Donnerstag, 1. September 2016

/ آن فرزندم رفت . . .. پرتو نادری به پاس احترام به بانوی عصیانگر مزیده سرور

پرتو نادری


آن فرزندم رفت و این

 فرزندم گاهی به دیدنم نیامد!

فکر می کنم شعر همه‌چیزعاصی بود، هم عشق او بود وهم زنده‌گی او. همان سخن معروف است، او شعر نمی سرود؛ بلکه شعر بود که او را می سرود. تا کنون شاعری به شیفته‌گی او نسبت به شعر شاعری ندیده‌ام. بی‌قرار بود، گویی زمین جایش نمی داد. گاهی مانند یک کودک بود، گاهی مانند یک فیلسوف. شهرت را دوست داشت اگر در دوردست‌ترین منطقۀ کشورهم  نشست شعر خوانی می بود می رفت تا شعری بخواند! شاید می خواست صدایش را همه‌جا به گوش مردم برساند!  با نظام سازگار نبود؛ اما بد اش نمی آمد که شماری از بزرگان نظام نیز او را شاعر بزرگی می انگاشتند و شعرهایش را می خوانند. گاهی فاصله‌های دوری را پیاده راه می زد. می گفت از پیاده روی به آرامش می رسم و ذهنم بیش‌تر به کار می افتد. قلندر تهی دستی بود؛ اما هیچ‌گاهی نشنیدم که شکایتی از زنده‌گی داشته و از فقر نالیده باشد.
در حالی که شاعران و نویسنده‌گانی نیز در این سرزمین بوده اند که پیوسته از پدر تهی دست خود شکایت داشته اند که چرا مرا به دنیا آورد. یکی از این نویسنده‌گان را من خود می شناسم که پدر خود را دیوث می گفت، برای آن که آن بخت برگشته جای‌گاه و پای‌گاهی نداشت.  پدر عاصی مرد فقیر و تهی دستی بود؛ اما پر از شور و ولوله. وقتی عاصی را راکت پیشه‌گان سیه اندیشه شهید کردند، او در ایران بود و سرگردان برای پیداکردن یک لقمه نان. استاد واصف باختری می گفت حالا کدام مردی می تواند این خبر جگرسوز را به او برساند، جواب او را چه کسی می‌تواند داد. عاصی از پدر شکایتی نداشت؛ بل او را نماد رستم می دانست، تهمتن ناشکن!
 پدرم کوه بلندی ست
آشیان زعقابان لجوج است به پرواز بلند
پدرم نا شکن است
لنگر آزادی ست
خانۀ خشم پرآوازه ای اجداد خود است
رستم گم‌نامی ست ...
این شعر پایان زیبایی دارد، پایان غافل‌گیر کننده که می پندارم اوج این شعر در همان پایان آن است.
پدرم، قهرمانی ست سراپا آزرم
از نمایاندن کرز و کمرش
پدرم شاهینی ست
بال و پر بسستۀ دام ننه ام
پدرم شاهینی ست
عاصی وقتی در نشست‌های دوستانه این شعر را می خواند، چون به پایان شعرمی رسید، می خندید بلند بلند!
*
سال 1365 خورشیدی پس از آن که از زندان پل‌چرخی رها شدم، با او آشنا شدم که این آشنایی به یک دوستی ساده بدل شد، هرچند در بسیاری موارد زنده‌گی، شعر وسیاست با هم ذوق‌ و سلیقۀ مشترکی نداشتیم؛ با این‌حال همیشه دوست ماندیم. در همان روزگار باری انجمن نویسنده‌گان، به مناسبت انتشار نخستین گزینۀ شعری اش « مقامۀ گل سوری» نشست شعرخوانی او را راه اندازی کرده بود. عاصی کتاب اش را برایم آورد و خواست تا چیزی در پیوند به سروده‌هایش در آن نشست بگویم که برایم دشوار می نمود. سخن گفتن برای من در برابر بزرگان شعر و ادب آن روزگار و شعرهای عاصی با آن همه ویژه‌گی‌های که داشت در آن روزگار برایم دشوار می نمود. شب برق نداشتیم در روشنایی هریکین کتاب را خواندم و یا داشت‌های در حاشیه‌های کتاب نوشتم.  بعد چیزهایی در حد فهم خود گفتم هم‌راه با اشاره‌هایی به برخی از کاستی‌هایی زبانی در شعرهای او؛ اما این وسواس مرا آزار می داد که نکند عاصی از من آزرده خاطر شده باشد، دریافتم که چنین نبود.
در همان نخستین سال‌های آشنایی باری در خانۀ کرایی اسدالله ولوالجی در میکروریان کهنه، که من فکر می کنم که او حق بزرگی  ازنظر زنده‌گی بر عاصی دارد، گفت که می خواهم  یک دورۀ کامل مطالعۀ ادبیات کلاسیک را آغاز کنم! پرسیدم مگر در دانشکدۀ ادبیات کلاسیک نخوانده ای؟ گفت نه، من دانشکدۀ زراعت را خوانده ام.
 گفتۀ محمود فارانی یادم آمد که باری در پیوند به آموزشش پرسیده بودند، گفته بود: من شرعیات خوانده ام، اصلاً ملا هستم؛ اما خود را به در شعر شاعری زده ام. بعدها دیدیم که شماری از شاعران نام آور این کشور نیز از دنیای علوم طبیعی و طبابت راه کج کرده و خود را به در شعر و شاعری زده اند، هرچند من نام آور نیستم؛ ولی از شمار آنانم!
 همیشه شعرهای تازه اش را در ذهن داشت. همیشه شعرتازه‌یی داشت. از منظومه‌هایی یاد آوری می کرد که در ذهن داشت تا بسراید و بعضی را هم سروده بود. یکی هم « باغ‌‌چه‌های تاریک» نام داشت. هربارکه می دیدم اش از این منظومه چیزهایی می گفت. حساسیت ذهنی شاعرانۀ او در اوج بود. اگر فروافتادن سیبی نیوتن را به کشف نیروی جاذبی زمین رساند، حس می کنم که  فرو افتادن برگ زردی از شاخه‌یی نیز شعری را در او پدید می آورد.
زبان اردو می فهمید، فکر می کنم که شعرهایی هم به زبان اردو داشته باشد. یا از خودش شننیده بودم. او از شعرغنایی اردو تاثیر پذیری های دارد که دوستانی به این امر توجه کرده اند.
باری دست نویس‌هایش را در خانه اش برایم نشان داد. دیدم عجب بی نظم می نویسد. روی ورق پاره‌ها، آن هم به گونۀ یک متن، فکری می کنی که نثری این‌جا نویشه شده است نه شعری. گفتم چرا چنین می کنی؟ گفت: اگر همین گونه ننویسم، بسیار چیزها از ذهنم فرار می کنند. نخست این گونه می نویسم، شعرکه  تکمیل شد، آن را به هندسۀ نوشتاری شعر آزاد یا سپید در می آورم.
رغبت چندانی به نثر نویسی نداشت. حتا اگر به مخالفان‌اش هم که پاسخی می داد، آن پاسخ به شعر بود. باری شعری سروده بود به نام « کلتیک» در پاسخ به نقدی که در رابطه به یک شعر او در یکی از نشریه‌ها چاپ شده بود. برایم خواند، گفتم پاسخ آن نقد را اگر نیاز است باید به نثر بنویسی نه شعر! من آن  شعر را در گزینه‌های شعری اش ندیدم. از حال و هوایی کم‌تری از شعر برخوردار بود.  به همین‌گونه به پژوهش‌های ادبی علاقمند نبود. هرچند پس از پیروزی مجاهدین یکی چندبار گفته بود که می خواهم در پیوند به شعر مقاومت در کشور پژوهشی کنم؛ اما بعداً چنین نوشته‌یی از عاصی دیده نشد.
نخستین بار نام عظیم هراتی ( نوذر الیاس) را از زبان او شنیدم. ازعظیم پیوسته دوبیتی‌هایی می خواند. این مصراع هنوز یادم هست: « گل مه گشته پرپر روی دریا» می گفت عظیم آیندۀ شعر افغانستان است. از او سپاس‌گزاری می کرد که در کار شعر و شاعری در نخستین گا‌م‌ها یاری اش کرده است. فکر کنم که عظیم صنفی اش بود یا هم از دوستان دوران دانش‌گاه. عظیم در آن‌سال‌ها کشور را ترک کرده بود و در کانادا زنده‌گی می‌کرد. هنوز همان‌جا زنده‌گی می کند. عظیم ظاهراً در این سال‌ها در پیوند به شعر و شاعری بسیار کوشنده نیست، شاید هم هست؛ اما پژواک کارهایش به کابل نمی رسد، یا شایدهم گوش‌های ما سنگین شده اند.
از عاصی شندیم بودم که نخستین کار دولتی اش در لوگر بوده و می گفت بیشترین دوبیتی‌های عاشقانه ام را همان‌جا سروده ام. می شود گفت که او عمدتاً شعر را با دوبیتی و رباعی آغاز کرده است.
هربار که از دهکده‌ات می‌گذرم
یک باغ‌چه سبز می‌شوی در نظرم
آن‌گاه درخت‌های آن باغ‌چه را
یک یک به خیال قامتت می‌شمرم
هربار که از دهکده‌ات می‌گذرم،1368، ص 67.

