|
|
|
|
متفکر واندیشمند شهید اسماعیل مبلغ
"
و تاریخ به راه راست برود که روا نیست در تاریخ تخسیر و تحریف و تقتیر و تبذیر کردن." (تاریخ بیهقی)
تذکر: این نوشته هرگز به نشر نمی رسید، اگر داکتر سید عسکر
موسوی دو سال پیش به یکی از سه نامه ام جواب می داد و خود به اصلاح آنچه در
مصاحبه اش "زندگی و اندیشه های شهید علامه اسماعیل مبلغ در گفتگو با داکتر
سید عسکر موسوی" گفته بود، می پرداخت.
بعد از آن که به دو نامه ام از جانب موسوی جوابی نگرفتم، به تاریخ 11 اپریل 2012نامه سومی را برای او میل کردم، با این جمله در پایان: "... باید نوشته اصلاحی و توضیحی ام را در رابطه با نکات مصاحبه تان آماده نشر کنم، چون سکوت در این مورد، به معنایی پذیرش همه ادعا های شما است...". و انترنت این ادعا ها را ماندگار می کند، زیرا "انترنت هرگز فراموش نمی کند".
"آنکه
ابداع می کند، هنر تاریخ نویسی را زیر پا می کند؛ آنکه ابداع نمی کند، هنر شعر
را زیر پا می کند." (1)
آنکه
از قاعده های هردو هنر یکجا تخطی می جوید و یا یکی را با دیگری عوضی می گیرد،
نتیجه آن چیزی شبیه "زندگی و اندیشه های شهید علامه اسماعیل مبلغ در گفتگو
با داکتر سید عسکر موسوی" می شود.
گفتگو
دو سال پیش به همان عنوان "زندگی و اندیشههای شهید علامه
اسماعیل مبلغ در گفتگو با داکتر سيد عسکر موسوی"
داکترسید عسکر موسوی در صفحه انترنتی "غرجستان" نشر شد و تا به حال چندین صفحه انترنتی دیگر آن را اقتباس و متاسفانه بعضی ها به آن استناد نیز کرده اند. این "گفتگو" قسمی که صفحه انترنتی "غرجستان" در آغاز تذکر داده است، نخست در نشریه ای به نام "فصلنامه تخصصی پگاه اندیشه" با همان عنوان که در بالا ذکر شد، نشرشده است.
این گفتگو به دلیل خطا های زیاد در مورد پدر
شهیدم و در یک جا در مورد من و برادرانم، مرا و خانواده ما را و بسیاری از
دوستان را به شدت آزرده خاطر کرد. ناروا ترین و توهین آمیز ترین بخش این گفتگو،
نزدیک کردن پدرم و فرزندان او به جناح پرچم "حزب دموکراتيک خلق"
است:
داکتر
سید عسکر موسوی پدرم شهید مبلغ را دوست ببرک کارمل می
سازد و حتی کارمل را شاگرد او (از جمله "شاگردان" او از " رهبران
جریان چپ") و ما هرچهار برادر را شامل جناح پرچم حزب "خلق"
می سازد. جالب تر این که همه را به استناد از من: " البته اين اطلاعات و
اخباری که من در اختيار دارم به يک واسطه از فرزند آن مرحوم، احمد حسين مبلغ،
پسر ارشد و بزرگ ايشان خدمت شما نقل می کنم...".
زمانی که من دو سال قبل
متن گفتگوی داکتر سید عسکر
موسوی را از روی تصادف در صفحه انترنتی "غرجستان" خواندم (دوستی مرا
متوجه آن گفتگو کرد)، به او سه ایمل (در مارچ و اپریل 2012) نوشتم و از او طالب
توضیح شدم، اما داکتر موسوی به صورت مستقیم به هیچ یک از میل هایم جواب نداد،
فقط در رابطه با میل اول به دو دوست تیلیفونی گفته بود نمی داند که منظور احمد
حسین مبلغ از کدام گفتگو با او بوده است!
من
این نوشته را درهمان سال نوشتم و حالا زمان آن رسیده است (درست تر است آن
که بگویم فرصت های زیادی نیز ضایع شده اند) تا نشر شود. چون بیم آن می رود
که با سکوت از جانب ما، نسل های بعدی مطالب آن گفتگو را مطابق با واقعیت تلقی
کنند. آنچه مربوط به نسل های کنونی می شود، خدا را شکر به اندازه کافی دوستان
پدر و همه آنانی که در آن زمان به نحوی به علم و دانش و سیاست سروکار داشته اند،
و دوستان و آشنایان من در قید حیات هستند که از عدم صحت محتویات آن گفتگو به
اندازه کافی آگاه اند.
من در این جا در آغاز موارد ابداعات داکتر سید عسکر موسوی را با ذکر شماره
می آورم و در زیر هرکدام آنها را اصلاح می کنم و در صورت لزوم در مواردی بعد از
اصلاح به توضیح آن ها نیز پردازم.
در این گفتگو بیش از 10 نادرستی های فاحش رخ داده است که دست کم 5
مورد آنها را به شمول یک تناقض می توان در جواب به سوال دوم در گفتگو با دکتر موسوی یافت. به این دلیل باید آن را مشروحاً نقل
کنم (تنها شماره گذاری از من است) موسوی می
گوید:
"... مبلغ
در سفري که در حدود سالهاي 1355 به ايران آمدند، ساواک (سازمان وقت اطلاعات ايران) ايشان را گرفتند و از
ايران اخراج کردند. [...] در اين سالها در داخل افغانستان کودتاي حزب دموکراتيک
خلق افغانستان صورت گرفت. (1).
تا جايي که من اطلاع
دارم؛ البته اين اطلاعات و اخباري که من در اختيار دارم به يک واسطه از فرزند آن
مرحوم، احمد حسين مبلغ، پسر ارشد و بزرگ ايشان خدمت شما نقل ميکنم. (2) به گفتة فرزند ايشان توصيههاي فراواني به
ايشان شده بود که به افغانستان مسافرت نکنند، اما فکر مي کنم شايد ايشان يقين
نداشتند که حزب دموکراتيک به ايشان آسيبي خواهند رساند. (3) به اين دليل که براي مدت زيادي فرزندان
ايشان گرايشي به جناح پرچم حزب دموکراتيک داشتند و از اين طريق روابط و نشست و
جلساتي ميان آنان وجود داشته است. (4)
من خودم از چندين نفر شنيدم که فلسفه را به هواداران و اعضاي حزب دموکراتيک
آقاي مبلغ درس ميداده است [...] (5)
خبر شهادتشان را آقاي مير محمد صديق فرهنگ [نويسنده کتاب افغانستان در پنج
قرن اخير] با يک اندوه فراوان بعد از آنکه آقاي فرهنگ از زندان آزاد شدند،
اعلام کردند، آقاي فرهنگ شاهد تيرباران شدن ايشان بودهاند..."
اما اصلاحات با توضیحات
موسوی می گوید:
1. " تا جايي که من اطلاع دارم، البته اين اطلاعات و اخباری که من
در اختيار دارم به يک واسطه از فرزند آن مرحوم، احمد حسين مبلغ، پسر ارشد و بزرگ
ايشان خدمت شما نقل ميکنم."
اصلاح: باکمال وضاحت و تاکید می گویم که من هیچگاهی چنین "اطلاعات و
اخبار" را در اختیار داکتر سید عسکر موسوی قرار نداده ام. موسوی به ادامه
می گوید:
2. "به گفته فرزند
ايشان توصيههای فراوانی به ايشان شده بود که به افغانستان مسافرت نکنند. اما
فکر ميکنم شايد ايشان يقين نداشتند که حزب دموکراتيک به ايشان آسيبی خواهند
رساند."
