Sonntag, 14. Juli 2013


پرتونادری
                                         شرکت سهامی تاراج

                                                     

این روزها آوازه گران از بازار های چارچته و مراد خانی کابل گزارش می دهند، که کابینۀ دادگسترافغانستان، که دادگستری را از انوشیروان عادل به ارث برده است، می خواهد درجهت تامین عدالت اجتماعی کاری کند تا چشمان کاکا تاریخ از کاسۀ سرون بیرون بزند و دهان ماما جغرافیا تا بناگوش بازبماند. در گزارش آمده است که در این پیوند، اندیشه پرداز حکومت در یکی ازنشست های زیر زمینی کابینه گفته است که  ما درهمه زمینه ها گلیم عدالت را هموار کرده ایم، همه مردم ازهمه جا وهر قومی و زبانی و مذهبی که باشند می توانند روی گلیم عدالت چارزانو بنشینند؛ اما دولت نمی تواند نان و آب آن ها را تضمین کند، چون خداوند خود آب و نان بنده‌گانش را تضمین کرده  و اگر ما دراین زمینه مداخله کنیم به مفهوم مداخله درقلمرو حاکمیت خداوند است! حالا پس ازسده های دراز مردم افغانستان به روزگاری رسیده اند که می توانند روی گلیم عدالت بنشینند، این خود بزرگترین افتخار برای آن هاست، هرکس به هراندازه‌یی که می خواهد می تواند افتخار کند! دولت ازاین همه افتخار، اگرعایدش هم که ماهانه به صدها هزار دالر برسد، هیچ مالیه‌یی نمی ستاند. دولت با بخشش این مالیه می خواهد تا مردم به بزرگترین حق خود که همان آزادی بیان است، زبان رسی داشته باشند. بگذار مردم بیشتر و بیشتر زبان درازی کنند؛ ما کارخود را می کنیم، زبان درازی را دادیم به آن ‌ها که سزاوار شان هستند؛ اما منابع و سرچشمه های سیاست و اقتصاد رسیده است به ما!
هنوز سخنان اندیشه پردازکابینه تمام نشده بود که یکی از پایه گذاران آزادی فساد گفت، به پندار من سخنان اندیشه پرداز کابینه هرکدام کشف بزرگی است که باید در دانشنامۀ ملی کشور به نام او ثبت شود، اما من می خواهم بگویم که ما با ترازوی داد، سرمایه های مردم و داشته های ملی افغانستان را در میان گروه های مافیایی همه اقوام کلان کشورتقسیم کرده ایم ، تا مشارکت سیاسی همه اقوام را داشته باشیم، اقلیت‌های قومی ومذهبی اگر دراین مشارکت سهم چندانی ندارند، درمقابل هر قدر که می خواهند، می توانند روی گلیم عدالت بنشینند، چار زانو یا هم لنگ دراز، هیچ کس حق ندارد که به آن ها بگوید: پایت را به اندازۀ گلیمت دراز کن! شما توجه کنید که هم اکنون همه گروه های مافیایی اقوام گوناگون کشور دراین شرکت سهامی تاراج  به اندازۀ خود سهم دارند، این را می گویند دموکراسی افغانی که تا کنون جهان مانندش را ندیده است. این جا برتری جویی قومی وجود ندارد! نمی شود که غم تمام مردم را خورد، هر چیز از خود اندازه دارد، عدالت مطلق هم نمی تواند وجود داشته باشد! همین که چند کته سر کلاه بردارهرقوم که به مال و منالی می رسند و دختران و پسران شان در کشور های غربی دموکراسی تنفس می کنند و علم استفراق می کنند، درحقیقت همین افتخار به همۀ اقوام افغانستان می رسد، مثلا درست است که مقام مارشالی افتخاری است برای همۀ مردم افغانستان؛ اما این تاجیکان افغانستان اند که باید لنگی ها و پکول های خود را به آسمان اندازند که چنین مارشالی دارند ، و اگر مارشال براسب اقبال سوار می شود و در بزکشی سیاست همه گان را تارومار می کند، حال او چه در کابل باشد و چه درکوه این همه افتخار بیشتر وبیشتر به تاجیکان کشور می رسد که از روزگار سامانیان تا کنون تاریخ، چنین پدیده‌یی را ندیده است!
در این میان صدای بلند شد که خیلی خوب! خیلی خوب! خیلی خوب! این صدا سبب شد تا پایه گذارآزادی فساد خاموش شود، خوب برادرا؛ من گپ‌ها را شنیدم، باید بگویم من که از قلیون خانه های شهرهم که خبر دارم، آن جا همه‌ اقوام در کنار هم می نشینند و از یک قلیون دود می کنند، یعنی مردم ما درهمه چیز و در همه‌جا برابر اند؛ اما هنوز یک بی عدالتی بزرگ در کشور برجای مانده است و آن اندازۀ شهادت در ولایات و در میان اقوام ماست که برابر نمی باشد! ما ملت شهید پرورهستیم، می بینم که هر روز در شماری از ولایات به سبب حمله‌های انتحاری تعداد زیادی از کودکان، زنان ومردان، شهید می شوند، شما می دانید که جای شهیدان بهشت است؛ اما دربعضی از ولایات دیگر صدای پتاقی هم به گوش نمی رسد. مردم به کارو بار خود می رسند، خواه مخواه آن ها در جریان کاروبار، گناهکاری‌های هم می کنند که شاید به جرم آن به دوزخ بروند، ما و شما یک برادر هستیم ، چه در این دنیا چه در آن دنیا، ما یک کشور تجزیه ناپذیر هستیم، پس باید وحدت ملی خود را در آن دنیا هم نگاهداریم و به دشمنان خود در دوزخ یا بهشت نشان دهیم که بیایید، برادری را از افغان ها یاد بگیرید! وجدان یک افغان چگونه می تواند بپذیرد که او در بهشت باشد و هموطن دیگرش در دوزخ!
