Donnerstag, 11. August 2016

دستنوشته ها نمی سوزند. علی میر فطروس



                    دستنوشته ها نمی سوزند!،علی میرفطروس
  برای مینا    

Bildergebnis für ‫میخائیل بولگاکوف‬‎  


                                                دستنوشته های میخائیل بولگاکف












چخوف-سال هاپیش از انقلاب بلشویک ها در روسیه-گفته بود:
 -«به زودی روسیه درزیرِبیرقِ آموزش وپرورش وهنرواندیشه ای که به بندکشیده شده ،زیرفرمان وهدایتِ وَزَغ ها و سوسمارانی قرارخواهد گرفت که اسپانیادرعصرانگیزیسیون(تفتیش عقاید)نیزنظیرآن را شاهدنبوده است.حوصله کنید!خواهیددید!تنگی وحقارت روح،ادعاهای بزرگ،خودبزرگ بینی های بیش ازحد،وفقدان تام وتمام هرگونه وجدان ادبی واجتماعی،عواملی خواهندبودکه کاررابه پایان خواهندبُرد…وحال وهوا وجوّی چنان خفه کننده پدیدخواهند آوردکه تمام انسان های سالم را به تهوّع خواهدانداخت»(1)
28سال پیش ازکودتای کمونیست ها درچکسلواکی،کافکانیز (به سال 1920)بهنگام شنیدن سرودانترناسیونال درخیابان ها،تقریباًهمین سخنِ چخوف را تکرارکرده بود:
من تاب تحمّل این جنجال های خیابانی راندارم.درپسِ آنها،وحشت جنگ های مذهبیِ جدیدی پنهان است که البته باخدا سروکاری ندارند.باپرچم وسرود و موزیک  آغازمی شوندوبه غارت وخونریزی می انجامند…بزودی مراحلِ سلّاخ خانه ها را هم خواهیم دید»(2)
 پیش بینی های داهیانهء چخوف وکافکا -سال هاپیش از استیلای خونین استالین -نشانهء شعوری است که شایدبتوان آنرا«شعور نبوّت»نامید(3)
زندگی و زمانهء میخائیل بولگاکف، بازتاب این پیش بینی هااست واگربدانیم که چخوف در سن 44 سالگی( براثربیماری سل)،کافکادرسن41سالگی(براثربیماری سل)وبولگاکف در49 سالگی (براثر بیماری کُلیوی) درگذشت،شباهت های شخصیّتی آن سه  برجسته ترمی می شوند،بااین شباهت هااست که برخی،بولگاکف را«درحُکم چخوفِ تئآتر در دورهء شوروی» دانسته اند.
بافروپاشی اتحادجماهیرشوروی وبازشدن درب آرشیوهای محرمانهء دولتی وانتشاراسناد،خاطرات وکتاب های متعدّدی چهرهء یکی از مخوف ترین حکومت های تاریخ معاصر نمایان شد؛چهرهء مخوفی که حدود70سال آرایشگران ومشّاطه گران ایدئولوژیک  آنراتبلیغ می کردند!،ازجملهء این آثار می توان ازکتاب های زیر   نام بُرد:
 ذهنِ روسی درنظام شوروی(آیزایا برلین)،ظلمت درنیمروز(آرتور کوستلر)،استالین؛دربارِتزارسرخ (سايمون  مانتيفوری)، استالین(رابرت کانکوئست)،خاطرات مسکو( اِما گرشتین)،میراث مبهم:استالین و استالینیسم( آلن وود)،دردادگاه تاریخ( روی مدودف)، امید علیه امید(نادژدا مندیلشتام)و…
استالین با سودای ایجاد«انسان طرازنوین» نه تنها به محدودکردنآزادی بلکه به الغای کامل آن پرداخت وازطریق تبلیغات گسترده،تفتیش عقاید،ارعاب وترورجسمی وفکریِ دگراندیشان،کوشیدتاپایه های جَبّاریّت خونین خودراتثبیت وتحکیم نماید.استالین نه تنها مدّعی مالکیّت حقیقت بلکه-مهم ترازهمه- مدّعیمالکیّت انحصاری حفیقت بودولذا به حمایت غیرفعّال یاخاموش روشنفکران،قانع نبودبلکه می خواست که همهء نویسندگان وهنرمندان -باشورواشتیاق-دراجرای آرمان های«پیشوا»شرکت کنند.درچنان شرایطی،نویسنده یاهنرمندی که می خواست در«میانه»بماندیا«بی طرف» باشد،درچرخ و چرخهء های یک رژیم توتالیتر،فرسوده و افسرده و نابودمی شد(4).زندگی وسرنوشت میخائیل بولگاکف روایتی ازاین فرسودگی و زوال است.
بولگاکف اگرچه درتصفیه های سیاسی،ترورها و محاکمات فرمایشی دوران استالین نمُرد،امّا،سانسور،محرومیّت از فعالیّت های هنری،بیماری وفقر -سرانجام – وی را درسن 49سالگی ازپای درآورد،ازاین رو می توان بولگاکف را ازقربانیان سیاست فرهنگی دوران استالین بشمارآورد(5).
درتمام دوران استالین و بعد،بسیاری ازآثاربولگاکف دچارسانسوروتوقیف وتحریم بود،امّادرفضای تقریباًبازِ سال های 1967-1968 انتشاررُمان جادوئی«مرشدومارگریتا»،بولگاکف رادرکنارچهره های برجستهء ادبیّات جهان قرارداد.برخی آثاربولگاکف به فارسی ترجمه شده اند،ازجمله:رمان«قلب سگی»،«یادداشت‌های یک پزشک جوان»،«احضار روح»، «گارد سفید»،نمایشنامهء«نفوس مرده»،«برف سیاه» و «تخم‌مرغ‌های شوم» و…سرانجام،«دستنوشته هانمی سوزند».
«دستنوشته هانمی سوزند»شامل نامه هاو یادداشت های بولگاکف وهمسرش-ییلنا سیرگییونا-ونیزحاوی نامه های برخی ازدوستانش به وی است که طی آن،حسرت هاوحرمان هاو حیرانی های آنان در شراط دشوار دوران استالین بیان می شود.
میخائیل بولگاکف -ازآغاز- باانقلاب کمونیست ها درروسیه مخالف بود.او در 26نوامبر1919نوشت:
دراین لحظه که سرزمین مادریِ شوربختِ ما خودرادرته چالهء شرم ومصیبتی می بیندکه انقلاب کبیر   وی را درآن انداخته،تنها وتنها یک پُرسش است که بارها وبارها به اذهان بسیاری ازما خطورمی کند.این پُرسشِ مؤکّداست؛این پُرسشِ تاریک وسیاهی است که دراذهان ما لانه کرده است،وپُرسشی که به طرزگریزناپذیری ،جواب می خواهد،واین پُرسشِ ساده ای است:«هم اینک چه داردبرسر ِما  می رود؟».طرح چنین پُرسشی دراذهان ما  یک امرِطبیعی است.ماگذشتهء اخیرخودمان را تجزیه وتحلیل کرده ایم.آه…مابادقت بسیارزیادتقریباًهرلحظه ای از دوسال گذشته را بررسی کرده ایم.بسیاری ازآدم هانه فقط این دوسال رابررسی کرده اندبلکه لعن ونفرین خودرا نثارشان کرده اند».(صص37-38).
در رونق بازار«رئالیسم سوسیالیستی»ورواج ادبیّات وهنر حزبی،طبیعتاً ادبیاتی که چخوف ،پاسترناک وبولگاکف نمایندگان آن بودند،نمی توانست خوشایندتئوریسین های فرهنگی ومفتّشان ادبی استالین باشد،به همین جهت،بولگاکف معتقدبودکه این تئوریسین هاومفتّشان ادبی،«بردگان،چاپلوسان وغلامان حلقه به گوشِ مرعوب را پرورش می دهند»و«خلاّقیّت های هنری را دراین کشور  خفه کرده اند».بولگاکف،مبارزه علیه سانسور را وظیفهء اساسی یک نویسنده  می دانست و بی پروا اعلام می کردکه«طرفداری ازآزادی مطبوعات  یکی ازمشخّصه های آثارخلّاقهء من است».اودراعتراض به سانسور و توقیف آثارش،درنامهء سرگشادهء ژوئیهء 1929 خطاب به استالین ودیگرمسئولان حکومت شوروی نوشت:
-«همهء کارهایم نقدهای نامطلوب وسُخره آمیزی دریافت کرده اند،ونام من نه فقط درمطبوعات ادواری که حتّی درکتاب های دائره المعارف کبیرشوروی و دائره المعارف ادبی شوروی لجن مال شده است…روز به روز نقدهای مطبوعات  بی رحمانه ترشده بطوری که الان -خیلی ساده-این نقدهامبدّل شده اندبه فحش وناسزاهای عنان گسیخته …من هیچ توانی برای دفاع ازخودم ندارم…»(ص156).
  بولگاکف درشمارِ آن نویسندگانی بود که آشنائی وارتباط با ادبیّات وهنرغرب را باعث غنا و اعتلای هنروادبیّات روسیه می دانست.علاقهء بولگاکف به ادبیّات غرب،در وی شوق سوزانی برای سفربه پاریس بوجودآورده بودکه تاحدّیک«رؤیا»پیش می رفت.اوازاینکه نویسندگان وهنرمندان شوروی درسفرِ به غرب«هیچگونه دستآوردی باخودنیاورده اند»،شِکوه می کرد،بااینحال،درخواست های او برای اخذ اجازهء خروج ازکشور-حتّی برای یک دورهء زمانیِ کوتاه-موردپذیرشِ مقامات شوروی قرارنگرفت،واین درحالی بودکه ضمن انتشار و اجرای نمایشنامه هایش درپاریس،حق التألیفِ آثارش نیز توسط افرادی سودجو،حیف ومیل می شد.
