یک دهه سیاستهای جهانشمول غرب درافغانستان بخش دوم ( قبیله گرایی بر جای ماند، جمهوری نيامد ) ![]() دکتر لطیف طبیبی |
موضوعات این بخش :
آغازسخن
جمهوری اسلامی
وناهمگونی های روشنگران افغانستان
تعریف جمهوری
جمهوری های افغانستان
ومشکلات مرحله گذار
قانون اساسی جدید و
جمهوریت
نتیجه گیری
آغازسخن
یک بررسی مقدماتی
ازنظامنامه های حقوقی دوره امانی و قوانین اساسی حکومات بعدی افغانستان، این
واقعیت را نشان می دهد، که فقاهت مذهبی در افغانستان به مثابه» يک نهاد اجتماعی بود که پلی
ارتباطی بين جهان ما و جهانی که عالم باقی نام دارد » بشمار می رفت. نیم قرن پیش
درافغانستان فقاهت مذهبی کارکرد خود را از دست داده بود و در مسير انحلال افتاده
بوده است. اما به دليل پيشامد خونین کودتای ثورحزب دموکراتیک خلق افغانستان،
رونق دگر باره یافت. خود آن حزب هم آلوده به ایدئولوژی مذهبی بود و می خواست
مذهب عاریتی به اصطلاح" کمونیست روسی" را درافغانستان پیاده کند و به
شکست فاحشی مواجع گردید،جنایات این حزب علیه مردم، باعث رشد سیاسی اسلامیست ها
درافغانستان گردید. آنها در اثر سؤاستفاده ازعملکر خونین وستم های حزب د.خ.ا،و
به کمک مالی برخی از کشورهای سرمایه داری و کشورهای همجوار وکشورهای عربی به
قدرت رسیدند.
يکباره مذهب بصورت
رشدی سرطانی احياء شده و اکنون کل جامعۀ افغانستان را به فسادی دامنه دار و مهلک
گرفتار کرده است. جمهوری اسلامی افغانستان محصول همین رشد سرطانی
است. این ساختار سیاسی در شکل جمهوری است،لاکن درعمل به سنت قبیله حاکم است.
جمهوری اسلامی و
ناهمگونی های روشنگران افغانستان
خوب بیاد دارم که با
آشکارشدن نظامی به نام «جمهوری اسلامی » درافغانستان که آقای کرزی وارد معرکه
شده بود، يک عده تحصیل کرده گان درآلمان و کانادا که نخست نهاد سیاسی و فرهنگی
تشکیل داده بودند، آنها مدعی به جمهوريخواهی بودند، هوادران این نهاد بعضی محفل
های سیاسی دایر می کردند. ازمقالات وگفتاربرخی ازآنها معلوم می شد که شناخت کافی
ازمرحله گذارساختارسیاسی جامعه افغانستان نداشتند. برخی ازآنها تحت تاثیرات شکل
ظاهری ساختار رژیم افغانستان رفته بودند.
ناهمگونی فکری و
سیاسی که در رابط ساختارجامعه افغانستان، ازجانب برخی از مهاجرین سیاسی دوران
اشغال نظامی افغانستان درخارج رونما گردیده است، برای برخی از روشنگران افغان
وظيفه ای شد که باید بزودی به مکاشفه آنها می پرداخت. صاحب این قلم درآوان
انتخابات دوره دوم ریاست جمهوری افغانستان دومضمون نوشتم . یکی ( حزب سازی وحزب
بازی درافغانستان) که به تاریخ ۳۰ اپئرل ۲۰۰۸ مضمون دیگر (انتخابات ریاست جمهوری
افغانستان و دلمشغولی برخی از روشنفکران ما) که درمامی ۲۰۰۹ دردو هفته نامه
زرنگار چاپ تورنتو وبرخی وسایت های افغانی چاپ شده است . مضمون های فوق نقدی
برنظرات و شعارهای سیاسی برخی احزاب نوینی که به نمایندگی روشنفکران افغان برای
ریاست جمهوری افغانستان داخل میدان شده بودند، نوشته شده بود.
ازنظرات وشعار
های این احزاب چنان معلوم می شد ، که به محض به قدرت رسیدن این عناصر همه
شوربختی های افغانستان رفع خواهد شد. قابل تذکر است که یکی از خصوصیات
فعالیت فکری وسیاسی چنین افراد ونهاد هایشان در نیم قرن اخیر افغانستان،
شعاردادن است. شعاربرای شعار. به دشواری جابجا کردن دماوند و زنده کردن
مردگان است. برخی از گروه های سیاسی روشنگران افغان ، با غرور برشعارهای بدون
پشتوانه ی پیشین اصرار می ورزیده و بر هیزم آتش آنها نیز می افزایند. چون
فرهنگ شعار،اولین خاصیتش این است که مردم را شعارخوار می کند.و اولین عارضه ی
شعارخواری نیز دراین است که مردم طلبکارانه بر حقانیت همان شعارها شعار می دهند. بعد
ازمطالعه شعاربازی های سیاسی برخی احزاب ،برایم پرسش های زیر مطرح شد.
اول: آیا برای قشر روشنفکر افغانستان زمینه اجتماعی آماده شده است که
در انتخابات شرکت نماید؟
دوم :آیا آرمان روشنفکری همین است که روشنفکری برای احراز چوکی مبارزه کند
که این چوکی درکنترول
سیاسی و مالی حکومت امریکا قرار دارد؟
نتیجه تاثیرات عوامل
مختلف اجتماعی که قشرروشنفکرسیاسی برای قدرت طلبی آن مبارزه می کرد، امروز
برجستگی های آنرا می بینیم. از یک جهت این جریان سیاسی باعث جلوگيری ازايجاد يک
ائتلاف گسترده دربين اپوزيسيونی که در خارج کشوراختياری در تعيين نوع حکومت
آيندهء کشور نداشتند؛ گردیدند.
ازجهت دیگر،همین
اختلاف نظرهای حل ناشدنی روشنفکران اپوزیسون سبب گردید که نظامی بنام جمهوری
اسلامی سلطانی درافغانستان درموقعیت آماج خود قرار گیرد. برای روشن شدن به
مفهومی نظام جمهوری اشاره ای بر ساختار این نظا م می نمایم.
تعریف جمهوری
قبل ازهرنکتهء ديگر،
لازم می بينم که دراین جا يک بارتاکید کنم که جمهوريخواهی اندیشه درستی است، ولی
به شرطی که «جمهوری» به مفهوم واقعی، که به معنا و به مفهوم ساختارسیاسی نظامی
عنوان می شود که، شهروندان آن کشورمجموعاً (زن و مرد و پير و جوان و مذهبی و لا
مذهب و زاده شده درميان اقوام و نژادهای گوناگون، با زبان ها و فرهنگ های مختلف)
بصورتی يکجا و يکپارچه يک «ملت» خوانده می شوند و، به لحاظ اشتراک مشاع در
شهروندی، مالک و صاحب آن کشورند و حق دارند که در تعيين سرنوشت و برنامه ها و
فعاليت های کشورشان دخالت آمرانه داشته باشند و هيچ نظر و قدرتی مافوق ارادهء
آنان قرار ندارد. از اين ديدگاه «جمهوری» را می توان بصورتی قراردادی همان جمع
شهروندان و يا «ملت» دانست که ارادهء خود را از طريق صندوق رأی و در انتخاب های
گوناگون آزاد و منصفانه و گزينش نمايندگانی اجرائی و قانون گزار اعلام می دارند
و شخص اول قوهء مجريهء کشور خود را «رئيس جمهور» می خواند؛ رئيسی که مقيد به
قانون اساسی دموکراتيکی است که به دست نمايندگان مردم و بدون رجوع به هرگونه
مذهب و ايدئولوژی نوشته شده و مطابق آن مدت خدمت اين رئيس جمهور محدود و معين
است، رئیس جمهوروابسته به قبیله ، قوم،زبان نیست. و در برابر نمايندگان مردم
مسئول و پاسخگو است.