پس برای این که همه افغان‌ها را به بهشت برسانیم دو راه داریم، یکی در این دنیا و دیگری در آن دنیا. در این دنیا باید ما همان گونه که همه چیز را سهمیه بندی کرده ایم، زیر زمینی را و سر زمینی را و آب را و هوا را، باید شهادت را هم سهمیه بندی کنیم ، تمام اقوام افغانستان و همه ولایت‌های افغانستان حق دارند که به گونۀ عادلانه به شهادت، جان رسی داشته باشند تا به بهشت برسند!
وقتی در یک روز یا در یک هفته یا دریک ماه در این یا آن ولایت چند وچند بار حملۀ انتحاری انجام می گیرد، درمقابل، دراین یا آن ولایت دیگرآب در شکم ماهی شور نمی خورد، با هرحملۀ انتحاری شماری زیادی از باشنده‌گان این ولایت‌ها به بهشت می رسند،  باید این فرصت را به ولایت های دیگر کشور نیز داد تا آن هاهم بتوانند از این امتیاز بهرهمند شوند و به دنبال برادران بهشتی خود بروند به بهشت.
در گفتگو‌های صلح ما از برادران ناراضی خود می خواهیم که جهت تامین عدالت اجتماعی باید در میان ولایت‌ها واقوام گوناگون افغانستان به گونۀ برابر به حمله‌های انتحاری بپردازند!
یکی از آن میان با صدای لرزانی گفت ازاین که تناسب نفوس در ولایت‌ها  و در  میان اقوام کشور برابر نیست، پس باید، فهرست سهمیه بندی شهادت ها را بر بنیاد تناسب نفوس بسازیم، تا آن هایی که نفوس بیشتری دارند، شهید بیشتر داشته باشند؛ یا فهرست سهمیه بندی «پوهنتون» ها را در اخیتار شان بگذاریم که بر بنیاد آن کار سفربری، هم وطنان به بهشت را روی دست گیرند!
مرد با صدای بلند تری گفت نه نه ! شهادت شهادت است برادر!!! بهشت رفتن «پوهنتون» رفتن نیست، اگر همۀ افراد یک یا چند قوم خورد و کوچک تا یکی دو دهۀ دیگر به وسیلۀ برادران نا راضی به بهشت فرستاده شدند، خیر است. از برادران دیگر، کسانی می مانند که به خانه و زمین آن ها رسیده‌گی کنند، خانه، زمین ، چشمه‌ها و علفچرهای آنان بی مالک نخواهد ماند!
خدماتی را که این برادران ناراضی انجام می دهند، بسیاری ها نمی توانند آن را درک کنند، شما خوب « سوچ» کنید، مگر همین ها نیستند که هر روز دسته دسته مردم را به بهشت می فرستند،  این دنیا دو روز است، در حقیقت این ها برای ما در بهشت پایگاه بزرگی می سازند،  فردا ما در بهشت یک قوم اکثریت خواهم بود و اگر ایالات متحد دوزخیان بهشت ساخته شود رهبری آن به دست افغان ها خواهد بود، شهرک‎‌ها، بلند منزل‌ها، علفچر‌ها، بازارهای بزرگ، حورها،غلمان ها،کاخ‌ها، شراب‌ها، عسل‌ها وهمه چیزهای را که این دارید آن‌جا ده، صد، هزار برابر دارید!
آن برادران و خواهرانی هم که به  دوزخ می روند، آنها هم از برکت همین برادران نا راضی بعداً به بهشت می رسند، خدا گردنم را نگیرد، روزی از زبان  یکی از اعضای شورای علما شنیدم که انتحاری ها به دوزخ می روند، خوب حالا در گفتگو های صلح این شرط را پیش روی رهبری آن ها می گذاریم که آن ها در دوزخ هم باید به حمله های انتحاری خود تا یک باقی افغان دوزخی هم باقی بماند ادامه دهند!
می دانید! حکمت کار درکجاست، کسی چیزی نگفت! او ادامه داد که یک حکومت عادل باید در این دنیا و در آن دنیا در اندیشه شهروندان خود باشد، خیر است اگر ایرانی‌ها گاه‌ گاهی هم‌وطنان ما را درمرز تیر باران می کنند، یا به دارمی زنند، روزش می رسد، خو بازم این هاهم به بهشت می روند، حکومت ایران دست انتحاری های ما را سبک می سازد؛ خوب وقتی برادان در دوزح دست به حمله های انتحاری زدند، افغان ها در دوزخ هم شهید می شوند و گناه‌هان شان پاک می شود و جای پاکان بهشت است و آن ها هم می رسند به بهشت!!! همه‌گان با شگفتی به سخنان مرد گوش می دادند، بعضی ها را چشم ها از کاسۀ سر بیرون زده بود و شمار دیگر را هم دهان‌ها تا بنا گوش باز!
یک لحظه گویی شیطانی در فضا پرزد، همه‌گان درخاموش ژرفی فرو رفتند، تا این که سهمیه ساز دانشگاه پرسید، سرنوشت آن برادران نا راضی در دوزخ چه می شود، مرد گفت  اگر گناهان شان بخشیده شد خوب، می آیند به بهشت، اگر نشد، آن ها را شامل سهمیۀ «پوهنتون» دوزخ بساز تا آن جا فن و فوت انتحار را به دوزخیان دیگر یاد دهند! ما نباید در دوزخ هم فرهنگ خود را فراموش کنیم ما تاریح پنج هزار ساله داریم!
                                                               پایان
سرطان 1392 خورشیدی