عاصی می گفت این نخستین دوبتی است که در لوگر سروده ام و یک روز خزانی که از کنار باغ‌چه‌ی می‌گذشتم تا چشمم به  آن درختان جوان با برگ‌های سبز و زرد و سرخ افتاد این دوبیتی را سرودم.
باری پرسیدم اش فکر نمی کنی که آهنگ‌هایی دریا بزرگ‌ترین تاثیر را در شهرت تو داشته و دریا ترا به شهرت بیشتر رسانده است! خیلی خون سردانه گفت: بلی شاید چنین باشد؛ اما این تصنیف‌ها و شعرهای من هم در شهرت فرهاد دریا بی تاثیر نیستند. فکر می کنم عاصی درست می گفت. وقتی دریا می خواند: « که به تارج دل کوچک ما می آید» این مصراع با صدای دریا آن قدر بر من  خیال انگیز بود که حس می کردم که با بالا‌های لذت نا شاخته‌یی پرواز می کنم.
با پیروزی مجاهدین سخت هیجان زده شده بود؛ اما زمان درازی نگذشت که دریافت این همان مدینۀ فاضله‌یی نیست که او پیوسته در هوای آن سروده است. چیزهایی سرود بیشتر شعارگونه در پیوند به این پیروزی؛ اما ین سرودها دیگر نه « اژدهای جهنم  و یل کجکن» بودند، نه هم « اسکند و آریانا»  و نه هم «شهر بی‌قهرمان نمی‌خواهم » و ....
شاید بتوان گفت که قهار عاصی در گزینۀ « از جزیری خون»  سقوط وحشت‌ناکی دارد. همه اش شعاراست وهیجان که ای کاش نمی سرود. تا زنده بود این آخرین گزینۀ او بودکه کاش نشر نمی شد. او در این گزینه، عاصی مقامۀ گل سوری نیست، عاصی دیوان عاشقانه باغ نیست، عاصی تنها، ولی همیشه نیست، عاصی غم من و غزل من نیست؛ بلکه  عاصی است که شعارمی دهد و شعارهایش هم بوی هم افغانستانی ندارد. اگر شعرهای برجای مانده از او بعداً نشر نمی شدند، این گزینه می توانست نقطۀ پایانی بر شاعری او باشد.
من  در دهۀ شست خورشیدی دوبار از کانون حکیم ناصر خسرو بلخی جایزه گرفتم هر دوبار، جایزۀ دوم بود. در هر دوبار عاصی نیز نامزد جایزه بود. باری یادم است عاصی پس از گرفتن جایزۀ به ردیفی که من آن‌جا نشسته بودم، آمد، روی بوسی کرد و گفت: پرتو مبارکت باد که جایزی نخست را گرفتی! گفتم جایزۀ من دوم است، او گفت نگاه کن جایزۀ من هم دوم است که فکر می کردم تو جایزی نخست را گرفته ای، آمدم تا برایت تبریکی دهم.  وقتی فهمید که نه به من و نه هم  به او جایزی نخست را نداده اند ناراحت شد، خیلی  ناراحت شد. حس می کرد که آنان ما را اهانت کرده اند. شعر و شاعری را اهانت کرده اند. می گفت چرا به یکی ما جایزی نخست را نداده اند؟ چرا شعر جایزۀ نخست را ندارد در حالی که بخش‌های دیگر دارد. بعداً بار بارهم  این ناراحتی اش را بیان می کرد. این که چرا داوران چنین کرده بودند من نمی دانم!
*
عاشق بود، سخت شوریده. از خودش شنیده بودم که معشوق ویدا نام داشت. در پشت شعرهای زیاد عاشقانۀ او چهرۀ ویداست که چنان مشعل مقدسی می درخشد. ویدا الهام شاعرانۀ شعرهای عاشقانۀ او نیز بود. اگر به سروده‌های عاشقانۀ ویدا توجه شود، معشوق در شعرهای او جایگاه با شکوهی دارد. حس شهوانی در چنین شعرهای عاصی راه ندارد. این همه از برکت آن عشق شاعرانه‌یی بود که او در سینه داشت. باری می گفت: آن ‌سال‌ها که ویدا دانش‌گاه می خواند و دلم که برای دیدن‌اش تنگ می شد، یکی ویک بار خودم را در دانش‌گاه کابل می یافتم. این سود و آن سو می گشتم تا پیدایش کنم. می کوشیدم که از پشت بته‌های بلند یا از کنار سروی تماشایش کنم. می کوشیدم تا او مرا نبیند و من تماشایش کنم. او را می دیدم، دلم گشاده می شد و بر می‌گشتم، بی آن که بخواهم حرفی و سخنی با او بگویم.
ویدا که از دانش‌گاه فارغ شد بود در یکی از فروش‌گاه‌های تعاونی در بلاک‌های چاپ‌خانۀ دولتی کار می کرد. عاصی می‌گفت می رفتم و از پشت شیشه‌های بزرگ فروش‌گاه نگاه‌اش می کردم و برگشتم. یکی از روزها که رفتم تا تماشایش کنم. مشتریان دور میزش حلقه زده بودن ومن نمی‌توانستم که ببینم‌اش ناگزیر برگشتم و همین‌گونه که بر می گشتم، این شعر در در ذهنم شکل می گرفت:

بگذارید تماشا کنم‌اش
او درختان سرگردنه را می‌ماند
بگذارید تماشا کنم‌اش
کولی تار و ترنگ است و سفرنامۀ کوچی‌ها را
دست می‌افشاند
پای می‌کوبد
بگذارید تماشا کنم‌اش
چشم‌های عجب‌اش
جفت آواره کبوترهایی
از دیاران بلوط و گون‌ها
چشم‌های عجب‌اش
کوتلی‌های من اند
بگذارید تماشا کنم‌اش
قامت‌اش همهمۀ آمدن نوروز است
قامت‌اش شرشرۀ جو‌باری ست
که علف‌زار عطش سوخته را
جلگه‌های وطن جان مرا
آب‌یاری می‌کند
بگذارید تماشا کنم‌اش ...
دیوان عاشقانۀ باغ، 1369، ص 77-78.
  جنگ‌ها شدت می‌گیرد. راکت‌های بیشتر بر مناطق پر جمعیت کابل فرود می‌آیند و هرروزه شمار بیشتر شهریان کابل به خاک و خون می افتند. سال‌های کوچ است، سال‌های فرار از سرزمین. سال‌ها اضطراب. آنانی که توان دارند یکی پی دیگر می روند به آن سوی مرزها به آن سوی دریاها.
خانوادۀ ویدا نیز می رود، عاصی چشم به راه آن است که روز بر گردد. این دوبیتی از سروده‌های عاصی در روزگار کوچ ویداست.