آشکاراست که اين
مفهوم از«جمهوری» دربرابرنظام قبیلوی وسلطانی افغانستان که درشکل جمهوری ظهور
کرده است، فرق دارد. برای اینکه دولت افغانستان تکیه برمذهب نموده و سلطهء فرد
يا گروهی خاص برمردم حکومت می کند؛آقای کرزی ارادهء خود را مافوق مردم می داند،
مسئول و پاسخگو نيست.
جمهوری های افغانستان
ومشکلات مرحله گذار
درتاريخ مدرن تمدن
بشری مضامينی زیادی در باره مرحله گذارازسلطنت ها به جمهوری ها نوشته شده است.
اما، در هر جامعه و کشوری، بريدن ازنظام قبیلوی،سلطنت خودکامه و رسيدن به
جمهوری واجد مراحل تحولی مختلفی است که گاه به آسانی پيموده می شوند و گاه موانع
گوناگون موجبات تعطيل سير تحولی شان را فراهم می سازند.
درتاریخ افغانستان،
امیران و پادشاهان خود کامه ازجانب مذهبیون حکم «وديعه ای الهی» را پيدا کرده
بودند. معمولآ نظام های قبیلوی که درشکل سلطنت یا سلطانی که مالکيت آن برمردم
است و اعطای آن از جانب مردم به سلطان بی اختيار داده شده است، توسط بلوغ بينش
سیاسی جنبش های اجتماعی مرحله گذارسرنگون می شوند.درحالیکه درافغانستان چنین
جنبش های سیاسی و اجتماعی وجود نداشت. درست است که گروه های انقلابی درجامعه بودند،
ولی حرکتی صريح اجتماعی برای بريدن ازسلطنت سنتی قبیلوی خود کامه و ايجاد يک
نظام جمهوری که در پیش از آن تعریف شد، بوجود نیامد.
قرارپژوهش آقای
آریانفر درکتاب "رازهای سر به مهر تاریخ دیپلماسی افغانستان".
تحت عنوان « جمهوری هرات» (عبدالرحیم خان نایب سالار) که
ازپروفیسورداکترولادیمیربویکو که توسط آقای آریانفر به دری گردارنده شده
است. برای نخستین بار طرح جمهوری درافغانستان از جانب عبدالرحیم خان والی هرات
مطرح شده است.
قرارنوشته
پروفیسوربویکو،...عبدالرحیم خان والی هرات، نامه یی عنوانی بچه سقاء فرستاد و
خواستارآن گردید تا مجلس سراسری افغانی را در کابل فرا بخوانند. افغانستان را
کشور جمهوری دارای مجلس ملی اعلام نماید. رحیم خان، خود، که به این گونه تجارب-
هم تجربه شوروی و هم تجارب جهانی- دلچسبی نشان میداد، بارها اندیشه مبدل ساختن
ولایت هرات به یک استان خودگردان یا حتی جمهوری را مطرح میکرد. چنین تمایلاتی،
به ویژه در پاییز سال ۱۹۲۹ در آستانه افتادن کابل به دست نادریه و تهدید
سرکوب از سوی نیروهای پشتونی میانه رو- محافظه کار به رهبری نادرخان- نزد او
تقویت شدند. عبدالرحیم خان در یک گفتگو با غلام جیلانی خان چرخی، ابراز داشت که
"با همه نیرو برای اعلام جمهوری مستقل هرات مبارزه خواهد کرد"- که
موجب شگفتی وی
گردید.
دومین جمهوری
افغانستان توسط یک کودتای خاندانی صورت گرفت. دراينجا یک اشاره به جمهوری
داوودخان ضروری است.برخی از چپ های سنتی افغانستان جمهوری داووخان را«سلطان
بازتوليد شده»، يا «ديکتاتور»،افغانستان می نامند، این بکلی درست است .ولی از
این واقعیت چشم پوشی نکنیم ،اگراونبود بخش های ازآرمانها و آرزوهای روشنگران
افغان (مثل تدوین قانون اساسی، قانون جزا،آزادی زنان و تضمين تماميت ارضی
افغانستان) که تا اندازی درقانون اساسی ۱۳۴۳ مطرح شده بود و بصورت نسبی در
حکومات قبل از کودتای داودخان درجریان قرارگرفت،عملی نمی شد. چنانچه با سرنگونی
داوودخان و شروع حاکمیت حزب دموکراتیک خلق، تمام آرمانها و آرزو ها برحق
روشنفکران که در پیش ذکر شد، نابود گردید.
ازعصرجمهوریت
داوودخان دیری نگذشته بود، گمان زنی ها به واقعیت ها انجامید. یعنی همان حزب خود
فروخته « دموکراتیک خلق» که دردوران زمامداری جمهوریت داووخان دوباره شکل و شتاب
گرفتن اش را نشان داد. بزودی معلوم شد که برای سیاست حکومت استعماری اتحاد شوروی
سابق که تکیه گاه اصلی این حزب بود ، «جمهوری داوودخان» راه حلی برای عملی شدن
سیاست استعماری شوروی نیست.لهذا بزودی به دسیسه اتحادشوروی سابق، حکومت جمهوری
داوودخان که پادشاه را کنار زده بود، توسط کودتای خونین با سلطان مستبدۀ ديگری
به نام نورمحمدتره کی عوض نمود. برخلاف داوود خان که ازجهان وطن دوستی و آباد
گری کشور خود آرمانگرایی می کرد ، تره کی به ويران کردن مردم و کشور خود پرداخت
و دو نسل بعدی را به نابودی سوق داد.
حکومت آقای کرزی که
توسط امریکا سرپا شد، براساس قانون اساسی جديدی که از مجموع سنت های عقب ماندۀ
مذهبی نوشته وتصویب شد ، حاکم این سر زمین گردید.ساختار جمهوری برپایه قوم گرایی
و مذهبی با ملاحظات دست و پا گير مذهبی، جانی تازه بخود گرفت. بدين سان به آسانی
می توان تصديق کرد که درافغانستان نظام قبیله گرایی نرفت وجامعه جهانی با همه
سازوبرگ که داشت ، جمهوری به مفهوم اصلی آن به افغانستان مستقر نکرد. بازی فقط
با نام ها بود. در زير سايهء قوم گرایی آدميانی وزیر، رئيس و قوهء مجريه شدند.
همانگونه که رژیم
کودتا حزب دموکراتیک خلق توسط بیگانه به قدرت نشست،و به زودی دست تطاول به سوی
ديگر مفاهيم سياسی نيز گشود و همهء مخالفین را به اصطلاح ضد کمونیزم قتل عام
کرد، جامعه جهانی جمهوری آقای کرزی را با ختنهء شرعی، «اسلامی» کردند. دموکراسی
اسلامی پيدا شد، برخی از تحصیل کرده گان نهاد های فرهنگی که درپیش ازآنها ذکر
شد، دموکراسی و جامعه مدنی را با مدينت قرای النیی صدراسلام يکی گرفتند؛ مردم که
درنظام جمهوری تعیین کننده اصلی اند درخطوط قانون اساسی جديد رنگ باختند. نان
سفرهء جمهوری از جامعه جهانی تهیه می شود و انتخابات، شوخی بی مزه ای شده است،
که انگارآقای کرزی بخواهد از طريق آن ادعای حاکميت مردم را به مطايبه بگيرد. و
اينگونه است که، در واقع، جمهوری به مفهوم واقعی هيچ گاه به افغانستان پا
نگذاشته است.
