Freitag, 23. Januar 2015

تروریست چه گونه . . . یلدا صبور



           
     یلدا صبور           

      
       تروریــسـت چه گونـه آفـریـده مــی 

                    شــود؟
                                            
                                            قــسمت دوم  

خواننده گان گرامی !
نشر قسمت نخست نبشته ی ''تروريست چه گونه آفريده می شود ''، با واكنش هاي زيادی از جانب خواننده گان روبرو گرديد .هر چند بخشی از واكنش ها را اميدوار كننده یافتم، اما متأسفانه بيشترينه واكنش ها، خيلي ها مايوس كننده بودند.درست همين واكنش های دست دوم بود که مرا وادار به نوشتن قسمت دوم اين نبشته نمود .
اينك ميخواهم سخن های نا گفته را با شما خواننده گان گرامی در ميان بگذارم. در این راستا تلاش خواهم كرد با نوشتن اين متن پرسش های را پاسخ گو باشم .
مطلب اساسی و مغز سخن در بحث قبلي، آگاه ساختن كودكان و نوجوانان بود با چالش های تروريسم. همان آگاهی که درنتيجه اش، حفاظت ايشان در مقابل تروريسم درچارچوب خانواده ها و مكاتب ، دانشگاه ها و در مجموع جامعه ضمانتی می یابد .

                                              

من در پيوند به چه بايد كرد ها، طور پيشنهادی چند نكته را ذكر كرده بودم و انتظار و اميدم بر آن بود كه دوستان فرهيختهء من در پای اين نبشته پشنهادات سازنده ی را اضافه نمايند .
شوربختانه نه تنها اين كه برخی از خواننده گان پیشنهاد سازگاری را طرح نكردند، بلكه با ادعا های آتش برافروزی راستاي موضوع را به بی راهه كشيدند .
مي پذيرم كه موضوع متن خيلي وسيع و بحث آفرين است و بی گمان اين را هم قبول دارم كه هر انسان در پيوند به طرز انديشيدن خويش خودمختار است .اما با تمام اين همه موارد، با من هم نظر خواهيد بود، اگر بگويم كه ما در يكی از داغ ترين و حساس ترين روزگار تاريخ قرار داريم . در روزگاری كه اشتباه كوچك مان مي تواند خيلي گران تمام شود !
طور مثال يكی از هموطنان ما در بحث قبلي درپايان متن طور كامنت اين ادعا را نوشته بود :
" اسلام تروريسم است و تروريسم اسلام !"
حالا اگر از حقيقت نداشتن اين ادعاهم كه بگذريم ، به هموطنی كه اين ادعا را نمودند و سايركسانی كه دارندۀ چنين برداشت وانديشه استند، سزاوار آن است که بنويسم :
نه تنها چنين ادعا ها هيج دردی را درمان نمی كند، بل خود به ذات خودش آتش افروزی است در خرمن تشنهء روزگار . از مرز باور دور نخواهد بود كه اگر بگوييم با چنين رفتار تند و احساساتی، نه تنها خدمتی را براي یافتن نجات و رهایی از مصیبت تروريسم، انجام نداده ايم؛ بل عده ی زياد مسلمانان را خشم گين ساخته و خود سبب تقويت تروريسم خواهيم شد !
در اين پيوند مرا سخن فرزانهء ياد می آيد كه فرموده است :
'' ملتــی كه كتاب نمی خواند ، بايد تمام تاريخ را تجربه بكند ''
با تمام درد ناك بودنش بايد همه اعتراف بكنيم كه ما مردم افغانستان كتاب نخوانديم، تاريخ را هم كه خيلی تلخ تجربه نموديم ، اما هزاران دريغ ، هنوز هم نياموختيم ، كه نياموختيم !
جنگ ، تباهی و بربادی چندين دهه و اين همه قتل و كشتار و انتحار، هنوز نتوانسته بر خشونت و خودكامه گی بسياري از انسانها ها نقطه فرجام بنشاند. هنوز هم بسياری مطلقاً گرويده ی افكار و انديشه ی خشونت آمیز پیشینه ی خود استند .
اگر دقت كنيم امروز جامعه ی ما كاملاً به دهان نهنگ زمان قرار دارد و با اندك غفلت بيشتر، بلعيده خواهد شد. اکنون بالاخره زمانی فر رسيده است كه با كفايت و درايت سخن بگوييم و عمل بكنيم،از همديگر بهتر وبا تحمل بشنويم و بيشتر مواضع وافکار همدیگردرك كنيم . زیرا تجربه ی تاريخ گذشته ی نه چندان دور به ما مياموزد، كه تند روی، جهالت و خودكامه گی های عده ی محدود انسانها می تواند سبب بد بختی كامل يك جامعه گردد.
در بحث قبلي نيز ياد آور شده بودم، اين ديگر معما نيست كه تروريسم جهانی ساخته ی دست كشور های قدرتمند جهان است .
شوربختانه اين را هم ميدانيم كه دولت سابق و هم دولت كنونی افغانستان گره گشای اين مصيبت نبودند و نيستند.
با تمام اين دانسته هاي خويش بازهم هريك از ما در برابر كودكي كه در حمله ی انتحاری جراحت می بردارد و با كمترين امكانات درمانی پا هايش قطعه مي شود .... مسؤوليت داريم !
اگر امروز كودكی به عمر ٩ ساله گی خودش را انتحار مي كند ، شايد اين عمل قدرت مندی گروه های تروريستی طالبان را تفسير نكند ، اما بي گمان غفلت ، بي مسؤوليتي و ناتوانی
هريك ما را ثابت مي سازد.
براي مبارزه آگاهانه بر ضد تروريسم در گام نخست با هم بودن و همزبان بودن مان شرط
است .
بياييد براي نجات زندگی انسانها، در اين راه ناهموار همزبان و هم گام شويم !
با حرمت بیکران
یــلدا صـبور