به سوی کافرستان رفته دختر
مرا مانده پریشان، رفته دختر
نمی‌دانم چه می آید به برگشت
ز پیش من مسلمان رفته دختر
هر بار که از دهکده‌ات می گذرم، ص 13.
ویدا در میکروریان کهنه زنده‌گی می‌کرد. عاصی می‌گفت هرازگاهی شام‌گاهان می‌روم دور بلاک شان چرخی می‌زنم و برمی‌گردم. می‌پرسیدم چه سود؟ می گفت دگری‌ها ویدا در بالکن می نشیند مجله یا کتابی ورق می‌زند و می داند که من به دیدارش می آیم.
عاصی شعر بلندی دارد زیر نام « سفر به خیر برو» آن گونه که خودش گفته بود، این شعر را نیز برای ویدا سروده بود، پس از آن که او کابل را ترک کرد و کابل برای شاعر عاشق به اندوه خانه‌یی بدل شده بود. من حس می‌کردم عاصی حال و هوای خوبی نداشت. عاصی تصوری آن را نداشت که در این عشق چنین شکست دردناکی بخورد. وقتی این شعر را می‌خوانی در می‌یابی که عشق چه نیرویی دارد!
برو به خیر برو
سپیده‌های بشارت رفیق راه‌ات باد
و راهوار مراد
کمینه‌تر زدل من غلام فرمان‌ات
چراغ‌های بهشتی آرزوهایت
همیشه روشن و
گل‌خانه‌های رویایت همیشه بشگفته
نسیم دورترین رودخانۀ عالم
هوای دست نخورده‌ترین جزیرۀ سرو
سلامتی درختان با شکوه
کلام پاک خداوند
و دست‌های پیمبر
نگاه‌دارت باد
برو به خیر برو
برو ولی مبر از یاد چشم‌هایی را
که خسته خسته ترا
به چارچوب امیدی شکسته از پیش
قاب می‌کردند
برو؛ ولی دل بسیار بومی ما را
که زخم زخم ترا خوانده است و از نامت
ترانه ساخته است
به خاک سرد سپار
خدات با همه خشنود ای زمینی‌ها
آشنا بکناد
و مُهر سلطنت‌ات بر ولایت دل من
درخشان باد
همین که نغمۀ کوتاه تنگ‌دستی را
زبلبل تلخی
پسندیدی
هزارسال بدان فصل تازه خواهم ماند
هزارسال از آن روی
تازه خواهم بود
سفر به خیر
مباد وحشت‌ات از چشم‌های سودایی
گلی به آب دهد 
و عشق پرچم رسوایی عزیز‌اش را
به افتاب کشد!
مباد دست محبت
ز شعر من گل سردی
به کاکلت بزند!
مباد شهره به معشوقی کسی گردی
که سر زحلقۀ درویش‌ها برون نارد
مگر به شیدایی
برو به خیر برو
بهار را به گلی ‌می‌توان معاوضه کرد؟
اگرچه عطر دهان‌ رگان باغ‌چه را
از آتش انگیزد
اگرچه لذت دیدارهای موسمی‌اش
دماغ را به بهشت دریچه بگشاید
بهار را به گلی می‌توان معاوضه کرد؟
برو که شیشۀ اقبال‌ات از شکستن ما
صدا نبردارد...
دیوان عاشقانۀ باغ، ص 62-64.
همۀ شعر را این‌جا نیاوردم، گفتم شعری بلندی است. این سرودۀ عاصی یک استثنای بزرگ است. در شعرپارسی دری آن‌گاه که معشوقه‌ها پشت به معشوق می‌کنند، شاعران کم‌ترین سخن شان تهمت بی‌وفایی است بر معشوق. گاهی هم چه دعاهای بدی که نثار معشوق نمی‌کنند؛ اماعاصی همه آرزوها را برای مشوق می‌خواهد. سپیده‌های بشارت را رفیق راه‌اش آرزو می کند. او را در پناه کلام خدا و دست پیمبر آرزو می‌کند! پند و اندرزاش می‌دهد برای نیک زیستن!
عاصی در بیشترینه گزینه‌هایش در آخرین برگۀ دوبیتی یا رباعی‌هایی دارد که زیر عنوان{ و...} نوشته شده است. باری می‌گفت این دوبیتی‌ها پیام من است به ویدا در آخر هر کتاب. چنان که در آحرین صفۀ « غزل من و غم من » می‌خوانم:

آن جا که تویی درخت و دریا آن جاست
شام و سحر همیشه زیبا آن جاست
ای باغ‌چۀ مرادهای دل من
آن جا که تو یی تمام دنیا آن جاست
به همین گونه در صفحۀ آخرین « دیوان عاشقانۀ باغ» آمده است:
دیوانه به یادت نه سحر داشت نه شام
بی‌چاره تمام سوختن بود تمام
نی باد سحرگهی دشی نی مۀ نو
غم‌خانۀ عاش‌ات نه در داشت نه بام

چون لاله که فارغ  از چمن می‌سوزد
چون شمع که دور از انجمن می‌سوزد
نام تو بلند، هم‌چو ماهی همه شب
بر بام ترانه‌های من می‌سوزد
  *
 خبر مرگ او یکی از تکان دهنده ترین خبرهای تلخ در زنده‌گی من است. من در آن هنگام در میکروریان سوم درخانۀ پویا فاریابی زنده‌گی می کردم. در آن بامداد سیاه تا رادیو را روشن کردم، خبرهای هفت بامداد بود که زنده‌یاد ارشادی خسرعاصی که در رادیو افغانستان کار می کرد خبرها را می خواند. شتاب‌زده بود و هیجانی! مانند که تفنگداری پشت سر اش ایستاده و تهدید‌اش می‌کند که بخوان! خبرها که تمام شد، خبر شهادت عاصی را خواند. یک لحظه حس کردم که خانه تاریک شد، می گریستم، از اتاق که به دهلیز برآمدم خانمم، پرسید چه شده؟ گفتم عاصی در انفجار یک راکت کشته شده است. دیدم او هم می‌گرید. لحظه‌هایی گریستیم. نستوه هنوز کودک بود و عاصی را که گاه‌گاهی به خانه می آمد، دیده بود. او نیز می گریست، درخانۀ کوچک من همه‌گان گریه می کردند. رفتم به خانۀ استاد واصف باختری تا این خبر دردناک را برای او برسانم. از زینه‌های که پایین می شدم ، این سخن سعدی در ذهنم می گشت: خبری دانی که دلی بیازارد، تو خاموش باشد تا دیگری بیارد؛ اما چاره‌یی نبود باید می‌رفتم. دروازۀ خانۀ واصف را که تک تک کردم، خانم استاد دروازه را گشود، تنها این قدر گفتم استاد خانه است، اشک‌ها هم چنان در چشم هایم بودند، دیدم که او هم می گرید. با صدای اندوهناکی گفت: باختری صاحب شب از این خبر آگاه شدند و رفتند.
عاصی در آن روزها از شدت جنگ‌ها رفته بود به خانۀ خسرش ارشادی که در شهر نو در کنار انجمن نویسنده‌گان قرار داشت. گروهی از شاعران و نویسنده‌گان مانده در کابل گرد آمده بودند. باختری را تکیده تر از هر زمان دیگری دیدم، سرش را پایین انداخت و گفت: شب همه شب دیداری داشتیم با عاصی  و در کنار پیکرش تا بامداد بیدار ماندیم.
در قول آب‌چکان تا به خاک اش که می‌سپردیم، راکت پشت راکت بود که فراز تپۀ تلویزوین فرود می آمد، آتش، خاک و دود بلند می شد.  جنگ بود و آدم کشی و فتح کوچه‌ها و پس‌کوچه‌ها. هراسی بود که راکتی در میان عزادارن عاصی فرو نیاید. تا مراسم پایان یافت، هم‌راه با باختری پیاده راه زدیم تا میکروریان، در راه که می رفتیم سخنی هم برای گفتن نداشتیم. خاموش مانند دو تندیس متحرک یا دو جنازۀ متحرک در کنارهم گام بر می‌داشتیم.
روز دیگر هم‌راه استاد واصف باختری رفتیم به شفاخانه‌‌ی جمهوریت به دیدن رحمت‌الله بیگانه که دراین حادثۀ شوم زخم برداشته بود. روی چپرکتی دراز خوابیده بود. روایت می‌کرد: شام‌گاه بود که عاصی در کارتۀ پروان به خانه آمد. گفتیم بیا خانه بنشینیم! گفت نه دل‌تنگم بیایید که کمی قدم بزنیم، عاصی، ایما و من همین گونه روانه شدیم؛ اما هنوز فاصلۀ دوری نرفته بودیم که صدای انفجار راکتی...  و بعد تا چشم گشودم دیدم  به زمین افتاده‌ام، عاصی و یما نیز. عاصی در همان لحظه‌های نخستین رفته بود.  بیگانه با درد بزرگی می گفت: کاش من به جای عاصی می مردم! چه دردناک بود شنیدن این روایت تلخ. روی دیوار اتاق به خط زیبایی نستعلیق نوشته شده بود: خدا حافظ پرستو‌ها، خدا حافظ گل لاله! تا چشم ما به این نوشته افتاد، بیگانه گفت این نوشته از صبور سیاه‌سنگ است. دیرزو برای درمان بیشتر او را به پاکستان بردند.
 صبور چندی پیش در پل محمودخان در زیر الاشه اش گلوله خورده بود وگلوله از آن سوی بر آمده بود.   معجزه بود که زنده مانده بود. روزی همراه با زنده‌یاد استاد اسد آسمایی به دیدن اش  رفته بودم، به شفاخانۀ جمهوریت.  صبور روی چپرکت دراز افتاده بود با پاهای بیرون زده از چپرکت. به دشواری سخن می گفت؛ اما روحیه‌ی استواری داشت. دل‌اش می خواست بخندد؛ اما نمی‌توانست.
برای استاد اسد گفت که در این حادثه شما پشتوزبان‌ها زیان کردید! برای آن که من زبانم را سه قسمت کرده بودم. پیش روی را برای فارسی دری گذاشته بودم کنار راست را برای انگلیسی و کنار چپ را برای پشتو! حال کنار چپ زبانم بی حس شده است، شاید دیگر نتوانم به پشتو سخن گویم. به پاهای بیرون زده اش از چپرکت که دیدم، گفتم صبور خدا را شکر کن که این‌جا پروکروسی نبود ورنه  پاهایت را بر بنیاد قانون عدالت خود اره می کرد تا با چپرکت برابر شود و عدالت تامین گردد. ما خندیدیم و تنها نشانه‌های خنده در سیمای صبور پدیدار شد، او نمی توانست بخنددد.
عاصی روزی ازمن خواست تا چاشت‌گاه به خانه شان بروم. آن وقت‌ها او در خانۀ کرایی پدر در کنارۀ گورستان قول آب‌چکان می زیست که بعداً  آن گورستان ، خواب‌  گاه همیشه‌گی اش شد. مادر بولانی تندوری پخته بود. بولانی داغ تندوری و ماست تازه و هیجان‌هایی دوستانۀ عاصی خود بزمی بود. هنگام برگشت به انجمن، به مادر گفتم: مادر چرا پای این جوان را به حلقه‌یی بند نمی کنید، مادر خندید و گفت: ای بچیم ای کی گردن به ای کارها میته! شو و روز دنبال کارای خود اس!