بولگاکف باتمایل روزافزون«برای گذاشتنِ نقطهء پایانی برشکنجه هایش به عنوان یک نویسنده»،درنامهء دیگری به حکومت شوروی(28مارس 1930)،نمونه هائی ازعنادورزی های منتقدان ومخالفانش را بازگو می کند:
-«وقتی که آلبوم بُریدهء جرایدم را بررسی وتجزیه وتحلیل می کنم،پی می برم که درمجموع 301ارجاع به اسم من درمطبوعات شوروی طی ده سال کاردرعرصهء ادبیّات شده است.بین این 301  ارجاع،سه ارجاع تعریف و298ارجاع توهین وعنادورزی بوده است ،این 298ارجاعِ عنادورزانه-همچون آینه ای- بازتاب دهندهء زندگی من به مثابهء یک نویسنده است…[ارجاعاتی مانند]حرامزاده،کسی که از«خرفتی شبه سگی»رنج می برَد،لاشخورِادبی،کسی که زباله دانی ها را  زیرورو می کند،یکی ازتخم وترکه های بورژوازی نوکیسه که آب دهان های خصمانه امّاعاجزانهء خودرابرطبقهء کارگروآرمان های کمونیستی می اندازد،بیائیدومحکم -بایک تشت- بکوبیدبرسر ِاین بولگاکف،بیائیدکاریکنیم که این حرامزاده،نه هیچ درآمدی به دست آورَدونه هیچ موفقیّتی، و…»(صص171-172). 
 درهمان نامه، بولگاکف از ترفندهای استالینی برای توبه و تهدیدوتطمیع نویسندگان وهنرمندان انتقادکردونوشت:
-«پس ازسوزاندن تمامی کارهایم،شروع کرده ام به شنیدن صداهائی ازبسیاری همشهری های آشنای خودم که جملگی فقط یک توصیه به من می کنندوآن،این است که من بایدیک «نمایش کمونیستی»بنویسم …وبایدجدای این کار،ندامت نامه ای هم خطاب به حکومت اتحادجماهیرشوروی سوسیالیستی بنویسم وطی آن نظرات قبلی ام را-نظراتی که درکارهای ادبی ام ابرازشده-محکوم کنم و اطمینان دهم که از این پس مثل سمپات حزب- که نسبت به آرمان کمونیسم وفادارست-کارخواهم کرد.هدف ازاین کار عبارت است ازرهائی پیداکردن ازآزارواذیّت ها،رهائی پیداکردن ازتهیدستی وتنگدستی،ورهائی پیداکردن ازمرگ به مثابهء یک پایانِ گریزناپذیر…امّامن به این توصیه عمل نخواهم کرد…»(صص168-169).
درچنان شرایطی،بولگاکف معتقدبود:
بُخاری ازمدّت ها پیش،ویراستارِمحبوبم شده است»(ص221).
بدین ترتیب:شاعران،نویسندگان وهنرمندانی که باکارناوالِ استالینیسم همصدا و همراه نبودند،یاموردتعرّض وتوهین و تعقیب قرارگرفتندویا باترورهای فیزیکی  حذف ونابود شدند.ترورهائی که حتّی همسرانِ نویسندگان وروشنفکران مخالف را نیزدر امان نمی گذاشت.ییلنا(همسروهمراه بولگاکف)کارِ ادبی درآن دوران را«مثل حمل کردن صلیب بر دوش»می دانست(ص314).
ادبیّات یعنی:عشق!
آتشی ازعشق درجان  برفروز!
سر به سر ذکروعبادت را بسوز!
                                                             (مولوی)                                                
درهیاهوهای تبلیغاتی«ژدانُف»-نظریّه پردازِ«رئالیسم سوسیالیستی»-بولگاکف وظیفهء هنروادبیّات را نه«مبارزهء طبقاتی»وایجاد«انسان طرازنوین»بلکه وی وظیفهء هنروادبیّات را تلطیف زندگی وغنای جوهرانسانی می دانست.او باتأکیدبرعشق-بعنوان جوهروجان هنروادبیّات-بربسیاری ازارزش ها و اندیشه های ایدئولوژیک دوران استالین قلم بطلان می کشید.
 عشق پُرشور بولگاکف به ییلنا شعلهء اعتمادبه نفس واطمینان به آینده را در وی روشن می ساخت.درواقع،ییلنا برای بولگاکف به سان«یقینِ یافته»،«فسخِ عزیمت جاودانه»و«نبردافزاری»بود«تا با تقدیر خویش  پنجه درپنجه کند»(6).بدین ترتیب،درآن بی تکیه گاهی های جانکاه،بولگاکف به ییلنا تکیه کرد.
ییلنا، هم یارومحبوب بولگاکف بود و هم دستیارومددکارِاودرطرح وتنظیم و تایپ نمایشنامه ها،داستان ها و لیبرتوها(متن اُپرا).زنی جذّاب که بولگاکف تا آخرین دقایق زندگی خودازاوبعنوان«عزیزترین کس»و«هلنِ زیبا وقشنگم» یادکرد،که« تنهارؤیای لذّت بخشم،دیدن توست».رُمان جادوئی و جاودانهء«مُرشدومارگریتا»ضمن ترسیم چهرهء«وزَغ های ادبی»و باندهای هنری حاکم،درواقع،روایت عشقِ رهائی بخشِ بولگاکف(مُرشد)و ییلنا(مارگریتا)است(7).به همّت وهوشیاری ییلنا بودکه بسیاری ازنامه ها،یادداشت ها وآثارادبیِ بولگاکف ازتاراج  مفتّشان ادبی دوران استالین محفوظ ماند.او بانوع آرایش وطرز لباس پوشیدن،مظاهر«حکومت پرولتری»رابه چالش می کشید:
-«امشب بعدازخروج ارتئاتر،اتفاق ناخوشایندی در تراموا برایم رخ داد.یک یاروئی که کلاه ستارهء آبی نشان برسرداشت وسیاه مست هم بوده،می خواست سر ِپالتوی پوستِ خزِ من  اَلَم شنگه به پاکند.دوتازن هم آنجابودندکه پوزخند می زدند وازسرِ کنجکاوی وفضولی   مشغول تحریک یاروبودند.این اولین باری نیست که من به خاطر پالتوی پوستم –اینچنین- موردنفرت  قرارمی گیرم» (ص296).
دریادداشت روز26مارس 1935نیز ییلنا می نویسد:
-«دیروز من ومیخائیل برای شنیدن کنسرت واگنر به سالن بزرگ کنسرواتوار رفتیم.در ردیف ششم نشستیم.من پیراهن دکُلتهء مشکی  پوشیده بودم که توجّهات خیلی زیادی را جلب کرد.زنی باغیظ وخشم گفت:«ازاین چیزها متنفّرم!»(ص301).
                                                      ***
 استالین-باهوشیاری سیاسی وشامّهء هنری خاصی-به استعدادوجوهرِوالای هنری بولگاکف  آگاهی داشت بطوری که طبق یادداشت های ییلنا،استالین-بارها-برای تماشای نمایشنامهء «روزگارخانوادهء تورپین»رفته بود.این نمایش به مدّت 12سال و بیش از800بار درتئآترهای مسکو اجرا شده بود  وبرای بولگاکف شهرت  فراوانی به دنبال داشت.این شهرت ومحبوبیّت-گویا-باعث علاقهء استالین به نگارش زندگینامه اش توسط بولگاکف شده بود؛علاقه ای که حاشیهء امنی بودتا بولگاکف-همانند پاسترناک-ازدستگیری ها ودادگاه های  دوران استالین  درامان بماند.این«حاشیهء امن»هرچنددر بهبودزندگی هنری ومالی بولگاکف تأثیرِپایداری نداشت،امّا او باتوصیه نامه هائی به مقامات دولت شوروی برای آزادی یا بهبودوضع شاعران برجسته ای مانند اُسیپ مندیلشتام کوشیده بود.(8).وضعیّت گومیلیوف-همسرِآنا آخماتووآ،شاعرهء بزرگ روس-نمونهء دیگری دراین باره بود.گومیلیوف به وضع فجیعی تیرباران شده و پسرش نیزبه مدّت 15سال دراردوگاه های کاراجباری،اسیروزندانی  شده بود.ییلنا،دریادداشت روزانهء خود-بتاریخ 30اکتبر1935 -می نویسد:
-«طی روز زنگِ درِآپارتمان به صدا درآمد.دررابازکردم.آخماتووآ بودبایک چهرهء وحشتناک،وبه شدّت لاغر،بطوری که من به زحمت شناختمش؛میخائیل[بولگاکف]هم همین احساس را داشت.کاشف به عمل آمدکه شوهروپسرش،همزمان دریک شب  دستگیروبازداشت شده اند.آخماتووا تصمیم گرفته نامه ای به جوزف[ استالین] بنویسد.اوکاملاًدریک وضعیّت روحیِ آشفته قرارداشت وزیرلب  چیزهای نامفهومی باخود زمزمه می کرد»(ص333).