Donnerstag, 22. Januar 2015

در انتظار نسل بعدی


کاوه شفق آهنگ    Kawa Shafaq
                                      

          در انتظار نسل بعدی*

زمانی که محمد داوود خان به کرسی صدارت نشست، باقی قائل زاده، یک تن از روشنفکران و شاعران آن زمان نوشت:
پیمانه را به دستِ هوسباز داده اند
دیوانه را وظیفه ی ممتاز داده اند
                                                          *
کابینه اعلان شد. یک چک چک! روباه های کلیله و دمنه کرسی ها را اشغال کردند. شخصاً، از دیدن اسامی در لیست کابینه تعجب نکردم. چرا؟ زیرا من به این باورم که تا زمانی نسل بعدی، نسلی که در افغانستان رشد کرده است، زمام امور را در دست نگیرد، همین مسخره بازی جریان خواهد داشت. نسل بعدی درد قوم و قبیله گرایی را لمس کرده است، درد قدرت جنگ سالاران دزد و چاپلوسان درگاه شان را دیده است، ارتجاع و جنایت ایدئولوژی های چپ و راست را مشاهده کرده است، دیده است که عروسکان بی شخصیت و خود فروش تنها و تنها در فکر پر کردن جیب های خود و فامیل های شان بودند، نسل بعدی می داند که نتیجه ی روسپی بازی های سیاسی "گه در آغوش این گه در آغوش آن" و گه در آغوش طالب جز بربادی، ویرانی، ذلت و تباهی ملت و مملکت چیز دیگری در قبال ندارد. اما امر مسلم این است که ملت ما متأسفانه باید از این تنگنا بگذرد. بیشتر از سی سال جنگ مردمی نه تنها آبادی ها را ویران می کند بل بد تر این که معنویت آدم ها ویران می گردد. در این گیرو دار همان آدمچهره های به قدرت سیاسی و اقتصادی می رسند که خود فروخته ترین، معامله گر ترین، بی شخصیت ترین اند و به هیچ ارزش انسانی و اخلاقی پابند نیستند.
به باور من تنها و تنها نسل بعدی می تواند با نتیجه گیری علمی از جریانات گذشته، بر اساس روحیه ی مردمی و شایسته سالاری خدمتی برای ملت و مملکت انجام دهد. باقی "نیش گژدم نه از پی کین است / مقتضای طبیعتش این است" و اصلاً های و هو ندارد.
* عنوان از طرف خوشه گذاشته شده است.

Mittwoch, 21. Januar 2015

چالش کوچی ها . . .




نصیرمهرین

         چالش کوچی ها به کجا می رسد


                    
                                        سر چشمه شاید گرفتن به بیل       
                                        چو پر شد نشاید گذشتن به پیل


طی سالهای پسین؛ نگرانی های پیشینه و درگیری های دفاعی از طرف مردم برخی مناطق (به ویژه مناطق مرکزی) کشور با "کوچی ها"، بار دگر بالا گرفته است. با این یادآوری حالی می شود که: در پیشینه ها عامل کوچی، بافتی از قبایل منطقه یی و قبایل جنوب و جنوب غرب کشور، سبب سازناهنجاری ها و آزار وآسیب رسانی ها بوده است. جنگ های چندین ساله، وقفه یی را برای حرکت آنها از سوی هند وپاکستان به افغانستان ایجاد نمود. پس از آنکه حکومت به آقای حامدکرزی سپرده شد، حرکت کوچی ها و دنبال نمودن خط حرکی پیشینه دوباره آغاز گردید.      
کوچی ها که همراه با خویش، خیمه ها، مواشی یا رمه های حیوانات، (با بیشترین گوسفند ها وگاوها و چندسگ) را انتقال می دهند، مسلم است که هنگام عبور از مناطق مسیر راه و خیمه زدن در سرزمینی، آسیب های بسیاری را بر مردم محل بار می آورند . حرکت آنها بسا موارد با تلفات جانی بسیار طرفین نیز همراه بوده است. صحنه های غمبار آن چند سال پیش در مناطق مرکزی کشور در حق مردم کم زمین وطرف هجوم کوچی ها در بهسود تجدید شد که در میزان با گذشته ها بسیار پر مخاطره بود. زیرا کوچی ها مسلح واز امکانات بیشتر تهاجمی برای گرفتن زمین های حاصلخیز بهره مند بودند؛ و تعدادی از مردم محل را به قتل رسانیدند. متأسفانه نه تنها از طرف حکومت کرزی جلو چنان حرکات گرفته نشد، بلکه تعقیب سیاست ناشفاف آن، تردیدی برجای نمی گذاشت که حلقات با نفوذ در حکومت که کرزی نیز به آنها تعلق داشت، هدفمندانه سیاست اسکان کوچی ها را در سرزمین مردم هزارۀ کشور دنبال می کنند. سیاستی که دقیقاً از زمان امیرعبدالرحمان با وضاحت دنبال شده است.

این خطر به سوی بقیه مناطق کشور، از جمله در شمالی، که پیشینه نیز دارد، حالا با تمام ابعاد پرسش برانگیز آن نیزدامن کشیده است    .    
با تحکم می توان گفت که تا حال سیاست اسکان کوچی ها در افغانستان؛ غلط وجفا آمیزبوده است. کوچی ها تنها جمعیتی از انسان ها با رمه های از حیوانات و" غژدی " های کهنه و ایجاد دلسوزی هایی نیز که دست می دهد، تعریف نمی یابند. کوچی را ویژه گی های قبیله یی، حتا اوصاف پیشا سرزمین گزینی، با ویژه گی های فرهنگی خانه بردوشانه ومتفاوت از دیگران نیز معرفی می کند. پذیرش بُعــــــــد خطر آمیز آن را سیاست عاقبت نه اندیشانه و تعصب آلودی تقویه می نماید، که حکومت محمد اشرف غنی را بیش از پیش فرا گرفته است. در راستای چنان سیاستی، باید سخن از فرستادن کوچی ها به عنوان ابزار ونیروی دردرون شمالی برای تشنج آوری وجنگ گستری، در نظر باشد. واین سیاست بسیار زیانمند است.

قدرت والقاب. ن.مهرین


 نصیرمهرین

                           قدرت و القاب
                                 قسمت پنجم
                        
                          خوارزمشاهیان وغوری ها


خوارزمشاهیان

خوارزمشاهیان که به قول مؤلف طبقات ناصری،" بعداز دولت سنجری اعلام سلطنت ایشان بالا گرفت؛ وپس  از انقراض ملک سلاطین غور وغزنین انارلله براهینهم، ملک ایران جمله در تصرف ایشان آمد؛ . . ." (1)  عناوین ونام هایی را دارا بودند، که در منطقۀ وسیعی از متصرفات پیشینۀ اسلامی با آمیزه های ترک و خراسانی وعربی ، مروج شده بود. اما، مشابهت بیشتر با عناوین سلجوقی ها را دارا بودند. پیشا نام مـَلـِک  وپسوند های الدین، مشخصۀ  صفات نام های آنان بود. مانند الملک قطب الدین والملک تاج الدین و الملک جلال الدین اتسز خورازمشاه. در عقب نام جلاالدین بود که خوارزمشاه یا شاه خوارزم نیز آمد، اما، به زودی بقیه شاهان لقب سلطان برگزیدند.