علی سینا که رفت، درآن روزهای سیاه گریه ومصیبت مادر به خانه ما آمده بود. من آن روزها نمی دانستم که چه کسانی می آیند و چه کسانی می روند،. برایم گفتند مادر قهارعاصی آمده می خواهد ترا ببیند. به اتاق که داخل شدم؛ مادر از جای برخاست دستان‌اش را بلند کرد و گفت: بچیم گریه نکو! بچیم گریه نکو! استوارباش، همه چیز از سوی خداس. نگاه کن من هنوز زنده ام بیست سال اس که عاصی از پیش من رفته ، هنوز زنده ام. سخنان مادر بیشتر مرا به گریه می‌کشید!
مادر همین‌گونه برای تسلی دل من می‌گفت؛ اما من احساس می‌کردم که او چه آتش سوزانی را در این سال‌ها در سینۀ دردناک خود تحمل کرده است. یادم آمد که بیهقی در توصیف مادر حسنک وزیر گفته بود: او مادری داشت سخت جگرآور. با خود گفتم که مادرعاصی همان مادر جگرآور حسنک وزیر روزگار ماست.
نمی دانم چرا دیدن مادر و آن سسخنان تسلی دهندۀ او مرا آرامشی بخشید. مادر که رفت. در دل احساس شرمنده‌گی می کردم. بارها خواسته بودم که روزی بروم خانه اش ببینم اش؛ اما باز می گفتم شاید دیدن من او را بیشتر ناراحت سازد! غم‌های خوابیدۀ عاصی باز در دل اش بیدار شود!
گفتم کاش روزی به دیدار مادر می رفتم. نستوه گفت: من باربار به دیدن‌اش رفته ام و برای من می گفت: ببین! آن فرزندم رفت؛ اما این فرزندم گاهی هم به دیدن من نیامد!  آه خدای من! تا بمیرم، این جمله مرا می سوزد به مانند مرگ علی سینا به مانند مرگ قهار عاصی!
میزان 1395
شهرک قرغه / کابل


   
نصیرمهرین 
    
هرکه آب از دم شمشیر خورد نوشش باد*
 به پاس احترام به بانوی عصیانگر مزیده سرور



 بانو مزیده سرور و نگارنده 
 هنگامی که در دیار هجرت،  فرزندان ما به سوی تئاتری رفته اند تا نمایشی را بنگرند، از سخنان وحرکات احساس برانگیزهنر پیشه گان لذت ببرند و چیزی بیاموزند، باری هم اتفاق افتاده که از وضع تئاتر وهنرمندان پیشینه واوضاع کنونی، در افغانستان جویا شده اند. این گونه پرسش را در حوزه های دیگری مانند مسائل سیاسی، ورزشی . . .  نیر توان تعمیم داد که بسا موارد شاهد طرح آنها بوده ایم. 



    

                                     بانو مزیده سرور در یکی از صحنه های نمایش تئاتر

هنگامی که نسل جوان  در سالیان پسین د ر داخل کشور، از میان انبوه تلویزیون ها، نمایش های رنگارنگ را می نگرد، کسانی پرسیده وکسانی خواهند پرسید که وضع دیروز نمایش ها چگونه بود.
نبود پاسخ توضیحی و در جریان ننهادن این نسل به تفاوت ها و ویژه گی های زمانی ومکانی خارج و داخل افغانستان، ارائه ننمودن تصویری از واقعیت های سیرهنر و روز گار هنرمند در افغانستان، همان مصیبتی را همراه خواهد آورد که زیستن در خلأ اطلاع از تاریخ و روز گار، نصیب بخشی از انسان ها شده است. اما تا آنجا که دریافته ام حتی کم نیستند کسانی از نسل به سن وسال پیری رسیده که از حال واحوال واقعی رویداد ها وبه ویژه حال و روز گار هنر وهنرمندان کشور اطلاعی ندارند. ژرفتر شدن به ابعاد واقعی ودشواری های فرهنگی، تاریخی واجتماعی که در برابر این حوزه از فعالیت های هنرمندان وجود داشت، برای آنانی که هنر را ارج می نهند، این سخن را بر زبان می آورد که:
هرکه آب از دم شمشیر خورد نوشش باد.
هنرمندان وبه ویژه هنرمندان زن، از دم شمشیر آب نوشیده اند.
اینجا دراین نبشتۀ فشرده اگر هنر تئاتر را طرف توجه قرار بدهیم، ومشخص تر نقش زن را در آن در نظر آوریم، شاید اندک ادای احترام و توضیحی باشد نه تنها برای نسل دوستدار آگاهی از پیشینه ها، بلکه گواهی از نقش انسانهایی که تحقیر شده اند و از نظر دور داشته. به سخن دیگر، انسانهای فدا کار وجسوری را خواهیم شناخت که پیروزمندانه در حوزۀ هنر ها گگام ناهده و موفق بوده اند. در حالی  که آن کله منگ گرفته ها، برای ایشان "وزارت داخلۀ خانه" را لازم دیده اند.


