Dienstag, 24. Juni 2014

بوکو حرام کیست؟ رزاق رحیمی



رزاق رحیمی   Razaq Rahimi

                بوکو حرام کیست؟         

                                                   
بوکو حرام نامیست که یک گروه تندرو بنیادگرا در شمال نیجریه برخود نهاده است . میتوان بطور سر دستی بوکو را اشاره به کتاب )بوک( و یا مجموعه آموزشهایی غربی دانست که توسط این گروه حرام و ممنوع دانسته شده. آنان هر گونه آموزش به سبک غربی - مدارس غربی - لباس های غربی - آداب غربی و حتی استفاده از کلاه ایمنی توسط موتورسواران را ممنوع میدانند . تاسیس این گروه را میتوان مربوط به اوایل هزاره سوم، حدود سالهای 2002 به بعد دانست که با احداث یک مسجد و یک مدرسه شروع شد و کم کم دانش آموزان آن مدرسه مذهبی برای جهاد مذهبی تربیت شدند و کم کم به انجام عملیات مسلحانه، بمب گذاری و کشتار خیابانی کشیده شدند . ارتباط این گروه با هلال طالبان که از آفریقا و کشورهای عربی تا افغانستان پراکنده اند ، آنقدر معلوم و قابل درک است که برخی آنان را طالبان نیجریه میخوانند و معلوم است که با توجه به فقر و نداری مسلمانان شمال نیجریه، پشتیبانی مالی و تدارکاتی شان منبع و منفذ دیگری خارج از مرزهایشان دارد .
با توجه به اینکه طالبان با اصل قراردادن جبهه بندی اسلام و کفر ، مرز جغرافیایی خاصی را مد نظر ندارد و بطورمثال در نبرد با ارتش سرخ شوروی در زمان اشغال افغانستان بسیاری از جنگجویانی که در جبهه افغانستان و در کنار رزمندگان آن سرزمین می جنگیدند، از مصر و سودان و یمن و عربستان وسایر کشورهای اسلامی برای نبرد با کافران حتی با الاغ واسب چندین هزارکیلومتر را تا رسیدن بعرصه نبرد اسلام و کفر درافغانستان طی کرده بودند وبا خلوص کامل درمیان دشتها و کوههای افغانستان به نبرد با ارتش سرخ پرداخته و پس از خروج ارتش سرخ درگیر نبردها وجنگ قدرت داخلی شدند . تمایلات تندروانه این گروه که در بستری از فقر سوزنده و بیسوادی مفرط مسلمانان ساکن شمال نیجریه جاخوش کرده است، تقویت کننده این فرضیه است که طالبانیسم فقر ، محرومیت و بیسوادی را دستاویز رشد و گسترش خود قرار میدهد . چرا که شعارها و دیدگاه های طالبان تنها قدرت تاثیر گذاری برروی اذهان ساده وخالی را خواهد داشت که در امتزاج با فقر دارای کینه ای عمیق نسبت به سایرین اعم از ثروتمندان و یا صاحبان دیگرکیشها و آیین ها میباشند . ابتدایی بودن ذهن این افراد با توجه به ترسی که از قدرت مقابلش احساس میکند، ابتدا باعث کشیدن حصاری به دور خودش و ذهن اش میگردد ، لذا گام اول آنها تحریم نظام آموزشی متداول و برپایی مدارس دینی بعنوان پایگاهی برای آموزشهای دینی است و سپس با توجه به آیات مبارزه با کافران و مشرکان، برای مبارزه با کافران و مشرکان زمانه پا به عرصه عمل و مبارزه می گذارند .