اصلاح و توضیح: من چنین چیزی نگفته ام، چون این "توصیه های فراوان به ایشان"
نمی توانست در آن زمان صورت گیرد. در همین رابطه تناقض گویی داکتر سید عسکر موسوی را که در بالا به آن
اشاره کرده، باردیگر نقل می کنم، چون این تناقض دلیل کافی برای نقض نادرستی های
ادعای 2 ایشان است. موسوی می گوید:
"... مبلغ
در سفري که در حدود سالهاي1355به ايران آمدند، ساواک (سازمان وقت اطلاعات ايران) ايشان را گرفتند و از
ايران اخراج کردند. [...] در اين سالها در داخل افغانستان کودتاي "حزب
دموکراتيک خلق افغانستان" صورت گرفت."
داکتر سید عسکر موسوی
در این جا دو دوران کاملاً متفاوت (دوره ریاست جمهوری داود و رژیم کودتای خلق)
را باهم خلط کرده است. واقعیت این است که مبلغ در سال 1355 در ایران بود و این مصادف با دوره ریاست جمهوری داود خان در افغانستان بوده
است، پس ممکن نیست که همزمان "در اين سالها در داخل افغانستان کودتای حزب
دموکراتيک خلق افغانستان صورت گرفته" باشد، چون کودتای این حزب دو سال بعد
(هفت ثور 1357) اتفاق افتاد و این نیز ممکن نیست که
" به گفته فرزند ايشان توصيههای فراوانی به ايشان شده بود که به افغانستان
مسافرت نکنند." و دیگر این که در این زمان مساله "آسیب رسانی" به
مبلغ از جانب حزب دموکراتيک نیز نمی تواند اصلاً مطرح و قابل تصور باشد.
قسمی که موسوی می گوید،
"... مبلغ در سفري که در حدود سالهاي 1355 به ايران آمدند، ساواک ايشان را گرفتند و
از ايران اخراج کردند" (تا این جا درست)، اما آیا شخصی را که رژیم آن وقت ایران بدون اطلاع خانواده و دوستان او
دستگیر و از ایران اخراج کرده باشد، چطور ممکن است که به او در این زمان "توصيههای
فراوانی" شود که به ایران بماند و"به افغانستان مسافرت
نکند"؟
واقعیت امر این است که
از این نوع "توصیه ها به ایشان" شده بود، نه آن طور که موسوی به
نادرستی از قول من می گوید (" به گفته فرزند ايشان توصيههای فراوانی
به ايشان شده بود که به افغانستان مسافرت نکنند")، بلکه برعکس زمانی
که دو سال بعد کودتای منحوس هفت ثور اتفاق افتاد و مبلغ در کابل بود، به
پدرم از جانب بعضی دوستان توصیه شد که دوباره افغانستان را ترک کند. اما
پدرم هیچ دورنمایی برای ترک موفقانه افغانستان نمی دید و منزل ما شب و روز تحت
مراقبت و نظارت شدید قرار داشت، به خصوص که پیش از گرفتن پدرم از خانه، من در زندان
مخوف پلچرخی زندانی شده بودم.
اما افزون بر این خلط
الشی بالشی [1355 دوران ریاست
جمهوری داود خان با کودتا هفت ثور در 1357] نتیجه گیری های عجیب و غریب او از این خلط نگری است، یعنی ناروا ترین تهمت
بدون استثناء به همه فرزندان پدرم شهید مبلغ. به این ترتیب بالافاصله به ابداع
سومی داکتر علی عسکر موسوی می رسیم، آنجا که به ادامه می گوید:
3. " اما فکر مي کنم شايد ايشان يقين نداشتند که حزب دموکراتيک
به ايشان آسيبي خواهند رساند. به اين دليل که برای مدت زيادي فرزندان ايشان
گرايشی به جناح پرچم حزب دموکراتيک داشتند و از اين طريق روابط و نشست و جلساتي
ميان آنان وجود داشته است."
توضیح: به همه آشنایان، دوستان و هم نسل های من و پدرم روشن است که برعکس
ابداع داکترعلی عسکر موسوی، "فرزندان ایشان" برای یک لحظه، یک
ثانیه هم"گرايشی به جناح پرچم حزب دموکراتيک" نداشتند و
از هیچ "طريق روابط و نشست و جلساتي ميان آنان وجود" نداشته
است.
در این جا افزون بر خلط
نگری با مطلق نگری داکترعلی عسکر موسوی مواجه می شویم: ما چهار فرزند شهید مبلغ
هستیم: احمد حسین مبلغ، همایون مبلغ، کاوه مبلغ و ابوذر مبلغ. در رابطه با
برادرانم کاوه و ابوذر ساخته موسوی اصلاً به اصطلاح منطقیون از جمله قضایای
سالبه به انتفاع موضوع است. چگونه امکان دارد آن دو که در آن زمان دو ساله و
چهار ساله بودند، گرايشی به جناح پرچم حزب دموکراتيک داشته" باشند؟ و چگونه "از
اين طريق روابط و نشست و جلساتي ميان آنان وجود داشته" باشد؟
اما من نگارنده این
سطور و برادرم همایون مبلغ، در آن زمان محصلین فاکولته انجنیری و پلی تخنیک
بودیم: این تنها به آنانی که "عقل شان به چشم شان است" یعنی از مغز
کار نمی گیرند، بلکه از راه چشم "فکر" می کنند - آنهم در بسیاری مواقع
یک چشمه-، موجه تر (و اما نادرست) آن بود که موسوی از ما شعله ای می ساخت. چون
ما و پدرم جدا از تفاوت در دیدگاه های فکری، با شماری از آنها که به نحوی به
سازمان های منتسب به جریان شعله جاوید بودند، آشنایی و صمیمیت، نزدیکی، رفت و
آمد داشتیم، از جمله با شهید قاضی ضیا و شهید انجنیرعلی امنی و خانواده های
ایشان. آن دو جوان فاضل در رفتار انسانی نیز نمونه بودند یاد آنها با تمام
قربانیان رژیم خلق وپرچم گرامی باد!
دیگر
این که اصلاً خوشتبختانه تربیه و آموزش سیاسی (political
socialization) ما در
خانه و از طریق مراوده با دوستان طوری بوده است که با هردو شاخه "حزب
دموکراتیک خلق" از نظر جهت گیری های سیاسی و فکری در تضاد واقع شویم، در
قدم اول به خاطر شوروی پرستی آنان. من پیش از آن که متوجه خطر ها از جانب روسیه
شوروی به افغانستان از راه مطالعه شخصی شوم ، با موضوعات در این زمنیه از طریق
بحث های پدرم با دوستان اش آشنا شدم، مثلاً تجاوز روسیه شوروی در
مجارستان، لهستان یا بهار پراگ مسایلی بودند که در این بحث ها مطرح می شدند. دست
داشتن پرچمی ها در کودتای داود خان بیش از پیش زنگ خطر برای پدرم از جانب روسیه
شوروی به اقغانستان بود.
اما موارد نادرستی های دیگر:
موسوی می گوید:
4. "من خودم از چندین نفر شنیدم که فلسفه را به هواداران و اعضای حزب
دموکراتیک آقای مبلغ درس میداده است."
نادرست است.
موسوی می گوید:
5. "از شاگردان او در
این دوره رهبران جریان چپ نیز هستند، مثلا ببرک کارمل، درحالیکه رهبر حزب است در
خانة مبلغ پای درسهای او مینشیند."