 در کتاب های مانند، موسیقی در افغانستان تألیف هنرمند ارجمند عبدالوهاب مددی و تئاتر در افغانستان، تألیف شادروان خان آقا سرور وبرخی نبشته های دیگر ویا مصاحبه ها با زنان هنــرمند، به نخستین کلید های بازگشایی دلهای سخندار زنان هنرمند دسترسی می یابیم. اما اگر زمینۀ دیدارها با ایشان مساعد شده است، به شنیدن  خاطرات بیشتر وجزئیات آن گوش فرا داده ایم،  که فراز آمدن فرهنگ احترام وارج نهادن بسیار به ایشان ما را همراهی نموده است.
از مدتها به این طرف که برای من، گوش دادن به خاطرات هنرمندان، وسیلۀ بازشناسی چالشهای مختلف اجتماعی، فرهنگی وکوشش در راستای  شناختن افغانستان واقعی، نیز بوده است، احساس ادای احترامی را پیش نهاده که شما را نیز به دریافت آن احساس و ادای احترام دعوت می نمایم.
یکی از آن چهره هایی که آب از دم شمشیر خورده است، بانوی  صریح گفتار وجسور وآزاده، بانو مزیده سرور است. آرزومند هستم خاطرات ایشان درکنار سایرعزیزانی که لطف نموده واز خاطرات خویش با من گفته اند، روی انتشار ببیند تا همه بدانند که هنرمندان وطن ما با چه دشواری بار هنر را بردوش نهاده و راه رفته اند.
پای من در افغانستان بیش از دوبار به تئاتر نرسید . هردلیل وبد وبلای مانع شونده یی که در کار بود ، این داغ محرومیت وحسرت  ندیدن نمایش های دیداری و مستقیم هنرمندان را در دل من برجای نهاده است. شاید بیشترین آشنایی من مدتها با نام نقش آفرینان تئاتر در افغانستان از روی اعلان های رادیویی بود. اما پسان ها وقتی از دریچۀ نیاز تاریخی به این هنر ارجمند نگریسته ام، چندین کتاب را ورق گردانی کردم که از هنرمندان حوزۀ تیاتر کشور سخن دارند. زمینه های هم مساعد شده است که بعضی هنرمندان وطن را از نزدیک ببینم. دیدار هایی که نه خود منظور خویش را پنهان داشته  ام ونه از نظر هنرمندان پنهان مانده است ونه هم  از نظر شما پنهان بماند. منظورم در همه احوال، ره یابی به زوایای ناشناخته زنده گی هنرمندان است. همان  شنیده گی ها وخوانده گی ها بود که  یادداشت های  تکمیل ناشده یی را با عنوان "رنج هنــــرمند" در دستور کارم قرار داد. کاری که امید به پایان رساندن آن را دارم.
در راستای چنان نیازها، اینجا نخست از آشنایی خویش با بانومزیده سرور می نویسم. بانویی که از نخستین هنرمندان جفت هنری در تیاتر افغانستان است. در نخستین سالهای دهۀ هشتاد عیسوی همراه با خانواده از افغانستان به سوی هند مهاجرت نمودف پس از آن به کانادا رفت که اکنون نیز در شهر تورنتوی کانادا زنده کی می نماید. در کانادا نیز همواره به عنوان یک تن از فعالین فرهنگی- هنری، طرف احترام هنردوستان بوده است.
پیش از دیدار با ایشان در هامبورگ، صحبت تلفونی تسلیت آمیز داشتم به مناسبت مرگ اندوهبار همسرشان شادروان خان آقا سرور. انسانی که در حوزۀ هنرتیاتر، فلم و موسیقی نستوه بود و پشت کار عجیبی داشت. صحبت تلفونی من با بانو مزیده سرور مانند همه صحبت های تلفونی میان اشخاص،  دارندۀ تصویر نسبی از ایشان بود. وقتی کتاب تیاتر درافغانستان را ورق گردانی نمودم، تصویری که از ایشان ارائه شده بود، با برداشت من از صحبت تلفون سازگاری داشت وبر آن صحه می نهاد.
  
                             

جناب ویس سرور فرزند بزرگ بانو مزیده سرور با نگارنده


بانو مزیده سرور رُگ و راست، فصیح وبلیغ صحبت می کند. هنگام صحبت ملاحظات شخصی، خانواده گی و دوستی ها را در ابراز گفتنی های خویش راه نمی دهد. پیرامون هنرمندان وهنرآفرینان پیشینه، نظریات وبرداشت های خویش را بدون کمی وکاستی مطرح می کند. باری پرسیدم که در گذشته ها، کار هنری یک زن در جلو چشمان مردان دشوار بود اینطور نیست؟
در پاسخ گفت: فکر کنید که در حکومت  و دربین مردم، محافظه کاری بود. جرأت نوآری نبود. تیاتر بود، نمایش بود، مگر نقش زن را باید یک مرد اجرا می کرد. پس وقتی یک زن حاضر می شود که نقش خودش را بازی کند و وارد صحنۀ نمایش می شود، آنهم در افغانستان سالهای دهۀ سی خورشیدی. حالا به حیث یک مؤرخ خودتان  درنظر آورید،  که این کار تا چه اندازه مشکل بوده است.
                                   

محترم فیض محمد خیرزاده، شخص ایستاده طرزف چپ
                                  سپاسگزار دوست عزیزم ویس سرور که این عکس را فرستاد
در ادامه افزود: محترم فیض محمد خیرزاده، وقتی پس از تحصیل در خارج کشور، به افغانستان بازگشت، شروع کرد به جمع نمودن وپیدا کردن  استعدادهای هنری وگرفتن امتحان از آنها. در اول فکر می شد که برای تهیۀ یک فلم اینکار را می کند، مگر پسان ها که متوجه مشکلات بسیار شد، استعداد ها را وارد صحنۀ نمایش تیاتر کرد. در این قسمت هم مشکلات بسیار زیاد بود. نبود پول کافی، جای مناسب، رقابت ها و از همه مهم تر این که وقتی محترم خیرزاده درام "بازیچه های شیشیه یی" اثر ویلیامز را ترجمه کرد و کوشش به خرچ داد که کار تمرین نمایش  آن هم شروع شود، نبود زن در نقش هایش، برای او دلخورده گی بار آورد. اینجا بود که اشخاص به تفاهم رسیده با محترم خیرزاده به یک نتیجه رسیدند که همه برای خواهران، همسران، خویشاوندان خود اگر جوان استند ویا پیر موضوع را بگویند که آیا حاضر استید که در چنین نمایشی نقشی را بازی کنید. چنین خواهشی از مردم آسان نبود.


بانو مزیده سرور و شادروان خان آقا سرور
 من در آنوقت با خان آقاسرور که خدایش بیامرزد، نامزد بودم. وقتی سرور موضوع را با من در میان گذاشت، پیش از همه متوجه دو موضوع شدم. موافقۀ شخصی خودم که از تۀ دل پذیرفتم. دوم این که فامیلم چه خواهند گفت. کار آسان نبود. اعضای خانواده ام حتا با کار های هنری خان آقاسرور موافق نبودند. چطور میشد که با سهمگیری من موافقه کنند. فامیلم مخالفت کرد و من موافقه کردم. واضح گفتم که من در پهلوی خان اقا سرور این کار را انجام میدهم. مرحوم سرور وقتی که کتاب "تیاتر در افغانستان" را در سال ۲۰۰۱ نوشت، از موضوع آنوقت چنین یادآوری کرده است:
"فامیل نامزدم را قانع ساخته نتوانستم ولی مزیده جان خودشان چون همسر آیندۀ من بودند این تقاضای من وآقای خیرزاده را پذیرفته وخلاف خواستۀ فامیل و اقارب شان که حتی از شمولیت نگارنده در گروپ هنری نیز رضایت نداشتند، به اصطلاح عصیانگری کرده وبا گروپ کوچک ما عقد قرارداده نمودند. که با این اقدام عنوان اولین جفت هنری در تیاتر رااز آن خود ساختیم."
.......................................................................
*- این متن فشرده است. متن مکمل در نبشتۀ رنج هنرمند روزی انتشار می بیند.