نامه هاویادداشت های میخائیل بولگاکف و ییلنا،تصویرگرشرایط هولناکِ دستگیری ها،قتل ها،خودکُشی هاومحاکمات دوران استالین هستند.دراین میان،دستگیری «منتقدانِ رذل و خبیث بولگاکف»(خصوصاًلیتوفسکی وکیرشون) هرچندباعث لبخندو رضایت ییلنا بود،امّابرای بولگاکف چندان خوشحال کننده نبود،گوئی که او،آنان را نیز«قربانیان یک رژیم توتالیتر»می دانست،هم ازاین روبودکه بولگاکف-باوجودفشارواصرار حکومتی ها-در محاکمهء آنهاشرکت نکردواز سخنرانی برای بی آبروکردن شان خودداری نموده بوددرحالیکه بقول ییلنا:«لیتوفسکی و کیرشون بانقدهای عنادآمیز و رذیلانهء خویش باعث تخریب شخصیت و لطمات روحیِ فراوانِ بولگاکف شده بودند».
در شروع بازداشت های گسترده،ییلنا نوشت:
آنها[هواداران استالین] دارنددر پراودا مقاله پُشت مقاله علیه این وآن چاپ می کنند،وآدم پُشتِ آدم است که داردبه خاک سیاه می نشیند».(ص344).
 بولگاکف در22ژوئیهء 1938 ازدستگیری هاو«غیب شدن»نویسندگان،هنرمندان وشاعران مسکو چنین یادمی کند:
-«باعلاقه وتوجهء بسیار رفتم دربحرتفکرراجع به مسکو.همه چیزدراین شهرهمانی بودکه بایدباشد.آدم می تواندبگویدبسیاری ازآدم ها دراین شهر   غیب شان زده است…ازتلفن هائی که به من می شودپیداست که بسیاری ازآدم هائی که دوست شان دارم،اینجانیستند…»(ص428-429).
همانطورکه بولگاکف می گفت:اودرنوشتن یک نمایشنامهء کمونیستی برای خوشاینداستالین ودیگررهبران حزب نمی توانست موفّق باشد،ازاین رو،پس ازفشارهای روحی ومالی فراوان،وقتی درسال1939 بولگاکف  مجبوربه نوشتنِ نمایشنامه ای دربارهء استالین شد،چنین نمایشنامه ای باانتقادات تندِمقامات شوروی روبروشد.یک ماه پیش ازاین، همسرِهنرمندِ مایرهولد-کارگردان برجستهء تئآتر مدرن شوروی-باهفده ضربه کارد به طرزفجیعی توسط ماموران امنیّتی استالین به قتل رسیده بودواینک،شبَحِ مرگ،بولگاکف وهمسرش را دچارترس وهراس های ویرانگر ساخته بود.گفتنی است که خودِ مایرهولد نیز درسال 1940تیرباران شد.
                                                   ***
آگاهی بولگاکفازادبیّات روسیه وآشنائی وی با ادبیّات غرب،نوعی اعتمادبه نفس- همراه باغرور و عصبیّت -در بولگاکف به وجودآورده بودکه باعث می شدتاوی دربرابربزرگان وبرجستگان تئآترشوروی نیز  قدعَلَم کندآنچنانکه دربارهء ایرادات وانتقاداتِ استانیسلافسکی(مدیروقت تئآترهای مسکو)نسبت به نمایشمولیر،نوشت:
-«…خشم همهء وجودم رافراگرفته بود.برای یک لحظه می خواستم دفترچه ام را به طرف شان پرت کنم وبه همهء آنها بگویم:«شمااگردوست دارید،بروید راجع به نبوغ وغیرنبوغ بنویسید،امّابه من یادندهیدکه چگونه بایدبنویسم…تمام این حرف ها ابتدائی،بی مایه وغیرضروری است…من نمی توانم چیزهائی را که استانیسلافسکی خواسته در داخل متن بگنجانم.اعلام جنگ هم باعث نابودی کُل ِ کارمی شود…امّا زدن وصله های سبزبه یک کت وشلوارمشکی هم  کارِمن نیست…فقط شیطان می داندکه من چه بایدبکنم؟». (ص299).
 امّاباتغییر استانیسلافسکی،نمایشنامهء مولیرِ بولگاکف به روی صحنه رفت وهفته ها وماه ها مورداستقبال حیرت انگیزتماشاچیان قرارگرفت بطوری که درهراجرا،تماشاچیان بیش ازبیست بار بولگاکف،کارگردان وبازیگران این نمایش رابه روی صحنه فراخوانده وآنهارا تشویق کردند.بااینهمه،لیتوفسکی[منتقدمتعصّب نشریهء ادبی هنرشوروی]،دربارهء نمایش مولیر مقاله ای نوشت که«ازآن شرارت وخباثت می بارید».اینگونه نقدهای شرارت آمیزوخبیث، باعث شدتا در9مارس 1936نمایش مولیرِ بولگاکف ازصحنه به پائین کشیده شود.نابودی نمایش مولیر –وسپس-نابودی نمایش های پرواز، پوشکین،دون کیشوت، آپارتمان زویکا،جزیرهء ارغوانی، و… تأثیرات مرگباری بر بولگاکف داشت.ییلنا،همسربولگاکف،دریادداشت 23سپتامبر1937 می نویسد:
-«تلاش های رنج آوربرای یافتن راهِ برون رفت ازبُن بستِ فعلی.نامه ای به مقامات حکومتی؟رهاکردن تئآتر؟تصحیح  رُمان[مرشدومارگریتا] وتحویل آن برای چاپ وانتشار؟.هیچ کاری نیست که ما بتوانیم انجام دهیم.وضعیّت خیلی نومیدکننده است»(ص403).
ییلنا سپس اشاره می کند:
«این مرد[بولگاکف]دوازده نمایشنامه نوشته و با ضربآهنگی تب آلود  کارمی کند،اویک عمرجان کنده وچیزی به دست نیاورده جزیک شلوارِپاره پوره»(436)
چنان ناامیدی،درماندگی و فقری باعث شده بودتا ییلنا پیراهن دلخواهش رانیز بفروشد:
-«1ژانویهء1938
-«پیراهن شبم …امّاافسوس!من دیگراین پیراهن رانخواهم پوشیدچون بایدآن را بفروشم»(ص412).
 درآن شرایط دشوار،تنهایک دریچه به روی بولگاکف بازماندهبود:خودکُشی.در28دسامبر1939(دو ماه قبل ازمرگ)،بولگاکف به دوست دوران کودکی اش نوشت:
-«…می پُرسی حالم چطوراست؟صادقانه ومحرمانه به توبگویم:«غرق دراین اندیشه ام که به خانه برگشته ام تابمیرم».مرگ به یک دلیل،مناسب ِ من نیست:دردناک،ملال آور ومبتذل است.همانطورکه می دانی دراینجا تنها یک راه ِ خوب وپسندیده برای مُردن وجوددارد که آنهم باکمک گرفتن ازسلاح گرم امکان پذیراست اماشوربختانه همچین چیزی دراختیارم نیست»(ص454).
  چنانکه گفته ایم:بولگاکف ازآغازباانقلاب بلشویک هادر روسیه مخالف بود.اودرمقالهء«چشم اندازهای آیندهء روسیهء شوروی»-نوشته بود:
…ما تأخیروحشتناکی خواهیم داشت…جنون حاکم بردوسال گذشته[بعدازانقلاب اکتبر]،مارابه مسیرهولناکی سوق داده است…وما-نمایندگان یک نسل شوربخت که همچون ورشکستگان مفلوک خواهیم مُرد-مجبورخواهیم شدبه فرزندان مان بگوئیم:شما جبران کنید!شماشرافتمندانه جبران مافات کنید،وهرگزآن انقلاب اجتماعی کذائی را ازیاد نبرید!»(ص41).
                                                              ***                                              
 ازصعودوسقوط استالین واستالینیسم چه می توان آموخت؟،آن«جن زدگی ایدئولوژیک»،آن «ازخودبیگانگی» (aliénation)و بی تفاوتی اخلاقی رهبران سیاسی و روشنفکران روسیه دربرابرجبّاریّت رو به رُشدِاستالین،یا همصدائی ها،همراهی ها وحمایت های توده های مردم شوروی از«پیشوا» راچگونه می توان توجیه کرد؟
 امروزه،درپرتوتحلیل های روشنگرِ«هانا آرنت»-خصوصاًدرکتاب«ریشه های توتالیتاریسم»-از بسیاری جزئیّات،جنبه ها و جلوه های جنون آمیزِ توتالیتاریسم(استالینیسم،فاشیسم و بنیادگرائیِ اسلامیِ داعش)آگاه می شویم،امّازندگی وسرنوشت بولگاکف این نکته را برجسته می کند که نویسندگان وروشنفکران واقعی نبایدمقهورِهیاهوهای تبلیغاتیِ بقول چخوف« وَزَغ های ادبی»و«سوسماران رسانه ای»شوند چراکه«قدرتِ حقیقت» از«حقیقتِ قدرت»(استالینیسم) نیرومندتراست:28سال پس ازمرگ بولگاکف وبا اولین طلیعهء آزادی های نسبیِ سال های 1967-1968،قدرت حقیقت و حقّانیّت بولگاکف،سکوت گورستانی دوران استالین را چنانِ درنوَردیدکه کتاب هایش- با قیمتی 50برابر-مورداستقبال عظیم مردم روسیه قرارگرفت.
                                              ***
  دستنوشته ها نمی سوزند  به همّت  جی.ای.ئی.کرتیس تألیف شده وباترجمهء روانِ بیژن اشتری درسال 1390 ازسوی نشرتالث درتهران انتشاریافته است.ازخانم عزّت نحوی که لطف کرده و این کتاب را دراختیارم گذاشته اند،صمیمانه سپاسگزارم.
                                                              فروردین واردیبهشت1395،پاریس