قانون اساسی جدید و
جمهوریت
ساختار جمهوری سلطانی
افغانستان دو نکته را به پرسش هائی اساسی می برد:
۱- آيا اساساً از
نخستين روز تأسيس اين حکومت و استقرار قانون اساسی اش و ايجاد منصبی به نام
«رياست جمهوری» امری به نام جمهوريت درافغانستان محقق شده است؟
۲- آيا براستی منصب
آقای کرزی و قدرت روایی آن را می توان با تعريف متعارف رئيس جمهورکه در پیشتر
ذکرشد، مقايسه کرده و مدعی شد که بلی، درپی سقوط نظام سیاه مذهبی طالبان امکان
تحقق جمهوريت به مفهوم واقعی آن درافغانستان پيش آمده بود چون ما قبلآ
دارای جمهوری بوده ايم؟
برای من روشن و واضح
است که، پس ازسقوط طالبان، وبه استناد قانون اساسی همين حکومت اسلامی، هرگز
جامعه جهانی نخواست که رژيم جمهوری به مفهوم درست آن با سهم قشر روشنفکر وطن
پرست آن درافغانستان برقرار شود.
کشورهای استعماری در
پروسه دو صد سال سیاست های استعماری درکشورهای محروم نظامی بر قرار نکردند که
ازمنافع ملی و رشد اقتصادی به نفع عموم بر خوردار باشد. درافغانستان جامعه جهانی
حکومتی را بقدرت نشاند که ، عقب مانده، متحجر و مانند برخی از رژيم های پیشین
این سرزمین است. همین قانون اساسی حکومت اسلامی که بر چندین فرض گذاشته شده
است:مثلآ دربعضی موارد همين قانون اساسی سنتی و عقب مانده افغانستان که به کمک و
رهنمای جامعه جهانی شرح کشافی درمورد آزادی های فردی و گروهی و حزبی و مطبوعاتی
و اجتماعات و فرهنگی و زبانی و غيره ارائه می دهد اما تحقق همهء آنها را موکول و
منوط و مشروط به آن می کند که با شرع مقدس اسلام همخوانی داشته باشند. اين شرط
حکومت را کلاً از جمهوريت خالی می کند.
بدين ترتيب، اگراندکی
انصاف داشته و يا اندکی با مفهوم جمهوری واقعی آشنائی يافته باشيم، می بينيم که
حکومت آقای کرزی با تنها مدلی که نمی خواند «مدل جمهوری» است. اما می توان بين
آن و «مدل حاکمان سلطانی » تشابهات متعدد غير قابل انکاری يافت. برهمين اساس، نه
می توان آقای کرزی را رئيس جمهور واقعی افغانستان دانست. اما منتخب مردم براساس
قانون اساسی حکومت اسلامی؟ اين خاصيت تنها حکومت های اسلامی نيست، همه حکومت های
ايدئولوژيکی که با جمهوری خواندن خود بوجود می آيند از( چين گرفته تا سوریه و
کره شمالی وغیره) به تنها چيزی که شباهت ندارند، به جمهوری است.
نتیجه گیری
بدين ترتيب، وضعيت
اردوگاه و مدعی جمهوريخواهی برخی از تحصیل کردگان و نهاد های فرهنگی که
درمبارزات انتخاباتی گذشته شرکت کردند و شاید درآینده هم بنمایند، بصورتی درآمده
است که بايد درافغانستان چراغ برداشت و به جستجوی نظام جمهوری راستين برخاست؛
شخصيت هائی که روز به روز درافغانستان در مبارزات انتخابی شرکت می کنند، آنها
درغوغای سیاسی دروغين مردم، و اعوان شان ازجناح های خلق وپرچم به مثابه
اپوزيسيون، ناياب تر و دست نيافتنی ترمی شوند.
جمهوريخواهی واقعی
چيزی نيست جز خواستاری استقرار حاکميت ملی از طريق تصويب يک قانون اساسی سکولار
ـ دموکرات و مبتنی براعلاميهء حقوق بشرکه با تمهيدات معينی از تمرکز قوا در دست
يک فرد يا گروه جلوگيری می کند. اينگونه مناصب تشريفاتی تنها کپسولی محسوب می
شوند که مادهء درونی آنها از جمهوريتی ساخته شده که راه را بر بازتوليد استبداد
می بندد. مثل هند،آلمان و يونان و ده ها جمهوری واقعاً دموکراتيک ديگر.
درافغانستان مبارزه
برای یک قانون اساسی سکولارـ دموکرات، که با گوهرجمهوريخواهی تام خود، خون بهای
قربانیان نیم قرن گذشته را درنظر بگیرد،موضوع مهمی است. مبارزه ای که آيندهء
آزاديخواهی وهديه ای تاريخی است و دلسوزانی از نخبگان کشور، باید درگردهمایی
مجلس مؤسسان آینده این سر زمین گرد هم آيند آن را بنویسند، و به مردم خود تقديم
کنند. از آن پس اين وظيفهء همگان خواهد بود که نگذارند قدرت طلبان و تماميت خواهان،
با ايراد زخم «متمم» های ضد ملی بر پيکر اين قانون، چيزی از گوهر جمهوريت آن
باقی نگذارند. دراين ميدان تنها کسانی که نمی توانند مدعی جمهوريخواهی باشند
حکومت مذهبی و هواخواهان انواع حکومت های ايدئولوژيک اند.
با عرض حرمت دسمبر
۲۰۱۲
ادامه دارد
|
Montag, 17. Dezember 2012
یک دهه سیاست های جهان شمول غرب دکتر لطیف طبیبی
Montag, 10. Dezember 2012
ننگ بر این سکوت باد ! پرتو نادری
پرتو نادری
ننگ بر این سکوت باد !
باران سردی می بارد می بارد، بارانی به سردی وبی رنگی خون« انیسه» دوشیزۀ قهرمان کاپیسا که شاید در آن سوی سده های دور پیوندی دارد با « روشنک»، بانوی که تمام روز در برابر سکندر شمشیر زد و سکندر بر او پیروز نشد. باران می بارد واندام پیر و برهنۀ زمین می لرزد چنان اندام زاغه نشینانی در زیر شلاق نفس های سرد باد های زمستانی.
خون انیسه نیز با همین سردی وبی رنگی بر زمین ریخت، نه خون او را کوردلان بی معرفت، که نفرین به نام و ننگ شان باد بر زمین ریختند! آب از آب تکان نخورد؛ او چنان سیب سرخی از شاخ بلند جوانی فرو افتاد و زاغان شوم حادثه با قارقار نحس در آسمان پیروزی سیاه خوش پرواز کردند.
انیسه را کشتند، شاگرد صنف دهم لیسۀ محمود راقی را که می خواست قطره قطره واکسین پولیو را در دهان کوکان ریزد، تا دیگر کودکی از بیماری فلج زمین گیر نشود. کاپیسا یکی از آن ولایت های افغانستان است که واقعه های فلج کودکان به مقایسۀ ولایت دیگر درآن بیشتر دیده شده است. شاید انیسه این را می دانست و بر خاست تا کودکان سرزمینش را از این بیماری هستی بر انداز رهایی بخشد!