اصلاح و توضیح: نادرست است، ببرک کارمل هیچگاهی "در خانه مبلغ پای درسهای او"
ننشسته است. اصلاً نیازی به این نبوده است. آشنای ببرک کارمل با مارکسیسم به
عنوان رهبر یک گروه مارکسیستی از نوع روسی آن به دلایل بسیاری یقیناً پیش از
آشنایی مبلغ به مارکسیسم بوده است. قبل از همه باید تفاوت سنی میان آنها را در
این رابطه در نظر گرفت. مبلغ دست کم بیش از ده سال از کارمل جوان تر بوده است.
تفاوت دیگر در این مورد
این است که آشنایی کارمل با مارکسیسم به آثار نشر شده حزب توده ایران و آثار
ترجمه شده ای مارکسیستی به فارسی در مسکو [آنهم به صورت مطالعه گزینشی،
مثلاً ببرک و اعضای حزب اش اثری مانند "دولت انقلاب" از لنین را
که با شعار همزیستی مسالمت آمیز و مبارزات صلح آمیز آنها دمساز نبود، نمی
خواندند] محدود بود، چون او و تمام اعضای حزب "دموکراتیک خلق" تنها
خوانش مارکسیستی روسیه شوروی را از مارکسیسم بعد از استالین زدایی به عنوان
مارکسیسم "واقعی" تلقی می کردند.
در حالی که مبلغ
مارکسیسم را با جریانات مهم فکری و سیاسی منشعب آن مطالعه کرد و به خصوص او با
منابع اصلی متون یعنی با آثار مارکس و انگلس از راه ترجمه های آن به انگلیسی
آشنایی یافت. درست مانند آشنایی او با اندیشمندان اسلامی چون ابن سینا، ابن رشد،
ابن عربی، غزالی و ... از طریق متون اصلی به عربی.
به یاد دارم که
او برای فهم درست کاپیتال، آنجا که فورمول های ریاضی مطرح بود، سعی کرد تا از
جوانی به نام اصغر که فارغ التحصیل فاکولته انجنیری بود، ریاضی فرا گیرد. اصغر
با یگانه برادرش کریم که دوسال از او خورد تر بود، قربانی جنایات حزب خلق شدند و
مادر پیر او با چهار خواهر را در سوگ شان نشاندند. مادر آنها زهره کفک شد، بعد
از یک امید بیهوده: زمانی که ببرک کارمل زندانیان دوره ترکی و امین را رها
کرد، این مادر در آغاز امیدوار شد بود که پسران او نیز در میان رها شده ها
باشند. اما هنگامی که شنید که نام های دو فرزند او در لیست نشر شده توسط پرچمی
ها است، جان باخت.
دیگر این که مبلغ دوست
کارمل نبود و هیچ گاه رابطه رفت و آمد میان آن ها وجود نداشته است. تمام ارتباط
و آشنایی پدرم با کارمل به همان چهار سال دوره دوازدهم شورای ملی افغانستان برمی
گردد و بعد از آن نیز خاتمه می یابد.
افسوس که نامه ای از
پدرم عنوانی من در جمله یادداشت های دیگر او نابود شد. یک سال قبل از کودتای هفت
ثور من با پدرم در روز های تابستانی برای یک هفته در منزل آقای شیخ یوسف امین در
بهسود بودیم. در آنجا پدرم نامه طولانی با عنوان "تولد دیگر" به من
نوشت. این نامه از نامه معمولی تفاوت داشت، پدر در این نامه نسبتاً طولانی سیر
خط فکری اش را با تمام تحولات و تغییرات تا آن دم توصیف کرده بود. یکی از
اتهامات معمول در حق او در آن زمان این بود که مبلغ همواره دیدگاه ها و اندیشه
اش را تغییر می دهد. پدر در این رابطه نوشته بود، (البته عین عبارت یادم نیست):
در حالی که در جا های دیگر تغییر و تحول در فکر و اندیشه نشانه پویایی فکری است
و به عنوان امر مثبت تلقی می شود، در جامعه بسته ای چون جامعه ما مهر تلون مزاج
و ابن الوقت بودن را حمل می کند. در همین نامه او از دوست ها و آشنایان اش یاد
کرده بود و نیز نوع رابطه اش با ببرک کارمل.
من از این نامه در
اینجا به این دلیل یاد می کنم که اگر این نامه از میان نمی رفت، در این صورت
نیازی به بسیاری از این اصلاحات و توضیحات من بر ابداع های موسوی نمی رفت.
در همین جا باید از دو
دوست یاد کنم: ستار فروتن و سید حکیمی. من چند روز پیش از دستگیری پدرم از خانه،
بعضی از دستنویس های او را به دلیل خطر تلف شدن به ستار فروتن دادم. ده سال بعد
از آن زمانی که فروتن را دو باره در تهران دیدم، از او جویای آن دستنوس ها شدم. او
گفت که آنها را برای حفظ از کابل بیرون کرده و به آقای حکیمی در غزنی داده است.
فروتن وعده کرد که پس از بازگشت از افغانستان دست نویس ها را با خود به بیرون می
آورد و برای من پست می کند. خیلی آرزومند بودم که آن نامه نیز در میان آنها
باشد، اما نبود. به هر حال باید از این دو دوست به پاس حفظ امانت سپاسگذار بود.
موسوی می گوید:
6. "جمله ی از خودش یادم هست که می گفت من مارکسیسم را عمیقا مطالعه
کردم؛ ولی هیچ نیافتم در آن، هیچ چیز نبود برای من. این حرف او کاملاً درست
بود..."
اصلاح و توضیح: آخر چرا موسوی فانتزی هایش را با واقعیت عوضی می گیرد و بعد آن را بر شخصی
(پدر شهیدم) که از این جهان رخت بربسته است، فرافکنی می کند؟ این به هیچ وجه
منصفانه نیست همه آنانی که مبلغ را می شناسند، می دانند که او هیچگاه این
گونه احکام مطلق را صادر نمی کرد: "من مارکسیسم را عمیقا مطالعه کردم؛ ولی
هیچ نیافتم در آن، هیچ چیز نبود برای من."
یک دانشمند علاقمند به
مسایل اجتماعی، فرهنگی و رویداد های سیاسی زمان اش خود را تنها
به این دلیل مشغول فهم یک مکتب فکری، فلسفی یا سیاسی نمی کند که خود چیزی در آن
بیابد، بلکه در بسیاری از موارد قبل از همه به دلیل کنجکاوی جامعه شناسانه که
دیگران در آن چه چیزی یافته اند. به این دلیل مبلغ نمی توانست یک جریان فکری و
سیاسی را نادیده بگیرد که بخشی بزرگ از روشنفکران کشورش آن را به عنوان یک
ایدیولوژی برای حل مسایل اجتماعی، سیاسی و افتصادی، ملی مردم و کشور شان
پذیرفته اند. یکی از طرح های او نوشتن اثری در باره جامعه شناختی روشنفکری
افغانستان با همه ابعاد فکری و جهت گیری های سیاسی آن بود. او برای تبین نظری
این پدیده در حال جمع آوری آثار از زبان عربی، انگلیسی و فرانسوی بود و
یادداشت های نیز نوشت که متاسفانه در پی تاراج رژیم خلق نابود شده اند.
بعد موسوی به تایید
جمله بالا می گوید:
7. " اين حرف او
کاملا درست بود؛ زیرا او تمام آثار مائو را خوانده بود، در اواخر عمرش می
گفت زیباترین اثری که در میان آثار مائو خوانده-ام فتح پیکنگ است؛ چون بسیار
ادبی و حماسی نوشته شده است."