از سلاطین مشهور خوارزمشاهی که با اشتباه ناشی از تکبر جاهلانۀخویش  به ویژه زمینه های تکانۀ  چنگیزخان را مساعد نمود، سلطان محمد خوارزمشاه است. سلطان محمد خوارزمشاه، را، مداحان و ترسیده گان هیبت او با موافقت خودش " ظل الله فی الارض "، لقب داده بودند. (2 )

سلطان محمد به آن القاب قناعت نداشت وبسیار آرزومند بودد، که خلافت بغداد را به دست آورد. اما، کارش به آنجا کشید که خوارزم را  نیز از دست داد و جایی برای زندگی نه یافت؛ تا سرانجام بمرد و به دستور چنگیز خان، استخوانهایش را از قبر بیرون آوردند وآتش زدند .



                                                                 *

غوری ها  
نام های امرای غوربیشتر با القاب عربی مزین است.
دربارۀ پیشینۀ امرای غور، جوزجانی بر بنیاد روایتی از زبیدة الزمان وخدیجۀ دوران مطالبی را نگاشته  که آنها را شنسبیان خوانند ، اما، می افزاید که والله اعلم بالحقیقة. بر اساس روایت نگاشته شده، " بعد ازنقل فرزندان ضحاک در بلاد غور بزرگ شد  . . . و غالب ظن  آنست که :  به تخت نشستی آن عهد را که امیرالمومنین علی نوشته شده بود، بد و دادندی واو قبول کردی ،آنگاه پادشاه شدی، وایشان از جملۀ موالی علی بودند کرم الله وجهه ومحبت ائمه . . .  " 1

جوزجانی  روایت دیگری را نیز آورده است که :حاکی ازرفتن بنجی نام از ملوک غور نزد خلیفه هارون الرشید است پس از آن دیدار و روی آوردن به دین اسلام همچنان با دریافت لوا وعهد، قسیم امیرالمؤ منین  لقب گرفت.
پس از پدید آیی اسباب زوال  غرنویان، هنگامی که قدرت غوریان روبه افزایش نهاد، از لقب سلطان استفاده نمودند. چنان که جوزجانی  ملک عزالدین را پدر سلاطین غور می نامد.2
مؤرخ  ارجمند شاه محمود محمود، استاد پیشین  دانشگاه کابل ، با آوردن عصاره ی از سخنان جوزجانی می نویسد : "
بعد ازسلطان علاالدین غوری که سلطۀ غرنویان برچیده شد، غوریان کماکان القاب داده شده از طرف  خلیفه هارون الرشید خلیفۀ عباسی را  ارزشمندانه نزد خویش نگهداشتند ومطابق آن معقولیت و  حاکمیت خویش رابرمردم تحمیل می نمودند. رشد این القاب در زمان سلطان غیاث الدین بیشتر محسوس است . بخصوص  آمدن دو رسالت از طرف  خلفای عباسی امیر المؤمنین المقتضی باامر بالله  وامیرامؤمنین الناصر الدین الله ؛ به دربار سلطان غوری . جوزجانی القاب سلطان غیاق الدین را " السطان المعظم غیاث الدین ابوالفتح محمد بن سام قسیم امیر المؤمنین در طبقات ناصر ی ذکر کرده است.
ضمناً القاب سلطان شهاب الدین غوری به اضافۀ لقب " غازی" در متون تاریخی آمده است. . . . سکه های به دست آمده از دورۀ غوری نیز نشاندهندۀ القاب سلاطین غوری است. در اولین سکه یی که از نظر قدامت تاریخی به نام سام بن حسین 543- خورشیدی 544= 1148- 1149.م از طلا ضرب ز ده شده است، به وضوح لقب سلطان را در آن  می توان دید: سلطان الاعظم بهأالدنیا والدین  . . . سام بن حسین ولا الا الله ، در حالی که د ر روی دیگر سکه جملۀ " محمد رسول الله ملک شاه اعظم غیاث الدنیا والدین ابو . . . " ضرب زده شده است . 3
القاب مطنطن ، مطیع ساز و بهره بردانۀ دینی ، تنها در سکه ها چهره نمی نمود؛ بلکه در فرامین، منابر ، مساجد نیز قدرت آنها را به ئمایش می گذاشت.در کتیبه ها وسنگ نبشتۀ مسجد جامع هرات جملات ذیل را می خوانیم :
 " السلطان المعظم مالک الرقاب الامم مولی ملوک العجم سلطان ارض الله حافظ بلادالله معین خلیفة الله غیاث ادینا والدین معزالاسلام والمسلمین نظام عالم ابوالفتح محمد بن سام قسیم امیرالمؤمنین انا رالله برهانه " 4
جهانسوز
از سلسله سلاطین غوری یک تن را بیشتر با لقبی می شناسند که در تاریخ دیرپای گردید. وآن لقب "جهانسوز" است. زیراعلاالدین با قتل مردم وسوختن غزنی کاری کرد که تاریخ آن لقب را براو نهاد. براون درمورد لقب جهانسوز می نویسد :
"لقب جهانسوز که این غوری سهمگین به دست آورده بود، درخوراهمیت آن چیزی است، که درانتقام سه روزۀ وی برشهر(برخی سوختن غزنین را نه سه روز بلکه هفت شبانه روز  گفته اند. مراجعه شود به شمارۀ 9 توضیحات رویکردها) پرشکوه غزنه گذشت. ولی برای تعیین مقامی که ادبیات درآن روزگار داشته، یادآوری این نکته جالب است که همچنانکه در چهارمقاله باخبرمی شویم :
هنگامی که او غزنه راگشود وعمارات محمودی ومسعودی وابراهیمی را خراب کرد، مدایح ایشان به زر همی خرید ودرخزینه همی نهاد. هیچکس را زهرۀ آن نبود، که درآن لشکر (لشکر جهانسوز) یا درآن شهر(غزنی )ایشان را سلطان خواند . . ." 5