شهرکابل

نگاهی به زنده گی قسیم اخگر


پرتو نادری

                        نگاهی به زنده‌گی قسیم اخگر        
                                 به بهانۀ جایزۀ آزادی  

                                            

قسيم اخگر جايي دررابطه به پيدايي خود در اين جهان کبود مي گويد که :" همان سالي که در  آخرين روز هايش اسماعيل بلخي و دوستانش را به جرم کودتا گرفتند. هر وقتي از تولد من ياد ميشد پدرم اين تقارن را بياد مي آورد ،از اوفهميدم که انقلاب چين هم در هما ن حول و حوش به پيروزي رسيده بود .شبي که بدنيا مي آمدم توفا ن وسرما بيدادمي کرد و در ها را به هم مي کوبيد به همين قرينه نامم را توغل علي گذاشتند که چون نامأنوس وغير متعارف بود،جا نيافتاد.
او درليسۀ اماني که  در آن روزگار آن را ليسۀنجات  مي خواندند ؛ درس   خوانده است ؛  اما پيش ازآن که  ليسه را تمام کند  او را روانۀزندان کردند . اين امر سبب شد که ديگر نتواند در صنفي  به صداي آموزگاري  گوش فرا دهد . شايد هم نخواستند که او  به چنين حقي  دست داشته.
روزگار ناجوانمردانه بر او سيلي مي زد . پدر در بستر بيماري افتاد و قسيم جوان نا گزير از آن بود تا گردونۀسنگيني زنده خانواده گي  را به تنهاي در جاده ناهموار روزگار بر دوش بکشد.
با اين همه او در پيشگاه  همۀ  آنها يي که به مفهوم  واقعي كلمه  استاد بود زانوي شاگردي زد  و به تلمذ نشست و بدينگونه صداي زنگ مکتب  با گوش هايش بيگانه شد.
 شعر ، فلسفه ، عرفان ،سياست ،تاريخ،فقه ،تفسير،جامعه شناسي ،ادبيات ... خواند ؛ شايد دليل آين گونه آموزش پراگنده در آن است که در آن روزگار و حتي  در همين سالهاي که ما هواي سربي دموکراسي را تنفس  مي کنيم  هنوز گرايش بر تر همان  دانش دايره المعارفي است.
او خود جاي فروتنانه گفته است که:
 «  اگرمي بيني که اين چنين بي هنرم دليلش نيز همين است که خواستم همه چيز را فرابگيرم اما هيچ چيزي فرا نگرفتم ، به هدف همه کاره شدن هيچ کاره شدم.»
مي خواهم بگويم که هنر هاست در اين بي هنري. روزگاري آن فرزانۀبزرگوار  شهيد بلخي گفته بود:
 تا بدانجا رسيد دانش من
که بدانم همي که  نادانم
قسيم اخگر از کودتاي ثور به تلخي ياد مي کند و مي گويد :
" کودتا شد ومن نيز مانند خيلي هاي ديگر مورد پيگرد قرار گرفتم ومجاهد شدم که دين و وطن درخطر بود ونمي توانستم آرام بنشينم که اگر مي نشستم ،رفقا نميگذاشتند،آنها هرکسي را که با آنها نبود دشمن مي گرفتند.
 او در ادامه مي گويد که : " ميل سرکوب شده ام به خواندن و نوشتن و کتاب وعشقم به آزادي وآشنايي با شريعتي و از طريق او سارتروفانون وامه سه زرمرا به دنياي ديگري کشانيد.
آشنايي مختصرباروزا لوکزامبورک برايم فهماند که مارکسيزم فقط در لنينيزم و استالينيزم که روايتي عاميانه وسياسي از آن هستند خلاصه نميشود .قبلاً از شريعتي ياد گرفته بوديم که ميتوان اسلام را خارج از حوزۀ  تعبير هاي ملايي آن فهميد .  بقيۀ عمرم فقط کوشش در جهت فهميدن بود ويا د داشت کردن آنچه فهميده بودم.
مسلماً پيشتر  ازشريعتي بايد اخگر از اقبال خواند ه باشد که.
زما بر صوفي و ملا سلامي
که پيغام خدا گفتند ما را
و لي تاويل شان در حيرت افگند
خدا و جبرييل و مصطفي را
اما ياد داشت هاي روزانۀاخگر چه شد و اين قطره هاي پراگنده به چه درياچه يي پيوست!
او مي گويد :"  ياد داشت هايم يک بار توسط رفقاي دموکراتيک خلق ، دفعۀ  ديگر توسط برادران پاسدار ايراني ، بار سوم  توسط مليشيا هاي "برادر" حکمتياربه يغما رفت وآنچه ماند و به چاپ رسيدند عبارت اند از:
 -  مقدمه يي بر تحولات سياسي دوسدۀاخير افغانستان.
-  تنديس خشم ؛ زندگينامه خالق هزاره،
-  ستاره هاي بي دنباله؛ تا ريخچه جنبش روشنفکري افغانستان،
  - روش تحليل سياسي
 - موقعيت زن درنگرش توحيدي
  - رساله در مورد متدولوژي شناخت قر آن.
-  مباني اديان و حقوق بشر
-  مقالات متعدد در نشريه هاي گوناگون.
در اين ميان دومجله يکي بنام فانوس و ديگري فجر آزادي منتشر کرده ام و با رسانه هاي متعدد مصاحبه انجام داده ام. او آن گونه که  گفته است گاهي هم مرتکب سرودن شعر نيز شده است . اميد واريم که الهۀ شعر براو ببخشايد!