وقتی به مرگ انیسه می اندیشم، این سخن مردم یادم می آید که ، مرگ « غریب» ماتم ندارد. وقتی سکوت شرم آور و ننگین دولت را در پیوند به این حادثۀ استخوان سوز می بینم بار دیگر به این گفتۀ مردم باورمند شدم. زمانی که چندی پیش چنین حادثۀ خونینی در پاکستان رخ داد و ملاله یوسفزی اماج گلولۀ طالب قرار گرفت، گویی آتش تمام جهان در سینۀ حامد کرزی و فاروق وردک زبانه کشید، محکوم کردن ها بود و محکوم کردن ها. حال گویی حامد کرزی و فارق وردک بر دهان ها شان نه مهر؛ بلکه سرش الفی زده اند که چنان سنگی خاموش اند که ننگ بر چنین دولتمردانی باد که حتا ارزش انسانی شهروندانش در نزد آنان با ترازوی سنجیده می شود که در ذهن سیاه و ملوج خود دارند. از نظر وردک حمله به ملاله حمله بر معارف بود، و با چنان هیجانی پیام فرستاد که گویی محور ستون آسمان فرو افتاده است. دستور مراسم دعا خوانی در مکاتب را داد و چیز های دیگر، حامد کرزی مردی که همیشه از غیرت افغانی می گوید، این بار چنان دست و پاچه به رهبران سیاسی و مذهبی پاکستان پیام فرستاد که گویی زمین از مدار خویش رها شده است! او حتا برای عمران خان نیز پیام تسلیت فرستاد، همان عمران خانی که چندی پیش جهاد بر ضد دولت او را اعلان کرده بود، ما می دانم که اعلان جهاد پاکستانی بر ضد افغانستان یعنی دستور ویرانی افغانستان، دستور به آتش کشیدن افغانستان، دستور کشتن شهروندان آگاه و دانشمندان افغانستان!
شگفت دولتی داریم که در برابر شهروندان خود این همه خون سرد؛ اما در برابر شهروندان دیگر این همه آتشین. البته باید بگویم دهشت افگنی در هر شکل وشیوۀ آن قابل نکوهش است و جهانیان باید با آگاهای و هم آهنگ در برابر آن بی استند، اما پرسش در این جاست، این مردان هیجانی که وقتی دختر پاکستانی اماج قرار می گیرد چنان ماهی به ساحل افتاده یی به بی تابی می افتند؛ اما در مورد شهروند کشور خویش چنین شرمسارانه خاموش اند. شاید خون انیسه ارزش سخنان گهربار!!! آنان را ندارد و یا در پس پرده، ارزش شهروندان کشور را به دست اول، دوم و سوم دسته بندی کرده اند و یا نمی خواهند برادران آزرده خاطر خود، طالبان را نا راحت کنند. من گاه گاهی که سخنان فاروق وردک را می شنوم، نخست می شرمم که چنین پدیده یی چگونه بر کرسی معارف افغانستان تکیه زده است، دو دیگر حس می کنم که او سخن گوی طالب است نه وزیر معارف افغانستان!
امروز شما خاموش بمانید، اما به خاطر داشته باشیدکه تاریخ در برابر شما خاموش نخواهد ماند! این خون بیرنگ و سرد انیسه که امروز به سیلۀ برداران نا راضی شما بر زمین ریخته شده است و در ذهن سیاه شما سرخی وگرمای خون ملاله یوسفزی را ندارد، از همین اکنون روی شما را در برابر تاریخ و آینده گان سیاه ساخته است. این سیاه روی به شما جلالت مآب، رییس جمهور حامد کرزی و فاروق وردک وزیر بی خبر از معارف افغانستان مبارک باد!!!
خاموشی جامعۀ جهانی نیز برای من پرسش بر انیگز است، از آن ها که بگذریم این سازمان های حقوق بشر، این نهاد های مدنی، این احزاب سیاسی، جامعۀ روشنفکری افغانستان چرا آن واکنشی را که شایسته است، نشان نمی دهند! شاید این بار سلطان گفته است بادنجان سیاه خوراک خوبی نیست! سلطان خاموش است و شاید ادب دموکراتیک! ایجاب می کند که همه گان خاموش بمانند و موی دماغ سلطان نشوند! این سکوت همانقدر که برای حامد کرزی و فاروق وردک شرم آور و ننگین است ، به همان اندازه برای چنین نهاد های با این پهنا ودرازای که دارند، نیز شرم آور است!
زندان دهمزنگ/ خارجی ها ن.مهرین
نصیرمهرین

زندان دهمزنگ
قسمت 7
خارجی ها در زندان دهمزنگ
بخش دوم
( شیخ بهلول ایرانی )

(1286 ؟) 1278 - 1384 خورشیدی
ازمیان چند تن خارجی که در زندانِ مخصوص ولایت کابل؛ و سپس در زندان دهمزنگ، زندانی بودند؛ شخصی را می یابیم، که تأثیرات او بالای زندانیان وبرخی ازکارمندان حکومتی منحصر به فرد است. این شخص محمد تقی بهلول گنابادی (ایرانی ) است. از جهت مواضع اجتماعی وسیاسی، و شخصیتی نیز دارندۀ صفات وتأثیراتی بود. درایران بربنیاد سنت پسندی وتلقی مذهبی بخشی از روحانیون،به ویژه علیه برنامۀ رفع حجاب رضاشاه برخاست. و درافغانستان،31 سال را در زندان وتبعید به سر برد؛ وبرخی از زندانیان جوان از ذخایرادبی او بهره گرفتند. پیوندهایی که متأثر از این بعُد زندگی یا ذخایر ادبی واطلاعاتی او با برخی از مامورین بلند رتبه ایجاد گردید، همچنان بازتاب پاره یی ازاوضاع زندان ولایت کابل وزندان دهمزنگ درخاطرات سیاسی او، اهمیت مکث پیرامون او را فراز می آورد.
از اینرو در بارۀ او بیشتر از دیگران نوشتیم .
سال 1314 خورشیدی، رضا شاه، پادشاه آن وقت ایران، با واکنش تندتر روحانیونی روبرو شد که مخالف برخی برنامه های اصلاحی و به ویژه رفع حجاب از طرف او بودند. یکی از شورشهایی که با سرکوب مسلحانه انجامید،مظاهرۀ ملا ها وگرد هم آیی آنان در مسجد گوهرشاد مشهد بود. ( 1314 خورشیدی )

آتاترک و رضا شاه
بهلول با این باورمندی که رفع حجاب رضا خان، غیر اسلامی است، به سوی مشهد شتافت وباسخنرانی ها و سهم گیری درسمت وسو دادن حرکات ضد شاه، یک تن از چهره های فعال فعالیت های ضد شاه گردید. پس از سرکوب مظاهره، بهلول به سوی افغانستان فرار کرد. مامورین ولایت هرات او را بعد از چهل روز توقیف ،به کابل فرستادند. حکومت افغانستان او را به ایران نفرستاد؛ بلکه به عنوان پناهندۀ سیاسی پذیرفت، اما، زندانی نمود. بهلول در این مورد می گوید :
" محض ورود به کابل مرا به زندان تک نمره ( انفرادی ) انداختند ، و روز بعد خبر شدم که دولت افغانستان تصمیم گرفته است مرا به حیث یک نفر پناهنده بپذیرد وبه ایران پس ندهد اما مرا آزاد نمی گذارد و برای اینکه می ترسد برعلیه ایران تبلیغاتی کنم که سبب برهم خوردن مناسبات سیاسی ایران وافغانستان شود. . .