به فرمان جهانسوز،غزنه رابه آتش کشیدند وقبر سلاطین غزنوی را ( غیر از قبر محمود ومسعود) بیرون کردند . 6
پیشترازآن، شهرغزنه که ازبابت عایدات سرشار، مالیه ستانی ها ،دستبرد به حاصل عرق رنج وزحمت مردم  وچپاول های محمود درهند آبادانی یافته بود، لقب " عروس شهرها " را داشت.   7
وقتی از لقب جهانسوز که عروس شهر ها را به آتش کشید، یاد می کنیم، نباید ازشناخت انگیزه های آن غافل بود.انگیزه یی که توجیه پذیر هم نیست .اما، در پشت برانگیزندگی ، و لقبی را که بار آورد، به دریافتِ بد عهدی سلطان بهرامشاه غزنوی نیز می رسیم . موضوع این گونه است که :  باری قطب الدین محمد در متن تشدید اختلافات امرای غور، آهنگ پناه بردن نزد سلطان غزنه نمود. " سلطان بهرامشاه غزنوی بعلت اتهام اخلاقی وسیاسی او را بکشت وخاندان سوری را بر سر انتقام آورد. نخست سیف الدین سوری برادر قطب الدین محمد با مردم به شهرغزنی تاخت . . .( و چندی بعد1148 م. ) " علاالدین حسین جهانسوز شهر غزنه را متصرف شد. 8
غبار در این مورد سخنی از منهاج السراج جوزجانی می آورد : "  . . .  در این هفت شبانه روز از کثرت سواد دود چنان هوا مظلم گردید که که شب را مانستی ؛ وشب از شعله های آتش که در شهر غزنین میسوخت، هوا چنان روشن میبود که بروز مانستی ، و دراین هفت روز دست گشاد وغارت وکشتن ومکابره بود؛ هرکه را از مردان یافتند،بکشتند وزنان واطفال را اسیر کردند، وفرمان داد تا اجساد سلاطین محمودی را از خاک برآوردند وبسوخت، مگر سلطان محمود و مسعود وابراهیم را . . . چون هفت روز بگذشت وشب هشتم شد، شهر تمام خرابه گشت وسوخته شد . . ." از آن  ببعد علاء الدین یک هفته دیگر در قصور ویرانۀ سلاطین غزنه به شراب وعیش وعشرت نشست، وابیات ذیل را در مدح خود بگفت ومطربان را فرمان داد تا درپیش او در چنگ وچغانه بزدند:
جهان داند که سلطان جهانم                  چراغ دودۀ عباسیانم . . .
بر آن بودم که از اوباش غزنین             چو رود نیل جوی خون برانم
ولیک گنده پیرانند و طفلان                  شفاعت می کند بخت جوانم . . .9 
 مؤلف حبیب السیر در این مورد می نویسد که : "  . . .  در غزنین آتش بیداد برافروخته وهرکس از توابع غزنویه رایافتند، بکشتند وعمارات پادشاهان نافذ فرمان را بسوختند وقبورآل سبکتگین را سوای قبر محمود شکافته آتش در ایشان زدند بنابراین جهت علاءالدین بجهان سوز ملقب شد. " 10

      توضیحات ورویکردهای سلاطین خوارزمشاهی

1-      منهاج الدین عثمان بن سراج الدین معروف به قاضی منهاج سراج جوزجانی در سنۀ 658 هـ.طبقات ناصری جلد اول، به تصحیح ومقابلۀ وتحشیۀ وتعلیق عبدالحی حبیبی . انجمن تاریخ افغانستان . کابل 1342
2-      عطالملک محمد جوینی ، تاریخ جهان گشای جوینی  جلد دوم، ص81 انتشارات بامداد. 1367 . تهران . ایران

   توضیحات و رویکردهای سلاطین غوری ها

1.      ص 320- 321 طبقات ناصری
2.      ص 326 جلد اول
3.      محمود، شاه محمود. تاریخ دولت مستقل غوریان ص 257. کابل . 1368 خورشیدی
4.      گویا اعتمادی آبدات نفیسۀ هرات ، ص 18، کابل 1343 خورشیدی .
5.      ادوارد براون .تاریخ ادبیات فارسی از فردوسی تا سعدی نیمۀ دوم .ترجمۀغلام خسین صدری افشارص 11. انتشارات مروارید . تهران. ایران . برخی سوختن غزنین را نه سه روز بلکه هفت شبانه روز  گفته اند. مراجعه شود به شمارۀ 9 توضیحات و رویکرد ها
6.      غبار افغانستان در مسیر تاریخ .ص 130 به نقل از جوزجانی.  
7.      غرض معلومات بیشتر دربارۀ لقب شهرغزنه وسایر شهرها به کارستودۀ استاد محمد حسین یمین ،مراجعه شود.پروفیسردکتورمحمد حسین یمین . افغانستان تاریخی .فلسفۀ نامگذاری شهرها، شهرکها و دریاها ( جای واژه شناسی افغانستان ).1382 خورشیدی . پشاور . پاکستان .انتشارات کتاب
8.      غبار ص 130
9.      غبار ص 131

10. خواند میر،حبیب السیر. جلد دوم . ص 603 ذکر پاد شاهی علاء الدین جهانسوز.

سرانجام. لیلا تیموری


  لیلا تیموری   Laila Timory Wahidi
سر انجام  
             
ترسم از روزی که بینم زندگانی هیچ بود 
مستی و شوخی و دور نو جوانی هیچ بود 
آن شب مهتاب و آن آبِ روان و انتظار 
آب و دریا و تلاش و جانفشانی هیچ بود
آن گل زیبا که در دست تو میگفت عاشقم 
عاشقی و دل سپردن دلستانی هیچ بود 
روی میزم قاب عکس دوستان مهربان 
قاب عکس و یادگار و یار جانی هیچ بود
در مسیر زندگانی این قدر فهمیده ام
خنده ها و گریه ها و شادمانی هیچ بود 
گر گشایی صفحه تاریخ میگردد عیان 
آذرخش قدرت و کاغذ پرانی هیچ بود 
هر کتابی را که عمری با تعمق خوانده ام 
دانش و علم و هنر ها و معانی هیچ بود 
آه میترسم ز حرف آخرین عمر خویش
کای مسافر محمل و این سخت جانی هیچ بود
از دورنم ناله های نیمه جانِ جان من 
بر کشد آواز کاین دنیای فانی هیچ بود 


      

از نیستان دلم آید نوا کای عاشقان 
لیلی و مجنون و عشقِ جاودانی هیچ بود
لیلا تیموری 
1/202015

تذکره داستانی از بانو سپوژمی زریاب.


