از این کتاب چیز چیز های  تقریبا بدین گونه  نوشته بود:
زندگی به مانند  سفر یک بس شهری است که در هر ایستگاهی  می ایستد . هر کسی باید در ایستگاهی خودش از  بس پیاده شود . امروز سفر یک تعداد تمام شد و به ایستگاهی از بس پیاده شدند  ، فردا شاید که  نوبت توباشد که از این بس پیاده بشوی …
با خواندن چنین جملات  بی انکه  بیندیشم که  خط مرزی را که نویسنده  میان گناه و صواب می گذارد، داوری اوست نه  حقیقت ویا رهنمود خوب،    در  مدت  زمان خیلی کم در حالی که تازه شاید چند فصل کتاب را خوانده بودم ، غرق پذیرش  سیاه اندیشی های نویسنده گردیدم .
به زودی از آن دختر دوازده ساله یی که  با خانواده و دوستانش می گفت و می خندید و  دنیایی کودکانه اش مملو از رویا های افسانوی بودند و نیز  برای  بدست آوردن نمبر بهتر در مکتب شب ها بیدار خوابی می کشید ، به انسان خسته از زندگی  خاموش و در خود فرورفته مبدل شدم . چنان که میل هم صحبت شدن را با هیچ کسی نداشتم .هر گونه علاقه را نسبت به زندگی  از دست داده بودم . همه تلاش های   انسانها برای بهتر زیستن برایم  بیهوده به نظر می رسید. 
خوشبختانه  این حالت  من عمر زیادی نداشت  . والدین من که متوجه دگرگونی حالت روانی پرسش بر انگیز من شده  بودند ، خیلی زود سبب این دگرگونی را دریافتند . 
پس از آن که پدرم  آن کتاب مرموز  را از من  گرفت هیچ گاه دیگر آنرا ندیدم .
 در ضمن بحث های سازنده ی  والدینم سبب شد  که دنیا را دوباره روشن ببینم و  درک کنم که  زندگی زیباست و انسان خوب و بنده ی نیک بودن در بی ارزش پنداشتن  دنیایی ما  نیست ، بلکه  یافتن ارزش های انسانی در  این دنیا  و به کار بردن  شایستهٔ آن  است. یاد گرفتم که   در پیوند با هر مسأله وموضوعی؛ دید ها و نظریات گوناگون و دانستنی های  بیشماری  وجود دارد، که نباید بدون  درک و ارزیابی تمام   انها یک جانبه قضاوت کنم…
حالا برای لحظه ی باید اندیشید که اگر این دقت و واکنش  والدینم با من نبود ،در جامعه ی امروزی  جای من در کجا می بود ؟ 
قابل یادآوری میدانم از آن روزگاری که حکایت کردم، امکانات انترنتی امروز را هم نداشتیم. حالا با امکانات دست داشته ی شبکه های انترنتی ،پخش یک  چنین  اندیشهٔ های  تاریک و در نتیجه مغز شویی جوانان و نوجوانان  خیلی سریع تر از هر زمان دیگر امکان پذیر است .
 افزون  بر آن، تصاویری که نشان  دهنده  آموزش های تروریستی  کودکان کم سن  می باشد  ، زنگ خطری است که آنرا نباید ناشنیده گرفت !
با تمام دانسته های خویش نباید بیشتر از این خاموشانه تماشا کرد و انتظار کشید که  چه زمانی تروریسم نابود می شود. 
درچارچوب طرح  چه باید کرد ها، می توان  ضمن بسیاری پشنهادات دیگر، چند نکتهٔ ذیل را طور مثال یادآور شد . 
ـ  چنان که هر جامعه از یک خانواده آغاز می شود  باید رسالت خویش را در خانواده های خویش برای روشن سازی اندیشه های  جوانان و نوجوان   به جا بیاوریم . 
- در مکاتب و حتا در دانشگاه ها  ساعت های آموزشی برای  مبارزه علیه تروریسم باید اختصاص داده شود. 
- دانشمندان و پژهشگران اسلام ، نهاد هایی که مدعی اند به دین اسلام عقیده دارند،مولوی ها وملاهایی که دین اسلام را با اسلام سیاسی تروریست ها در نقطه ی مقابل می بینند، وظیفه دارند که از طریق رسانه های گروهی و نیز در مساجد،به افشأ تروریسم و نجات نوجوانان وجوانان از چنگال افکار وتبلیغات تروریست های طالبی وداعشی بپردازند.  . .
همچنان  میخواهم دو نکته ی ارزنده از پیشنهادات بانوی فرهیخته  و نویسنده ی گرامی نسرین  ابوبکر گروس را   که همنوایی ام را با برداشت های ایشان نشان می دهد ،در این جا   بیاورم :
در داخل کشور، ما باید راه های را بیآبیم که هر افغان یک مدافع واقعی اسلام ما و یک تحریم کننده اسلام تروریستان شود. برای اینکار ما باید اول یک نسخه ترجمه قرآن شریف را به دری یا پشتو برای آنانی که خواندن را بلد اند توزیع نماییم، تا تضمین کنیم که هرافغان با سواد میتواند با اطمینان نشان دهد که سخنان تروریستان غلط است.
ـ    دولت و رهبران ما باید  و حتماً یک کمپاین جدی تحت نام „تروریسم را همین حالا توقف دهیم“ به راه بیاندازند.
                 یـلـدا  صبور 
12.28. 2014‎خود سرانه نخواهد بود، اگر بگوییم که امروز یکی از پریشانی های که آنرا باید خیلی جدی گرفت و برعلیه آن آگاهانه رزمید و مبارزه کرد تروریسم می باشد. 