پانویس ها:
1-استالین،رابرت کانکوئست،ترجمهء مهدی سمسار،تهران،انتشارات نقش جهان،تهران،1376،ص311
2-گفتگوباکافکا،گوستاو یانوش،ترجمهء فرامرزبهزاد،انتشارات خوارزمی،تهران،1389،صص68-69
3-اصطلاح«شعورنبوّت» ازمهدی اخوان ثالث است.
4-دربارهء توتالیتاریسم ومقایسهء آن بااستالینیسم،فاشیسم وبنیادگرائی اسلامی  نگاه کنیدبه:میرفطروس،علی،ملاحظاتی درتاریخ ایران،چاپ چهارم،،نشرفرهنگ،کانادا،2001،صص118-153
5-دربارهء قربانیان تصفیه های دوران استالین  رقم های متعدّدوگاه اغراق آمیزی  منتشرشده ولی طبق آماری که در زمان گورباچف منتشر شد: درسال های 1937 و 1938 حدود5میلیون نفر دستگیر وحدود900هزار نفر به اعدام محکوم شدندوبسیارانی در اردوگاه های کاراجباری وخصوصاًدر «مجمع الجزایر گولاگ»ازبیماری وگرسنگی جان باختند.
6-چهارسطرداخل«  » ازاحمدشاملو است.
7-کتاب«مرشدومارگریتا» باترجمهء درخشان دکترعباس میلانی،درسال 1362،ازسوی نشرفرهنگ نو درتهران منتشرگردیدوتا به حال،به چاپ های متعدّد رسیده است.
8-مندیلشتام برجسته ترین شاعرمدرن و«شهیدادبی روسیه»بخاطرشعرهجوآمیزی علیه استالین،دستگیروتبعیدشد ولی باتلاش هاوتوصیه های بولگاکف،به مسکوبازگشته بود.مندیلشتام درسال1938 باردیگردستگیروتبعیدشدوسرانجام براثرسرما،گرسنگی وبیماری دراردوگاه کاراجباری«گولاک» درگذشت.«نادژدا»(همسرمندیلشتام) بسیاری از شعرهای وی را از حفظ کردوبعدها موفق به انتشار آنها شد.کتاب«امید علیه امید»نوشتهء «نادژدا مندیلشتام»گوشه ای ازرنج وشکنج های آن دوران دشوار را بازگو می کند.نگاه کنیدبه: امیدعلیه امید، ترجمهء بیژن اشتری ،نشر ثالث،تهران،1394