روز بعد رئیس شهربانی ( منظور شیخ بهلول قوماندان طره باز خان است ) مرا خواست وگفت :
دولت ما دربارۀ شما فیصله کرده که شما را به حیث پناهندۀ سیاسی بپذیرد وبه ایران پس ندهد. ولی باید تا هر زمانی که دولت افغانستان لازم می داند در زندان باشید.آیا شما به این فیصله قناعت دارید یا نه ؟
گفتم : آری ، چوپانی که گوسفندی را از چنگ گرگ بگیرد هر طور با او رفتار کند مختار است.
رئیس شهربانی پرسید که برای شما در زندان چقدر حقوق مقررکنیم که شما راحت باشید.
گفتم : مهمان هر گز به میزبان نمی گوید که برای من چه حاضر کنید. میزبان هرچیز که لازم دید برای مهمان حاضر می کند.دولت افغانستان هرچه برای من مقررکند، خوشحالم واگر چیزی ندهد می توانم حیات خود رااداره کنم. چون که جوراب بافی یاد دارم وخرج زیاد ندارم چای نمی خورم و دود نمی کشم وبه گوشت و روغن وبرنج علاقه ندارم واکثر خوراک من نان وماست است ومصارف آن از جوراب بافی به خوبی تأمین می شود.
رئیس شهربانی دیگرهیچ نگفت ، ولی روز بعد سربازها به من خبردادند که روزی سه تومان برای من مقررشده است. . . وسالی که می خواستم از افغانستان بیرون روم هر روز 15 تومان حقوق می گرفتم. " ( 1)

اقای خالد صدیق چرخی ، شیخ بهلول و غلام دستگیر صدیق چرخی
زندان دهمزنگ
جناب خالد صدیق دربارۀ این تصویر گفت : یک عکاس با دستگاه خود به زندان آمده بود. با شتاب همراه او صحبت نمودیم که اگر یک قطعه عکسی از ما دو تن برادران با شیخ بردارد. عکاس پذیرفت واین عکس خاطرۀ آن ایام زندان دهمزنگ است.
بهلول مدتی درتوقیف مخصوص کابل، مانند 80 تن دیگر، دوراز ارتباط وتماس با دیگران " کوته قفلی" وبه گفتۀ خودش ممنوع الملاقات بود. به تدریج زمینه های داشتن تماس با بقیه زندانیان برای او هموار گردید. چند ویژه گی او در زندان شهرت داشته است .
تنها با خوردن نان وماست قناعت داشت. این موضوع را افزون بر آن که خودش یاد آوری نموده است، جناب خالد صدیق، جناب آصف آهنگ نیز نوشته اند. همچنان یک تن از دوستانم آقای حشمت امید گفت که پیش ازاینکه شیخ از افغانستان به طرف هند برود، چند باری در کابل با چند تن دیگر مهمان پدرم بودند. اما شیخ از غذا های دسترخوان هیچ نمی خورد. فقط نان خشک را با ماست می خورد.
جناب آصف آهنگ در بارۀ بهلول و مصارف او می نویسد که : " بهلول مرد عجیبی بود وتقوا داشت. پولی که ازدولت برایش می دادند بسیار قلیل آن را مصرف می کرد ومابقی آن را به زندانی نادار می داد. از مریضان زندانی پرستاری می کرد واکثر زندانی ها او را دوست داشتند. خواجه محمد نعیم خان نزد او درس می خواند. زمانی که خواجه محمد نعیم خان به مزار تبدیل گردید، شیخ بهلول وبلخی( سید محمد اسماعیل بلخی ) هم در مزار شریف بودند وبا هم بسیار دوست بودند . . ." (2)
بهلول هزاران بیت از شعرا وموضوعات مختلف از آثارمؤرخان و نویسنده گان را درحافظۀ خویش داشت.
" . . . خود ایشان در این مورد می گفت:
" . . . خود ایشان در این مورد می گفت:
«حافظه ای داشتم که نمونه اش در دنیا نبود». یکی از همدرس های شیخ نقل می کند که روزی استادمان، مرحوم حکیم، او را بر سر جای خود نشاند و به ایشان گفت: محمدتقی آنچه را گفتم بگو. جناب بهلول تمامی مطالبی را که استاد در آن روز گفته بود، همه را مانند استاد بیان کرد. ( 3)
این است که تعدادی از زندانیان جوان برای فراگیری درس به او مراجعه نموده بودند. مطابق سخنان جناب خالد صدیق در آغاز تعداد بیشتری شاگرد او بودیم . خود شیخ بهلول نیز به داشتن 40 تن شاگرد در زندان اشاره نموده است. هنگام تدریس همواره به حافظۀ خویش تکیه می کرد. کتاب هایی را که تدریس می نمود، نام می برد، از عنوان های آنها می گفت وبعد کتاب دیگری را شروع می کرد. (4)
هنگام صحبت پیرامون مسایل، محتاط بود، که به عنوان فرد دارندۀ مذهب شیعه، چیزی نگوید که اسباب مخالفت پیروان مدهب سنی رابرانگیزد.
کمک ها و پیشامد های محتاطانه ومؤدبانۀ او سبب شده بود که مامورین زندان نیز احترام او را به جای بیاورند . و او هم با بهره مندی نسبی از آزادی در زندان به تدریس علاقمندان می پرداخت.
بهلول مانند صد ها تن از بقیه زندانیان سیاسی مخصوص ولایت کابل در سال 1318 به زندان دهمزنگ انتقال یافت.
آوازۀ اطلاعات و ذخایر ادبی وتاریخی او به جایی رسیده بود که قوماندان امنیۀ آن وقت ولایت کابل خواجه محمد نعیم خان، که بعد از قوماندان طره باز خان، صاحب آن سمت گردید، نزد تقی بهلول به فراگیری درس مشغول شد. (5)
هنگام بررسی سیر تأمین روابط وشکل گیری تصمیم وطرح قیام نوروزی 1329 خورشیدی؛ احتمال قوی این تصور را پذیرا می شود که از همین هنگام ( شاگردی خواجه محمد نعیم خان نزد شیخ بهلول) صمیمیت و اعتمادی بیشتر میان آنها ایجاد شده است.