               تذکره
          
                 داستانی از سپوژمی زریاب نویسنده توانای افغانستان


                    " تذکره"‏ داستانی از سپوژمی زریاب نویسنده توانای افغانستان


صبور رحیل
ششم جدی، روز اشغال کشور توسط اتحاد شوری گذشت و بیست و هفتم دلو، روز خروج ارتش سرخ از کشور ما رسیدنیست. سه ماه بعد هم هفتم ثور و هشتم ثور می رسد. در این روزها به رسم تجلیل و سالگره هرکسی حرفی می گوید و "ادای دین" می کند تا سال دیگر.
با درد و دریغ فراوان که در طول 14 سال جهاد مردم ما به قول شهید استاد ربانی از دریاهای خون و آتش گذشتند، اما ادبیاتی نیافریدیم که بازتاب دهندۀ حتی یک فیصد آنهمه رنج و حماسۀ مردم ما باشد. این که چرا چنین نشد، نیاز به یک تحقیق بس گسترده دارد. اما این که نبود همچو ادبیاتی چه به روزگار ما آورد همه روزه پیش چشم ماست و آن این که جوانان ما امروز جهاد، انگیزه های جهاد، قربانیهای مردم را از روی اعمال قوماندانی می بینند که به نام جهاد و جهادی کار شان جز غارت و پر کردن جیب نیست.
درد مان زمانی فزونی می یابد که کسانی رژیم کمونیستی و زادۀ اشغال را می ستایند و چنان وانمود می کنند که در دوران حاکمیت رژیم کمونیستی دنیا گل و گلزار بود و همین مجاهدین همه چیز را خراب کردند.
برای دانستن شمه یی از اوضاع حاکم بر زندگی و روح و روان مردم مان در آن دوران سیاه، داستانی از خانم سپوژمی زریاب، داستان نویس چیره دست، هرچند کم کار، کشور را به دوستان پیشکش می کنم. این داستان در همان زمانهای دوران حاکمیت رژیم نوشته شده است. بخوانیم


            " تذکره"
جهان به پنج متر مربع تقليل يافته بود. روشنايي و نور جهان در يک درز دروازه متراکم شده بود. شب و روز با روشنايي چراغ نيلي همرنگ شده بود. دو رختخواب پيچيده شده، يک صندلي، يک اشتوب، يک بوتل تيل خاک و اشياي خرد و ريزه ديگ، اينجا و آنجا هستي آن جهان را مي ساختند. تعفن غير قابل تحمل بشري که نتواند از چهار ديوار کوچک و بسته اي خارج شود و همه نيازهايش را در همان چهار ديوار کوچک و بسته رفع نمايد، آن جهان را اشغال کرده بود. آواز خفه پاهايي که در برف گور مي رفتند، بلند شد. کليدي در قفل در چرخيد. در باز شد. بوي برف و سردي که انگار پشت در از ساعت ها کمين کرده بود، به درون دويد. آواز پر از زير و بم و تازه بالغي از پته صندلي
بلند شد:         
- آمدي ننه؟      
- هان پدر جان آمدم.      
فضاي جهان تغيير کرد. شاد شد، انگار در کلمه "پدر جان" همه نوازش هاي جهان متراکم شده بود و ذرات اين نوازش ها در يک آن، در همه گوشه و کنار فضاي آن جهان تاريک و متعفن خزيدند و به رقص درآمدند. زن موزه هاي رابري آبي رنگ و پر برفش را کشيد و در کنار ديوار گذاشت. چادر نماز خال خالي خاکستري رنگش را تکاند و بر ميخي آويزان کرد. موها و چادرش هم رنگ بودند. يکباره شتابان سوي ديگ و اشتوب دويد. انگار خودش خطايي مرتکب شده باشد، پرسيد:
- چيزي نخوردي پدرجان؟

آواز پر از زير و بم و تازه بالغي از پته صندلي بلند شد:       
- چيزي دلم نشد.         
- يک چيزي مي خوردي پدرجان.  
و سوي لگن بزرگي که پاي ديوار گذاشته شده بود، دويد. بي آنکه به لگن ببيند، آن را برداشت. دويده از اتاق بيرون شد. يک سال و سه ماه و هشت روز مي شد که بيني ننه به اين تعفن عادت کرده بود و اين کار هر روزش بود. وقتي به اتاق بازگشت، باز شکوه آميز گفت:   
- يک چيزي مي خوردي پدرجان.  
ننه وقتي پسرش را ناز مي داد، او را پدرجان مي ناميد. ننه هميشه پسرش را ناز مي داد. ننه هميشه پسرش را پدرجان مي ناميد. باز کلمات "پدرجان" به ذرات لايتناهي محبت آميزي مبدل شدند و در کنج و کنار آن جهان شناور شدند و بوي خاک و سبزه ده را به بيني پدرجان آورند و او را از آن جهاني که به پنج متر مربع تقليل يافته بود، بيرون راندند و به تاخت و تاز روي خر خاکستري رنگش که هر وقت پشتش مي نشست، گرماي شکم نرمش را در بندهاي پاهايش احساس مي کرد، وادار ساختند. پدرجان بي اختيار بند پاهايش را لمس کرد، خشک و لاغر بودند. بعد خر خاکستري رنگش را ديد که در يک آن به پارچه هاي متعدد و خون آلود مبدل شده است و ديد که هر پارچه آن مي جنبد و آن پارچه هاي جدا از هم گوشت، براي زنده ماندن تلاش مي کنند. دلش بد شد و همان حالتي به او دست داد که هر باري که به ياد آن روز مي افتاد، برايش دست مي داد. همان روزي که با انفجاري زمين ده شان مي خواست به آسمان بپيوندد.
باز از پته صندلي آواز پر از زير و بم و تازه بالغي بلند شد:   
- در بيرون چي گپ بود ننه؟       
- هيچ تلاشي، تذکره و اسناد. اسناد.     
تذکره و اسناد هميشه انعکاس رعب آوري در ذهن پدرجان داشت. 
- ننه اگر تذکره ام در ده نمي ماند...        
اين صبحت هميشگي مادر و پسر بود و هم حسرت هميشگي شان.        
- اگر تذکره در ده نمي ماند... اگر تذکره در ده نمي ماند...
باز ننه مثل هر بار ديگر با احساس تقصير عظيمي جواب داد:          
- همين که تو را زنده کشيدم، بسيار است، بسيار.          
انگار با خودش گپ بزند، ادامه داد:

- کاش که مي ماندم تو را هم با خود کوه ببرد... وقتي پدرت رفت، گفت من نماندم. مرا خدا زد.
آفتاب را که مي ديدي، روشني را که مي ديدي. يک سال و سه ماه و هشت روز مي شود که روي
روشني را نديدي. استخوان هايت پوده... 
جمله اش را مثل هميشه ناتمام گذاشت. چادرش را روي چشمانش گرفت. چند لحظه بعد باز ادامه داد:       
- حالا تا چه وقت اينجا مي نشيني؟ پوده شدي! 
همان آواز از پته صندلي بلند شد:           
- برو برايم يک مثنا بگير! 
- چي بگيرم؟    
- يک تذکره ديگر.