ا


Samstag, 6. August 2016


کشتار تظاهرکننده گان جننبش روشنایی . . . نقد وجامعه






کشتار تظاهرکنندگان جنبش روشنایی و وضعیت استثنایی هزاره ها

نوشته‌ی نقد و جامعه · تاریخ انتشار ۱۳اسد, ۱۳۹۵

http://www.naqd-wa-jaameah.org/
یادآوری به  خواننده

آغاز این چنینی «نقد و جامعه» از جانب ما کاملاً غیر منتظره بوده است. قصد ما این بود که در اواخر ماه اگوست «نقد و جامعه» را بعد از چند سال وقفه باردیگر با نوشته‌های نو به خوانندگان پیشکش کنیم، و اما حمله مرگبار برتظاهرکنندگان جنبش روشنایی ما را زود تر از آن وادار به واکنش کرد؛ به  خصوص که در اظهار نظرها و و نوشته‌های تاکنون، این فاجعه به کلی مجرد و بدون رابطه با وضعیت استثنایی هزاره ها در چارچوب ساختار سیاسی و اجتماعی جامعه افغانستان مورد نقد و داوری قرار گرفته است. ما در این موضع گیری سعی کرده‌ایم تا پیوند این حمله وحشتناک تروریستی را با پیش زمینه های تاریخی آن که زمینه های هزاره ستیزی را در افغانستان آماده می‌کند و هزاره ها را در یک موقعیت استثنایی قرار می دهد،نشان دهیم. پرواضح است که بررسی همه جانبه این موضوع نیازمند نوشته های مفصل است. از این رو از همه پژوهشگرانی که علاقمند به این موضوع اند، دعوت به همکاری می کنیم.
” نقد و جامعه “
 دیتر فروهلیش دانشمند آلمانی پس از یک پژوهش میدانی دوساله (۱۹۶۳ / ۱۹۶۵) در افغانستان در اثرش درباره محرومیت و موقعیت اجتماعی –سیاسی هزاره ها در مقایسه با دیگراقوام در افغانستان می نویسد: در حالی که گروه قومی دیگر از «تدابیرامدادی وسیع آشکار دولت برخوردارمی شود»، برای هزاره ها این به معنای یک پیشرفت بزرگ محسوب می‌شود که از تدابیر سرکوبگرانه دولتی در امان بمانند.
اگر این تشخیص دانشمند آلمانی را یک بار دیگر به زبان آنزمان هزاره ها ترجمه کنیم، آن‌ها با کمال عجز و ناتوانی تضرع می کردند: „به خیرتان امیدی نیست، شما را به خدا سوگند به ما زیان نرسانید».
اما درست بعد از گذشت۵۱ سال در این سرزمین و نیز در آگاهی این قوم تغییراتی رونما شده است. آن‌ها دیگر تضرع نمی کنند، بلکه مطالبه می کنند؛ واژه های جدیدی داخل زبان آن‌ها شده است: واژه‌های عدالت، آزادی، برابری، دموکراسی، مشارکت سیاسی و از این گونه. آن ها دیگربه محرومیت های سیاسی و اقتصادی، که در گذشته تاریخی افغانستان ریشه در ساختار های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی داشته، تن نمی سپارند و حاضر نیستند به خاطر مذهب و متعلق بودن و یا متعلق دانستن آن ها به یک گروه اجتماعی از حوزه ی عمومی طرد شوند.
به همگان روشن است که هزاره ها مطالبات برحق شان را از مجراهای دموکراتیک در چارچوب قانون اساسی موجود کشور انجام می‌دهند. راه اندازی تظاهرات صلح آمیز جنبش روشنایی روز شنبه ۲۳ جولای بیان بخشی از این مطالبات دموکراتیک بود که با حمله خونبار داعش/طالبان به صورت وحشتناک از هم پاشید.
این حمله بر هزاره ها در کابل مرگبارترین و هدف مند ترین حمله بر آن ها تا به حال در این سال بوده است و هیچ تضمینی وجود ندارد که چنین حملاتی بعد از این تکرار نشوند. به اهمیت آنچه گفته شد، هنگامی بیشتر پی خواهیم برد که به ضربه پذیری هزاره ها به عنوان یک گروه اجتماعی و موقعیت استثنایی آن ها در شرایط کنونی توجه داشته باشیم که از دیدگاهِ ما ریشه تاریخی دارد.
وضعیت استثایی هزاره ها را، که از بطن روابط اجتماعی و تاریخی افغانستان سر برآورده، چنین می توان خلاصه کرد: هزاره ها از همان بدو تأسیس افغانستان به مثابه یک پدیده نا هنجار، یک “استثنا” و “ستون پنجم” درروابط سیاسی این سرزمین از سوی قدرت های حاکم مورد هدف قرار گرفتند.  برای اثبات این ادعا کافی است که تاج التواریخ، اثر عبدالرحمان را با دقت تمام بخوانیم و قالب واره های هزاره ستیزانه را در این اثر درک کنیم. وانگهی در برابر این اثر سراج التواریخ را همچون آیینه یی قرار دهیم تا به کنه قدرتِ برسازنده و سنتی که این قدرت از خود برجای گذاشت و الگوی برای سلسله ی سلطنتی محمد زایی شد، دست یابیم. بررسی وتحلیل همه جانبه ی آنچه را که در بالا گفتیم، فرصت دیگر می طلبد. و اما، در همین جا مختصر فقط به این واقعیت جانسوز اشاره کرد که تا امروز قتل عام هزاره ها در دوره حاکمیت عبدالرحمان از سوی تاریخ نگاری رسمی در افغانستان، که در واقع تاریخ نگاری اتنیکی- ناسیونالیستی و از این رو همگون گرا است، انکار می گردد و ازاین منظر به جایگاه ومنزلت هزاره ها در اهرم “نژادی“/قومی در افغانستان پرداخته نمی شود. باید توجه کرد که این اهرم در افغانستان بر ساختی است که به میانجی کنش های اتنیکی و نژاد باورانه رژیم های قرن گذشته، به گونه ی مثال حذف نظامند هزاره ها از نهاد های سیاسی تصمیم گیرنده، مبدل به یک واقعیت اجتماعی شده است و به همین دلیل به سادگی از میان برداشته نمی شود. و فاجعه نیز در همین نکته نهفته است، زیرا همه آن روابط اجتماعی که زمینه های هزاره ستیزی، تعصب و نژادباوری را آماده ساخت، به حیات خویش ادامه می دهد. و در متن یک چنین روابط بوده و است که هزاره ها در افغانستان در وضعیت استثنایی زیست کرده اند و رگ های این گروه اجتماعی همواره باز بوده است و در تکرار فاجعه های خونین باز تر می گردد.
از این لحاظ این حمله تروریستی را نباید به صورت مجرد و تصادفی جدا از کشتار های هزاره ستیزانه در سه دهه اخیردید، بلکه باید منطق درونی این جنایت را در روابط حاکم سیاسی و اجتماعی در افغانستان جست؛ روابط سیاسی واجتماعی که سنگ بنای آن را امیر عبدالرحمان، با نسل کشی هزاره ها نهاد وبه این وسیله با برده گیری و برده سازی هزاره ها جایگاهِ آن ها را در پایین‌ترین اهرم قومی/”نژادی” قرار داد. از دیدگاهِ ما فقط و فقط با این نگاهِ تاریخی است که می توان کشتار تظاهرکنندگان جنبش روشنایی را درک کرد. در همین جا باید با تأکید گفت که حمله تروریستی طالبان/داعش بر طرفداران جنبش روشنایی نه تنها حمله به محتوای این جنبش است، بلکه ابعاد نژادی و مذهبی نیز دارد. از این رو باید برای جلو گیری از تکرار این گونه فاجعه های اجتماعی در دراز مدت چاره اندیشی کرد.
و باید افزود که با در نظرداشت این واقعیت تلخ می توان درک کرد که قطع نظر از تغییر ماسک ها و تبدیل رژیم ها در افغانستان، از شاهی گرفته تا جمهوری و از جمهوری گرفته تا به سوسیالیسم خلق و پرچم، »دولت اسلامی» و بعد امارت اسلامی طالبان و اکنون نیز، هزاره ها همچنین ضربه پذیرند و در مقایسه با گروه های اجتماعی دیگر درافغانستان در وضعیت استثنایی بسر می برند.
به چند مورد در ارتباط با کشتارهای هدفمندانه هزاره ها در سه دهه اخیراشاره می کنیم. البته این یادآوری به هیچ وجه به معنای نادیده گرفتن رنج‌ها و قربانی ها ی اقوام کشور نیست، بلکه فقط نشان دادن وضعیت استثنایی هزاره ها به عنوان یک قوم در میان آنها است.
-کشتار چندین هزار هزاره و شیعه های منطقه افشار توسط تنظیم «اتحاد اسلامی» به رهبری رسول سیاف با حمایت «دولت اسلامی» برهان الدین ربانی در زمستان فبروری۱۹۹۳ میلادی.
– کشتار بیش از ۵۰۰۰ هزاره بعد از صدور فتوای کفرآن‌ها در مزار شریف توسط طالبان در ماه نوامبر ۱۹۹۸
گزارشگر ویژه سازمان ملل متحد در آن زمان از «مستی و جنون کشتار» سخن گفت که به صورت «سیستمایک، برنامه‌ریزی شده و بسیار به خوبی سازمان یافته» توسط طالبان اجرا شد.
تخریب مجسمه های بودا در نهم مارچ ۲۰۰۱ با صدور فتوای ملا عمر رهبرطالبان، اما این جنایت، کشتار های سازمان یافته هزاره های بامیان را اندکی پیش از تخریب آن زیر شعاع قرار داد.ملیت
– و سربریدن و کشتار مسافران هزاره توسط طالبان در مسیر راهها که از سال ۲۰۱۴ آغاز شده و ادامه دارد.