رویکرد ها به زندگی محمد تقی بهلول در آن برهه از زمان، بیشتر از همین موضوع( شکل گیری تصمیم قیام) ناشی می شود. این موضوع هنگامی به یک بحث جالبتر می انجامد که به موضعگیری وآمادگی شخصی مانند خواجه محمد نعیم خان که از دوستان دربار سلطنتی وشخص محمد هاشم خان بود،بنگریم که حاضر شد به تدارک و ایجاد قیام خونینی تن دهد که ، برداشتن کلیت نهاد سلطنتی در سرلوحۀ مطالبات آن قرار داشت. ( 6 )
شیخ در خاطرات سیاسی خویش هنگام نام بردن از خواجه محمد نعیم خان ، از نقش احتمالی خویش در شکل گیری سیر ضدیت خواجه علیه دربارسلطنتی چیزی نمی نویسد. اما آن چه را پیرامون خواجه محمد نعیم خان هنگامی که قوماندان امنیۀ مزارشریف بود، نوشته است، آشکار میکند که خواجه به وی اخلاص واحترام بسیار بر جای می آورده است. مثلا ً: همین که پس از آزادی زندانیان سیاسی در زمان شاه محمود خان صدراعظم، تعداد ی از زندانیان به سایر ولایات تبعید شدند. حکومت افغانستان برای شیخ بهلول خلم را که از مربوطات بلخ بود، تعیین نمود و مزرعه یی را نیز برای وی داد. در آن وقت خواجه محمد نعیم خان از کابل سبکدوش وقوماندان امنیۀ مزارشریف بود. بهلول می گوید که " استاندار( والی مزارشریف) نوشت که شیخ را برای مدت دوماه در زندان نگهدارید تا زمین در خلم برایش آماده شود.بعدا" او را به خلم بفرستید که زمین داری وکشاورزی کند. رئیس شهربانی مزار همان خواجه محمد نعیم بود که سابقاً رئیس پلیس کابل ومدتی شاگرد بنده بود، وقتی خط را خواند آن را پاره کرد و دور انداخت وگفت استاندار چه حق دارد که برای من تکلیف معین کند که فلانی را آزاد کن ویا زندانی کن . . . بعد یک نفر پلیس همراه من کرد وگفت : شما با این پلیس به منزل بنده بروید و در آنجا استراحت کنید تا من از سرکار به خانه بیایم زندان شما منزل شخصی من است . . . در آنجا دوماه ماندم تا زمین بنده در خلم معین شد و مرا به خلم فرستادند." (7)
گرچه شیخ مدت چهار سال در خلم زندگی داشت. ولی هیچ جای از خاطرات خویش در بارۀ دیدارها ویا صحبت های سیاسی مشخص روز ویا مشوره برای ایجاد نهاد ضد دولتی سخنی ندارد. وتعجب آور این است که حتا یک بار هم از شادروان سیداسماعیل بلخی سخن نمی گوید. نه از ایام زندان ونه از آن هنگام سید با خواجه در مزارشریف دیدارهای سیاسی داشتند. سید بلخی نیز در شب دیجور که از برخی چهره های زندانی نام برده است، از شیخ بهلول نامی نمی برد.
آخرین دیدار خویش را با خواجه نیز از روی تصادف در شهرکابل می آورد که خواجه پس از 14 سال از زندان رهایی یافته بود.
طی آن 4 سال زنده گی درخلم ، بازهم با دشواری ها وگرفتاری های عجیبی روبرو شد. شیخ با دختر بیماری در خلم ازدواج نمود ، اما ، در همان هنگام دیدارهایی که با مردم داشت،حکومت او را به لغمان فرستاد.
در الیشنگ لغمان نخست طفل او ومتعاقب آن، همسر جوان وبیمارش را مرگ در آغوش گرفت. با آن که از پیشامد های اشخاصی چون عبدالله خان وردک ومحمد علم خان قوماندان امنیه وپسانتر از محمد صدیق خان والی به نیکویی یاد میکند، اما، برداشت او این است که درپشت آن همه آزار واذیتی را که در لغمان دیده و سپس 14 سالی را که درزندان جلال آباد به سر برد، تصمیم دشمنانۀ سردار محمد داؤود خان مؤثر بوده است.
سرانجام به زعم خود شیخ بهلول، دو عامل سبب شده است که بتواند پس از سی ویک سال افغانستان را ترک بگوید.
بهلول می گوید:
" چگونه اسباب خلاصی از زندان مشرقی فراهم شد. بین افغانستان وپاکستان مخالفت شدیدی پیدا شد. و در رادیو به هم بد می گفتند( منظور برنامه هایی است که در پاکستان میرخان علیه حکومت افغانستان اجرا می نمود)پاکستان در ضمن بدگویی که ازافغانستان می کرد، گفت: از جمله دلایل ظلم واستبداد دولت افغانستان، یکی این است که شیخ بهلول نامی را که از ایران به آن دولت پناه آورده، بدون گناه و محاکمه مدت سی سال در زندان نگاه داشته است. این نشر سبب شد که وکلای مجلس شورای افغانستان به صدا در آمدند. . . . استاندار( والی ) به نام غلام صدیق خان که شخصاً صاحب معلومات ادبی بود، وعلما را دوست می داشت در استان مشرقی مقرر شد وبا بنده آشنایی پیدا کردومایل به خلاصی بنده شد..." (8)
بر بنیاد آن چه شیخ بهلول می نویسد، حکومت افغانستان سه راه را پیش روی او نهاده بود تا تصمیم بگیرد1- شخص آزاد درافغانستان وتدریس در دارالعلوم عربیه 2 - برگشت به ایران و 3- به هر کشور دیگر که آرزوی رفتن را داشته باشد.
شیخ رفتن به مصر را انتخاب کرد. سرانجام از راه هند به مصر رفته و در تلویزیون قاهره در پخش نشریات ضد امریکایی، اسرائیلی وایران شاهی سهم گرفت. پس از یک ونیم سال از آنجا وارد بغداد شده دونیم سال در آنجا سکونت اختیار نمود. وسرانجام پس از 36 سال دوری از ایران به کنسولگری ایران در کربلا رفته خود را به دولت ایران تسلیم نمود. شاه ایران اورا عفو کرد.
در سال 1384 در تهران چشم ازجهان فروبست ودر زادگاهش گناباد خراسان به خاک سپرده شد.
خاطرات سیاسی او که ازطرف م. حیدریان انتشار یافته واز نظر شیخ نیز گذشته وتایید او را دارد،صرفنظر از پارۀ مطالب سزاوار تأمل مانند نگریستن به همه رویداد های کوچک وبزرگ از دید مذهبی ، از نگاه تصویر صحنه های زندان ولایت وزندان دهمزنگ، صحبت از زندانیان وقصه هایی از زندانیان خارجی، رفتار وبرخورد های مامورین زندان ها، مامورین حکومتی خلم، لغمان وجلال آباد؛ گویا ورسا است.
در پایان این بخش، دو خاطرۀ او را می آوریم :

1
" در این زندان ( دهمزنگ) من با یک نفر سنی افغان، به نام جنت گل، ویک نفر روسی فارسی دان که نام اصلی اش اندرل بود ولی خود را به نام اسلام الدین معرفی کرده بو.د، واو را به همان نام صدا می کردند و در مذهب عیسوی عالم بود رفاقت پیدا کردیم. همیشه باهم می نشستیم وصحبت های مذهبی می کردیم وهریک برای مذهب خود دلایلی می آوردیم . وقت ما خوش می گدشت.ما سه نفر برای اینکه در زندان راحت باشیم باهم قرار می گذاشتیم که اگر سربازان محافظ زندان شیعه باشند، من با آنها رابطه پیدا کنم؛ وبعد از آنکه با آنها آشنا شدم سفارش دو رفیق دیگر خود را به آنها بکنم تا با آنها خوب رفتار کند واگر سربازها سنی باشند،جنت گل پیش قدم شود وبا آنها دوستی پیدا کرده و درحق دورفیق دیگر،به آنها سفارش کند واگر سربازها از جوانان امروزی وجدی خیال واروپایی مسلک باشند، اسلام الدین این کار را انجام دهد.
در اثر این اتفاق در تمام چهارسالی که در آن زندان بودیم از فشار وتعرض سربازها آسوده بودیم وخوش می گذراندیم وهر کاری که داشتیم سربازها اجرا می کردند.
یک نفر مأمور زندان که در شیطنت اول نمره بود، می خواست اتفاق ما را خراب کند، ولی موفق نشد ."
2
" در خاندان ملک قیس شش نفر جوانان دانشگاهی بودند ومعیاد زندان شان هم معلوم نبود. خواستند که در زندان بیکار نباشند،پیش بنده درس صرف ونحو وعاوم عربیه شروع کردند. یک روز که یکی از آنها را درس می دادم، دیدم برخلاف روز های دیگر درس خود را نمی فهمد. به او گفتم: تو که شخص خوش ذهنی بودی، امروز چرا گوساله شدی ؟
گفت : جناب اقای شیخ، از دلم خبر ندارید، غمی که به من رسیده اگر به افلاطون برسد، از من گوساله تر می شود.