و آن آواز پر زير و بم شد، انگار خروسي براي بار اول تلاش مي کرد که اذان دهد:     
- يک تذکره ديگر، يک تذکره ديگر...         
تا آنجا چطور بروم؟ تو را تا آنجا چطور ببرم؟ در راه مي برندت، کي باور مي کند که تو پانزده ساله
استي، کاش که قدت خرد مي ماند و ...

جمله اش را تکميل نکرد. ننه کمتر مي توانست جمله هايش را تکميل کند. بسيار گپ هايش ناگفته مانده بودند. همه گپ هاي ننه ناگفته مانده بودند. هر وقت مي خواست چيزي در اين باره بگويد، انگار همه کلمات در درونش جست و خيز مي کردند و سوي دهانش هجوم مي بردند. انگار همه کلمات کتله اي را مي ساختند و راه گلوي ننه را مي بستند. انگار همه کلمات بغضي مي شدند و از چشمان ننه سرازير مي شدند و در چادرش نابود مي شدند. پدرجان چشمانش را بست و لحاف صندلي را تا زير گردنش کشيد. هر وقت درهاي چشمانش را مي بست، درهاي ديگري به رويش باز مي شدند.
از جهاني که به پنج مترمربع تقليل يافته بود بيرون مي جست و در جهاني پا مي گذاشت که در آن بوي توت پخته و آواز مستي دريا به هم مي آميزد و آدمي را در يکي از آن لحظات کوتاه و نادري قرار مي دهد که به خاطر به جهان آمدنش سپاسگزار مي شود. پدرجان همان طور که چشمانش بسته بود، طعم توت پخته را زير دندان هايش احساس مي کرد، پشت خر خاکستري رنگش مي نشست و تاخت و تاز مي کرد. روي تخته سياه و کهنه مکتبش چيزي مي نوشت. روي چوکي هاي شکسته و ريخته صنفش مي نشست و در سايه سرد درختان توت از دنبال پدرش مي دويد و در کف پاهاي عريانش توت هاي رسيده و ريخته مي چسبيدند.
باز به صنف شان مي رفت، معلم شان عزت الله خان را مي ديد که روي تخته سياه و کهنه صنف مي نويسد:"وطن ما افغانستان است. ما افغانستان را دوست داريم، افغانستان کوه هاي بلند دارد." و عزت الله خان از ارسي بيرون را مي ديد، کوه ها را مي ديد و خودش را از وجود آنها مطمئن مي ساخت، عادتش بود. انگار اين اطمينان رضايت، آرامشي به او مي بخشيد. هم صنفانش هم کوه ها را مي ديدند، از همه ارسي هاي صنف شان کوه ها معلوم مي شدند. ننه همچنان که چشمانش باز بود و اشتوب را پمپ مي کرد، در جهان ديگر بود. هميشه همين طور بود.
ننه با چشمان باز خواب مي ديد. چهار پسر و يک دخترش را مي ديد که پيش از آنکه راه رو شوند، کبود شدند و مردند و آن وقت تنها پدرجان که از مرگ رسته بود، به نظرش عزيزتر مي شد و گاهي از زير چشم، سويش مي ديد که چشمانش را بسته است و گردنش روي بالش کج شده. انگار خواب مي بود. وقتي به حلقه هاي کبود دور چشمانش پدرجان مي ديد، متوجه شد که رنگ پدرجان روز به روز سفيدتر مي شود، يک نوع سفيدي کاغذ گونه، آن وقت با چشمان باز خواب هاي وحشتناکي مي ديد. يک بار تراکم خواب هاي وحشتناک او را وادار به گرفتن تصميم ديوانه واري کرد که تا آن روز جرأت گرفتنش را نداشت. انگار اين خواب ها چيزي را در درونش منفجر ساختند و او را در همان موقعيت شادي قرار دادند که آدمي براي رسيدن به هدفي، نيروي بسيار فوق خودش به يکبارگي در خود کشف مي کند و از توانايي خود متحير مي شود.

ننه تقريباً فرياد زد:         
- مي روم تذکره ات را مي آورم!  
پدرجان با بي حالي چشمانش را باز کرد و دوباره در جهاني که به پنج مترمربع تقليل يافته بود و بوي پياز سرخ کرده و تيل خاک آن را بيشتر غيرقابل تحمل ساخته بود، سقوط کرد. بي اختيار گفت:
- راستي؟

ننه ندانست که در "راستي" پدرجان چي بود که يک جاي از درونش را سوخت و همه ناممکن ها را به نظرش يکباره ممکن ساخت و استوار ادامه داد:           
- از کابل تا آنجا چقدر راه است؟ هيچ نيست، مي روم. اگر موتر نرود پياده مي روم. جايش يادم است، پهلوي ارسي زير قرآن شريف ماندمش. اگر همه جهان زيرو روي شود، تذکره تو را چيزي نمي شود. امروز سه شنبه است، جمعه مي روم، پنجشنبه پس مي آيم، غم نخور.

کلمات اعجازشان را کردند و همان برقي در چشمان پدرجان درخشيد که ننه بي آنکه خود بداند، از يک سال و سه ماه و هشت روز در جستجويش بود و براي احياي آن در چشمان نااميد پدرجان، جان فشاني مي کرد. مادر و پسر کوچکي، تاريکي و تعفن جهان شان را از ياد بردند.

* * *   
روز جمعه صبح وقت ننه با خريطه هاي بزرگ و کوچک آمد. کچالو، روغن، پياز، تيل خاک، نان خشک همه را پاي ديوار تکيه داد و آخرين دستورهايش را به پدرجان داد که مبادا خود را گرسنه نگاه دارد، مبادا بعد از يک سال و سه ماه و يازده روز به سرش بزند که بيرون رود. مبادا سربازان تلاشي تذکره اش را طلب کنند، مبادا... مبادا... مبادا...