در اینجا در میان جنایت کاران و وحشت گستران تنها گلبدین حکمتیار با حزب اسلامی اش پس مانده و تا به حال جایش به مقام امیر امارت دولت اسلامی خالی مانده است تا حفیظ الله امین وار و ملا عمر وار بار دیگر فتوای کفر هزاره ها را صادر کند و دمار از روزگار آن‌ها برآورد. او که توسط رهبران دیگر بالا رتبه و اعضای حزب اش در حکومت کرزی در همه سطوح حکومتی حضور فعال داشت و حالا در حکومت کنونی غنی این حضور را گسترش داده است، اما ناشکری را ببین که ترور طالبان برایش خیلی ملایم است. او چندی پیش طرفداری خود را از «دولت اسلامی» داعش اعلام کرد.
همین گلبدین حکمتیار بود که در پیام عیدی سال ۱۳۹۲ از جمله نوشت: «… اکنون بامیان و دایکندی مانند بلخ حیثیت ایالت های مستقل را دارند. دایکندی بسیار کم جمعیت تر از برخی ولسوالی های جنوب است اما دالر دولت ایران و برنامه های امریکائی ها، ارگ را مجبور ساخت تا این مناطق را بحیث ولایت بپذیرد واختیار تمام ادارات ملکی و نظامی هزاره جات به هزاره ها سپرده شود. والی ها، قوماندان ها، مامورین ملکی، نیروهای امنیتی، مکاتب، پوهنتون، استادان، قاضیان… همه در اختیار هزاره هاست و غیر از شیعیان، در این مقامات کسی به چشم نمی خورد. تمام گروه های تحت الحمایهء امریکائی ها را تشویق نموده اند تا زمین های پشتون ها را غصب نمایند، به آنها اجازه ندهند تا به مناطق شان بروند و زمین های خود را تصاحب نمایند، به کوچی ها اجازه نمی دهند که به مناطق خود وچراگاههای خود بروند. از طرف نیروهای امنیتی علیه کوچی های مظلوم حمله صورت می‌گیرد … «
نکته در خور توجه در پیام تهدید آمیز وپرعقده گلبدین حکمتیار این است که او در آن از هیچ قوم دیگر نام نمی برد، بلکه فقط هزاره ها را مورد خطاب قرار می دهد. این امر از یک سو بیانگر رویکرد هزاره ستیزانه اوست و ازسوی دیگرموقعیت استثنایی هزار ها را در کل نیز آشکار می کند، تا حدی که او به عنوان یک رهبر سیاسی با تجربه نمی‌تواند آن را پنهان نگهدارد.
هنور خون قربانیان حملات تروریستی داعش/طالبان بر جاده ها نخشکیده بود و پارچه های تن، کفش و پیراهن در جاده ها نمایان بود که پرسش در مورد تقصیر مسئولین جنبش روشنایی از جانب «کارشناسان» در رسانه و صفحات انترنتی و شبکه‌های اجتماعی آغاز شد.
در حالی که باید واکنش مناسب در برابر این فاجعه در آغاز اعلام و ابراز همسبتگی بدون قید و شرط به قربانیان و شرکت کنندگان تظاهرات می بود، شماری از کارشناسان، سیاست مداران و روشنفکران در جستجوی مقصر و مسئول در میان جنبش روشنایی برآمدند.
واکنش عبدالقادر زازی وطندوست نماینده مردم کابل در شورای ملی افغانستان در مناظره فرستنده تلویزیونی طلوع با شرکت عزیز رویش فعال مدنی، از جمله افراطی ترین، سنگدلانه ترین، ناانسانی ترین و قوم گرایانه ترین واکنش‌ها بالافاصله بعد از وقوع کشتار خونین بود. او با کمال وقاحت و بی‌شرمی تظاهرکنندگان جنبش روشنایی را مقصر خواند و گفت کرد که چرا اصلاً هزاره ها در مناطق مرکزی تظاهرات شان را برپا نمی کنند، بلکه به این وسیله به قول او وضعیت «کابل من»را مختل می کنند، «بزنس کابل من» را از کار می‌اندازد و مانع رفتن «بچه ام» به مکتب شده اند.
آشکار است که زازی وطندوست نماینده مردم کابل در شورای ملی افغانستان از قانون اساسی کشور هیچ آگاهی ندارد. باید یکی از پیش شرط های راه یافتن به شورای ملی افغانستان، اندکی آشنایی به این قانون نیزباشد و زازی دست کم می‌تواند ارزش‌گذاری به قانون اساسی را از جنبش روشنایی بیآموزد. در ماده سی و چهارم قانون اساسی آمده است „آزادی بیان از تعرض مصون است“»
و ماده سی وششم: „اتباع افغانستان حق دارند برای تأمین مقاصد جایز صلح آمیز، بدون حمل سلاح، طبق قانون اجتماع و تظاهرات نمانید.“
در این ماده سخن از «اتباع افغانستان» است، نه هزاره، تاجیک، پشتون، ازبک و هندو و نیز قید نشده که هزاره ها نباید در کابل، بلکه باید در مناطق هزاره جات تظاهرات کنند
کابل را با تعریفی از آن در قانون اساسی به زازی وطندوست نماینده مردم کابل در پارلمان افغانستان معرفی کنیم:
در ماده بیست و یکم آمده است: „پایتخت افغانستان شهر کابل می باشد“
به این معنا که سیاست داخلی و خارجی کشور و سرنوشت سیاسی، فرهنگی، اجتماعی تمام مردم افغانستان در همین شهر تعیین و مشخص می‌شود و کابل به مثابه پایتخت به همه باشندگان این کشور تعلق دارد و هیچ قوم و گروهی را نمی‌توان به دلیل برگزاری «اجتماع تظاهرات صلح آمیز بدون حمل سلاح طبق قانون“ در شهر ملامت و سرزنش کرد.
وخنده آور تر، به قول آقای زازی وطندوست، چراهزاره ها اصلاً به رسم اروپایی‌ها و آمریکایی ها تظاهرات می‌کنند و حل مشکلات شان را به »سیستم افغانی خود ما جرگه» واگذار نمی کنند.
از زازی و همدستان و همفکرانش که بگذریم، شماری زیادی از روشنفکران و نمایندگان پارلمان وعده از سیاست مداران و مردم افغانستان با کمال خلوص نسبت به قربانیان کشتار روز شنبه ابراز همدردی کردند و عاملین آن را محکوم کردند، از جمله سنجر سهیل مسئول روزنامه «هشت صبح» افغانستان که در همان آغاز نوشته با عنوان «جنبش روشنایی وفقدان دوراندیشی سیاسی» در این روزنامه نوشت.
اما متأسفانه داوری سنجر سهیل آنجا که «یک مقدار مسئولیت» کشتار و زخمی شدن حمله مرگبار را به دوش تظاهرکنندگان می اندازد، عجولانه و سطحی نگرانه است. با کمال تأسف باید تأکید ورزید که سنجر از درک وضعیت استثنایی هزاره ها در متن روابط قوم مدار در افغانستان چشم می پوشد و باید افزود که این گونه رویکرد را می توان درمیان بسیاری از روشنفکران کشور مشاهده کرد.
و نیز مطرح کردن موضوع « تن‌ندادن آنان به مذاکره با حکومت» که آقای سنجر سهیل به این دلیل «مقدار مسوولیت کشته و زخمی‌شدن جوانان، زنان و پیرمردان هزاره را متوجه» تظاهرات کنندگان می‌سازد، کاملاً نا درست است و نادرستی آن دقیقاً از همین فقدان درک ارتباط وضعیت استثنایی و ضربه‌پذیر بودن هزاره ها با حملات بالقوه علیه آن‌ها ناشی می‌شود. باری، متأسفانه به فعل آمدن آن‌ها تنها در راه اندازی تظاهرات متصور نیست، بلکه ممکن است در تجمعات دیگرهزارها مانند تجلیل از ماه محرم، مراسم عبادی روزمره در مساجد و یا عید ها و مسافرت ها رخ دهد.
لهذا ادامه تظاهرات و «تن ندادن» موقتی به «مذاکره با حکومت» توسط جنبش روشنایی زمانی در خور انتقاد و نکوهش می بود که آن‌ها از تظاهرات صلح آمیز در چارچوب قانون اساسی سرباز می زدند و ازاِعمال خشونت به عنوان وسیله برای رسیدن به اهداف سیاسی شان استفاده می کردند.
واقعیت امر این است که جنبش روشنایی به هیچ وجه در ارتباط با کشتار اخیر سزاوار سرزنش نیست و مسئول دانستن آن‌ها در این فاجعه چیزی نیست جز توجیه آگاهانه و یا غیر آگاهانه زشتکاری عاملین این عمل وحشتناک تروریستی که همانا داعش/طالبان باشد. شاید یگانه تقصیر جنبش روشنایی این بوده است که به مراتب بیشتر از تدوین کنندگان قانون اساسی، به‌خصوص امثال زازی، به آن و دموکراسی ارزش قایل است وطرفداران آن به عنوان «اتباع افغانستان حق» داشته‌اند «برای تأمین مقاصد جایز صلح آمیز، بدون حمل سلاح، طبق قانون اجتماع تظاهرات نمایند» (ماده سی وششم)
انگیزه اصلی ترور همواره ایجاد ترس و وحشت است. در جامعه ای همانند افغانستان دگراندیشی و پافشاری روی ارزش های دموکراتیک همواره به معنای خطر کردن است و افراد دگراندیش و معتقد به ارزش های دموکراتیک می توانند هر لحظه قربانی ترور شوند و دقیقاً هدف دهشت افگنان داعش/طالبان نیز این است تا قانون اساسی و ارزش های دموکرانیک را با ترور و هراس افگنی از ریشه برکنند..