گفتم چه شده ؟
گفت : زنم در زندان زنانه مرده و دخترهفت ماه ام که راضیه نام دارد، بی صاحب در زندان مانده، زنهای فامیل ما که زندانی شده اند هر کدام از خود چند اولاد کوچک دارند . . . حیران مانده ام که چه کنم، روز در چشمم مثل شب تاریک شده، من کسی بودم که قواعدالجبر را درس می دادم، الان اگر بخواهم شش در هشت ضرب کنم نمی توانم . . . " (9)
نمونه یی از اشعار شیخ بهلول
بشنو از خر چون حکایت میکند
و از گرانباری شکایت میکند
که به پشتم تا که پالون کردهاند
زیر بارم زار و نالان کردهاند. . .
....................................................................................................................................
توضیحات ورویکردها :
1- م.حیدریان . خاطرات سیاسی بهلول در زمان رضاه شاه . مشهد. ایران 1369 خورشیدی .نشر نوند.
2- آصف آهنگ. خاطرات زندان . متن قلمی نزد نگارندۀ این سطرها
3- پایگاه اطلاع رسانی حوزه. پدید آورنده ابوالحسن مسیب نژاد.
4- خالد صدیق چرخی خاطراتم
5- خاطرات سیاسی بهلول ، همچنان سخنان جناب آصف آهنگ و جناب خالد صدیق.
6- مراجعه شود به « زمینه های تحول خواجه محمد نعیم خان» ، پیوست به طرح کودتا- قیام نوروزی 1329 خورشیدی . از این قلم .
7- خاطرات سیاسی شیخ بهلول ص 180
8- خاطرات سیاسی بهلول ص 290
9- خاطرات سیاسی بهلول .ص 145 ص 172
پرتو نادری
یاد داشتی در پیوند
به طنز و طنز نویسی
طنز و طنز نویسی به
آن مفهومی که امروزه در ادبیات غرب از آن اراده میشود، در افغانستان سابقهء درازی
ندارد.این درحالیست که ادبیات کلاسیک فارسی دری چه در بخش نظم و چه در بخش نثر به
پیمانهء قابل توجهی ازچاشنی طنز بر خوردار
بوده است. دراین میان، عبید زاکانی شاعر سدهء هشتم هجری، بعداً ایرج میرزا
واسماعیل سیاه بیشتر از دیگران از ذهن و زبان طنز پردازی بر خوردار بوده وآثاردر
خشانی نیز آفریده اند. با این حال کلاسیک های فارسی دری بیشتر طنز را به مفهوم هزل
یاد کرده اند. چنان که مولانا جلال الدین محمد بلخی در مثنوی معنوی می گوید:
هزل تعلیم است آن را جد شنو
تو مشو بر ظاهرهزلش گرو
هر جدی هزل است پیش هازلان
هزل تو جد است پیش عاقلان
مولانا هرچند از هزل می گوید؛ اما درحقیقت به
بیان طنز می پردازد.به زبان دیگر طنز درادبیات کلاسیک فارسی دری به نامهای هزل و
هجو یاد شده که البته ازدیدگاه امروزیان هزل،هجو و طنز به هیچصورت پدیده های همگون
ادبی نیستند. برای آن که هزل یک امر جدی نیست و هدف اجتماعی وآموزشی را دنبال نمی
کند هزل از این نقطه نظر حتی پایین تر از هجو است، به گفتهء دکتر شمیسا «هزل رکیک
و غیر اخلاقی است وجنبهء تفریحی دارد.» بر خلاف هزل طنز به دنبال انتقاد از
نارسایی های، سیاسی،اجتماعی وکردار های نادرست و زیانبار اجتماعی است.طنز محتوای
سیاسی واجتماعی دارد.به همین گونه حکیم سنایی غزنوی نیز در جایی هزل خود را تعلیم می داند که در
حقیقت ناظر بر طنز است.
هزل من هزل نیست تعلیم است
بیت من بیت نیست اقلیم است
طنز آن سوی سکهء هجو است، به زبان دیگر ریشه
درهجو دارد.حتی گاهی آن را نوعی از هجو تعریف کرده اند. عمران صالحی نویسندهء
ایرانی «طنزرا شکل تکامل یافتهء هجو و فکاهه را شکل تکامل یافتهء هزل می داند.»
دکترسیروس شمیسا در کتاب انواع ادبی یک چنین
تعریفی از طنز به دست می دهد: « طنز(
ستایر ) از اقسام هجو است؛ اما فرق آن با هجو این است آن تندی و تیزی
وصراحت هجو در طنز نیست.وانگهی در طنز معمولاًمقاصد اصلاح طلبانه و اجتماعی مطرح
است.حال آن که هجو جنبهء خصوصی دارد.طنز کاستن از مقام و کیفیت کسی یا چیزی است به
نحوی که باعث خنده وسر گرمی شود وگاهی در آن تحقیری باشد.»
سه عنصر
مشترک در میان هجو وطنز وجود دارد :عنصرانتقاد، عنصرخنده و عنصرمبالغه؛ اما
عنصرانتقاد و خنده در هجو وطنز همگون نیستند. انتقاد درهجو بیشتر جنبهء خصوصی
واهانت آمیز دارد. آن که هجو می نویسد، هیچ اندیشه وهدف اجتماعی و آموزشی را دنبال
نمی کند. چنین است که می توان هجو رانوع عقده گشایی گفت. پایهء اساسی هجو رنجش
وعقده است،هدف اساسی آن راعقده گشایی وانتقام می سازد. چنان که درهجو منسوب به
فردوسی که هجویه یی است ،برای سلطان محمود
گفته شده است: « چو شاعر برنجد بگوید هجا.»
نقطهء مقابل هجو را مدح می سازد که هردو به
دنبال اهداف خصوصی و کوچک است. حکیم سنایی هجورا سبب آلوده گی زبان و مدح را سبب
فرسوده گی خرد می داند.انتقاد در طنزانتقاد اجتماعی است، انتقاد آگاهانه است،
انتقادی است در جهت اصلاح جامعه ، انتقادی است در پیوند به کج رفتاریهای اجتماعی
وسیاسی و انسانی. چنین است که طنز تفکر بر انگیز است.آگاهی دهنده است، اصلاحگر
است.طنز یک پدیدهء ادبی پیچیده است. مبالغه در طنز جایگاه بزرگی دارد. اساساً طنز
بدون عنصر مبالغه نمی تواند پدید آید. همان گونه که ادب حماسی با عنصر مبالغه
پیوند دارد وحماسه یی نمی تواند بدون مبالغه هستی یابد.
طنز نویس با استفاده از عنصر مبالغه یک وضعیت طبیعی را به گونهء وضعیت غیرطبیعی در
می آورد. یعنی او به گونهء مبالغه آمیز چیزی را بر وضعیت می افزاید و یا هم از آن می کاهد.بدینگونه اوخوانندهء خود را گام
به گام در پیچ وتاب و لایه های طنز خویش به دنبال می کشد و سر انجام او را با آن
وضعیت غیر طبیعی و غیر قابل انتظار، رو به رو می سازد. روبه رویی با چنین وضعیت
غیرطبیعی وغیر قابل انتظارخود سبب انفجارخنده می شود.البته خنده پایان طنز نیست،
همان گونه که خنده هدف طنز نیست ؛ در حالی که هزل جز خنده و شوخی هدفی دیگری ندارد
و خنده، پایان هزل است، خندهء هزل خندهء بی هدف است. اما در پشت خنده ء طنز واقعیت
های تلخی قرار دارد.طنز خنده یی است بر واقعیت های تلخ و درد آلود اجتماعی و سیاسی
.چنین است که می توان گفت خندهء طنز نیشخند است و طعم تلخ گریه را با خود دارد و
گویی در ماهیت خود انفجار گریه است.