Freitag, 19. August 2016

از دهن توپ پراندن در وقت امان الله خان. نصیرمهرین


 نصیرمهرین


در حوزۀ خشونت شناسی، بخشی ازکارنامه های توپ

در حوزۀ خشونت شناسی

 بخشی ازکارنامه های توپ


                              قسمت پنجــــم
     از دهن توپ پراندن در زمان پادشاهی امان الله خان
                  
                                       توپ ۵-۱                    

در زمان پادشاهی امان الله خان، مثالی از دهن توپ پراندن چند تن را داریم که قصد کودتا وسرنگونی امان الله خان را داشتند. در رأس آنها، محمد اختر فرزند ناظر محمد صفر خان بود. شخص ناظر و فرزندان او از چهره های مهم اداری، فرهنگی وسیاسی همان وقت و سالیان پسانترافغانستان استند. آن موضوع به سوی تأمل روی چندین موضوع دیگر نیز می تواند ما را رهنمون شود. موضوعاتی مانند انگیزۀ چنان اقدام علیه امان الله خان، واکنش شاه و رفتاری را که به نمایش نهاد. خواستگاه سیاسی، یا خود رایی شاه، خواستگاهی که به عنوان یکی از عوامل مؤثر داخلی فروپاشی نظام او آسیب زا بود.
                                           توپ ۵-۲                                    

                               محمد اخترخان و یار وفادارش دلاورخان                                                             
اگر همۀ این موضوعات مرتبط با هم را نخست فشرده شرح دهیم، این برداشت حاصل ما می شود که:
محمد اخترخان که امین الاطلاعات حکومت امان الله خان بود، حرکتی را شکل داد ورهبری نمود با قصد سرنگونی شاه. حرکت شکست دید و نا فرجام با اعدام و زندانی شدن تعدادی پایان یافت. برخی از فعالین دستگیر شدند. به زودی محاکمۀ درباری در داخل ارگ و زیر نظر شخص شاه دایر شد. شاه درهیأت چنــد گانه ظاهر شد. خودش مستنطق بود، پرسش هایی را عنوانی محکومین در بند که در گوسه یی نشسته بودند، مطرح کرد، پاسخ ها را گرفت و شنید، مکث نمود، خود به داروی نشست و وظیفۀ قاضی و دادگاه ها را به زودی انجام داد و دست به صدور حکم شفاهی یازید. از جمله گفت: اخترجان و غلام حیدر خان سرحدی، عبدالله خان غلام بچه نائب السلطنه، محمد امین خان پسر محمد عمر خان محمدزائی، میرزا محمد علی خان تائب شاعر و از وابستگان دربار نائب السلطنه و دلاور خان پنجشیری محکوم به اعدام و از دهن توپ پرانده شوند. حکم شفاهی وعاجل شاه به زودی در تپۀ شیرپور اجرا شد.
با خوانش دیگر یا نــه خوانش سنتی و شرح واقعه بدون بررسی، بلکه همراه با مطالعۀ ژرفتر وبررسی جوانب آن موضوع از دهن توپ پراندن، دستور های شخصی را می یابیم که قصد گسست با شیوۀ پدران خویش، به ویژه ابراز قصد گسست از هنجارهای عبدالرحمان خوانی و حبیب الله خانی را داشت و درعمل نیز موارد مهمی را نشان هم داد. با آنهم آن گونه محکمه و ابلاغ فیصلۀ شخصی شاه را عبدالرحمان خانی می یابیم. زیرا همانگونه که در برگهای پیشین دیده ایم، امیرعبدالرحمان خود چنین می کرد وفرزندش هم در راه پدر قدم نهاده بود. برای محکومین نه باز خواستگری بود، نه فرصتی برای چون وچرا گفتن. جزای صادره از جانب پدرانش نیز به زودی اجرا می شد با رفتار های هیبت انگیز وترسفزا.
امرشفاهی وعاجل امیر امان الله خان که آن چند تن را به دهن توپ بپرانیــد، خود رایانه یا استبدادی بود که مشابهت تمام با اوامر عبدالرحمان خان وحبیب الله خان داشت.
در یافت ویژه گی های این گونه رفتار وشیوۀ حکومتداری امان الله خان، کلیدی در دست ما می دهد که به قلمرو دریافت عوامل سقوط او ره ببریم. به سخن دیگر تمام کاسه وکوزه را حین طرح پرسش هایی که پیرامون سقوط نظام امانی مطرح اند، بر سر استعمار و بدخواه امیر یا انگلیسی ها نشکنیم. و اگر از نقش منفی استعمار چشم پوشی نداریم ونباید داشته باشیم، از دیدن وبرملانمودن این مهم یا زمینه های مساعد در درون نظام امانی که پیکر او را به ویژه در پسین سالهای حکومتداری اش بیشتر می بلعید غافل نشویم.


                                                توپ ۵-۳

محمد اختر خان
این است که موضوع در دهن توپ پراندن اخترجان وچندتن از یارانش، به دریافت معنا ومفهوم ومنظور بیت شاعری می ماند، که فهم جامع آن مستلزم دریافت روح ومفهوم حاکم در کلیت شعر است. اگر نمی توانیم جمیع منظور شاعری را از یک بیت و یا یکی از بیت هایش بیابیم، دسترسی دقیق وهمه جانبه پیرامون افکار واعمال یک نظام و در نظام های خود رایانه، دسترسی دقیق همه افکار وکارکرد های شخص نخست نشسته در اریکۀ قدرت بسیار مهم است.
موضوعات مرتبط با دهن توپ پراندن در نظام امانی را بازتر می نمائیم:
می دانیم که در زمان امارت امیر حبیب الله خان، جناح بندی های درباری نیز شکل گرفته بود. همان جناح بندی و فعالیت ها بود که سرامیر حبیب الله را داغان نمود و در تداوم خویش سردارنصرالله خان را نیز به زندان فرستاد. سرداری که با وجود نقطه نظریات متفاوت با امان الله خان ویارانش و مخالفت متبارز با اصلاح طلبان، برخلاف شیوۀ سرداران پیشینه که برای حل اختلاف خویش جنگ وگریز یا شیوۀ وزیر فتح خانی ودوست محمد خانی را در پیش گرفته بودند، از پادشاهی انصراف جست، راه سفر به سوی کابل با قصد بیعت در پیش گرفت.(1) به قول غبار”مایل به خونریزی نبود، گرچه طرفداران او نقشۀ جنگ را . . . تهیه نموده بودند” اما آنچه امان الله خان با او انجام داد، توطئه آمیز بود. به این ابراز نظر قاطع نیز پس از تحقیق پیرامون قتل امیر حبیب الله و قتل مظلوم بی گناه شاه علی رضا خان دست یافته ام. امیر حبیب الله خان، از طرف شجاع الدوله خان، یارنزدیک امان الله خان، مطابق طرحی که پیشتر در نظر گرفته شده بود، به قتل رسید.(2) اما سردارنصر الله خان متهم به قتل شد. واین رفتار شاه جفا آمیز بود.
این گونه جفاها به دلیل شور وشعفی که برای کسب استقلال ایجاد شد و به دلیل اصلاحاتی که در جامعه پیاده شد، از انظار پنهان ماند. اما درسینه های تعدادی از آگاهان جای گرفت و جوانه های مخالفت را بارآورد. یکی از کسانی که از کنه موضوع مطلع بود، محمد اخترخان بود. او نه تنها از سالیان پیش با سردار نصرالله خان دوستی داشت، بلکه مقام مهمی در دستگاه حکومت امان الله خان در اختیارش بود. برای معرفی بیشتر آن شخصیت، به اطلاعاتی مراجعه می نمائیم که نزدیکان خانوادۀ او با امانتداری نوشته و انتشار داده اند:
پیرامون او از قلم محترم کلیم الله ناظر می خوانیم که:
« . . . محمد اختر، پسر بزرگ ناظر محمد صفر خان در سال 1265هـشمسی مطابق 1886 میلادی در کابل بدنیا آمد. . . محمد اختر خان به موافقت نظر و متابعت مفکوره سیاسئ پدر خود ناظر محمد صفر خان، در زمرۀ هواخواهان و طرفداران راسخ و با پاس سردار نصرالله خان نائب السلطنه بوددر آن مقطع زمانی که محمد اختر خان مصروف پیشبرد امور ادارۀ امین الاطلاعات بود، به آموختن و کسب علوم و لسان خارجی نیز می پرداختمحمد اخترخان بخاطر فرا گیری زبان انگلیسی ظفرحسن آیبک هندی را بحیث معلم خود گزیدظفرحسن آیبک در خاطراتش می افزاید که “… و حکومت افغانی بر ما قیودات سختی را وضع کرددر همین سلسله، ما را از منزل واقع در کوچۀ حضرت شوربازار بیرون کردند و خارج شهر نزدیک منطقۀ باغ بالا در قلعه چۀ ناظر محمد صفر والی قطغن و بدخشان نظربند ساختندجائی که از نزدیکی های آن کسی عبور و مرور نداشت، چه رسد به آن که کسی به دیدن ما آید.
ناظر محمد صفر شخص مورد اعتماد سردار نصرالله خان نائب السلطنت بود، فرزند ناظر، محمد اختر وظیفه امین الاطلاعات” را بر دوش داشت، به اصطلاح جدید او رئیس سی آی دی سردار نائب السلطنت بود … در دوران اقامت در آن خانه، مرحلۀ آموزگاری من آغاز یافتمحمد اختر همراه با یک کاتب نوجوان دفترش که میرغلام محمد نام داشت و بعد ها در سفارت افغانستان در پاریس به حیث سکرتر اجرای وظیفه می کرد، جهت آموختن زبان انگلیسی نزد من آمد.
میرغلام محمد تخلص غبار را بر خود گزید، در شاعری به زبان فارسی در افغانستان مشهور شد و مورد عتاب حکومت وقت قرار گرفت و رهسپار زندان شد.
چون قلعه چه از دفتر محمد اختر بسیار فاصله داشت، از همینرو محمد اختر برای سواری من هفتۀ سه روز اسپش را به دست بیطار خویش می فرستاد تا جهت درس نزد آنها بروم…”(3)
. . . محمد اخترخان یک نفر خاص و مصاحب شخصی بنام دلاور خان یا دلوی پنجشیری نیز داشت که تا لحظه اخیر حیات در معیت و همرایش بود و هر شش نفر همزمان در تپۀ شیرپور به توپ ها در عهد امیرامان الله خان پرانده شدند.