به عباره دیگر برعکس، آیا پیامد منطقی پیام سرزنش کنندگان تظاهرات جنبش روشنایی این نخواهد بود که دیگر از این حق دموکراسی به خاطر خطر های احتمالی صرف نظر کرد؟ آیا این درست همان خواست تروریست های طالبان وداعش نیست که با این‌گونه عملیات تروریستی از تظاهرات و همه فعالیت‌های دموکراتیک جلوگیری می کنند؟ آیا این همان پیام داعش/طالبان نیست که قانون اساسی و دموکراسی را کفر، فسق و فجور غربی می‌خوانند و می‌خواهند با ترور و دهشت افگنی آن را در همه اشکال آن از میان بردارند؟

Dienstag, 5. Juli 2016

سیده حسین. داستان کوتاه







سیده حسین


  همه چیز در گذر است


خانۀ کوچک باصدای ملایم و گرم مادرم، د رسردی و گرمی  فصل زمستان و تابستان با افسانه، شرین حالتی آرامش و دروازه ای  زند ه گی سرشار از خوشبختی را، به رویم که یگانه  دخترش بود م،  میگشود و در پایان افسانه، خود را شاد و سرحال درآغوش ماد رم می چسپاند م و بوسه های به گونه های استخوانی مادر میزد م و مشتا قانه می پرسید م .اوه  ، مادر! آیا کسی از قصه ای زندگی ما و خوش قسمتی دخترت برای دخترش خواهد گفت ، آنوقت مادر با نوازش و لبخند جواب میداد : زمان در گذر است ، صبر و حوصله باید داشت .جمله ای که مادر در لحظه هایی به گوشم  میخواند ،خود با همه صبر و حوصله، گاهی از دست زمان و روزگار گله و شکایت میکرد . آنوقت  با شوخی در جواب مادر میگفتم ، مادر همه چیز در گذر هست ، و برای سر به سر گذاشتن و سر گرمی با مادر، طوطی وار حرف های مادرم را تکرار میکرد م  و متوجه نبود م که مادر از صبح تا شام در زیر خانه ای تاریک و نمناک پشت ماشین خیاطی می نشست و لباس های جیمی و سرجی عسکری را که از دوکان خیاط برای دوختن آورده بود ، سپری میکرد ،تا لقمه نانی را تهیه کند و کرائه اطاق نمزده و بی اثاث را بپردازد . من از اولین روز های زندگی ام با صدای ماشین خیاطی و بوی تکه خوی و عاد ت گرفتم .  مادر با محبت و نوازش هایش ، نمیگذاشت برایم سوالی مطرح شود . برایم قابل سوالی هم نبود، چون همراهانم کسانی بود ند که بهتر ازما زندگی نداشتند . همه د ر یک محل و یک سرنوشت د ست و پا گیر مانده بود یم ، مکتب و د رس، آرزو و خیالی بیش برای ما نبود ، شاید آن زمان همین کافی بود که ماد ر را د ر کنار داشتم و درد نیای بی مسئولیتی و بی غمی کود کانه  با رویا های رنگین زند گی کنم  و د ر ناراحتی پرداخت کرائه ای ماهانه شریک نباشم ، همه را ماد ر بد وش مکشید .د نیای اطرافم برایم تنها حقیقتی ملموس و واقعیتی قابل لمس بود . مادر زنی با سواد خانگی که قرآن را از پدر و کتاب بوستان و گلستان سعدی را فرا گرفته بود . پدری که روزی دست دخترش را گرفت و به مکتب تازه تأسیس شده برد و ثبت نام کرد . اما مادر کتاب را از دست دختر گرفت و با پدر دعوا کرد . نگذاشت دخترش مکتبی شود ، به گفته ی مادرم که مادرش ترس داشت دخترش با بیرون و مردم سرسری شود و روزی دل به کسی ببندد ویا هوای سرلچی به سرش زند و دین و دنیای مادر را بسوزاند . مادر قصه های از مهر پدر داشت . فلسفه ی زندگی را از شعر های سعدی و پشت کار پدر آموخت . این که با همه ترس مادر، باز هم سرنوشت رقمی زد و مادر راه ی را رفت که خود تصمیم گرفت . مادر با عشق پدر بزرگ شد و با بزرگ شدن ،عشق به مردی جوانی طبقه ای بالا را تجربه کرد . همینطور اتفاق افتاد که من، هسته ی زندگی اش در تن و جان مادر پیوست خوردم . مادر برای پدر قصه ی از نردبان عشق و دل باختن را بدون لحظه ا ی درنگ اطلاع رسانی کرد . پدر سخت تکان خورد و آه از نهاد برکشید ، ما و آن خانواده ، دخترم! کبوتر با کبوتر و باز با باز کند پرواز . اما دیگر دیر شده بود . مادر با عشق به وسعت دنیا با مرد جوان پیمان بست . مردی که من آشنا نشدم و مادر هیچگاه از عشقش پشیمان نشد . هنوز که هنوز از زندگی در کنار من ،سرشار از مهر و محبت مرا سیرآب میکرد .
این که  چطور بارشد جسمی ، کم حوصلگی و  پیری مادررا متوجه نشده بود م، تاحال برایم معما است  . آیا ناتوانی مادر را مثل دیگر کمبود ها در خود خفه و از یاد زدوده بود م . نی – مادر در هر وقت و ناوقت فکرم را با افسانه های شرین ، مشغول می داشت و تقد یر را مقصر می کشید و خاطرم  را با پایان افسانه هایش ، شاد میساخت و آن زمان باور داشتم که نصیب و قسمت برایم سرنوشت بهتر از مادر می برد وتنها در انتظار جوان شدن بود م.
روزی مادر از عروسی و زندگی مرفه ای دختر خاله اش با مردی پولدار، با شوق و تاب قصه کرد و آنروز از مادر پرسید م – چگونه میتوان با مردی پولدار ازدواج کرد و چرا تو نرفتی و با مردی پولدار ازدواج نکردی که حداقل کار طاقت فرسا نمیکردی و من هم با تار و سوزن آشنا نمیشد م .
آن زمان اشکی در چشمان مادر حلقه بست و گفت : هر کس پایش را برابر گلیم اش دراز میکند .
من آرزو میکرد م که قد م بلند تر از مادر گرد د و گاه و بیگاه بروی گلیم فرسوده و رنگ رفته و سرد د راز میکشید م تا بداند م ،پاهایم از گلیم بیرون زده یا نی . مادر از اینکارم به خنده می افتاد ، با خنده حالت چهره اش تغییر میکرد، در چشمانش اشکی از خوشی می درخشید ،مرا در بغل میگرفت و به سینه میفشرد ، آهسته زمزمه میکرد :
تو دولت و دنیای مادر هستی – شکر که تو را دارم.
من سرم را روی شانه های استخوانی ماد ر فشار میداد م و همه ای سختی و مشکلا ت را هرد و، یکجا بد ست فراموشی میسپرد یم ، گرمی نفس های مادر به من آرامش میدا د و انگشتانی که از زحمت تار و سوزن زد ن زخمی و خود یاد گار از زجر و رنج بجا مانده بود – د ر د ست های کوچکم قایم میگرفتم و آنها را نوازش میداد م  و به د یده می مالید م – چشمانم را می بستم و همه ای این حرکات را د ر ذهن جا میداد م و نوازش ها را هر روز تازه میکرد م تا مبادا، مانند اطاق سرد و چارد یواری های نمناک از حالت به افتند .
آرزو میکرد م وقتی عاشق شوم و ازدواج کنم، به سرنوشت مادر دچار نشوم و رنج و زحمت نصیبم نگرد د و زند گی  در انتظارم باشد، بهتر از او با خود فکر میکردم که خیاطی را از مادر به ارث برده
آیا سرنوشت هم میراثی هست.
 آه دخترم ، آدم نوکر طالع وبخت خود باشد .من از مادر میپرسید م ، در کجا میتوان طالع و تقد یر را یافت تا خواستگار خوش قسمتی خود گردم .آیا امکان دارد که او هم مانند افسانه ها به زند گی مرفه د ست پیدا کند و بار ها سر چاه حویلی کوچک و خاک آلود ایستاده میشد م و با خود می اند یشید م  و بیاد افسانه ای مادر می افتاد م .از خود سوال  میکرد م، آیا به افسانه ها باور داشته باشم .به این افسانه که در زمان های قدیم یک دختر با مادرش در یک قریه ای دور افتاده با چراندن گاو و گوسفند و چیدن میوه از درختان و درو کردن سبزیجات از زمین، زند گی را سپری میکردند . یک روز دختر که به چراگاه رفت ، شمالی سخت وزید ، گاو و کلوله ای پشم را که دختر می ریسید ، با خود برد و در آن نزد یکی چاه ای برای مسافران حفر کرده بود ند ، انداخت .دختر خود را به سر چاه رساند و به عمق چاه نگاه کرد ، آبی ند ید و با خود گفت  :چاه خشک است ،میتوانم داخل شوم و حداقل کلوله ای پشم را که ریسده ام بیرون بکشم . د ختر چاد رش را از سر برداشت و به کمر بست و از ریسمان با دهل محکم گرفت و بی آنکه ترسی به دل راه دهد، با اعتماد به خود و دوستی ، پائین شد . دفعتاً درون چاه مثل روز آفتابی روشن و به طرف راست اش
دروازه ای باز گرد ید. دختر با عجله  به فکر بد ست آوردن گاو و کلوله پشم اش به آن داخل شد ، دروازه به باغی وصل شده بود و او با اشتیاق درون باغ رفت . د رختان زیادی با گل های رنگارنگ به هر سو د یده میشد . دختر پیش رفت و متوجه شد که صدای از او کمک مطلبد ، با دقت فراوان به اطراف نگاه انداخت و درختی از او یار ی خواست تا میوه هایش پخته شده و او میوه ها را بر چیند و درخت را راحت سازد . دختر میوه ها را از درخت چید و به روی زمین میان سبزه ها گذاشت و به فکر گاو و کلوله پشمش بود . چند قد می پیش رفت که صدای از او کمک خواست . این بار صدا تنور او را به سوی خویش خواند  که نان ها را از درون آن بردارد  تا نسوزند .دخترموهای دراز و قشنگ اش را با دستمال که به کمر بسته بود ، آن دستمال را از کمر برگرفت و به سر بست و د و زانو زد و از د رون تنور ماهرانه نان هارا از میان شراره های آتش کشید و د ر کنار سنگ های داغ گذاشت . تازه کمر راست کرد که آوازی او را متوجه زنی ساخت ، با لباس های ژولیده و اره ای   پریشان او را بسوی خود فراخواند ، وقتی نزدیکتررفت زنی پیر و کهن سالی را یافت و پرسید ، چه کاری با من داری .زن از او کمک خواست که خانه اش را پاک کند و نظم دهد و او را در شستن سرو بدنش یاری کند . دختر جویای گاو و کلوله پشمش گردید . زن پیر به اواطمینان  داد که بعد از خلاصی کار ، گاو و کلوله ای پشم را خواهد یافت . د ختر د ست بکار شد و با عجله و خاطر آرام و بدون سوءظن به زن پیر به
جمع و پاک کردن خانه و نظم دادن آن پرداخت و توجهی به طلا و الماس و سنگ های قیمتی آن خانه نشان نداد و هر کدام را به جایش نهاد و در آخر هم زن را به حمام برد و او را کیسه کرد و سرش را با گل سرشویی پاک شست و لباس های پاک به تنش کرد . آنوقت از زن خواستار گاو و کلوله ای پشمش  شد . زن از او خواهش کرد، به گازی که میان د و درخت در باغ آویزان شده ، بنشیند و دختر بی خیال و راحت به آن گاز نشست و با حرکت موزون ، خود را اینطرف و آنطرف شور داد و لخظه به لحظه سرعت گاز زیاد تر شده و آرامش به د ختر د ست داد ، وقتی گاز ایستاده شد، د ختر در انتظار گاو و کلوله پشم بود و در عوض
زن پیر را در برابر خود ، زنی جوان و زبیایی یافت ،با تعجب پرسید ، کجا است ، آن زنی که مرا وعده داد، گاو و کلوله ای پشم را به من باز میگرداند . زن جوان خند ید ، خنده ای بلند و قاه قاه ، د ست د ختر را گرفت و گفت : از چاه بیرون برو ، آن جا صداقت ، کمک و پشتکارت در انتظار ت هست . دختر خداحافظی کرد و از همان راه که آمده بود ، برگشت ، بالای چاه غلامان و کنیزان د ست به سینه د ر انتظار او بودند . دختر جویاگردید که کجا ست گاو و کلوله ای پشمم و آنوقت ، زن جوان د ست او را گرفت و گفت : همه ای اینها و آن قصر سفید با اثاث  آن از تو هست . تو به خود نگاه کردی . آن لحظه دختر متوجه شد که لباس حریرد ر بر دارد و گادی با اسپ های سفید بال دار در انتظار دختر شیهه میکشید ند - برو و خوشبخت زند گی کن ،د ختر به خانه شتافت و آنجا ماد ر را روی تخت مخمل با لباس های ابریشمی و سفره ای از غذا های لذ یذ ،نوشید نی ها و میوه های  خوش رنگ و بو یافت، مادر در حالی که به روی تخت با پشتی و دوشک های زرین تکیه زده ، لبخند به لب و دخترش را بسویش خواند ود رآغوش گرمش دعوت کرد. آنها زندگی مرفه و آرامی راشروع کردند و اگر تا امروز نه مرده بود ند ، حتماً خوشبخت و آرام زند گی میکرد ند .