من در آن نوشته گفته بودم که تاریخ ظنز نویسی در
کشور ما به مفهوم مدرن آن از دههءپنجاه آن سو تر نمی رود، شاید من اشتیاه کنم؛ ولی
تا زمان پیدا شدن اسناد و مدارکی که بتواند
تاریخ طنز نویسی ما را به دهه های پیشتر از آن برساند، من به دههء پنجاه
باورمند هستم و می توان همین دهه را آغاز طنز نویسی مدرن در فارسی دری افغانستان
دانست.
طنز در فرم های گوناگونی ارائه می گردد. چنان که
جلال نورانی یکی از چهره های در خشان طنز نویسی افغانستان در کتاب «هنر طنز
پردازی» می نویسد:« طنز از کاریکلماتور(طنز در یک جمله) تا رومان، و از کارتوان تا
طنز نمایشی، در قالب های گونه گون می گنجد و سیما های متنوع به خود می گیرد.» به
همان گونه محتوای طنز نیز
می تواند بسیار گسترده و متنوع باشد. با این حال طنز افغانستان از نظر
مضمون و محتوی همیشه به موضوعات غیر سیاسی پرداخته و بیشتر این شانه های قصابان،
خبازان و دیگر رده های اجتماعی جامعهء ما بوده که نیش شلاق طنز را تحمل کرده اند.
خوشبختانه درسالیان اخیر محتوای طنز در کشور ما
را بیشتر موضوعات سیاسی و موضوعات مربوط به زنده گی مقامات بالایی جامعه، بی
عدالتی نظام و دموکراسی سرشکستهء نوع افغانی و حتی موضوعات سیاسی جهانی که به گونه
یی با کشور ما در پیوند است، تشکیل می دهد. یک چنین موضوعاتی در طنز های دهزاد به
گسترده گی دیده می شود. هر چند نجب الله دهزاد به نسل سوم طنز نویسان افغانستان
مربوط می شود، با این حال او را می توان از شمار پیشگامان طنز سیاسی در کشور
خواند.
طنز یکی از انواع جدی ادبیست و طنز نویس بر خلاف
تصور، انسانی است جدی تر از نویسنده گان انواع دیگر ادبی . طنز باید به موضوعات
جدی تری بپردازد. پرداختن به موضوعات کم اهمیت
و شلاق زدن همیشه گی بر شانه های نا توان خشو و رده های پایینی جامعه، می
تواند هنر طنز نویسی را به هنر دست سوم بدل کند.
در ادبیات هزار واند سالهء زبان فارسی دری با زبان و عوالم طنز آمیخته بوده ، با این حال
طنز هیچگاهی صدر نشین دیوان ها و کتاب ها نبوده است . شاعران و بعداً نساخان،
پیوسته چنین سخنانی را در اوراق پایانی
دیوان ها جا داده اند، به همین گونه
طنز در مطبواعت افغانستان کمتر توانسته
است که جایگاه شایستهء خود را پیدا کند. کمتر دیده شده است که نشریه یی، طنزی را
درصفحات رنگین میانه به نشر برساند،
معمولاً چنین صفحاتی جایگاه شعر بوده است. اما در سالهای اخیر طنز افغا نستان در
وجود چند طنز نویسندهء موفق بیشتر از هر زمان دیگری به گونهء یک نوع ادبی جدی رو
به سوی موفقیت های بزرگی گام بر می دارد.در سرزمینی که تقریباً ماهمه گان شاید به
شمول رییس جمهور از افسرده گیهای روانی رنج می بریم، طنز بهترین شیوهء مبارزه با
مفاسد اجتماعی وسیاسی است. برای آن که هم می خنداند و هم ما را متوجه نواقص
اجتماعی و سیاسی کشور می سازد.
گفته اند، انسان به اندازهء که می خندد، انسان
است. در نقطهء مقابل این گفته، می توان گفت ، پس آن هایی که نمی خندد، انسان
نیستند! وقتی که انسان به چنین جمله هایی می رسد در می یابد که طنز نویسان در
فرهنگ یک سرز مین چه جایکاه بلند و بشکوهی دارند.
تقویم برف علی احمد زرگر زرگر پور
تقویمَ برف
سرود یی از علی احمد
زرگر زرگرپور
راوی شنیده بود، که میگفت ره رَوِی
روی زمین ز برفِ سیه کا ر شد سپید
د رفصلَ سردَ سختَ زمستان ز بختِ بد
د رفصلَ سردَ سختَ زمستان ز بختِ بد
برفِ سپید
روزَسیه برمن آفرید
نشنیدم ازکسی که شود طبعَ مس ، طلا
نشنیدم ازکسی که شود طبعَ مس ، طلا
یا نقره نقشَ سُربَ سیه آورد پدید
ازدیدَ من ومردمِ بشکسته دست وپای
امسال برفِ یخ زده شد د شمنِ عنید
دندان سپید کرده که بختم کند سیاه
روزم سیاه ساخته این برفَ رو سپید
من را کمرزلغزشَ پا روی یخ شکست
تا پشتِ برف ویخ شکند باشدم امید
ازدیدَ من ومردمِ بشکسته دست وپای
امسال برفِ یخ زده شد د شمنِ عنید
دندان سپید کرده که بختم کند سیاه
روزم سیاه ساخته این برفَ رو سپید
من را کمرزلغزشَ پا روی یخ شکست
تا پشتِ برف ویخ شکند باشدم امید
ای برف آب شوکه دلم آب گشته است
بشکسته استخوانم و خون بسته در ورید
...
راوی به ره رَو از سرِ شفقت خطاب کرد
ای آنکه اشکَ غصه ز چشمانَ توچکید
با دردَ جانگدازِ تو انباز شد چو ما
هرکس تورا دُچارچنین سوزوسازدید
چشمانِ ما به نُدبه ی توآ شنا شدند
آوازِ آه ونالِ تورا گوشِ ما شنید
افشُر به حلقِ خشم و گلوی گلایه ها
ابزارِ شکوه قفلَ تورا کی شود کلید
...
ازفیضِ برف شد رخَ زردِ جهان سپید
فرشِ زمین ومنظره ی آسمان سپید
گویا دورنگی محو شد ازصفحه ی زمین
یکرنگ شد زبرف کران تا کران سپید
دامادِ دی به حجله ی پُر برفِ بخت رفت
چا د ر، عروسَ فصل بسرکردازآن سپید
پروازِ فوجَ غو به امید است کا ورد
ازپرنیانَ برفِ هد ف آشیان سپید
مژگان بهم گره نزدم گاهِ رقصَ برف
ترسم شود دو دیده یِ من این زمان سپید
از کیمیای برف زرافشانده گنجَ خاک
تا دیگَ ما سیه شودوظرفَ نان سپید
...
برف آ ورد زخا کَ سیه دانه را ببار
گردد فزون زآبِ خدا داد کشت وکار
بخشد وفورِبرف طراوت به نو بهار
سالِ نکو بیا رد و محصولِ بی شمار
زمستان 1389 هامبورگ
Abonnieren
Posts (Atom)