به سال 1386 مجتمع جامعۀ مدنی افغانستان  به مناسب هشتادو هشتمین سالگرد استقلال کشور برای هفت تن از شاعران و نویسنده‌گان کشور جایزۀ آزادی داد، که قسیم اخگر یکی از این نویسنده‌گان بود. 

Montag, 8. Juli 2013

ادوارد سنودن وندای وجدان او


نصیرمهرین 

Nasir Mehrin
m.nasir@web.de

ادواردسنودن وندای وجدان او
                                                                                                                   

دوست عزیزی در خلال صحبت تلفونی گفت، که یک امریکایی جوان وجسور، گلی را به آب داده است. گفتم اندکی از افشأ گری های او را شنیدم. هنوزساعتی نگذشته بود که اخبار مربوط به این جوان  (ادوارد سنودن، Edward Snowden) جریانات ترکیه وسوریه را تحت شعاع گرفت و با اخبار مصر وسرنوشتی که در انتظار دکتورمحمد مرسی نشسته بود، همسری نمود. ؛ واینک همه جا از عمل او و عواقب وپیامد هایش سخن می گویند.
اداورد سنودن کیست :
امریکایی متولد سال 1983 در نارد کارولینا،در خانوادۀ متوسط الحال پرورش یافت. تحصیلات عالی ندارد، اما، به دلیل صرف وقت بیشتر با کمپیوتر،مهارت های بیشتری را نصیب شده است. هنگام حضورقوای نظامی امریکا در عراق به آنجا رفت، ولی به دلیل شکستن دو پای خویش در وقت تمرینات، از آن وظیفه مرخص شد. گفته است: رفتن به آنجا را در پیش گرفتم تا در راه آزادی مردم سهم بگیرم.
 در سن 24 سالگی به سوی CIA. روی آورد وبا عنوان کارآزموده ومسلکی امور کمپیوتر استخدام شد. (1) 
 CIA او را غرض مأموریتی البته با پوشش دپلوماتیک در سال 2007 به کشورسوئیس فرستاد. درآنجا مراقبت نهاد ها، سازمانها وشخصیت های معتبر را عهده داربود "، و به اسناد طبقه بندی شدۀ زیادی دسترسی داشت."(2)
پیش از این که به بازگشت او به ایالات متحدۀ امریکا برسیم، آوردن خاطره یی از او را در سوئیس به منظور جذب کارمند یکی بانک برای CIA.لازم می بینیم:
می گوید :
در یک نقشۀ از پیش طراحی شده، آنها کاری کرده اند که بانکدار مورد هدفشان بیش از حد الکل بنوشد و بعد هنگام رانندگی در خیابان سبب دستگیری او شده اند. در نهایت به بانکدار کمک کرده اند تا از دردسر این دستگیری رها شده و در عوض دوستی او را به دست آورده و استخدامش کرده اند. "(3)
پس از بازگشت به امریکا، به همکاری قراردادی با " ادارۀ امنیت ملی امریکا " (NAS- National Security Agency ) به کار پرداخت. در آنجا اطلاعاتی را مراقبت وجمع آوری می نمود که شامل صحبت های تلفونی، ایمیل ها، فیسبوک،پالتاک وکلیه مطالب انتشار یافته از طریق یاهو، مایکروسافت، گوگل . . می شد.
این را نیز بیفزاییم که مزد او در طی یک سال 200000 دالر امریکایی بود. رفیقه اش، یکی از رقصنده های مطرح است؛ واز نظر صحی - جسمی و روانی – نه تنها دارندۀ مشکلی نبوده است، بلکه امتیازات وخوشی های بیشماری نیز او را در آغوش کشیده بود.
با آن همه امتیازاتی که در اختیارش نهاده بودند، بار سفر به سوی میامی، وسپس هانگ کانگ بربست، و از طریق خبرنگار مجلۀ مشهورانگلیسی Guardian اسراری را فشأ کرد که اکنون مشغلۀ رسانه های گروهی و دولتمردان بیشماری شده است. به قول روزنامۀ برلین :" سنودن اکنون دوستان جدیدی دارد، اما، نمی توانند او را کمک نمایند. زیرا پیش از همه دارندۀ د شمنان دارندۀ قدرت است "
(4)
انگیزه ها
اندک از شرح حال او را آوردیم، تا زمینه یی باشد برای دریافت و بازیابی انگیزه های چنان اقدام.
شایان یادآوری است که افرادی از وابستگان وکارمندان سازمان های جاسوسی که به کشور دیگری پناهنده وتسلیم شده اند، دارندۀ عوامل وانگیزه های کاملاً متفاوت با اسباب ومحرک های اداواردسنودن اند. پیشینیان یا شکار سازمان های جاسوسی شده،ویا دارندۀ نقش دو طرفه در نهاد های جاسوسی بوده اند ویا این که به دلیل اشتباهی، نخواسته اند به کشور متبوع خویش برگردند . . . اما سنودن، بدون داشتن چنان زمینه ها وعوامل، و در حالی که همه چیز برای تعیش وخوشگذرانی را در اختیار داشت، به وظیفه یی پشت می کند وبا آن نیز بسنده نکرده، جهانیان را ازاقدامات جاری وشرم آمیز که درپشت درهای برقی وبسته در جریان است، آگاه می سازد.
 با تمام آگاهی ازعواقب ومخاطراتی که در کمین او  می نشینند. اگرمقامات ایالات متحدۀ امریکا واقای بارک اوباما،با چنان جدیت به محکومیت او به عنوان " خائن " پرداحتند؛ سنودن، با آمیزه های از نفرت علیه اعمال غلط پنهانکارانه که در خلال کاربرایش دست داده بود،فریادی را سر داد که سزاوار تعمق بیشتر است.
دلایل اوباما که از ورای تلویزیون ها شنیده شده، این بود، که همه کشورهای جهان دارندۀ چنان نهاد ها  ومراقبت منافع ملی خویش استند؟!
اگرقرار بود بارک اوباما نظارت نهادها ویا اشخاص مظنون به اعمال ویا همکاری با تروریست ها را مثال می داد، می توانست توجیه پذیر باشد. اما اینجا، سنودن مدارکی در دست جهانیان نهاده است، که نظارت ها، تفاوتی میان دوست ،دشمن ، مخالف، قوی وضعیف نشناخته است. متحدین اروپایی به همان پیمانه درمعرض نظارت بوده اند که چینایی ها و روسها . وقتی صد ها ملیون انسان ، بی وقفه زیر نظر بوده اند وبدون هیچ مجوز حقوقی واخلاقی، صحبت ها ، نامه ها و داشته های انترنیتی ایشان از سوی لانۀ جاسوسی دزدانه مراقبت می شده است، اگر نه تعدادی، حد اقل یک نفر را به اعتراض واداشته است. شاید کسان دیگری نیز متوجه چنان اعمال غلط بوده اند، اما عواقبی که زنده گی ایشان را تهدید میکند، زبان افشأ واعتراض درکام فرو می برند که سر سبز برباد ندهند.
یکی از دلایل تهدیدات و ایجاد مشکلات برای سنودن، و جدی گرفتن موضوع نیز در همین جا نهفته است که مقامات امریکایی سعی دارند، بقیه اعضای آن نهاد ها را بترسانند که پای ازحریم وظایف بیرون نیاورند.
روزگاری که اداوارد سنودن را بی مهری کشورهای اروپایی می آزارد، و پناهندگی او را نمی پذیرند، تنها هراس از ایالات متحدۀ امریکا نیست. راستش می تواند این باشد، که دولتمردان این جوامع همپای نسلی که سنودن به آنها تعلق دارد، آن درکی را از فن آوری های مدرن و رعایت حقوق فردی شهروندان ندارند، که سنودن به آن رسیده است. اعتراض وانتقاد، حقوق بشر ونقض آن نزد دولتمردان این جوامع، مقوله های اند که متأثر از منافع ایشان در معرض استفاده قرارمی گیرند. ازهمین جا است که با آگاهی از اعمال ناروایی که از سوی یک نهاد جاسوسی درحق شان صورت گرفته، خویش را توهین شده وناگزیر به واکنش های نرم وبی درد سر می بینند وهمزمان با آن حاضر نیستند برای چنان جوان جسور وفداکار که قربانی بزرگی را انجام داده است،پناهندگی بدهند.
 دامنۀ ترس و داشتن دستبردهای مشابه ماسکو را نیز تهدید می کند. بنابر همین ترس مقامات کرملن بود که در دهان مطبوعات دولتی این سخن را دادند که : سنودن پس از این که پرزیدنت  ولادیمیر پوتین از او خواست به تبلیغات ضد امریکایی خویش  پایان بدهد،او به درخواست پناهندگی خویش از روسیه تجدیدنظر نمود!! (5 )
در حالی که میان انگیزه ها وتبلیغات ضد امریکایی و افشأ تشبثات و اقدامات نکوهیده تفاوت بسیاری است؛ و سنودن  ضد امریکا نیست.
اقدام سنودن هر پیامدی را که برای زندگی شخصی او با خود داشته باشد، بدون تکانه برای مردمانی نخواهد بود که به دموکراسی و رعایت شفاف وصادقانۀ آن می اندیشند. وقتی درکشورهای مانند ایالات متحدۀ امریکا که قانون اساسی آن با اعلامیۀ جهانی(6) حقوق بشرگره خورده است،چنین انحرافی با لجاجت توجیه می شود، چگونه می توان یکی از عوامل رشد ضد دموکمراسی را نا دیده گرفت. اگر جولیان آسانژ بنیانگذار تارنمای ویکی لیکس با اقدام متهورانه وافشأ اطلاعات پنهان نگه داشته شده، مردمان جهان وازجمله افغانستان را از روی وریای سیاست های محیلانه وناشفاف اطلاع داد؛ اقدام سنودن، گرایش برای جانبداری ازحرمت اطلاعات خصوصی ، حقوق وآزادی های فردی در فن آوری های مدرن را نیز کمک می رساند.
این است که اگر او را مقامات امریکایی " خائن" بنامند، پاسخی که او به ندای وجدان برای دفاع از حقوق انسان ها و افشأ عدم رعایت آن داده است، در گسترۀ گیتی با احترام وتحسین استقبال می شود.

.....................................................................................