                       توپ ۵-۴   
                                      ناظر محمد صفر خان وبرخی اعضای خانواده اش
در برابر سوء قصد ناکام علیه جان امیر امان الله خان اضافه از محمد اختر خان هریک غلام حیدر خان سرحدی، عبدالله خان غلام بچه نائب السلطنه، محمد امین خان پسر محمد عمر خان محمد زائی، میرزا محمد علی خان تائب شاعر و از وابستگان دربار نائب السلطنه و دلاور خان پنجشیری که تعداد شان جمعاً به (ششنفر میرسید، به توپ امیر صاحب پرانده شدندعبدالرحیم خان از خانوادۀ سعدالدین خان قاضی القضات و حافظ محمد اکبر خان فارغ شاعر و کتابدار سردارعزیزالله خان پسر نائب السلطنه به خاطر روی خانوادۀ شان که تعداد آنها هم به (دونفر میرسد از اعدام (به توپ پراندنبه حبس تخفیفِ جزا دیدند.»(4)
از شرح فشردۀ حال محمداخترخان نیز بر می آید که انسانی آگاه و مخالف رفتاری بود که امیر در برابر سردار نصرالله خان انجام داده بود. وی پس از آگاهی از شکست حرکت، با وجود داشتن امکانات فرار، کابل را ترک نگفت بلکه با تفنگچۀ در دست داشته اش به خود کشی متوسل شد. خودکشی اش نیز موفقانه نبود. تیر از کنار چشم اش خارج شده بود. چند روزی را درشفاخانه سپری کرد و به زودی با استنطاق امان الله خان، به سوی توپ مرگ آور فرستاده شد.
رازداری و گرفتن مسؤولیت، سخن نگفتن پیرامون انگیزۀ سیاسی یا رهایی سردار نصرالله خان، وفاداری به یارانش در آن لحظات، همه شکوهمندانه اند که شادروان غبار به تصویر آنها پرداخته است.(5)
امیرامان الله خان درحالی که سخنان رئیس حرکت کودتایی و گرفتن مسؤولیت از جانب او را شنید و سخنان یاران او با گفته های اخترجان مطابقت داشت، از داوری جفا آمیز امتناع نکرد. .سخنان اخترجان در بارۀ چند تن این بود که آنها در تصمیم کشتن امیر موافقت نکردند وچنین نیز بود.
پیرامون این موضوع نیز می نگریم که امر در دهن توپ پراندن از طرف امان الله خان، ناف نابریده از رفتارهای عبدالرحمان خانی داشت. همان رفتار خود رایانه یی که به آن بُعد دیگر، یا ترقی خواهی شاه آسیب رسانید.
………………………………………………………………………………………………………………………………….
منابع وتوضیحات
………………….
  1. پیرامون موضوع امارت چند روزۀ سردار نصرالله خان در جلال آباد و منصرف شدن او، نوشته های بسیاری انتشار یافته است، اما کاتب فیض محمد هزاره که در آن هنگام خودش نیز در جلال آباد بود، جزئیات موضوع را مشرح آورده است. مراجعه شود به صص 707-709 ، . . .بیعت نامۀ نصرالله وخاتمه یافتن کارجلال آباد وفرارحاجی عبدالرزاق خان جلدسوم سراج التواریخ تالیف.نگارش ملا فیض محمد کاتب به ویرایش ومقدمۀ دکترمحمد سرور مولایی که ازطرف انتشارات امیری درسال 1990 خورشیدی در کابل انتشاریافته است.
  2. قتل وبی گناهی شاه علی رضا خان را میرغلام محمد غبار درصص 744-745 افغانستان درمسیر تاریخ. چاپ نخست. کابل 1346آورده است. میر محمد صدیق فرهنگ در کتاب افغانستان در پنچ قرن اخیرص 333. مطرح نموده است. نگارندۀ این سطور با توجه به اسناد و مدارک میسر ومقدور، درکتاب قتل های سیاسی درتاریخ افغانستان معاصر، به قاتل امیرحبیب الله خان و بی گناهی شاه علی رضا خان اشاره نموده ام.
  3. “افغانستان از سلطنت امیر حبیب الله خان تا صدارت محمد هاشم خان” ــ خاطرات ظفرحسن آیبک ــ ترجمه فضل الرحمن فاضل ــ ص. 119، 120 و 121 .( این سخنان ومنبع را محترم کلیم الله ناظر در نبشتۀ مفصل خویش آورده است که در منبع شماره 4 در پایان معرفی شده است)
  4. کلیم الله ناظر.”سلاله ودود مان” ناظر محمد صفرخان. محمد اسمعیل  ” سودا “. در بیش از دودهۀ پسین، محترم یوسف صفا، فرزند محمد ابراهیم صفا، نواسۀ ناظر محمد صفر و محترم محمد حیدراخترپسر محمداکبراختر نیز در معرفی سیمای موضوع و سیمای سیاسی- فرهنگی خاندان ناظر محمد صفرنوشته های متعددی را انتشار داده اند. علاقمندان می توانند به فصلنامۀ رنگین، هفته نامۀ امید، برگۀ محترم یوسف جان صفا و آرشیف تارنمای رنگین مراجعه نمایند.
  5. میرغلام محمدغبار پیرامون موضوع اخترجان، صورت تحقیق از جانب شاه و دهن توپ پراندن شش تن درصفحه 749 افغانستان در مسیر تاریخ چاپ نخست سال 1346 پرداخته است.

یلدا صبور

رسالت جامعه مدنی در برابر هیولایی به نام تبعیض

۲۹ اسد (مُرداد) ۱۳۹۵
می خواهم این نبشته را با این بیت خداوندگار بلخ آغاز کنم:

«در این خاک در این خاک در این مزرعه ی پاک
بجز مهر بجز عشق دگر تخم نکاریم»