هرچند در این پیوند نویسنده گان و پژهشگران گرامی نبشته های ارزشمندی را انتشار داده اند و سخنان زیادی در میان گذاشته شده است، اما سخنان ناگفته هم کم نیستند .
با اطمینان می توان گفت، مبارزه ی سازگار و مورد نیازعلیه تروریسم، چنان که نیاز روزگار مان می باشد ، هنوزجایگاه شایسته ی خویش را در ادبیات ما نیافته است .
از جانب دیگر می دانیم که پرسش های بسیاری در پیوند با این موضوع موجود است.
حالا این پرسش را که امریکا ،اروپا ، عربستان و دیگر کشور های دنیا چه نقش زشتی را پشت این همه کشتار مردم بی گناه در عراق ، سوریه ، افغانستان و… بازی می کنند، به حال خودش می گذاریم .
از این پرسش هم می گذریم، که چرا از زمانی که " داعشی "ها( که پسانتر نام " دولت اسلامی" رابرخویش نهادند) در عراق و سوریه پیدا شده اند، قیمت بنزین در بسیاری کشورهای مقتدر از جمله المان نازل شده است .
و هم این پرسش را که داعشی ها اصلن کی ها هستند از کجا می آیند و چی گونه دست شان به اسلحه ٔ گران قیمت کشور های غربی می رسد، هم حالا سربسته می گذاریم .
در کنار این همه پرسش ها که بی گمان هر کدام بار ها از خود پرسیده ایم و با دانسته های خویش به پاسخ ها و نتایجی مختلفی رسیده ایم ،خطر جدی وپرسش اساسی را شاید
فراموش می کنیم . این پرسش را که تروریست ، انتحاری و داعشی چه گونه آفریده می شود ؟
چی گونه این گروه های تروریستی به سرعت وحشتناکی افزایش می یابند ؟
با چه توانمندی سازمان های تروریستی مفکوره ی بیمار خود را به مغز سر انسانها به خصوص نسل جوان می کارند؟
وقتی می خوانیم تنها از آلمان۵۵۰ تن به سوی داعشی ها رو آوردند . و یا هم از طریق تارنما های مختلف گزارش های را از این قبیل می خوانیم که صد ها انتحاری اماده و بی صبرانه در انتظار قربانی شدن خویش هستند ، باور مان در پیوند به توانمندی فعالیت های تاثیرگذار و در نتیجه مغز شویی انسانها به وسیله ی سازمان های تروریستی بیشتر می شود .
حادثه ی تکان دهنده یی یازده ی سپتامبر سال ۲۰۰۱ و صد ها عمل تروریستی دیگر ،خود آموزه یی است برای مان تا بیاموزیم که تمام اشخاصی که عمل ترور و یا انتحار را انجام می دهند ، اشخاص ناآگاه و بی خرد وبی دانش نیستند .
سزاوار تأمل است که بیندیشم، چرا اکثر اشخاصی که به سازمان های ترورستی می پیوندند، طبقهٔ جوانان و نو جوانان می باشند .
یکی از گام های نخست برای رهایی از چنگ تروریسم و مبارزه با آن شاید درک همین موضوعات باشد .
برای درک بیشتر این موضوع ، می خواهم سرگذشت خودم را حکایت کنم، که تصویر کننده ی همین حقیقت وسیمای تأثیر پذیری در یک مقطع از زنده گی است:
گمان کنم ۱۲ سالم بود صنف ششم مکتب می رفتم که اشتیاق کتاب خواندن در من چنان شگفته بود که اکثر وقت های فراغتم را با خواندن کتابهای گونان گون سپری می کردم .آن زمان تجربهٔ زیادی بر انتخاب کتاب ها نداشتم از این سبب هر کتابی را که به دستم می رسید و نامش برایم جالب جلوه میکرد می خواندم.
در همین روزگار در میان هم کلاس های من که کتابخوان بودند، از کتابی یاد می شد که گویا خیلی جالب است . نام کتاب دقیق یادم نیست ،اما سطری که زیر عنوان این کتاب با خط درشت نوشته بود( بعد از مرگ چه اتفاق می افتد) تا امروز هم برایم تکان دهنده است .
به هر روی، با تمام هراسی که از این کتاب داشتم، حس کنجکاوی کودکانه ام بر من غلبه نمود و من شروع به خواندن آن کتاب نمودم .
کتاب از صفحه ی نخست با هشدار لرزاننده یی آغاز می شد و تمام موضوعات کتاب روی این مطلب می چرخید که زندگی دنیا یی ما به چه حد بی مفهوم و بی ارزش است واین دنیا تنها برای آزمودن بندگان آفریده شده است .و از سوی دیگر افسانه های از عظمت و بزرگی و زیبایی دنیای آخرت نوشته شده بود .
از این که نویسنده خواننده را مستقیم مخاطب خویش قرار میداد سخنانش به گونهٔ خاصی تاثیر برانگیز بود ،و این همه باآن زبان نوشتاری که داشت ،از جانب هر انسان خام مانند من پذیرفته می شد. زیرا در آن روزگار وسن وسال، توان قضاوت وبرداشت سخنان مختلف میسر نمی باشد. در نتیجه به صورت یک جانبه، به سادگی و بدون داشتن توان نقد، نوجوان را مجاب می کند.
مثلن در قسمتی از این کتاب چیز چیز های تقریبا بدین گونه نوشته بود:
زندگی به مانند سفر یک بس شهری است که در هر ایستگاهی می ایستد . هر کسی باید در ایستگاهی خودش از بس پیاده شود . امروز سفر یک تعداد تمام شد و به ایستگاهی از بس پیاده شدند ، فردا شاید که نوبت توباشد که از این بس پیاده بشوی …
با خواندن چنین جملات بی انکه بیندیشم که خط مرزی را که نویسنده میان گناه و صواب می گذارد، داوری اوست نه حقیقت ویا رهنمود خوب، در مدت زمان خیلی کم در حالی که تازه شاید چند فصل کتاب را خوانده بودم ، غرق پذیرش سیاه اندیشی های نویسنده گردیدم .
به زودی از آن دختر دوازده ساله یی که با خانواده و دوستانش می گفت و می خندید و دنیایی کودکانه اش مملو از رویا های افسانوی بودند و نیز برای بدست آوردن نمبر بهتر در مکتب شب ها بیدار خوابی می کشید ، به انسان خسته از زندگی خاموش و در خود فرورفته مبدل شدم . چنان که میل هم صحبت شدن را با هیچ کسی نداشتم .هر گونه علاقه را نسبت به زندگی از دست داده بودم . همه تلاش های انسانها برای بهتر زیستن برایم بیهوده به نظر می رسید.
خوشبختانه این حالت من عمر زیادی نداشت . والدین من که متوجه دگرگونی حالت روانی پرسش بر انگیز من شده بودند ، خیلی زود سبب این دگرگونی را دریافتند .