رویکردها وتوضیحات

 1  - Berliner Zeitung.von KurdulaDoerfler  Juli.2013
Nr: 153.S3
2- علی اصغرهنرمند.افشأ گر بزرگ . سوم جولای.2013. سایت نگهبان
3- منبع بالا
4- ZeitungBerlinerمنبع نخستین
5-  Hambruger Abend blatt 3 Juli 2013. S.3
6- به این دو مادۀ اعلامیۀ جهانی حقوق بشر نگاه کنیم :
ﻣﺎدﻩٔدوازدهم . اعلامیۀ جهانی حقوق بشر
" اﺣﺪﯼ درزﻧﺪﮔﯽ ﺧﺼﻮﺻﯽ، اﻣﻮر ﺧﺎﻧﻮادﮔﯽ، اﻗﺎﻣﺘﮕﺎﻩ ﻳﺎﻣﮑﺎﺗﺒﺎت ﺧﻮد، ﻧﺒﺎﻳﺪﻣﻮردﻣﺪاﺧﻠﻪهﺎﯼ ﺧﻮدﺳﺮاﻧﻪ واﻗﻊ ﺷﻮد و ﺷﺮاﻓﺖ و اﺳﻢ و رﺳﻤﺶ ﻧﺒﺎﻳﺪﻣﻮرد ﺣﻤﻠﻪ ﻗﺮارﮔﻴﺮد.هرﮐﺲ ﺣﻖ داردﮐﻪ در ﻣﻘﺎﺑﻞ اﻳﻨﮕﻮﻧﻪﻣﺪاﺧﻼت و ﺣﻤﻼت ﻣﻮرد ﺣﻤﺎﻳﺖ ﻗﺎﻧﻮن ﻗﺮارﮔﻴﺮد."
و درﻣﺎدﻩٔ ﺳﯽام
" هیچﻴﮏ از ﻣﻘﺮرات اﻋﻼﻣﻴﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﺎﻳﺪﻃﻮرﯼ ﺗﻔﺴﻴﺮ ﺷﻮدﮐﻪﻣﺘﻀﻤﻦ ﺣﻘﯽ ﺑﺮاﯼ دوﻟﺘﯽ ﻳﺎ ﺟﻤﻌﻴﺘﯽ ﻳﺎ ﻓﺮدﯼ ﺑﺎﺷﺪﮐﻪﺑﻤﻮﺟﺐ ﺁن ﺑﺘﻮاﻧﻨﺪ هﺮ ﻳﮏ از ﺣﻘﻮق و ﺁزادﻳﻬﺎﯼ ﻣﻨﺪرج در اﻳﻦ اﻋﻼﻣﻴﻪ را از ﺑﻴﻦ ﺑﺒﺮﻧﺪ و ﻳﺎ در ﺁن راﻩ ﻓﻌﺎﻟﻴﺘﯽ ﺑﻨﻤﺎﻳﺪ."


Samstag, 6. Juli 2013

مجموعۀ داستان های رهنورد زریاب


محمد حیدر اختر

مجموعۀ داستان های رهنورد زریاب

 
(از سال  1342 تا 1361  خورشیدی)

                                                       
                                                       رهنورد زیاب
 
رهنورد زریاب، یکی از نویسنده گان شناخته شده و پرکارافغانستان است که به ویژه دربخش داستان نویسی مقام بلندی دارد . وی درسال 1323 هجری خورشیدی درکابل متولد شده ، دانش آموز لیسه حبییه است. بعد شامل  دانشگاه کابل، رشتۀ ژورنالیسم شده  و مدتی هم درهمان رشته درانگلستان به تحصیل پرداخت و درجۀ نخصیلی مافوق لیسانس را به دست آورد.
جناب زریاب از دوران  مکتب به  داستان نویسی آغاز نموده  وتاکنون  نیز می نویسد. آثار بی شماری از ایشان  در افغانستان و خارج از مرزهای افغانستان، اقبال چاپ یافته اند. این نویسندۀ عزیز، هنگامی که در فرانسه زنده گی داشت، یک تن ازهمکاران قلمی  نشریه و فصلنامه رنگین نیز بود.
                                                                 
رهنورد زریاب در این اواخر داستان هایی  را که از سال 1342 تا سال 1361 به رشته تحریر درآورده بود، تجدید چاپ نموده است.  مجلدات جدید به شکل یک دوره در پنج جلد با قطع وصحافت خوب به نام های  شهر طلسم شده ؛ مردی که سایه اش ترکش کرد، دزد اسپ ؛ ... وباران می بارید  ؛ سگ و تفنگ   به چاپ رسیده اند.
این جانب درسفر اخیری که به افغانستان داشتم،در کمال مسرت مجموعه داستان های استاد زریاب را با خود آوردم. داستان کاغذ پران باز را که برای علاقمندان داستان، پیش کش می نماییم ، از این مجموعه گرفته ام. امید است مورد توجه تان قرار بگیرد.
                                                                                                                                      محمد حیدر اختر
                                          