پدرجان انگار از فاصله هاي بسيار دور، از آن سوي جهان، آواز ننه را جسته و گريخته مي شنيد، بي آنکه واقعا به دستورهاي ننه گوش دهد، با چشمان باز خواب مي ديد. مي ديد که از کنار ارسي خانه شان مي گذرد، روي پنجه هاي پاهايش مي ايستد، دستش را سوي رف بلند مي کند و از زير و قرآن تذکره اش را مي گيرد. پوش تذکره اش نارنجيست. تذکره پدرش هم همان جاست. تذکره پدرش را باز مي کند و پدرش را مي بيند که دستار بسيار بزرگ تر از سرش به سر کرده، انگار از فاصله هاي بسيار دور سوي او می ديد، انگار نوري چشمانش را مي زد. پيشانيش پرچين است. لبان باريکش روي هم فشرده شده اند که مبادا لبخند بزند. کنار عکس مي خواند: چشمان: ميشي. پوست: گندمي. قد: بلند.

يادش آمد که از وقتي مکتب رفته بود و خواندن و نوشتن را آموخته بود، هميشه تذکره پدرش را با کنجکاوي لذت بخشي مي خواند و وقتي پدرش که خود خواندن نمي دانست، کنارش مي بود با حيرتي آميخته با شادي و رضايت پدرجان را مي ديد، انگار پسر، طلسم پيچيده و دشواري را مي خواند. يک بار بوي پدرش به بيني اش زد. پدرش بوي خاک مي داد. هميشه بوي خاک مي داد. انگار از خاک ساخته شده بود. يا از زير زمين برآمده بود. بعدها يک روز وقتي پدرش برايش گفت که خدا آدم را از خاک ساخته، پدرجان به پندار خودش پي برده بود که چرا پدرش بوي خاک مي دهد.

* * *   
ننه روي پدرجان را بوسيد. عضلات روي پدرجان زير لبان ننه مرتعش شدند. ننه احساس کرد که چيزي در قفس سينه اش آتش گرفت. خواست باز هم توصيه هايش را به پدرجان بکند و باز هم بگويد که مبادا پريشان شود، مبادا از خانه برآيد و مبادا سربازان تذکره اش را طلب کنند. مبادا او را باز موتري کنند و به جاي نامعلومي ببرند، مبادا خبرش از جبهه جنگي بيايد. مبادا، مبادا و مبادا... اما بازهم انگار همه کلمات در درونش جست و خيز کردند و سوي دهانش هجوم بردند. انگار همه کلمات کتله اي را ساختند و راه گلوي ننه را بستند. انگار همه کلمات بغضي شدند. بعد اشک شدند و از چشمان ننه سرازير شدند و در چادرش نابود شدند.
وقتي در بسته شد و آواز قدم هاي ننه که در برف شرشر مي کردند به گوش پدرجان آمد، پدرجان اطرافش را ديد، انگار بار اول بود که متوجه شد که يک سال و سه ماه و يازده روز مي شود که جهان براي او به پنج مترمربع تقليل يافته است. يک سال و سه ماه و يازده روز مي شود که بيرون را نديده است، آدمي غير از ننه اش را نديده است و آوازي غير از آواز ننه اش نشنيده است. احساس سرما کرد و به جايش در پته صندلي نشست و لحاف را تا روي شانه هاي لاغرش کشيد.

* * *   
پدرجان مانند حشره محبوسي از آنچه برايش کنار ديوار گذاشته بود، تغذيه مي کرد و آنچه را بايد در لگني کنج ديوار دفع مي کرد. فضاي اتاق متعفن شده بود و اين تعفن، پدرجان را نمي گذاشت حتي در خواب با چشمان بسته به سير و سفر در دره هايي که بوي توت پخته مي دادند، بپردازد. پنجشنبه گذشته بود، سه شنبه شده بود و ننه بازنگشته بود. پدرجان آرام و قرار نداشت. اگر مي نشست، دلش مي خواست بايستد، اگر مي ايستاد، دلش مي خواست بخوابد. اگر مي خوابيد، دلش مي خواست قدم بزند و با بي صبري انتظار شب را مي کشيد و در تاريکي شب آرام و بي صدا لگن مدفوعش را در کوچه خالي مي کرد و در آغاز، با عجله در جهان خودش که به پنج مترمربع تقليل يافته بود، مي خزيد.
بعدتر تنها دلخوشي اش اين شده بود که شب در تاريکي آهسته لگنش را بگيرد و با پاهاي لرزانش کو چه برود و آن را خالي کند. کوچه افسونش مي کرد. حرکاتش در کوچه با تأني مي شدند تا بهانه اي براي بيشتر ماندن داشته باشد. کوچه هم تاريک، تنگ و متعفن بود. پدرجان با کنجکاوي لذت آوري ديوارهاي نمناک کوچه را تماشا مي کرد، ارسي هاي بسته را تماشا مي کرد و به مجردي که آواز پاي رهگذري به گوشش مي آمد، با قلب و پاهاي لرزان مي دويد و به جهانش پناه مي برد.

* * *   
ده روز از وعده ننه گذشت و ننه نيامد. خوراک پدرجان رو به اتمام بود و يک روز صبح پدرجان همانند جانور گرسنه اي ناتوان و وحشت زده آرام آرام با قدم هاي نامطمئن از جهاني که به پنج مترمربع تقليل يافته بود، برآمد. توصيه هاي ننه را از ياد برد و به بيرون قدم گذاشت و تصميم گرفت که از اولين رهگذر، نشاني ايستگاه شمالي را بپرسد و به آنجا برود. بعدش را نمي دانست. آفتاب چشمانش را که به تاريکي خو کرده بودند، مي زد و سرش را به دوران مي انداخت. به نظرش مي آمد که هر چند لحظه بعد زمين از زير پايش مي رود.
توازنش را از دست مي داد. سفيدي برف چشمانش را مي آزرد. به نظرش مي آمد که برف هاي کنار راه از لکه هاي سياه و سرخ متحرک پراست. دلش بد مي شد. اولين رهگذر را که در راه ديد. بي آنکه از او پرسشي کند، ترسيد و به صورت غريزي رويش را با دو دستش پوشاند. رهگذر متوجه نشد. پدرجان حالت حيواني تنهايي را داشت که از کوهستان پايين شود و ناگهان خود را در ميان آدم ها ببيند و از وحشت ترديد و بلاتکليفي بلرزد. همچنان که آهسته آهسته مي رفت به توصيه هاي ننه مي انديشيد که مبادا سربازان او را ببينند و تذکره اش را طلب کنند، مبادا او را ببرند. مبادا، مبادا و مبادا...