پس از آن که پدرم آن کتاب مرموز را از من گرفت هیچ گاه دیگر آنرا ندیدم .
در ضمن بحث های سازنده ی والدینم سبب شد که دنیا را دوباره روشن ببینم و درک کنم که زندگی زیباست و انسان خوب و بنده ی نیک بودن در بی ارزش پنداشتن دنیایی ما نیست ، بلکه یافتن ارزش های انسانی در این دنیا و به کار بردن شایستهٔ آن است. یاد گرفتم که در پیوند با هر مسأله وموضوعی؛ دید ها و نظریات گوناگون و دانستنی های بیشماری وجود دارد، که نباید بدون درک و ارزیابی تمام انها یک جانبه قضاوت کنم…
حالا برای لحظه ی باید اندیشید که اگر این دقت و واکنش والدینم با من نبود ،در جامعه ی امروزی جای من در کجا می بود ؟
قابل یادآوری میدانم از آن روزگاری که حکایت کردم، امکانات انترنتی امروز را هم نداشتیم. حالا با امکانات دست داشته ی شبکه های انترنتی ،پخش یک چنین اندیشهٔ های تاریک و در نتیجه مغز شویی جوانان و نوجوانان خیلی سریع تر از هر زمان دیگر امکان پذیر است .
افزون بر آن، تصاویری که نشان دهنده آموزش های تروریستی کودکان کم سن می باشد ، زنگ خطری است که آنرا نباید ناشنیده گرفت !
با تمام دانسته های خویش نباید بیشتر از این خاموشانه تماشا کرد و انتظار کشید که چه زمانی تروریسم نابود می شود.
درچارچوب طرح چه باید کرد ها، می توان ضمن بسیاری پشنهادات دیگر، چند نکتهٔ ذیل را طور مثال یادآور شد .
ـ چنان که هر جامعه از یک خانواده آغاز می شود باید رسالت خویش را در خانواده های خویش برای روشن سازی اندیشه های جوانان و نوجوان به جا بیاوریم .
- در مکاتب و حتا در دانشگاه ها ساعت های آموزشی برای مبارزه علیه تروریسم باید اختصاص داده شود.
- دانشمندان و پژهشگران اسلام ، نهاد هایی که مدعی اند به دین اسلام عقیده دارند،مولوی ها وملاهایی که دین اسلام را با اسلام سیاسی تروریست ها در نقطه ی مقابل می بینند، وظیفه دارند که از طریق رسانه های گروهی و نیز در مساجد،به افشأ تروریسم و نجات نوجوانان وجوانان از چنگال افکار وتبلیغات تروریست های طالبی وداعشی بپردازند. . .
همچنان میخواهم دو نکته ی ارزنده از پیشنهادات بانوی فرهیخته و نویسنده ی گرامی نسرین ابوبکر گروس را که همنوایی ام را با برداشت های ایشان نشان می دهد ،در این جا بیاورم :
در داخل کشور، ما باید راه های را بیآبیم که هر افغان یک مدافع واقعی اسلام ما و یک تحریم کننده اسلام تروریستان شود. برای اینکار ما باید اول یک نسخه ترجمه قرآن شریف را به دری یا پشتو برای آنانی که خواندن را بلد اند توزیع نماییم، تا تضمین کنیم که هرافغان با سواد میتواند با اطمینان نشان دهد که سخنان تروریستان غلط است.
ـ دولت و رهبران ما باید و حتماً یک کمپاین جدی تحت نام „تروریسم را همین حالا توقف دهیم“ به راه بیاندازند.
یـلـدا صبور
12.28. 2014