                                              کاغــــــذ پــــران بـــــــاز

من ، یک کاغذ پران باز هستم . از روزی که خودم را شناخته ام ، سروکارم با تار و کاغذ پران بوده است . سراسر بهار وتابستان ومقداری از خزان را انتظار می کشم تا زمستان فرا رسد و کاغذ پران های خوش رنگ و زیبا ، در هوا به پرواز در آیند و شاد مانه  رقص ومستی کنند .
هر رنگ تار می توانم بزنم : آسمانی ، گلابی ، لیمویی ، سفید ، چتکه یی و نارنجی. البته هر یک از این رنگ ها ، برای یک وقت معین خوب است ، مثلا هنگامی که آسمان ابر تیره باشد ، سفید خوب است . اگر ابر روشن باشد ،  رنگ لیمویی خوب است و اگر آسمان ابری نباشد ، تار آبی رنگ ، به تر است ؛  زیرا در چنین وقت هایی ، این رنگ تارها ،  به خوبی دیده نمی شوند واز چیلک  بچه ها در امان می مانند .
در سراسر کوچه ، بچه ها مرا می شناسند واحترام می کنند تا مبادا باهم چپ نشویم گاه گاهی هم ، می آیند و در بارۀ تار و شیشه و کاغذپران،با من مشورت می کنند. وقتی هم که بخواهند شرط بندی کنند، بازهم می آیند ونظر مرا می پرسند.
من یک کاغذ پران باز هستم و چشم های یک کاغذ پران باز را دارم . هنگامی که دو کاغذ پران ، در هوا در حال جنگ باشند ، من با یک نگاه می توانم بگویم که کدام یک می بردو کدام یک ، بریده می شود . وقت ها که یک جنگ خوب ادامه دارد،  بچه ها از بام های شان سرم صدا می کنند .
ــ  یعقوب ... کدام یک می برد ؟
آن گاه من به کاغذ پران نگاهی می اندازم . فکر می کنم . همه چیز را پیش خود می سنجم و پاسخ می دهم :
ـــ  آن سرخ پیشنگه  می برد !
و یک لحظه بعد، همین طور می شود وهمه گان می بینند که کاغذ پران سرخ پیشنگه می برد .
من یک کاغذ پران باز هستم  و در سراسر کوچۀ مان ، تنها یک رقیب دارم و او حمید تتله است . این را باید اعتراف کنم که این تتله ، هیچ چیزی از من کم ندارد. بدتر از من تار نمی زندو کم تر ازمن ، شگردها و فن کاغذ پران بازی  نمی داند. از آن جا که زور های مان برابر است ، باهم در صلح هستیم و می کوشیم که سرهم دیگر، تار ندهیم و کاغذ پران های مان ، به یک دیگر نزدیک نشوند .
خوب ...من یک کاغذ پران باز هستم ویک کاغذ پران باز هم  ــ  مثل کسی دیگر ـ  یک واقعۀ جالب در زنده گی اش دیده است . واقعه یی راکه من دیدهم ، سال ها پیش رخ داد .
آن سال زمستان بود یک روز چاشت که کاغذ پران های زیبا و خوش رنگ ، در آسمان آبی و در روشنایی آفتاب خوش آیند ، بازی ومستی می کردند، آواز دروازۀ کوچۀ ما بلند شد در راکه باز کردم ، دختری را دیدم که چادری سبز پوشیده بود پنداشتم که از هم سایه گان است وبا مادرم کار دارد . گفتم :
ـ بیا مادرم  در خانه است ...
اما او شتاب زده و تند تند پرسید :
ـ  یعقبوب تو هستی ؟
خود م را گم کردم و بریده بریده گفتم :
ـــ  یعقوب ــ ها ، من یعقوب  هستم !
دختر ، همان گونه شتاب زده ، گفت :
ــ ماهم سایۀ شما هستیم . نو به این کوچه آمده ایم . برادر خردم بیمار است او  آوازۀ تار ترا شنیده است حالی سه گوت تار فرستاده است که برایش شیشه بزنی  ــ می زنی ؟
آواز دل انگیزی داشت . از آوازش بسیار خوشم آمد . اکنون دیگر از پشت چشمک های چادری ، چشم هایش را می توانستم ببینم . چشم های سیاه ودرخشنده یی داشت . بینی و پیشانی اش سفید بودند. به نظرم آمد که چهرۀ او ، کاغذ پران سفید ی است که چشمک های سیاه داشته باشد . اندام لاغر و باریکش ،  قد میانۀ او را بلند تر نشان می داد .
من منگ و دنگ شده بودم . زبانم لال شده بود . هیچ نمی تواسنتم چیزی بگویم . با دهن باز خیره خیره به آن چشم های سیاه و درخشنده ، می نگریستم .
دختر ؛ تقریبا با نوعی عصبانیت ، پرسید :
می زنی یا نی ؟
تکانی خوردم  وبا دست پاچه گی  پاسخ دادم :
ها ، می زنم  ــ  می زنم
دست سفید و خوش ریختش که به رنگ  گف دریا بود ، از زیر چادری برآمد وسه گوت تار به دستم داد. ناخن هایش ، سرخ سرخ بودند و به نظرم مانند بیخ مرجان آمدند .
تار را گرفتم و او پرسید :
چه وقت تیار می شود؟
ــ  پس فردا
می خواست برود که پرسیدمش :
تار چی رنگ باشد ؟
رویش را گشتاند. با چشم های درخشنده اش به سویم دید و گفت :
چی رنگ باشد !
گفتم :
ــ ها ــ رنگ تار را می گویم .
گفت :
ــ خوب چته یی ... چته یی باشد !
دوباره پرسیدم :
ـــ یعنی می گویی چتکه یی ؟
خندۀ شیرینی کرد و گفت :
ــ ها ــ من این کلمه را درست گفته نمی توانم .. از همان خردی می گویم چته یی .  به امان خدا !!
این را گفت ، شتابان رفت و نا پدیدشد و تا زمانی که برایم بار دوم دیدمش ، همین سخن های آخر ش در گوش هایم طنین انداز بودند :
ــ از همان خردی  می گویم چته یی ... به امان خدا !!
 در آن دو روز، بینی و پیشانی سفید وچشم های سیاه و درخشنده آن دختر ، از پیش نظرم گم نمی شدند ــ مانند کاغذ پران سفیدی که چشمک های سیاه داشته باشد ــ کاغذ پران زیبا ، اوج می گرفت و مستی می کرد ومی رقصید. دلم را پشت سرهم ، یک شوق ناشناس قتقتک می داد و پی هم دلم می شد که زمزمه کنم :
ــ هم سایۀ نو مان ... هم سایۀ نو مان !
از همین رو، وقتی مادرم را دیدم ، او پرسید :
ــ   در دروازه کی بود ؟
ــ می فهمی چه هم سایۀ خوبی پیدا کرده ایم !
مادرم خون سردانه پرسید :
ــ  تو می شناسی شان ؟
شادمانه پاسخ دادم :
ها ، می شناسم .
درآن دو روز هرچه توان داشتم به کار بردم وهرچه مصالح می شناختم ، دریغ نکردم تا بهترین تاری را که می توانستم ، شیشه بزنم .
سر انجام، تار آماده شدو آن را در  دوست داشتنی ترین چرخه ام پیچید م . تار را که بو ییدم ، بوی  دوازده مصالح را می داد. برنده گی اش را آزمودم . چه برنده بود !  به رنگ ورخش نگاه کردم . دل آدم را تازه می کرد . وآن گاه ، بی تابانه در انتظار ماندم تا او بار دیگر آمد. آمد با همان چادری سبز رنگ و چشم های سیاه درخشنده اش . من ، بازهم ، بینی و پیشانی سفیدش  را دیدم  و آواز دل انگیزش را شنیدم .
ــ تار تیار شد ؟
ذوق زده پاسخ دادم :
ــ  ها ، تیار شد
و در حالی که برنده گی تارا رابرایش آزمایش می کردم ، ادامه دادم :
ــ چتکه یی سفیدو آسمانی زدم . این تار وقتی که هوا ابر آلود باش ، بسیار خوب است . هنگامی که برنده گی تار را دید، هیجان آلود و شوق زده ، آوازی کشید :