اصلاح و توضیح: نخست این که هیچ اثر از مائو به نام
"فتح پیکنگ" وجود ندارد، تا مبلغ آن را "زیبا، ادبی و
حماسی" یافته باشد و اصلاً چیزی که وجود ندارد، برای مبلغ نیز مطالعه آن
ناممکن بوده است. بازهم قضیه سالبه به انتفاع موضوع! دوم، موسوی هم مارکسیسم و
هم دانایی مبلغ از مارکسیسم را به "تمام آثار مائو" (مائویسم) تقلیل
می دهد: "زیرا او او تمام آثار مائو را خوانده بود"، پس
"هیچ" در آن نیافت"!
اما واقعیت امر این است که مائویسم تمام مارکسیسم نیست،
بلکه قرائتی از مارکسیسم است و مبلغ این را به خوبی دریافته بود. او خود می گفت
مائویسم قرائت چینی از مارکسیسم است. من خود برای اولین بار از پدرم شنیدم که به
نقل از مارکس می گفت: "من مارکسیست نیستم". قسمی که در بالا اشاره
کردم، مبلغ برای فهم درست، مارکسیسم به آثار خود مارکس و به تفسیر دانشمندان غرب
چون لوکاچ یا مارکوزه از مارکس رجوع کرد. التبه من به یاد ندارم که او فرصت
مطالعه دو بنیانگذار اصلی مکتب فرانکفورت (نظریه انتقادی) هورکهایمر
و ادورنو را یافته بود یا خیر.
موسوی می گوید:
8. "خبر شهادت شان را آقای میر محمد صدیق فرهنگ [نویسنده کتاب افغانستان
در پنج قرن اخیر] با یک اندوه فراوان بعد از آن که آقای فرهنگ از زندان آزاد
شدند، اعلام کردند، آقای فرهنگ شاهد تیرباران شدن ایشان بوده اند."
اصلاح و توضیح: آقای میر محمد صدیق فرهنگ، نویسنده "افغانستان در پنج قرن اخیر"
خوشبختانه این خوش قسمتی را داشت که از چنگ دژخیمان خلق جان سالم بدر برد، اما
او نمی توانست "شاهد تیرباران شدن ایشان" باشند. نکته درد آور در این
رابطه، جنایت کاران خلقی نمی خواستند جهنم شان را آن زندانی یی که شاهد
تیربارانی زندانی دیگر بوده است، به سلامت ترک گوید تا بعد گزارش بدهد که بر سر
دیگران چه گذشت. به همین دلیل تا هنوز بعد از نشر لیست پنج هزار قربانی جنایت
های آنان، روشن نیست که خلقی ها دقیقاً چه بر سر قربانیان شان پیش و بعد از
شکنجه دادن و کشتن آورده اند. چون شاهدی وجود ندارد و خلقی ها خود با وجدان
خوابیده در این زمینه سکوت اختیار کرده اند. اما این درست است که
شادروان فرهنگ بعد از ترک افغانستان به هند، به کشور بازنگشتند و از هند نامه
عنوانی شادروان رضوی در امریکا نوشتند و به آن وسیله از شهادت پدرم ابراز تاسف
کردند. شادروان رضوی این نامه را در یکی از روزنامه خارج از کشور نیز نشر کرده
بود.
در آخر یک بار تذکر
بدهم که من با کمال تاسف اقدام به نشر این نوشته اصلاحی و توضیحی کرده ام و هیچ
انتخاب غیر از این نداشته ام. چون برای من و برادرانم، سکوت در مورد اتهامات
سنگین در سطح انترنتی چون "گرايشی به جناح پرچم حزب دموکراتيک"
و" روابط و نشست و جلساتي" داشتن با پرچمی ها و به خصوص
اطلاعات نادرست در مورد پدرشهیدم ممکن نبوده است.
بالاخره نکته آخری به
آدرس مسئولین "فصلنامه تخصصی پگاه
اندیشه" که داکتر موسوی را وادار به انجام گفتگو کرده اند: قاعدتاً یک
مصاحبه کننده نیز باید کاملاً بی خبر از موضوع مصاحبه نباشد و باید برای انجام
آن قبلاً اطلاعاتی را جمع آوری کند. اگر مسئولین "فصلنامه تخصصی پگاه اندیشه" قبل از انجام مصاحبه، کمی در باره موضوع
معلومات کسب می کردند واندکی در رابطه احساس مسئولیت می کردند، در این صورت با
متوجه شدن در تناقض ها در گفتگو اصلاً از نشر آن خودداری می کردند. دریغا که
چنین نکردند!
(1) به نقل از:
Konselleck, Reinhart: Vergangene Zukunft. Frankfurt 1985, S.278
|
|
Donnerstag, 20. Februar 2014
نکات اصلاحی وتوضیحی برگفتگوی داکتر سیدعسکر موسوی
Montag, 17. Februar 2014
چند پارچه شعر از : دکتر حمیرا نگهت دستگیرزاده، دکتور پرویز آرزو،فضل الله زرکوب، قیوم بشیر هروی وپرتو نادری
پرتو نادری
"چشم هارا باید شست..."
(نامه ای به وحید عمر)
جناب وحید عمر سلام!
چند وقتی است برخی نوشته های شمارا می خوانم وخوشحال می شوم که مواضع روشن ومصلحانه ای درقبال برخی ازجنجال هایی گرفته اید که معطوف به معضلات "هویتی" می باشد.
بگذارید اما کمی به این معضل، شفاف تر وعمیق تر بنگریم. به نظر من. بحث "هویت" یک پدیده ی انتزاعی نیست. به همین دلیل "حل شدنی" نیست. این بحث ریشه در"عینیتِ" انسان وساختار تفاوت های طبیعی ـ فرهنگی بشر دارد. بدین رو، فرایند "پذیرفتنی" دارد نه محو شدنی ویا حل شدنی.
هویت سطوح مختلفی دارد، آنگونه که شما نیز دریکی از پست های مختصر فیسبوکی خود اشاره کرده اید. نخستین سطحِ هویت، اصالت ِ"فردی" است. مشخصات فیزیکی، تفاوت های روحی ـ عاطفی، سلایق وعلایق هنری، استعدادهای فکری وباورهای اخلاقی ودهها گزاره ی طبیعی وهویتی دیگر، درزمره ی این "کُدِ هویتی" ردیف می شوند. سطح دوم هویت، "جمعی" است. خون، زبان، هنجارها، الگوهای زیستی، پیشینه ی فرهنگی، مذهب، خصوصیات اکولوژیک، احساسات جمعی، اسطوره ها، افسانه ها وآیین های فولکلوریک دراین حوزه فهرست می گردد.
حال، پرسش ودغدغه ی اصلی معطوف به کشور خودمان، این است که نفسِ چنین تفاوت ها وفرایندهای هویتی درروابط شهروندی وتعامل اجتماعی تنش زا وچالش آوراست ویا "نوعِ" درک والگوی مواجهه با آن، مسیر کثرت هویتی را با خوف وخطر مواجه می سازد؟
به نظرمن، مشکل ما دراقلیمی به نام افغانستان، "کثرت" هویت ها وتفاوت ها نیست. مشکل اساسی وبنیادین ما درمرحله ی نخست، درنوعِ درک وچگونگی دریافت ازپدیده ی"هویت" وماهیتِ "تفاوت ها" است ودرمرحله دوم، شیوه ی مواجهه با چنین پدیده هایی می باشد.
معضل اساسی ما برخورد ومواجهه ی مطلقا "سیاسی" با پدیده ی هویت است. بدین معنی که ارجحیت دادن به هویتی وتعلیق هویت دیگر، که سیره ی سیاسی حاکمیت های جهل پرور وجنگ افروزما در چند سده ی اخیر بوده، مبنای اصلی چالش وتنش هویتی دراین سرزمین گردیده است.