Dienstag, 6. Januar 2015

پیشینۀ شعور



نصیرمهرین
            
           پیشینۀ شعور دادخواهانۀ زنان در کشورما        
 


                             عمر بگذشت و بـِـمـــُـردیم در این کنج قفس
                             آه، افسوس کــــه راحت نکشــــــیدیم نفس
                                                         

گردهم آوردن اسناد ومدارکِ حاکی از کوشش هایی که در گسترۀ قلمی وعملی برای دسترسی به حقوق زنان، برجای مانده، همچنان دریافت سطح کیفی کوشش ها، مستلزم پذیرش زحمت وبررسی بسیار است. در اینجا فشردۀ نکاتی را از یک مثال که به 86 سال پیش برمی گردد، می آوریم:
" . . .
در قلبم یک بارقۀ امید می تابد. این صفحۀ کاغذ را بکف گرفته میخواهم منویات قلبی خود را با الفاظ منکسر وکلمات شکستۀ زنانه اظهار نمایم . اما، بدبختانه سلیقۀ مردانه یکی از نزدیکترین محارم من در تغییر لباس بعضی در وضع نگارش من دست درازی میکند. . . .  
هر شخص عاقل میداند که ترقی هر ملت بسته به ترقی ودانش نسوان آن ملت است؛ اگر زن که نصف عدۀ یک مملکت راتشکیل میدهد، نادان باشد، آن ملت از کجا میتواند درمیدان زندگانی قدم گذاشته ومقابل سیل بنبانکن حوادث ایستادگی نماید. . . .     
سرمایه داران، متمولین وملیونرهای ما که بسا پارک های قشنگ وقصرهای مجلل دارند، کدام یکی از کیسۀ خود پولی در راه تعلیم ودانش ما صرف کرده اند. بلکه بعضی از رجال جاهل و نادان ما در این قرن بیستم، درین قرن طلائی، د راین قرن فوتافون ها ودکتافون ها؛ ما را از تمام حقوق بشری محروم گذاشته، زنده بگور وبه سیاه چاه نموده، همچنانکه مصری های قدیم زنان را آرایش نموده، عوض گوسفند به رود نیل می انداختند . . . این زادگان قرن بیستم نیز از آنها پس نمانده، چنان اعمالی را مرتکب می شوند که اکنون قلم من از نگارش آن شرم دارد.        
روی همرفته زنهای افغانستان آمادۀ هر گونه ترقی وپیشرفت است. . . .      
آی آنانیکه آرزومند ترقیات افغانستان هستید، از همه اولتر تربیت وتعلیم نسوان را از فرایض ایمان و واجبات وجدانی خود دانسته بتوسعه وبسطِ معارف نسوان بکوشید. چنانکه پیولبرت میگوید: «تربیت زن بسیار مهم است. زیرا از تربیت کردن یک پسر فقط شخص عالم بر وطن افزوده میشود، واز تربیت کردن یک دختر یک فامیل تربیه شده وسعادت مند نشکیل مییابد.» فقط (عذرا خانم . یکی از خانم های کابل)" *


دمبورۀ عقل

  کاکه تیغون

دمبورۀ عقل
تا خیر و صلاح ما، دَپ و دُپ باشد
دمبورۀ عقل، تا خَپ و چُپ باشد
ناحق چه در انتظار یک حادثه ایم؟
کابینه یقیناً که کَپ و کُپ باشد

در انتظار کابینۀ جدید                     
اول به دو دست خویشتن خینه بزن
پس قرعه بزن، به نام کابینه بزن
یک چوکی و صد وزیر، در طالع ماست
بر خشتک بخت ما دو صد پینه بزن

از ما تا رییس جمهور ما
ناخوانده، چه عالمانه تحلیل کنیم
نادیده، معلمانه تکمیل کنیم

شوقک زده چون رییس جمهور وطن
یک نقطه نمانده، فیل را قیل کنیم

غزلی از مولانا


دکتور پرویز آرزو 
  · 
چشم در عین و غین افتادست
کار بگذشت از سؤال و جواب
غزلی از مولانا جلال الدین محمد بلخی، شاعر همه روزگاران:

چشم ها وا نمی شود از خواب
چشم بگشا و جمع را دریاب
بنگر آخر که بی قرار شدست
چشم در چشم خانه چون سیماب
گشت شب دیر و خلق افتادند
چون ستاره میانه مهتاب
هم سیاهی و هم سپیدی چشم
از می خواب هر دو گشت خراب
جمله اندیشه ها چو برگ بریخت
گرد بنشست بر همه اسباب
عقل شد گوشه ای و می گوید
عقل اگر آن تست هین دریاب
بنگی شب نگر که چون دادست
جمله خلق را از این بنگاب
چشم در عین و غین افتادست
کار بگذشت از سؤال و جواب
آن سواران تیزاندیشه
همه ماندند چون خران به خلاب 