ساعت ۶ شام تاریخ ۱۲ فبروری سال ۲۰۱۵ بود. از کار رخصت شده بودم و به سوی خانه می رفتم آن روز هیاهوی نامهربانی شهر را پُر کرده بود. شهر لایپزیک که همیشه با داشتن ۳۶ هزار محصّل در دانشگاه ی با شکوه اش مانند نگین انگشتری میدرخشید، شهری که شاهد کار و زنده گی شاعران و نویسنده گان بزرگ چون گویته و موزیک دانان نامدار چون سبستیان بخ بوده است، برایم در این شام چهره بدل کرده بود. یک تعداد بسیار از مردمان ( ضد خارجیان )‌ در گوشهٔ از شهر برخلاف ورود پناهنده گان به ویژه پناهنده گان کشور های اسلامی به مظاهره برخاسته بودند. به هر سو افراد پلیس که برای تامین امنیت شهروندان وظیفه داشتند با یونیفرم های سیاه شان به چشم می خوردند. گفته می شد که تمام حلقهٔ داخلی شهر را محاطه کرده اند، چنانکه کسی از داخل شهر بیرون رفته نتواند و بر عکس آن نیز هم همین گونه. حالا من مانده بودم و جنجال به خانه رسیدن.
حس ترس نداشتم، اما روحم درد می کرد. آخر خوشی که ندارد، وقتی مجبور به ترک وطن ات بشوی و با هزار مشکل و سختی خودت را به گوشه دیگر این کره ای خاکی برسانی و آرزو بکنی که در اینجا امنیت و آرامشی را پیدا بکنی که در میهنت نداشته ایی و اما در این جا هم عده ای از همشهریانت  برای نبودنت در جاده ها فریاد بزنند، مقوله ( زمین خانهٔ مشترک تمام انسانها است ) برایت مفهوم خود را از دست می دهد ... و وقتی در این همه دنیای بزرگ خداوند جای مناسبی برای زیستن را نمی یابی دچار تردید شده از خودت می پرسی که نکند خداوند از برای آفریدنت اشتباهی کرده است.
با این خیالات آزار دهنده از غربت در حالیکه با تلفن دستی ام همراه با برادرم که بیرون دیوار حلقوی شهر با نگرانی منتظرم بود حرف میزدم ، در راه روان بودم. هنوز بسیار راه نرفته بودم كه از دور توجه مرا جماعت بزرگ از مردمان که همه هم صدا شعار میدادند : "Say it loud say it clear, refugees are welcome here" به خود جلب کرد. به جماعت نزدیک شدم بیشتر از ۳۰ هزار شهروند شهر لایپزیک به دفاع از مهاجرین خارجی و بر خلاف تظاهر کننده گان در آنجا جمع شده بودند و بسیاری ها در دستان شان پلاکت های را با شعار های ضد فاشیستی حمل میکردند برخی هم مدل های قلب را به نشانه محبت و مهربانی میان انسانها با خود داشتند، ...
هیجانی تعریف ناشدنی در میان رگ هایم می رقصیدند. در یک گوشه شهر ۴۸۰۰ تن از مردمان بی آنکه به سرنوشت انسانهای پناه جو توجه بکنند برای نبودن شان فریاد میزدند . در عین حال در گوشه ی دیگری بیشتر از ۳۰ هزار انسان دیگر بر علیه تبعیض و دفاع از حق پناه جویان ایستاده و دادخواهی می کردند. در میان این تجمع کمتر خارجی دیده میشد که آمده باشد و از حق خودش دفاع بکند همه شهروندان آلمانی بودند که از حق خارجیان بر علیه هموطنان خود شان دفاع می کردند . حالا برای یک لحظه ی کوتاه با خود مان  باندیشیم اگر روشنفکران جامعه مدنی در کشور آلمان که برای دفاع از حقوق انسانها خدمت می کنند وجود نداشته باشند سرنوشت کودکی که از جنگ سوریه از جنگ افغانستان و یا عراق ... فرار می کنند به کجا خواهد کشید.

خواننده ای گرامی !
امروز که هیولای  بنام مافیای  قومی و تبعیض میان ملیت ها ، زبان ها و غیره ... نان مردم غریب و بی نوای ما را با خون آلوده کرده است، سزاوار است که پرسیده شود که رسالت جامعهٔ مدنی در برابر این همه ناهنجاری و بدبختی ها چیست؟
و اما قبل از اینکه به این پرسش پاسخ بگوییم ، برای آنکه پله های نردبان سخن را به ترتیب رفته باشیم بیایید در آغاز بپرسیم که روشنفکری چیست ؟ و روشنفکر کیست؟
روشنفکری : روشنفکری علم نیست . فن هم نیست :بلکه درک و آگاهی انسانها با دغدغه های انسانی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی مذهبی و قضاوت عقلی و سنجش گرانه ایشان در امور است...
روشنفکر یعنی معترض، کسی که با نا هنجاری های جامعه کنار نیاید و وجدان پرسش گرایانه در خود بپروراند. شاملو در پیوند به روشنفکران چنین گفته است:
آنکه هدفش تنها و تنها رستگاری انسان نباشد و درد و درمان توده ها را نداند و نشناسد، روشنفکر نیست دزدی است که با چراغ آمده است!
رسالت جامعه مدنی در برابر مافیایی قومی:
امروز هر کودک میداند، روشنفکران از همه اقوام و ملیت ها در افغانستان نیز بالاخره باید بدانند و درک کنند که هیچ جنگ و هیچ نبردی در برابر تروریسم، فاشیسم و هزار بدبختی دیگر روزگار کارساز بوده  نمی تواند، اگر اتحاد و همبستگی میان روشنفکران جامعهٔ مدنی در افغانستان وجود نداشته باشد. با در نظر داشت اینکه اتحاد نخستین گام و ارزشمند ترین اساس، آینده بهتر و روشنتر در وطن است باید پرسیده شود، کجای کار می لنگد که تا کنون اتحاد در میان جامعهٔ مدنی وجود ندارد؟
 وقتی که رنگ خون مان یکی است وقتی که درد ما یکی است وقتی که دشمن ما یکیست، وقتی که بلا خره کاسه صبر همه ی مان لبریز شده است، وقتی که همه می بینیم و میشنویم و میدانیم ! وقتی که فریاد انسان دوستی و دادخواهی مان برای مردم گوش آسمان خدا را کر کرده است چرا این کاروان به منزل که نمی رسد؟

اگر اندکی دقت بکنیم پاسخ این پرسش ها را درمی یابیم و میدانیم که روشنفکران ما که سنگ عدالت خواهی را به سینه می کوبند مبارزه خود را علیه مافیایی قومی هنوز از قوم و ملیت خود شروع نکرده اند! ما فریاد دادخواهی و عدالت بلند میکنیم اما با تمایل قومی ! ما مبارزه خویش را علیه تبعیض و اندیشه قوم پرستی از قوم خویش هنوز آغاز نکرده ایم . اینجاست که اتحاد میان روشنفکران اقوام مختلف جامعهٔ مدنی ما هنوز وجود ندارد.

امروز روشنفکر تاجیک ملیت اگر با تمام خیانت های داکتر عبدالله و غیره مافیایی قومی کنار آمده می تواند و از او به خوبی یاد میکند، اگر روشنفکر پشتون ملیت با شاهد بودن از تمام طالب پروری های کرزی و داکتر غنی و باقی مافیایی قومی هنوز هم از ایشان دفاع می نماید اگر روشنفکر ملیت هزاره هنوز هم برای محقق احترامی قائل است .... به قول شاملو او روشنفکر نیست دزدی است که با چراغ آمده است.

Samstag, 13. August 2016

در اندوه مرگ داکترمحمد اکرم عثمان . خوشه


خوشــه


                   در اندوه مرگ داکتر محمد اکرم عثمان

                                    

نام داکتر محمد اکرم عثمان، از آشناترین نام ها برای کتاب خوان ها، نویسنده گان و آنانی است که با رادیو سرو کار داشتند. خوش صدایی که با دل انگیزی شعر خواند، داستان نوشت، "شیوۀ استبداد آسایی" را در افغانستان به تحقیق گرفت و به تاریخ نویسی پرداخت. هنگام خواهش از او برای همکاری با فصلنامۀ خوشه، با تواضع به سرچشم گفت و نوشته اش را فرستاد.
پس از کودتای ثور آزار واذیت دید، وبا تجاوز شوروی به دلیل روابط شخصی پیشینه با حزبی ها در وطن زنده گی کرد و علیه تجاوز سخنی نگفت. کاری را که پسان ها از ابراز ش دریغ نکرد.  واگر قدم های خونبار متجاوز را صحه هم ننهاد، دریافتنی بود که او  وفرهنگیان ونویسنده گان فرهیخته چه دردی می کشیدند. در خارج کشور، ازاده و استبداد ستیزی را وضاحت داد. در سویدن آرام ننشست با جمعی از جوانان کلوپ قلم را بنیاد نهاد وسرپرستی نمود . کلوپی که با فعالیت های فرهنگی وانتشار تارنمای فردا خوب درخشید. رمان بزرگ "کوچه ما" را انتشار داد که بحث های مختلفی را ایجاد کرد.
در زنده گی او وبقیه کسانی که از سرآمد های جامعۀ فرهنگی بودند، نکات بسیاری را سزاوار بحث وتوجه می توان یافت. مرگ  در اواضاعی به سوی داکتر محمد اکرم عثمان شتافت که پس روی ها و فرهنگ کشی در جامعه بیداد می کند. فرهنگیان فرهیخته وآازاده با دشوارترین روز گار مواجه می باشند.

مرگ او را برای اعضای خانواده اش، برای کلوپ قلم سویدن و همه دوستان  فراورده های قلمی ایشان تسلیت می گوئیم. مرگ او نیز مرگی است بسیار اندوهبار.