اگر چه تقریبا همه تنشهای سیاسی و اقتصادی دنیا کم و بیش مورد حمایت و یا رضایت جهان سرمایه داری است و دنیای سرمایه یاد گرفته که همواره از تنشهای موجود سهم خودش را از میان دست و پای خرد شدۀ طرفهای درگیر بیرون بکشد، اما بسیاری از تنشها نه زاییده تحریک مستقیم بلکه بازتاب غیر مستقیم قواعد بازی جهان سرمایه داری است . از هفت میلیارد نفر جمعیت جهان فقط حدود یك میلیارد نفر آنها در متن و زندگي سرمایه داري قرار دارند و از مواهب آن سود مي برند وشش میلیارد نفردیگر در حاشیۀ این زندگي هستند و در متن روابط سرمایه داري واردنشده اند و یا نگذاشته اند كه وارد شوند. این شش میلیارد نفر در جهانی که با قواعد نظام سرمایه داری اداره می شود به بازی گرفته نشده اند و طبیعی است که بعنوان یک بیگانه رفتار نمایند و پنهان یا آشکار با ان دشمنی نمایند . دوسوتو نویسندهۀ کتاب ارزشمند راز سرمایه میگوید :در این شرایط، این افراد احساس مي كنند كه تحت فشار هستند. زیاد كارمي كنند اما عایدي لازم را ندارند و استفادۀ اقتصادي متناسب از دارایي هاي خود نمي توانند داشته باشند. در واقع، اینها حاشیه نشین هستند. این حاشیه نشین ها در نظام سرمایه داري جهاني جایي ندارند. اینها از وضعیت خود ناراضي اند و بالقوه دشمنان سرمایه داري هستند . در ساختار منطقی ذهن انسان اعم از ساده و ابتدایی پیشرفته فکر و عمل رابطه ای دیالکتیک و متقابل دارند . یعنی فکر عمل را می آفریند و عمل فکر را .همیشه در نقطه ابتدایی این فکر و ایده است که به حرکت اولیه هدایت و راهبری میکند . اندیشۀ نارضایتی از وضعیت اقتصادی توسط حاشیه نشینان و شناخت دشمن اصلی این عقب ماندگی و محرومیت به یک قوه محرکۀ مهمتری برای کنش گری نیاز دارد که آن میتواند مذهب و ایدئولوژی باشد . تجربه های روسیه - چین در قرن بیستم و نیز در زمان کنونی قیامهای مردمی در کشورهای عرب و آفریقایی و آسیایی میتواند موید این فرضیه باشد و با این تحلیل است که رشد افراطی گری و بنیادگرایی را در بخش های بسیاری از نقاط توسعه نیافته کره زمین علیرغم ورود به هزاره سوم که عصر انقلاب اطلاعات نامیده شده میتوان توضیح و تبیین و حتی پیش بینی نمود . و در سایه سار این تحلیل است که ظهور و گسترش طالبانیسم را میتوان تئوریزه نمود. اگرچه گفته میشود که طالبان پیرو سنت هستند. تعریف طالبان از سنت، تعریفی تقابلی و عکس العملی با ابعاد مدرنیته جهان سرمایه داری است و درواقع کنش آنان را میتوان منتسب به نوعی بیماری ناشی از عواقب و اثار نظام کاپیتالیستی محسوب نمود ونه پیروی و کاربرد قواعد سنت در زندگی عملی .