عاشق


لیلا تیموری 
یکی از نقاشی های هنرمند جوان ما مینه جان سیفی خوشم آمد ، خواستم این نقاشی را با تازه ترین شعرم به شما دوستان ارجمند به پاس محبت های تان پیشکش نمایم . شاد و آباد باشید !
عاشق
ترا بخواب تراشیدم و شدم عاشق 
ندیده روی ترا دیدم و شدم عاشق 
هزار بیت و غزل را بریختم به تنت 
بت خیال چه بوسیدم و شدم عاشق 
لبت چو باده بگفتم و ز آن می نایاب 
چه بی خیال بنوشیدم و شدم عاشق 
نگاه گرم ترا مهر جان و دل گفتم 
به پیش پای تو دل چیدم و شدم عاشق 
نفس نفس بدلم آمدی چو پیک بهار 
دمن دمن ز تو روییدم و شدم عاشق 
به شرق و غرب و شمال و جنوب یار ترا 
چه عاشقانه پسندیدم و شدم عاشق 
خدای لیلی و مجنون شدی برای دلم 
ترا یگانه پرستیدم و شدم عاشق 
12/23/2014


آتش نهان


گلنور بهمن
                       
به نماد مروت و عیاری استاد سرور آذرخش

خشم آهوی فراری

چشمه‌یی از نسل دریابار جاری می‌شود
یک چمن گل در صدایش آبیاری می‌شود
عابری از دشت‌های فصل غربت می‌رسد
دست‌هایش پرچم سبزِ بهاری می‌شود
شبنمی از ذهن سبز آسمان‌ها می‌چکد
مرهم پرهای خونین قناری می‌شود
آتشی از کورۀ خون شرافت می‌دمد
چلچراغ شام تار سوگواری می‌شود
شاعری از بس‌که شلاق تعصب می‌خورد
هم‌زبان خشم آهوی فراری می‌شود

.............................................................................................................................................

یلدا صبور  

آتـشِ نـهـان
اشكم چكيده بود به دامان كه آمدی
دردم گذشته بود زدرمان كه امدی
دیگر ترا برین دلِ من جایگاهِ نیست
از كوچه ي رقیب ، پشیمان که آمدی
من غرقِ حیرتم به کدام اشتباهِ من؟ 
رفتی به سادگی وچه حیران که آمدی
افتاده ام زدیده ی مهرِ تو نازنین
افتاده ای زچشم رقیبان که آمدی
چون نوشداروی که به سهراب بعدِ مرگ
كارم گذشته بود ز در مان که آمدی
اکنون که خفته است دلم در مغاکِ گور
بر من چه سود اين همه گريان كه آمدی
اي آتشِ نهان شده در شعر های من 
,, شعرم رسيده بود به پايان كه آمدی ،،
يـلـدا صـبور
پ ن : اين غزل گونه به استقبال غزلِ شاعر وارسته فرهاد صفريان سروده شده



این عشق لعنتی


کاوه شفق  


این عشق لعنتی که به جانم شراره شد
دودش فقط به دیده ی من خوشگذاره شد
از بس به کوچه کوچه ی هر لحظه جستمت
رختِ خیالِ آمدنت پاره پاره شد
سر می نهم به شانه ی دیوارِ خسته گی
دردِ نبودنِ تو دگر بی شماره شد
نالیدن از نبودنِ تو حرفِ تازه نیست
این زخمِ کهنه در غزلم سنگِ خاره شد
از آسمانِ خاطرِ من می روی . . . برو
گیرم به خواب سر بزنی . . . خُب . . . چه چاره شد
من دست خود گرفته از این شهر می روم
شبهای انتظارِ دلم بی ستاره شد
این عشق لعنتی به کجا می کشد مرا
پیدا نشد، چه شد، که به جانم شراره شد