يک بار چشمان خيره اش به سه سرباز افتاد که تفنگ هاي براق و بزرگي به شانه و موزه هاي براق و سياهي به پا داشتند. انگار پدرجان افسون شد. بر جايش خشک شد. انگار جريان خونش از حرکت باز ماند. انگار مايع سرد وسوزاني از سوراخ بيني و گوش هايش فوران کرد. همه نيرويش را جمع کرد تا رويش را بگرداند و بدود. رويش را گشتاند اما دويده نتوانست. انگار پاهايش در دام نامريي گير مانده بودند. بي آنکه بدود، ناشيانه دست و پا زد. سربازان متوجهش شدند.

* * *   
سر پدرجان را تراشيدند. به سر تراشيده پدرجان کلاه بزرگي گذاشتند. لباس کلفت سربازي به تنش نمودند و تفنگ بزرگ و براقي به شانه اش آويختند. موزه هاي براق و سياه به پاهايش کردند. پدرجان در هيئت سرباز چيزهايي را ديد که از ديدن شان وحشت داشت. خون را ديد، آتش را ديد، آدم هاي بي سر را ديد، آدم هاي بي تنه را ديد. نوزادي را در گهواره اي ديد که نيمه اش را سگ هاي گرسنه خورده بودند. در اول پدرجان چشمانش را با دستانش مي بست و به ديواري تکيه مي داد تا آنچه را نبايد، نبيند. بعدها به نظرش مي آمد که با چشمان بسته هم آنچه را نبايد، مي بيند.
تا خواب خودش بر پدرجان غلبه نمي کرد، پدرجان از ترس نمي خوابيد. شب ها مي نشست و چشمانش را باز مي گرفت. بعدترها در خواب و بيداري به نظرش مي آمد که آدم هاي بي سر و آدم هاي بي تنه، نوزادان نيم خورده از دنبالش مي دوند. سر خود شروع به فرياد زدن و دويدن مي کرد.

در آغاز سربازان ديگر مي خنديدند و مسخره اش مي کردند، بعدها با درماندگي و هراس سويش مي ديدند. بعد به نقطه اي خيره مي شدند و به انديشه هايي که جرأت گفتن شان را نداشتند، فرو مي رفتند. حالا روزها پدرجان در هيئت سرباز، در کوچه هاي کابل سرگردان مي گردد. هرچند قدم بعد مشتي خاک از زمين برمي دارد و بو مي کند. گاهي هم ساعت ها در ايستگاه شمالي مي ايستد و کسي را مي پالد. انگار منتظر کسي است. کودکاني که مي شناسندش، از دنبالش مي دوند و مي خوانند:

آللو للو بابوجي از شمالي چي آوردي      
يک تذکره گک نارنجي، به پدرجان ناز نازي           
پدرجان نامش را فراموش کرده است. نام پدرش را هم فراموش کرده است. اگر کسي از او بپرسد: نامت چيست؟ مي گويد:

- پدرجان.          
اگر کسي بپرسد: نام پدرت چيست؟ مي گويد:   
- پدرجان.          
اگر کسي بپرسد: نام پدرت چيست؟ مي گويد:   
- قد بلند. چشمان ميشي.        
اگر کسي بپرسد: اينجا چي مي کني؟ مي گويد:
- منتظر ننه ام استم.     
اگر کسي بپرسد: ننه ات کجاست؟ سوي شمالي اشاره مي کند. اگر کسي بپرسد: چي مي کند؟ مي گويد :       
- تذکره ام را مي آورد.    
اگر کسي بپرسد: تذکره ات کجاست؟ انگار از فاصله هاي بسيار دور از صدها کيلومتر دورتر آن را مي بيند و با اطمينان مي گويد:           
- آنجا در خانه ما. سر رف، زير قرآن شريف.

* * *   
ننه بازنگشت و هيچ کس هم ندانست که آن نيرويي که با چهل سال زن بودن در ننه متراکم مانده بود، چگونه به يکبارگي سر بلند کرد و فوران کرد. همان نيرويي که گاهي آدمي را در يک لحظه از زندگيش، از جلد بشر عادي و ناچيز براي هميشه بيرون مي راند و از او موجودي برتر مي سازد. هيچ کس ندانست که چگونه اين نيرو در يک شام زمستان کنار اشتوب و ديگ پياز سرخ کرده در جهاني که به پنج مترمربع تقليل يافته بود، از ننه موجودي متهورتر از متهورترين مردان ساخت و هيچ کس ندانست که ننه چگونه به تنهايي دره هاي يخبندان را عبور کرد.
کوهپايه هاي خالي از آدم را که کنام حيوانات شده بودند و ديگر در آنها نه آب آباداني بود و نه بانگ مسلماني، درنورديد و خودش را به خانه ويرانش رساند و از آنجا که مي دانست، تذکره پدرجان را گرفت. پدرجان هم ندانست که همان پنجشنبه که ننه از شمال به کابل مي آمد، موترش را ميني منفجر ساخت و ننه را به پارچه هاي بيشماري تبديل کرد. پدرجان ندانست که سربازاني که آن سرک را روفتند، بسته کوچکي يافتند که آن را با احتياط و سوءظن باز کردند و در آن يک پارچه تلخان سنگ شده و يک تذکره يافتند. تذکره را باز کردند و خواندند:           
- شرف الدين، ولد شيرمحمد، ده ساله، سال
۱۳۵۷/       
اينها را پدرجان ندانست. پدرجان همچنان منتظر ننه اش است و نامش را از ياد برده است.
اگر شما پدرجان را ديديد، برايش بگويد که نامش شرف الدين، ولد شيرمحمد است. شرف الدين، ولد شيرمحمد. شرف الدين، ولد شيرمحمد...
*******
سپوژمي از نویسنده های بسیار توانای افغانستان است که در سال ۱۳۲۹ ه.ش در کابل به دنیا آمد. وی بعد از به پایان رساندن تحصیلات متوسطه خود در لیسه ملالی، وارد دانشکده زبان و ادبیات فرانسه کابل شد و بعد از اخذ مدرک فارغ التحصیلی از آن دانشکده، برای ادامه تحصیلات به فرانسه رفت . او در بازگشت به وطن، معلم زبان فرانسه شد و سال های جنگ و خونریزی دهه شصت را در کابل به سر برد. سپوژمی در سال ۱۳۶۹ه.ش دوباره به فرانسه برگشت و اکنون نیز در آن کشور به سر می برد. از او دو مجموعه داستان کوتاه و یک رمان به نشر رسیده است. شرنگ شرنگ زنگ ها (۱۳۶۳)، و رمان در کشوری دیگر (۱۳۶۷) از آثار اوست.