من معتقدم، مشکل ما به هیچ عنوان "فارسی" و"پشتو" نیست. بحران وخطای ما درنوعِ مواجهه وارزشگذاری نسبت به این مقولات است. خبط فکری ما درطبقه بندی ومالکیت گذاری این نوع میراث هاست که ازقضا منبع الهام مشترک همه ی ما هم، هستند. مشکل ما درتوزیع اولویت ها وبرخورداری های فرهنگی است. خطای ما درچگونگی"درجه بندی" شأن شهروندی است. جفای ما درتعریف ادبیات مشارکت سیاسی است. نادانی سیاسی ما درسهمیه بندی"حقوق شهروندی" است. نااهلی ما در"هرمی" کردن مبانی هویت هاست که هویتی را فراتر وهویت هایی را فروتر طبقه بندی می کنیم. تفرعن وتجاهل ما درتعریف "حقِ مالکیت" ملی است که برای گروهی حق مطلق وبرای دیگری، حق نسبی ویا اصلا حقی قایل نمی شویم!
برادرعمر!
ما با گزینه ی"حل شدن" تفاوت ها ویا ادغام هویت ها، نمی توانیم معضل تنازع بقای هویتی ـ قومی را دراین کشور برطرف کنیم. بهترین گزینه، الگوی"پذیرفتنِ" تفاوت ها وبه رسمیت شناختن ارزش های متکثرهویتی است. احترام گذاشتن به دیگری، برابر دانستن شأن انسانی خویشتن با نا خویشاوند، مساوی شمردن منزلت شهروندی برای همگان، حلال شمردن امتیازات برای صاحبانِ همه ی هویت ها، مهمترین اولویت های گفتاری ورفتاری است که می تواند مارا ازپرتاب شدنِ بیشتر به سمت بحران وتنازع بقا، باز دارد .
شما می دانید که "حرامی" دانستنِ دیگر"برادران" چه بارِ حقوقی ومفهوم اجتماعی ـ ارزشی می تواند دشاته باشد؟ هنگامی که برادری دریک خانواده، "حرامی" زاده تشخیص وتعریف شود، تمامی حقوق ومیراث وامتیازات از او سلب می گردد وبدین ترتیب این عضو حرامی، مستحقِ شدید ترین مذمت وملامت اجتماعی نیزمی شود.
من باور دارم که چنین رویه وگفتاری، مطمئنا مبتنی بریک کنش فردی نیست بلکه ریشه دریک بسترفرهنگی ـ اجتماعی ومنشا دریک ایده ی ستبر سیاسی دارد. بدینرو، می تواند علامت یک خطر بزرگ ونشانه ی یک اخطارِعظیم باشد.
هموطن عزیز!
مطمئنا راهِ مقابله با چنین خطرها وایده هایی، هیاهوی رسانه ای وسیاسی ویا صرفا احضارکردن خاطیان به دادسرا واخطار دادن وتعلیق یک رسانه نیست. ماباید اعتراف کنیم که این نوع ایده ها وعقیده ها ناشی از یک عقده ی عصبیت خیز اجتماعی ومنبعث از یک فرایند مرسوم شده ی تاریخی ـ فرهنگی است که دیر زمانی است دراین سرزمین گفتمان غالب ومجاز ومطاع بوده است. بیانیه دادن چند روشنفکر، محکوم کردن چند سیاستمدار وبرائت جستن چند فعال مدنی ازاین نوع مقولات، جز فریب وخاک پاشیدن روی یک چاله ی عمیقِ تاریخی ـ اجتماعی، هرگز ازشدت خطر نمی کاهد.
همسرنوشت گرانمایه!
من ایمان دارم که اساسی ترین وفاخر ترین چاره ی کار، تغییر دید وزاویه ی نگاه ما نسبت به پدیده های اساسی ومقولات بنیادینی است که زیرِ خاکسترِ سیاست واستبداد وترس، پنان مانده است. تا زمانی که تغییر نگاه وبازبینی مجدد نسبت به موضوع هویت های متکثر قومی ونیز ترکیب وساختار وتعریف مقوله ی"هویت ملی" اتفاق نیفتد واعتقاد به برابری واعتماد به برادری وهمذات پنداری پدید نیاید، ما همچنان دچار بحرانِ هویت وتنزل ارزشهای شهروندی وملی هستیم.
ما باید درک کنیم که افغانستانِ اکنون را مانند سابق نمی توان "خواند" و"حفظش" کرد. ناگزیرباید بپذیریم ودرک کنیم که تحولات بنیادینِ بس مهمی درحوزه های فکری، اجتماعی وفرهنگی ودرعرصه های ذهنی وباورهای سیاسی جامعه، رخ داده است. اعتراف کنیم که بسیاری ساختارها شکسته وبسیاری معادلات عوض شده وبسیاری ذهنیت ها درتابو ترین مقولات تاریخی ـ ذهنی تَرَک برداشته است.
ما اکنون با نسل جدید،( که نمونه اش خودِ شما هستید) وعصر جدید ونیازها وگفتمان های جدیدی درافغانستان روبروییم. نسلی که درجستجوی هویت هستند. نسلی که به سادگی مجاب نمی شوند. نسلی که به راحتی نمی ترسند. نسلی که برخی ازمیراث های تاریخی ـ سیاسی گذشته را منفور می شمارند. نسلی که خواهان فرصت های برابر وجایگاه برتر درنظام سیاسی ـ اجتماعی هستند. نسلی که خواهان عبورازنظام سیاسی میراث بنیاد ونظام اجتماعی مرتبه بنیاد هستند. نسلی که هم به هویت فردی وشخصیت حقیقی خود ارزش واولویت واعتبارقائلند وهم درپی احیای هویت اجتماعی، تاریخی، قومی وتباری وفرهنگی خویش هستند. این نسل وعصر وگفتمان نوین، دیگراسبتداد، نابرابری، زورگویی، یکجانبه نگری وتحقیرهویت وهتک حرمت انسانی وشهروندی را، آن گونه که برپدران ومادران شان رفته است، برنمی تابند. بدون شک ادامه ی این تحقیرها واهانت ها وخفیف شماری ها، آنگونه که شما نیز گفته اید، مارا با سرنوشت "رواندا" دچار می سازد.
پس همگی، " چشم هارا باید شست" وافغانستانِ نوین را"طورِ دیگری باید دید"!
....................................................................