ــ  هه !
و چرخه را تقریبا از دستم ربود . در حالی که چرخه و تار را از پشت چشمک های چادری اش می نگریست ، پرسید :
ـــ چند بدهم ؟
من بدون آن که پرسش اورا پاسخ بدهم ، گفتم :
ـــ این چرخه را هم که می بینی ، شیشمی است . مثل فولاد محکم است ــ از بام هم که بیفتد نمی شکند.
او سخنم را برید وبا همان حالت نیمه عصبانی روز اول ، پرسید :
ــ گفتم چند بدهم ؟
از این پرسش او شرم زده شدم . به زمین چشم دوختم و گفتم :
ــ چی می گویی  ــ  از هم سایۀ  خود چی گونه پیسه بگیرم ؟
ــ یعنی پیسه نمی گیری ؟
 سرم را تکان دادم :
ــ  نی !
به سراپایم نگاهی انداخت ومانند روز اول ، خندۀ شیرینی کردو گفت :
ــ  خوب ــ به امان خدا !!
ورفت .
این بار ، همان شوق ناشناخته ، دلم را سخت ترقتقتک داد :
ــ هم سایۀ نومان ... هم سایۀ نو مان !
وباز هم ، همین که به درون خانه رفتم ومادرم را دیدم ، فریاد زدم :
 ــ چه هم سایۀ خوبی پیدا کردیم !
مادرم، خون سرد تر و بی علاقبه تر از بار اول ، پرسید :
ــ  تو می شناسی شان ؟
شوق زده پاسخ دادم :
ــ ها... می شناسم  !
فردای آن روز |، بر بام خانه بودم و بر پردۀ آبی رنگ آسمان صاف ، رقص و بازی کاغذ پران هارا تماشا می کردم . حمید تتلیه هم کاغذ پران به هوا کرده بود و در آن فضای گسترده ،  یکه تاز ی می کرد . کاغذ پرانش ، یک سه پرچۀ آبی دم سفید بود که مثل اژدها ، غر می زد و به هر سو هجوم می برد و کسی هم نبود که دربرابرش بایستد . همه کاغذ پران ها ، از آن سه پرچه آبی دم سفید فاصله می گرفتند . بسیار ی از بچه ها ، کاغذ پران شان را پایین کرده بودند وبا هیجان بسیار ،  در انتظار بودند ببینند که این سه پرچه آبی دم سفید ، کدام  کاغذ پران بد بخت را به چنگ خواهد آورد.
نا گهان ، دیدم که از بام هم سایۀ نو مان ، کاغذ پرانی به هوا بلند شد . سه چرچه سفیدی بود که دم  و چشمک های سیاه داشت . بی اختیار به یاد بینی و پیشانی سفید و چشم های سیاه و درخشنده |آن دختر هم سایه افتادم وباز هم ، شوق قتقتکم  داد .
ــ  هم سایۀ نومان !
بام آنان ، بلندتر از بام ما بود، اما اطرافش را سنج گرفته بودند.نمی تواسنتم صاحب کاغذ پران را ببینم . دلم شور      می زد. می خواستم برنده گی تار خودم را ببینم .
سه پرچه سفید هم سایۀ نو مان اوج گرفت . پرواز کرد وباز هم پرواز کرد . کاغذ پران ، شادمانه بازی می کرد و     می رقصید . نا گهان ، متوجه شدم که این سه پرچه سفید مست  هم سایۀ نومان ، به سوی کاغد پران حمید تتله ،        می رود.
 دریافتم که این هم سایۀ نو مان ،  حمید تتله را نمی شناسد . خواستم با تمام نیرو،  فریاد بزنم که به آن سو نرود ؛  اما دیگر دیر شده بود وتار های هردو کاغذ پران  به هم تاب خورده بودند. آن وقت ، سستی و رخوت ، سراسر بدنم را فرا گرفت .  یقین داشتم که هم سایۀ نو مان ــ  این بچه گک بیما ــ  به دود هوا بریده خواهدشد و آن وقت ، من دیگر از شرم ، سوی آن دختر دیده نمی تواسنتم . می دانستم که تار او ــ تاری که من شیشه زده بودم ــ تار تیز و برنده یی بود ؛  ولی این را هم می دانستم که برای بریدن ،  تنها تار خوب کافی نیست ، مهارت وتجربه هم لازم است و حمید تتله ، این هردو را داشت . زمانی از این تصورات آمیخته با ترس واضطراب ، بیرون آمدم  که هردو کاغذ پران ، خیلی دور رفته بودند دریافتم که جنگ شان خیلی به درازا کشیده است . در دلم امیدی بیدار شد دانستم که هم سایۀ نومان هم ، کاغذپران باز تازه کاری نیست با خود گفتم :
ــ   این بچه گک بیمار، کاغذ پران باز خوبی است نمی دانم چرا تارش را فرستاد که من شیشه بزنم !
اکنون ، دیگر هردو کاغذ پران ، خیلی کوچک به نظر می آمدند. سه پرچه حمید تتله ایستاده پیش می رفت وارتفاع خودش را از بام ها و سیم ها و پایه های برقب ، حفظ می کرد اما کاغذ پران هم سایۀ نومان به دور خودش چرخیده ، چرخیده ،  جلو می رفت و ارتفاعش از بام ها وسیم ها و پایه های برق کاسته می شد .
یک بار دیدم که کاغذ پران هم سایۀ نو مان غرغره مانده است و کاغذپران ، آهسته آهسته روی بام خانه یی پایین می شود . احساس کردم که چیزعزیزی را از دست می دهم. به نظرم آمد که آن بینی و پیشان سفید وآن چشم های سیاه و درخشنده ، در حال نابود سشدن هستند . باید کاری می کردم ونمی شد . بی پروا بمانم . دست هایم را دور دهنم گرفتم و فریاد زدم .
 ـــ لوت نده ... ایستادش کن !
 اما کاغذ پران هم چنان لوت می خورد و لحظه به لحظه پایین تر می رفت . مثل این بود که هم سایۀ نو مان صدایم را نشنیده است . پیش خود گفتم :
ــ این بچه گک بیمار ؛ کر هم است .
آن وقت با شتاب از دیوار بالا رفتم . یک بام را پیمودم و از سنج هم سایۀ نو مان بالا شدم . همین که جشمم به روی بام هم سایۀ نو مان افتاد، از حیرت خشک ماندم . در آن جا روی بام دختری را دیدم که به دست چگش چرخه را گرفته بود و در دست راستش ، تار کاغذ پران  را داشت . مو هایش پریشان شده  بودند ومن ، بی درنگ آن بینی و پیشانی سفید و ن چشم های سیاه درخشنده  را شناختم .  خودش بودآنآن چشم های سیاه درخشنده را شناختم . خودش بود  . مضطرب وسراسیمه معلوم می شد ا پشت سرش آهسته صدا زدم :
ـــ آخر ایستادش کن !
بدون آن که از آمدن من سراسیمه شود گفت :
ــ نمی توانم ... نمی شود  خودت بیا !
 از سنج پایین شدم . تار کاغذ پران را از دستش گرفتم  دیدم که به راستی هم کاغذ پران وحشی شده است رم کرده است و نمی خواهد لوت زدن را بس کند با زحمت بسیار ،  کاغذ پران را ایستاد کردم .
کاغذ پران آهسته آهسته اوج کرفت  بلند شد و بلند شد به نظرم آمد که آن بینی وآن پیشانی سفید وآن چشم های سیاه درخشنده ، نجات می یابند اگرچه دلم از شوق  وهیجان ناشناخته یی به شدت می تپید،  با این هم ، خوب می دانستم که چه گونه با تکان های آهسته وبا فاصله های بسیار کوتاه ، تار بدهم  یکبار حس کردم که تارم کمی سبک شد و دیدم که سه پرچه آبی دم سفید، غلتان غلتان پایین می رود هیجانی که در دل ها حبس شده بود ، به شکل آواز آمیخته با حیرت و شگفتی ، از بام ها سراسر کوچه بلندشد :
ــ واه !
دختر هم سایۀ  با شوق و شادمانی ، چیغی بلند کشید :
ــ  بریدیمش ...  بریدیمش