افسانه ها رویائی شیرین و دلپذ یر بود که مرا به خود مشغول میداشت و با پایان هر افسانه انتظار روزگار بهتر را درمن تقویت میکرد .من جوان شد م، افسانه ها را بدست فراموشی سپرد م و پایم را برابر گلیمم دراز کرد م، با مردی از محل خود آشنا ودل باختم . مردی که برایم مزه ا ی عشق مردی را که پدرم بود، با شرینی نگاه هایش دو باره میداد . از نگاه کردنش سیر نمیشدم و صدایش در من طنین بسا گرم داشت که مرا به سویش می کشانید . رفتارش در من زندگی را بیدار و باورم را به عشق مادر بسته میکرد . رویا های در کنار  هم مرا میکشت و جان میداد . پاهایم بی اختیار راه را میرفت که به عشق م راه می یافت . نزدیکیم با مادر زبانم را باز کرد واز مادر نظر خواستم ، مادر گفته  پدرش  را  یاد آوری کرد .دیگر دیر شد ، حالا دل از دل خانه مثل کبوتر پرید ، من در انتظار این روز بودم . بعد از ازدواج با مرد زند گی ام به همکاری برخاستم ، چون میدانستم و از گذشته آشنا بود م .تنها مزد شوهرم نمیتواند ، زند گی دو نفره ما را کفایت کند ، هرد و در کنار هم و با هم از زندگی راضی بودیم  ،اما این خوشبختی د یر پا نبود . .
آن زمان هر چه بود تنها برای سیر کردن شکم و پوشاندن تن، زحمت و درد میکشید یم و با جنگ ، تهدید ، زور گوئی و ترس از دست دادن جان عزیزان آشنائی نداشتیم و بعضی اوقات اگر صحبتی از فقر ، تهد ستی و ظلم بین من و مادرم یاد میشد ، مادر کوشش میکرد، به نوع آن را از صحبت ها با محبتش دور کند و هچگاه نمی گذاشت من از د ست مشکلات و سختی سخن به میان آورم و همه را از د ست تقد یر میدانست و برای این که دخترش عقده ای نگرد د ، سرنوشت را مقصر مکشید .
اما اینبار دست تقدیر و قسمت از آستین تجاوز ، جنگ و لشکر کشی کشور بیگانه ، افسانه ای گریز مجبوری و ترک آشیانه و سرزمین شان ساخت.
تا آن زمان هر چه بود ،درد و غم کار پیدا کردن و پول ، برای ادامه ای زند گی بود ، در میان چهار دیواری های نمناک و شوره زده با لقمه نانی بخور و نمیر ، با آنهم همه چیز قابل حل و تحمل بود ، ما خود را بیگانه احساس نمیکرد یم – هیچ چیز بیگانه نبود ،حتی فقر و غربت.اما با عشق و گرمی که در نگاه های ما بود . لحظه ای بودن با مرد زندگیم، همه خالیگاه ها را پر کرده بود . قلبم و فکرم فقط تنمای عشق و لمس و نزدیکی میخواست . آری . همه چیزاز ما بود .
سر زمین مال همه بود و کسی به من با نگاه های بیگانه نمید ید – کوچه های باریک با دیوار های خمیده و کوتاه و در حال فرو افتادن و کاه گلی برایم آشنا و باشنده گانش به من محبت و تفاهم میداد ند .آبش شیرین و لذت همگانی و یک رنگی را به ارمغان داشت که از آن همه به اندازه ای احتیاج شان در اختیار داشتند و آب و هوا غریب و پولدار نمی شناخت و از همه مهمتر، من با همه خو کرده و آنها را جز ءزند گی خود میدانستم .
آن زمان با همه امید واری که برای زند گی با امنیت و بهتر داشتیم ، مجبور شد یم بار سفر را با جدائی زادگاه ببند یم و نمیدانستم این جدائی از عزیزان به خصوص مادرم ، را چگونه تحمل کنم ، اما برای عزیزی که د ر زیر سینه جا داده بودم ، همه را گذاشتیم و راهی دیار دیگر شدیم .
آن زمان احساس کرد م که نداشتن خانه و فقررا میتوان تحمل کرد، ولی بیگانه گی در سر زمین بیگانگان را چطور به خود بقبولانم . برای اولین بار گریه را بد رقه ای افکار و احساسات پریشان خود یافتم و تنهائی را به خود نزدیک که تنهایم نمیگذاشت ، به خود گفتم ، سرزمین که تو رهسپارش  هستی نباید زیاد بیگانه باشد . زبان ، مذهب و فرهنگش را از سالیان د راز د ر دل و جان پرورش داده و سر زمین آرمان ها و زیارتگاه ای هزاران زوار از اهل و محل  بود و است.
آن زمان فکرکرد م، شاید ترس و واهمه از سفر و فرزندی که د ر شکم مخفی دارم ، باشد . شکمم را با سر انگشتان ، نوازش داد وبا آرامی همراه هیجان نا آشنا به پاره  وجود م که د ر من رشد میکرد ، هشدار میداد م - دلبند م سر زمینی که ما میرویم ، آنجا حد و مرزی وجود ندارد و ما که آواره ایم و برای آواره، زمین ، زمین خدا هست و هر کی اجازه دارد که در هر جا ی آن اقامت و بود و باش اختیار کند و ما هم جز انسان ها ییم که حق زندگی را در هر سر زمین داریم .
افسانه های زند گی که با آدم فروشان در دشت و بیابان ، در سردی و گرمی سوزان و قصه های فریب و مرگ همراه با بارسفر و هزاران مشقت و خواری به سر زمین آشنا از زبان دیگران رساند یم و در اولین اردوگاه ، جا گرفتیم .
آنگاه زبانی را یافتم بیگانه – د ین که حد و مرز باید نمیداشت با هزاران حد و مرز و فرهنگی، پول و زور .
در ارد وگاه ،سیلی خوش آمدی ملتی را به جان پذ یرا شد م که او را افاغنه صدا زد وپد ر سوخته خطابم کردند.
آن لحظه ترس بر اندامم افتاد و فرزند نازدانه مرد درون من ، تکان خورد و با د رد به من فهماند . درد جانسوز ، با اشک نمیشد آرامش کرد .
مرد ام حیران بود ،چکار کند – تحمل د شنام و تحقیر و توهین را با مشت جواب دهد یا سر به زمین اندازد و همه را با خاموشی د ر د ل و جان بسپارد و آه نکشد . درد ی در شکم جا گرفت ، که مرا می کشت . من نمیدانستم که درد زایمان است .  مردَم فریاد زد ، مرد خدا ، نمیبینی زن د رد میکشد ، او راباید به بیمارستان و داکتر برد .
آن مردان د یندار خند یدن– خنده های زهرآگین و مملو از نفرت و خشم .{ آغا مگر شما را دعوت کرد یم بیاید اینجا – حالا هم خوش باشین و الی میگذاریم روی مرز ها که برگرد ید}من ازدرد به مردَم چسپیده بودم .نمی دانستم که فرزند امن او چه میخواهد ، فقط آرزو داشتم ،درچار دیواری خانه ام باشم و صدا های آشنا را بشنوم .
یکی از همراهان به ناظم اردوگاه گفت:"   آغا بگذارید که حداقل به شهر بروند و تقاضای ورقه شناسایی را بدهند ،  د ر غیر ماد ر و فرزند ضایع میشوند ".
من د ست روی شکمم گذاشتم و آهسته نالید م. آرام بگیر – این جا سرزمین و خانه ای تو نیست . تو د ر ملک بیگانه و مهمان نا خواسته ای . مرا هم بگذار، آرام بگیرم و شب را به سحر برسانم ، تا با بیرون آمدن آفتاب وروشنائی ، ما هم به سرنوشت نهائی خود برسیم . اما فرزند آرامش نمیگرفت و میخواست هرچه زود تر با این نا آشنایان ، آشنا گرد د و د رد بی وطنی را با من تقسیم کند .
مردَم با عذر و زاری ورقه ای د خولی را بد ست آورد وما را به شهر رساند، تا مبادا د و د لبند ش را از دست بدهد ، کاش به شهر نرسیده بود یم. زیرا شهر نشینان – مشهور به سر نشینان کشتی غرور و خود خواهی .
انسانیت را در پول ، چهره ولباس می دید ند و انسان های بیگانه را با دست نشان می دادند . من در بیمارستان می نالید م و آه ام را کوتاه میکردم، تا مبادا سر نشینان کشتی را از خواب و خیال دینی شان بیرون کشم . خود را در چادر نماز می پیچانید م تا د ریده ، نگرد د و با عث ناراحتی آقایون نگرد دو شلاق تن  خسته ام را ندرد .
مردَم به هر سو می تپید ، تمناو خواهش میکرد و د ست به دامن هر کس دراز . د کتر با نگاه های سرد و بیتفاوت پرسید " آغا این مقدار تومان دارین که واسیه خرچ زایمان خانم بپردازید "
مرد ام از جیبش با خبر بود ، میدانست که نمی تواند ، بپردازد ، با عجله گفت، پیدا میکنم – فقط شما اجازه بدین ، که خانم ولادت کند . قابله ای که آنجا بود ، پرسید: آغا شما که زبون مارا بلد ین ، دیگه میدونین ، زایمان خرچ دارد ، حالا این جا  جای الاموزه ها نیست ، ببرین – حلا ل احمر .
مردَم نابلد بود و د ر جستجوی دیگران – آن های که قبلاًآمده بودند و آشنائی با شهر نشینان داشتند و آن زمان دریافتند ، در شهر غربت همه یکی اند ، د رد و غم و منت کشی بار د وش همیشگی شان .
من د ر میان خانه ای ازهموطنی که از دوستان نسبتاً دور افتاده ای ما بود  ، درد تحمل میکرد م تا بالاخره فرزند دلبند و ثمره ای یادگار وطنم  را، با د رد جانفرسا به دنیا آورد م. آرامی و سکوت من درد کشیده را به واهمه انداخت، سه زن که مرا  در این سفر پر خطر یاری کردند ، یکی د ستی با محبت به سر و رویم کشید ، مبارک ، دختری نصیب شدی ، خدا قد مش را نیک کند .بالاخره توشه ای که تا این جا با خود کشیانیده بو د م ، بد ست آورد م و با آرامش و خوش قسمتی سرم را به پشتی فشار دادم و در خواب عمیق فرو رفتم ، وقتی چشم گشود م، زنان رفته بودند و تنها زنی میان سالی دستی به سرم کشید و آهسته گفت: قسمت و نصیب هر جائی که باشی همرایت هستند . با وار خطائی خواستار دخترم گرد ید م . سکوت و خاموشی دلم  را به شور انداخت ، اما وقتی دخترم را در آغوش گرفتم – بوسه ای به پشانی دخترم زدم و زمزمه کردم – تو د نیا و د ولت منی – شکر که تو را دارم  جمله ای که هزاران مرتبه از مادر شنیده بود م، ولی دخترم که در میان بازوانم  ، سرش را آرام گذاشته بود ، برایم نورمال به نظر نخورد ، به روی بستر نشستم و به چهره ای ملکوتی و آرام دختر م را نگاه کردم و با فریاد  دستی به سینه ام کوبید م ودخترم  را در آغوش فشرد م و سوال کرد م ، چه شده . چرا گریه نمیکند و چرا ووو.
زن میان سال دخترم  را از دامنم برداشت و با خون سردی مادرانه کوشش کرد که بگوید – فرزند ت مثل دیگر اطفال نیست به دکتر و دوا ضرورت دارد .
من جویای مردَم گردید م . مرد قبلا آگاهی یافته بود و چه چاره ای داشت ، نه پولی برای تداوی و نه خانه ای برای بود و باش و نه کاری برای ادامه ای زندگی .
من روز را تا شام از کنار دخترم د ور نمی شد م و بیمارستان و دکتر هم او را  هرباره راهی خانه ام می ساختند . از هر دقیقه کوشش میکرد م، که خاطره ا ی از دختر بیگناه ام که قربانی آوارگی و جنگ بود، در ذهن بسپارم، تا بعد ها قصه کنم تا افسانه ای کشور های دور گردد . مرد ام در جستجوی کاری و مشکلات تهیه اسناد برای اقامت ما سر گردان بود . افسانه به دور دست ها زبان به زبان گشت و آنروز، انسانی تصمیم گرفت، کمکی به این خانواده کوچک و بی سرو سامان کند، به در خانه ای شان رفت و دقلباب کرد ، زنی با چادر نماز سیاه در را باز کرد و سوال نمود ، کی را میخواهید . وقتی از هدفش آگاهی یافت . به زمین نشست ، دستی به صورت نهاد و با صدای گرفته و گریه آلود گفت : دیگر دیر شده . دیروز جنت دخترم را در روی دستان ناتوانم که حالش کمی بهتر از روز های دیگر بود و نفس کشیدن برایش کمی آسان تر به نظرم میآمد ، بسترش ساختم ، نمیدانستم  نتها یک شب آخر مهمانم را آرام گرفت و دو ساعتی است که از سر خاک برگشتیم . تنها یادگارش افسانه ای بی عدالتی و ناانسانی ، انسان های مسلمان و همسایه ای ما است . دوست دیر پائی ما دیر جنبید و علاج درد دخترم زیاد تر از آن چند تومانی نمیشد که برای خانه ابدی و لباس هایش پرداختیم . خانه و لباسی که برایش ابدی و آرامش دهنده ای دایمی شد . بروید و پایان افسانه ای ما را به دیگران بگوئید .اگر آن زن و شوهرزنده باشند در میان رد مرز شده گان ، در اردوگاه هرات و یکی از کانیتنر آهنی سرد در بین اجساد بی روح از سردی زمستان ،آند و کودکی را در بغل ، فریاد خواهند زد .  آن گاه از حال رفت و نقش بر زمین شد و آن انسان با سر افتاده به زمین تکرار کرد ، افسوس ،افسانه ی ناکام .