شاه
محمود محمود 

حجاری و نجاری کابل
پیشینه تاریخی :
پیشینه تاریخی :
زمانیکه باشنده گان افغانستان، توانستند از مفرغ (برنج) اجسام سخت سازند، به ساختن ابزار نجاری نیز آغاز نمودند. نجاری در کشور چین و مصر بار اول رواج یافت؛ و سپس به دیگر کشورها ترویج گردید. باشنده گان افغانستان زمانی که شهر سازی مروج گردید، و پس از اینکه دین بودایی در کشور رایج شد، به حجاری، کندن کاری و سنگتراشی آغاز نمودند. گنجینههایی که از کاوش بگرام توسط ژوزف هَکین فرانسوی و هیأت افغانی در سالهای ۱۹۳۷-۱۹۳۹م بدست آمد ، به پیشینهٔ سدههای اول و دوم میلادی تعلق میگیرد. این گنجینه ها شامل ظروف شیشهای، ظروف و تندیسهای برنجی، قالبهای گچی با بُنمایههای یونانی، و اشیائی است که اغلب آن از مناطق مدیترانه آمده بودند. هکذا تعداد از قطعات چوبیِ سامان و لوازم خانه که با عاج هندی حکاکی و تزئین شدهاست یافت گردید.. نجاری و حجاری طور وسیع در زمان باختریان کوشانیان مروج گردید. شهرهای کاپیسا و بامیان یکی از نمونههای آن وقت است که آثارش باقیماندهاست. هنر نجاری پس از ورود اعراب رونق بیشتر یافت درین زمان اشیا ولوازم چوبی ساخته میشد که نمونه آن : دروازهها در روضه مزارشریف و مسجد جامع هرات دیده میشود. هنر کندن کاری چوپ پس از تیموریان درین کشور مروج گردید. (۱)
کابل قرنها پیش از مسیح مرکز مهم بازرگانی آسیای میانه بوده است و در عین حال مرکزمهم صنایع رایج وقت شمرده میشد، اما در اثر لشکرکشی ها و جنگها به صنایع کابل خسارات وارد شده است . و نیز در اثر تجارت و ورود اموال ماشینی بازار صنایع محلی کابل کساد شده است و در حالی که انتظار میرفت صنایع وطنی کاملا از بین برود حکومت نقشه ٔ صنعتی را ترتیب واهالی را تشویق و ترغیب نمود تا مؤسسات صنعتی را بوجود آورند، کارخانه هائی بر پا کردند و سکنه را تا اندازه ٔ ممکن از محصولات خارجی مستغنی ساختند. صنایع دستی و محلی کابل بدین قرار است :
آهنگری ، کاردگری ، حلبی سازی ، میخچه گری ، نعلبندی ، مسگری ، برنج کاری ، ریخته گری ، رویگری ، زرگری ، گلیت کاری ،پتوبافی ، ابریشم بافی ، بافت منسوجات نخی ، دباغت ، پیزار، بوت موزه ، چپلی دوزی ، سراجی ، خیاطی ، کلاه دوزی ، خامک دوزی ، پخته دوزی ، سیم دوزی ، زردوزی ، چرمه دوزی ، چکنی دوزی ، گل دوزی برجسته ، پوستین دوزی ، کاشی سازی ، نجاری ، خرّاطی . (صنایع غذایی مانند: نان پزی ، کلچه پزی ، شربت ، مربا، ترشی ، کنسرو، پنیرمسکه ، قیماق و ماست سازی ، قنادی و شکرریزی ، شیرینی پزی ٫ نقاشی مینیاتوری ، رسامی ، خطاطی ، حکاکی ، نقشه کشی ، سوادکاری ، میناکاری ، عطرکشی ، وعرق گیری ، گل سازی ، علاقه بندی ، سنگتراشی ، گچ ریزی ، صحافی ، رنگرزی ، آئینه سازی ، صابون پزی و غیره . و صنایع کوچک دیگر. این صنایع به علت تأثیری که در حیات اجتماعی دارد، رواج و خرید و فروش داشته و همه با قوت دست و بازو بوجود می آید.
فابریکه نجاری و نجاری کابل :
در قرن ۱۸ در کوجه علی رضا خان شهر کابل بازار نجاری بنا شدکه تا امروز موجود است. در زمان ظاهر شاه فابریکه حجاری بتون واقع کارته چهارم و فابریکه حجاری ( نزدیک و مقابل لیسه حبیبیه در کنار دریای کابل ) و نجاری در گذرگاه پهلوی باغ بابر بفعالیت آغاز نمود این دو فابریکه در جنگهای کابل به آتش کشانیده شد.
این فابریکه یکی از مدرن ترین فابریکه های نجاری و حجاری بود که نظیر آن در ایران و هند و پاکستان و آسیای مرکزی نبود . (۲) با ورود به این فابریکه شما به مغازه زیبایی که اشیاساخت فابریکه برای فروش گذاشته شده بود بر میخوردید. که از ساخته های مختلف از مرمر طبیعی اشیای کوچک وبزرگ از قبیل جای سگرت « خاکستر دانی» و میز های کوچک و بزرگ و میز گرد با شکل موزاییک و مبل ها و میز ها و اشکافهای زیبا خیلی عالی و مختلفهء موجود بود.
این فابریکه تماما با برق فعالیت مینمود . ابتدا سنگهای خیلی بزرگ چند تُنی را که از کوههای لوگر و هلمند و دیگر نقاط می آوردند در صحن فابریکه جلب نظر مینمود که توسط طناب های سیمی بطرف فابریکه و یا ماشین ارّه انتقال میدادند . بعدا زیر ارّه های کوچکتر برای نازک کردن آنها فرستاده شده و صیقل میگردیدو بعدا به بخش تهیه و اماده نمودن اشیا مورد نظر ارسال میگردید . و بخشی دیگر شامل کارگاههای موزاییک قرار داشت و الواح مختلف حک میگردید.
بخشی بزرگی دیگری فابریکه همانا محل نجاری بودکه انواع مختلف دروازه ها و اورسی ها و کوچ و چوکی با نقش و نگار اماده مینمودند .در صحن فابریکه مسجد مختصر قرار داشت که گارگران و مسؤولین نماز ادأ مینمودند .
با انکشاف صنایع چوبی فابریکه نجاری ساخته شد تحت ریاست (ترکانی کابل) خدمات بزرگی را انجام دادند .
با تأسف این فابریکه امروز در کابل دیگر وجود ندارد فقط نام ازآن است و بس . اما در بخشی دیگر کشور فابریکه نجاری مرمر در ولایت هلمند با سرعت پیش میرود و کار های بزرگ انجام میدهد . که شما عکس های از آن را میبینید .با وجودیکه برای تخریب فابریکه و قاچاق سنگ های قیمتی و انفجارات عمدی در معادن تلاش برای از بین بردن این فابریکه بار بار دیده شده است .
مأخذ ها و منابع :
ا - ویکی پیدیا ٫ صنایع افغانستان .
۲ - بنابر اظهارات یک گردش گر ایرانی : در همان سالها کارخانه حجاری و نجاری برقی در ایران خیلی کم بود لذت آن کارخانه در کابل به نظر ما خیلی مهم بود و لی بعدا در شهر های تهران و مشهد فابریکه های ساخته شد .اما نجاری و حجاری افغانستان مخصوصا نجاری آن از قبیل در( دروازه ) و قاب و سقف اطاق بسیار خوب است . گنابادی - سلطان حسین تابنده ٫ گردش افغانستان و پاکستان ٫چاپ حیدری ٫ ۱۳۵۵ هـ ش ٫ ص ۴۹ .
.........................................................................................................................
کرزی"برادرانش" ر ا رها کرد.
طبق پیش بینی قبلی ، حامد کرزی تعدادی از افراد توقیفی در زندان بگرام را آزاد کرد. گرچه ادعا شد که دادستادن عمومی چنین تصمیمی را گرفت، ولی فراموش ما نشده است که کرزی قبلا برای خدمت به طالبان مقدمه چینی کرده و زندان بگرام را جای طالب سازی یاد کرده بود. اگر لزوم دید کرزی وتیم ارگ نشین او نمی بود، "دادستانی " که کدام استقلالی ندارد که به تحقیق دست بزند. از نظر کرزی یعنی وقتی زندانیان آنجا برده می شوند، از آنها طالب وتروریست جور می شود. این مردک که آسیب های بسیاری به وطن ما رسانده است، همینقدر وجدان را به کار نمی اندازد تا قضاوت کند که این همه آدم کشی و انتحاری های وحشیانه از کجا تولید شده اند. مگر از همان فابریکۀ وحشت پروری تولید نشده اند که برادر خوانده شده وبه عوض مبارزه با آنها ، دعوت به گرفتن قدرت شده اند.