بعد ، روی بام ، چندین بار به دور خودش چرخید و دست هایش را به هوا بلند کرد و فریا د زد :
ــ   زنده باد ... زنده باد !
زنی از حویلی صدا کرد :
ــ زینب ، چی کپ شده ؟
دختر ، سرش را روی کتارۀ بام خم کرد .
مادر ــ حمید تتله را بریدم !
صدای زن دوباره شنیده شد .
ــ ای شیطان !
از آن روز به بعد ، سراسر کوچۀ مارا آوازۀ  هم سایۀ نو مان فرا گرفت . همه گان در بارۀ این کاغذپران بازی که هنوز کسی ندیده بودش و حمید تتله را بریده بود . سخن می زدند .
روز اول می گفتند :
ــ سه گوت تار داده بودند که حمید بریده شد .
 روز دوم  می گفتند :
 دو گوت تار داده بودند که حمید بریده شد .
 روز سوم می گفتند :
ــ یک گوت تار که دادند، حمید را  برید. و سر انجام ، همه سو گند می خوردند.
ــ  والله مثل پنیر، حمید تتله را برید !
و اما بازهم کسی این کاغذ پران باز زبردست را ندیده بود . کسی می گفت :
ــ  از کوچه عاشقان وعارفان آمده است .
کسی می گفت :
ـــ از شور بازار آمده است .
کسی هم می گفت : از هندوستان آمده است وتارش را هم از همان جا اورده است .
هم سایۀ نومان افلسانه شده بود ــ  یک افسانۀ شیرین واما برای من ، او چهرۀ زیبایی بود که بینی و پیشانی سفید و چشم های درخشنده داشت  موهایش پریشان شده بودند. به دور خودش می چرخید و شادمانه فریاد می زد :
ــ زنده باد ... زنده باد
چند روزی از بریده شدن حمید تتله گذشت . حمید انزوا اختیار کرده بود و هیچ در کوچه و برو بام دیده نمی شد . از بام آنان ، هیچ کاغذ پرانی به هوا بلندنمی شد و بچه های کوچۀ ما بی هوده به سوی آن بام ، می نگریستند وانتظار را تجربه می کردند. بعد تر،می گفتند :
ــ  حمید، در زیارت سخی جان چله نشین شده است .
می گفتند : ــ حج پیاده رفته است .
 می گفتند :
ــ رفته است به هندوستان که تار بیارود .
یک روز، من بازهم ، بربام بود . هوا صاف وآفتابی بود . کاغذ پرانم در آسمان می رقصید. کاغذ پران های دیگر هم اینجا و آن جا بازی می کردند و هیچ کدام شان نمی خواست به کاغذ پران من نزدیک شود . یک بار دیدم که  کاغذ پرانی از بام همسایۀ نو مان ، به هوا شد .  سه پرچه سفید بود باچشمک های سیاه دلم لرزید وبه شور آمد. بینی و پیشانی سفید و چشم های درخشندۀ  زینب در نظرم نمایان گشتند .
دیدم که از بام های کوچه ، آواز های هیجان آلودی شنیده می شود .  احساس کردم که همه گان بربام های شان ، انتظار حادثۀ شگفتی را دارند. درهمین حال ، سه پرچه سفید ، با چشمک های سیاه اوج کرفت واوج گرفت . بعد ، در یک چشم به هم زدن، دیدم که کنار کاغذپران من قرار گرفته است . بیخی معلوم بود که سر جنگ دارد.  خشم گین شدم و در دلم گفتم :
ــ  این دختر چه می کند ؟
کمی کاغذ پران خودم را به سوی راست کنار کشیدم ؛  سه پرچۀ سفید با چشمک های سیاه ،  رها کردنی نبد وبه سوی کاغذ پران ، من حمله آورد زینیب ، هوای جنگ  را داشت .  نمی توانستم از او بگریزم ؛  زیرا همه آوازه و آب رویم را ازدست می دادم . خشم ، سراسر بدنم را فرا گرفت وباز هم ، گفتم :
ـــ این دختر احمق چه می کند ؟
دیگر جنگ در گرفته بود. تار او ، بر تار من نشسته بود . می دانستم که هرگاه تار ها یکی باشند ، مهارت ، تجربه و فن ، برنده خواهند شد. از همین رو، یقین داشتم که بر هم سایۀ نو مان پیروز خواهم شد . واما زینب که در سه چهار دقیقه نخست ، کمی ناشیانه تار می داد، نا گهان ، روشش دگر گون گشت و جنک ماهرانه یی را آغاز کرد. جنگ می کرد که انگار سی ساله کاغذ پران باز باشد. دلم لحظه به لحظه ؛ بیش تر از هراس و غضب انباشته می شد.  بچه های کوچه ، دست ها را بر چشمان شان سایه بان ساخته بودند و با هیجان وانتظار تب آلودی ،  کاغذپران های ما را می نگریستند ـ  تپش دلم ،هردم تند تر می شد . هردو کاغذپران ها ،  هوایی نرفتند ،  به سوی بام های خانه های دور دست ، نزدیک تر می گشتند. انگار مانده شده بودند و          می خواستند که بر بام ها بنشینند.
دیدم که دیگر چارۀ یی نیست . به سوی بام هم سایۀ نومان ، بسیار بلندو خشم آلود ، فریاد کشیدم :
ـــ  دیگر بس است . کش کن !
کسی پاسخ نداد درعوض آواز خندۀ شیطنت آمیز دختر هم سایه را شنیدم . فکر کردم که او می خواهد کش کردن را من آغاز   کنم . کاغذپران را ایستاد کردم و آهسته آهسته شروع کردم به کش کردن .  کاغذ پران من ، کم کم اوج کرفت .  امیدوار بودم  که دختر هم سایه نیز تارش را کش کند ،  ولی دیدم او هم چنان که تار می داد ، تار دادن را کمی تند تر ساخت . ومن احساس     می کردم  که تارش ـ دم به دم ، بر تار من بیش تر سنگینی می کند .
بار دیگر وباتمام خشم ، فریاد زدم :
ــ کش کن
در همین لحظه ودرمیان لرزش غضب آلود دست هایم ، احساس کردم که تارم ، وزنش را از دست داد وشل شد . کاغذ پران زیبایم ، غلتان غلتان ، به سوی خانه های دور دست  پایین رفت و در همین حال ، از بام های کوچۀ مان ، همهمه یی حیرت آمیز برخاست :
ـــ  واه !
و من بریده شده بودم . تارا گسلاندم و رها کردم که بچه ها بگیرند . چرخه را به زمن زدم . با شتاب از بام پایین شدم . از دیوار هم سایه ، بالا رفتم ویک بام را با دویدن ،  پیمودم . می خواستم هرچه دو دشنام یاد دارم . همه را نثار این دختر همسایه بکنم .  واما هنگامی که از سنج بالا شدم و چشمم بربام هم سایه افتاد، دهنم خشک شد و دست ها و پاهایم ، سست گشتند ،  زیرا دیدم که تارکاغذ پران دردست حمید تتله است و دختر همسایۀ مان با موهای پریشان ، به دورخودش می چرخد و شادمانه فریاد می زند :
ـــ زنده باد .... زنده باد !
در همین حال ، آواز زنی ازپایین بلند :
ــ  زینب ، چی گپ شده ؟
دختر ، سرش را روی کتارۀ بام خم کرد . به حویلی نگریست وبا هیجان سرور آلودی ؛ بلند بلند گفت :
ــ   مادر ، یعقوب را هم بریدم !
صدای زن ، دوباره شنیده شد :
ــ  ای شیطان !
و حمید تتله  ــ در حالی که کاغذ پران را آرام آرام پایین می کرد ــ بدون آن که به شادمانی و هیجان دختر توجهی داشته باشد ، سیمای فاتحانه و پرغروری داشت و درهمین حال می گفت :
ــ وقتی که حه .. حریف کش که.. کرد ، تو نه ... نه .. نترس ، ب .. به  ..  بمان که کش کند . تو تا.. تا.. بده و تی ... تی .. تیز تار بده !
دلم از اندوه ناشناخته یی انباشته شد . به سوی آسمان نیل گون دیدم سه پرچهسفید ، با چشمک های سیاه ،  بر آن زمینۀ آبی رنگ ، مستانه می رقصید و بازی می کرد. زینب ، با آن بینی و پیشانی سفید و چشم های سیاه و درخشنه اش ،  در دور دست ها بود واز من بسیار فاصله داشت واین فاصله ،  دم به دم ، فزون ترمی شد . اندوه بیش تر بر دلم سنگینی کرد واحساس کردم که چیز عزیز و گران بهایی را ،  برای همیشه ، از دست می دهم .
                                                        1345