در این ارتباط شاهد عکس العمل هایی بودیم. امریکایی ها پافشار ی کردند که این زندانیان، در جریان برخورد های عملی با نیرو های نظامی دستگیر شده اند. یعنی بالفعل آنها را دستگیر وبه زندان فرستاده اند. عکس العمل دیگر از طرف تعدادی هموطنان که با شک به اختلاف کرزی – امریکا می بینند، این است که : چرا امریکایی ها پس از گرفتن تروریست ها عکس ها وشهرت مکمله ونتیجۀ تحقیقات از آنها را انتشار ندادند.
برداشتی هم بر این مبنا است که: هرقدر وقت حکمروایی کرزی به پایان نزدیک میشود، سعی بیشتر به خرج میدهد که به برادران طالب خود خدمت بیشتر کند. آنها را در گذشته نیز از زندان آزاد نموده که پس در عملیات ترویستی سهم گرفته اند. حالا در اوضاعی که راه جور میکنند تا طالبان بیشتر تقویه شوند و موانع نظامی نیز موجود نباشد، رهایی چنان افراد خدمتی به تقویۀ جبهۀ تروریستی آنها است. هیچ امکان ندارد که کرزی و رهبری ارگ نشستگان در طول سالها به این طرف دیدار های پشت پرده با طالبان نداشته بوده باشند. وقتی یکی از همکاران قبلی طالبان به نام وحید مژده تیلفون های آنها را داشت وهماهنگ با آنها در کمال وقاحت وپررویی مظاهره براه انداخت، همکاران وهمدلان کلان طالب پرست وطالب خــــــوی کـه در
ارگ نشسته و کرزی را پیش انداخته اند، چطور پیوندی نداشتند.
رهایی طالبان از زندان بگرام در حالی است که تهدیدات ضد امنیت در جامعه، راه های رفت وآمد ، درهای مکاتب، شفاخانه ها، . . . را می بندد. اما طالبان آزاد می شوند.
پیش بینی می شود که با گذشت هر روز وهفته، نقاب از چهرۀ طالب دوستی وترویست پروری کرزی بیشتر دور می شود. هرگاه کسانی در انتخابات ریاست جمهوری موفق شوند که موقف ضد تروریستی هم ندارند، عذاب بیشتری جامعۀ ما را تهید میکند. تا جایی که دیده شده است ، اکثر آنها در برابر تروریست ها تمکین نموده اند. برنامۀ مشخص ندارند. کلی گویی میکنند. مشخص نمی سازند که چگونه با فساد مبارزه شود. نمی گویند که با تروریسم چطور مقابله شود که با دوران کرزی تفاوت داشته باشد. نمی گویند که با مافیا بازی مروج چه قسم مبارزه شود. یکی از دلایل این حرف نزدن ها ومشخص نکردن ها آن است که کمترشخصی را در میان آنها میتوان پیدا کرد که پیشتر و تا حال دستش در فساد پیشگی، بی سرو سامانی ، د رمافیا بازی و همنوایی فکری با طالبان آلوده نبوده باشد.
برگرفته از تبصرۀ هفته ( تارنمای رنگین)
......................................................................................................................................
دو
پارچه شعر از :
دکتر حمیرا نگهت دستگیر زاده 

1
کورۀ سرد

با خویش در نبردی و باور نمیکنی
آن کوره ای که سردی و باور نمیکنی
پنداشتی که قافله یی در پی تو است
تنها تو رهنوردی و باور نمیکنی
پنداشتی خیال تو باغ ترانه هاست
یک بیکرانه دردی و باور نمیکنی
گیرم که سر قبیلۀ این مردمان شدی
بر باد خانه کردی و باور نمیکنی
خورشید وار رو به افق داشتی وحال
یک استوانه گردی و باور نمیکنی
پندار بی تکلف باغ وبهار را
تو فصل رنگ زردی و باور نمیکنی
این صف که بسته ای به قیام سکوت خود
پایان یک نبردی و باور نمیکنی
2
زمین نخستین 
در باد چرخ میزند آواز روزگار
آواره ما به پهنه ی پرواز روزگار
دلتنگ آن زمین نخستین روشنم
آن شوکت شروع، سرآغاز روزگار
دست حوا به عاطفه ی عشق خانه کرد
پاشید خویش را به تک و تاز روزگار
دلتنگ آن صدای نخستین فطرتم
بر دور های گنگ ِ پر از راز روزگار
***
منصور های عزت و فرهاد های عشق
مفهوم های گمشده از ساز روزگار
یک باغ در صدای بهاران شکسته است
صد ها نیاز سرزده از ناز روزگار
14/02/2013

در باد چرخ میزند آواز روزگار
آواره ما به پهنه ی پرواز روزگار
دلتنگ آن زمین نخستین روشنم
آن شوکت شروع، سرآغاز روزگار
دست حوا به عاطفه ی عشق خانه کرد
پاشید خویش را به تک و تاز روزگار
دلتنگ آن صدای نخستین فطرتم
بر دور های گنگ ِ پر از راز روزگار
***
منصور های عزت و فرهاد های عشق
مفهوم های گمشده از ساز روزگار
یک باغ در صدای بهاران شکسته است
صد ها نیاز سرزده از ناز روزگار
14/02/2013
..................................................................................................................
دکتور پرویز آرزو 

به پروازی که افتاد
در آسمان
بالی زد و نشست
گنجشک کوچکی
بر روی شاخه ای
می شد شنید
تصویر ناب زندگی از جیک جیکِ او
در چشم های او
احساس یک پرندۀ عاشق را
می شد نگاه کرد
در بال های او
روح زلالِ عاطفه جاری بود...
***
آن روز پیش چشم درختان
دستان من به دامن شیطان هبوط کرد
هرگز به روی ماشه نلرزید
دستانِ پر گناه پر از شرمم
یک لحظه بعد
افتاد بر زمین
تصویر زندگانیِ گنجشک کوچکی
از قاب شاخه ها
در پیش چشم من
در خاک می تپید
گنجشک بینوا...
***
اینک
هر شب
حس می کنم کنار دلم بال می زند
گنجشک کوچکی
در زیر خاکها
گنجشک بی نوا...
از دفتر "آسمان، دریا"، سال 1380، پرویز آرزو
در آسمان

بالی زد و نشست
گنجشک کوچکی
بر روی شاخه ای
می شد شنید
تصویر ناب زندگی از جیک جیکِ او
در چشم های او
احساس یک پرندۀ عاشق را
می شد نگاه کرد
در بال های او
روح زلالِ عاطفه جاری بود...
***
آن روز پیش چشم درختان
دستان من به دامن شیطان هبوط کرد
هرگز به روی ماشه نلرزید
دستانِ پر گناه پر از شرمم
یک لحظه بعد
افتاد بر زمین
تصویر زندگانیِ گنجشک کوچکی
از قاب شاخه ها
در پیش چشم من
در خاک می تپید
گنجشک بینوا...
***
اینک
هر شب
حس می کنم کنار دلم بال می زند
گنجشک کوچکی
در زیر خاکها
گنجشک بی نوا...
از دفتر "آسمان، دریا"، سال 1380، پرویز آرزو
قرار است دومین مجموعۀ سرودههایم زیر نام "برج خاکستر"با تقبل زحمت
ویرایش؛ توسط شاعر ، نویسنده و پژوهشگر عزیز؛ جناب استاد محمدکاظم کاظمی و به همت
بنگاه انتشاراتی عرفان پیش از پاگذاشتنم به شستمین سال زندگی؛ چاپ و تقدیم دوستان
علاقهمند گردد. امید است با ورود به شست؛ این مجموعه را نیز در دست داشته باشیم و
در محفلی که عزیزان فرهنگی تدارک دیدهاند از رونمایی آن باز نمانیم. این هم
نخستین غزل آن پیشکش تان:
رندی از رودک زیبای سمرقند....
رنــــــدی از رودک زیــــــــــبای ســــــــمرقند مرا
هــدیــــــهای داد و ز خـــــــــود برد بــه لبخند مرا
در هـــم آمـــیخت ز لعل لبــــش ایـن شهـــدفروش
عســـــل غـــــور به گلقــــــــنــــــد دمـــــــاوند مرا
نگـهــــش یــــــوزپلنگــــــانـــــــه در افـکند به سر
چون غـــــــــزالی به ســــــــراشیـــــــبی الوند مرا
آستـــــــین بر زد و بــر آتـــــــــش کرکوی سپرد
خــــرقـــــــــــــۀ زرق پـــــر از پیــــــــنۀ آژندِ مرا
من براو خــــیره و مبهــــــوت و سـراپـا همه چشم
او بـــه هر شش جهــــت افـــکنــــــــده کمربند؛ مرا
راه بر خفـتــــــن مـــن بســـــت در آن نیــم شب و
عـــــمـر بخشـــــــید هـــــــزاری و ســد و اند؛ مرا
مــــن از او بودم و او از مــــن و مــــن او، او من
مـــن نـــه چــــون گفتــــم او را و نــــه او چند؛ مرا
دو مـــربی، نـــــه! دو ســـاقی؛ مـــی صـافی دادند
سیکـــــــی ــ نــه ز تــه خـــمـره ــ بـــه آوند؛ مرا
هر چـــه دارم به زبـــــان از برکـــــات لب او است
وه! عجــــب موهــــبــــتـــی داده خـــــــــداوند؛ مرا
عهد مســــــــتی ز لبـــــش تــا دم آخـــــــر بستم
نشکـــــــــند ــ گرچه تـبـــــــرــ گـــردن سوگند مرا
جـــایتان خــالی، بزمــــی همه رنــــــــدان بــودند
گهگــــهی نیز بـــه کـــــف مجــــــمر و اسپند؛ مرا
رابعــــه، حنظـــــله، فردوســـی و بوالفضل و شهید
رودکــــــی نیــــــز و بفـــــــرمـــود بـــه ارغند؛ مرا
مپسنــــدیـــد کـــــه آزرده کنند اهــــــرمــــــــنان
بلــــــخ و غزنیـــــن و هری، تــوس و سمرقند مرا
وای! میپیـــچم ازایــــن خفـــتن و ســـرسنــگـیـنی
کــه کــــــه آشـفـــت چنیـــــن؛ ریشــه و پیوند مرا!
3 مرداد ماه 1389
رندی از رودک زیبای سمرقند....
رنــــــدی از رودک زیــــــــــبای ســــــــمرقند مرا
هــدیــــــهای داد و ز خـــــــــود برد بــه لبخند مرا
در هـــم آمـــیخت ز لعل لبــــش ایـن شهـــدفروش
عســـــل غـــــور به گلقــــــــنــــــد دمـــــــاوند مرا
نگـهــــش یــــــوزپلنگــــــانـــــــه در افـکند به سر
چون غـــــــــزالی به ســــــــراشیـــــــبی الوند مرا
آستـــــــین بر زد و بــر آتـــــــــش کرکوی سپرد
خــــرقـــــــــــــۀ زرق پـــــر از پیــــــــنۀ آژندِ مرا
من براو خــــیره و مبهــــــوت و سـراپـا همه چشم
او بـــه هر شش جهــــت افـــکنــــــــده کمربند؛ مرا
راه بر خفـتــــــن مـــن بســـــت در آن نیــم شب و
عـــــمـر بخشـــــــید هـــــــزاری و ســد و اند؛ مرا
مــــن از او بودم و او از مــــن و مــــن او، او من
مـــن نـــه چــــون گفتــــم او را و نــــه او چند؛ مرا
دو مـــربی، نـــــه! دو ســـاقی؛ مـــی صـافی دادند
سیکـــــــی ــ نــه ز تــه خـــمـره ــ بـــه آوند؛ مرا
هر چـــه دارم به زبـــــان از برکـــــات لب او است
وه! عجــــب موهــــبــــتـــی داده خـــــــــداوند؛ مرا
عهد مســــــــتی ز لبـــــش تــا دم آخـــــــر بستم
نشکـــــــــند ــ گرچه تـبـــــــرــ گـــردن سوگند مرا
جـــایتان خــالی، بزمــــی همه رنــــــــدان بــودند
گهگــــهی نیز بـــه کـــــف مجــــــمر و اسپند؛ مرا
رابعــــه، حنظـــــله، فردوســـی و بوالفضل و شهید
رودکــــــی نیــــــز و بفـــــــرمـــود بـــه ارغند؛ مرا
مپسنــــدیـــد کـــــه آزرده کنند اهــــــرمــــــــنان
بلــــــخ و غزنیـــــن و هری، تــوس و سمرقند مرا
وای! میپیـــچم ازایــــن خفـــتن و ســـرسنــگـیـنی
کــه کــــــه آشـفـــت چنیـــــن؛ ریشــه و پیوند مرا!
3 مرداد ماه 1389
..........................................................................................................................................

...............................................................................................................................
دوپارچه شعر از:
پرتو نادری 

1
جایم نمی
دهد
نه زمین نه آسمان
نه کام نهنگی
حتی اگر یونسی شوم
خورشید بر منبر تاریکی
پیروزی آب های رسوایی را
شیپور می زند
و من می دانم
که مردی در قبیلۀ کسوف
آیینۀ چرکین خون آلودش را
در آن سوی دیوار زمان پنهان کرده است
و فکر می کند که تمام شامپانزی های امریکا
در آیینۀ کوچک او می خندند
وفکر می کند که آب تمام دریا ها
در کوزۀ شکستۀ پدر کلان او نمد پیچ شده است
او وقتی در آیینه خودش را می بیند
باغ وحش در جیب چپ اوست
و تمام هستی اش گم می شود در خندۀ یک شامپانزی
2
نه زمین نه آسمان
نه کام نهنگی
حتی اگر یونسی شوم
خورشید بر منبر تاریکی
پیروزی آب های رسوایی را
شیپور می زند
و من می دانم
که مردی در قبیلۀ کسوف
آیینۀ چرکین خون آلودش را
در آن سوی دیوار زمان پنهان کرده است
و فکر می کند که تمام شامپانزی های امریکا
در آیینۀ کوچک او می خندند
وفکر می کند که آب تمام دریا ها
در کوزۀ شکستۀ پدر کلان او نمد پیچ شده است
او وقتی در آیینه خودش را می بیند
باغ وحش در جیب چپ اوست
و تمام هستی اش گم می شود در خندۀ یک شامپانزی
2
خورشید تان را از آسمان ما بر گرید
که این روشنایی تاریک
چشم ستاره گان ما را کور کرده است
خنگ شب در اصطبل حادثه سم می کوبد
و سوار کاران بی لگام
در جشن خر دوانی روزگار
دجال ابتذال را
کلاه سرخ بر سر کرده اند
وفاتحان کوچۀ بن بست
انجماد باور خود را
شناوران آب های یخزده اند
خورشید تان را از آسمان ما بر گرید
که این روشنایی تاریک
چشم ستاره گان ما را کور کرده است
خنگ شب در اصطبل حادثه سم می کوبد
و سوار کاران بی لگام
در جشن خر دوانی روزگار
دجال ابتذال را
کلاه سرخ بر سر کرده اند
وفاتحان کوچۀ بن بست
انجماد باور خود را
شناوران آب های یخزده اند
خورشید تان را از آسمان ما بر گرید
Abonnieren
Posts (Atom)