دنیای سرمایه داری و سردمدارانش در تقویت اولیۀ طالبان در افغانستان دچار یک اشتباه استراتژیک شد، چرا که فکر میکرد تقویت و شکل گیری طالبان تنها یک تاکتیک برای مبارزه با اهداف ارتش اشغالگر سرخ می باشد، حال آنکه بسط طالبانیزم به آنها ثابت کرد که این تاکتیک با توجه به شرایط مهیا تبدیل به استراتژی شد. القاعده دست ساخت آمریکا برای مقابله با ارتش سرخ بود، اما گویا تحلیلگران ایالات متحده پیش بینی نکردند که کشت باکتری در محیط مساعد و نمناک سبب رشد و تکثیر غیر قابل کنترل آن میگردد و این چنین است که علیرغم خروج ارتش سرخ از افغانستان می بینیم که طالبانیسم نه تنها رو به افول نرفت بلکه همچنان در حال زایندگی است در عراق - در مصر در یمن و در آفریقا و در نیجریه ، با اصول بسیار تعجب برانگیز و غیر قابل باوری که در مانیفست نانوشته گروه بوکو حرام دیده میشود.
                                          ***

افراط گرایی وانسانیت میرحسین مهدوی




میرحسین مهدوی   Mir Hussain Mahdavi

                          افراط گرایی و انسانیت  
                                                             (1)

                        Foto: ‎افراط گرایی و انسانیت (1)
-----------------------------
ما با جنایت هایی از نوع داعش بیگانه نیستیم. طالبان و دیگرگروه های افراطی سالهاست که از این گونه روش های بیرحمانه نه تنها علیه مخالفین خود بلکه علیه مردم عادی بهره می جویند. در این روزها فیلم صحنه هایی از شکنجه، قتل دسته جمعی و سربریدن توسط گروه داعش در فیسبوک دست به دست می گردد. دیدن اینگونه صحنه ها خود نوعی شکنجه شدن است. 
وقتی اینگونه صحنه ها را می بینیم و یا می شنویم  یک سئوال بسیار جدی برای ما مطرح ما شود. چگونه داعش می تواند دست به آن گونه اعمال بزند؟ چگونه یک انسان می تواند کارد بر گلوی انسانی دیگر بگذارد و او را سر ببرد؟ یا بهتر است سئوال را اینطوری پرسید: چگونه ممکن است که یک انسان گردن انسان دیگری را با کارد ببرد؟ البته کشتن انسان ها از هر راهی و با استفاه از هر وسیله ای زشت و نارواست اما گلوی انسانی را با کارد بریدن یک جنایت دو جانبه است. به این معنی که قاتل همزمان با قربانی خود نیز از بین می رود. در صحنه ی بریدن گلو، قاتل و مقتول همزمان در کنار هم حضور دارند و مقتول مستقیما شاهد مرگ خویش و جنایت قاتل است. این مشاهد ی مستقیم باعث می شود که قاتل بخش انکار ناپذیری از حادثه ی قتل باشد. قاتل مرگ می آفریند و در این کار حضور مستقیم و بلا واسطه دارد. مرگ نه تنها باعث از میان رفتن مقتول می شود وجسم و جان او را از میان زندگان بیرون می کند بلکه قاتل را نیز به قتل می رساند. هرچند جسم قاتل پس از هر قتلی همچنان زنده می ماند اما جان او با اولین قتل و همراه با مقتول از بین می رود. از قاتل فقط یک جسم می ماند و بس. افراط گرایی در عمل نه تنها به از بین رفتن مقتول منجر می شود بلکه هویت انسانی قاتل را نیز همزمان با مقتول به قتل می رساند.‎


ما با جنایت هایی از نوع داعش بیگانه نیستیم. طالبان و دیگرگروه های افراطی سالهاست که از این گونه روش های بیرحمانه نه تنها علیه مخالفین خود بلکه علیه مردم عادی بهره می جویند. در این روزها فیلم صحنه هایی از شکنجه، قتل دسته جمعی و سربریدن توسط گروه داعش در فیسبوک دست به دست می گردد. دیدن اینگونه صحنه ها خود نوعی شکنجه شدن است.  
وقتی اینگونه صحنه ها را می بینیم و یا می شنویم یک سئوال بسیار جدی برای ما مطرح ما شود. چگونه داعش می تواند دست به آن گونه اعمال بزند؟ چگونه یک انسان می تواند کارد بر گلوی انسانی دیگر بگذارد و او را سر ببرد؟ یا بهتر است سئوال را اینطوری پرسید: چگونه ممکن است که یک انسان گردن انسان دیگری را با کارد ببرد؟ البته کشتن انسان ها از هر راهی و با استفاه از هر وسیله ای زشت و نارواست اما گلوی انسانی را با کارد بریدن یک جنایت دو جانبه است. به این معنی که قاتل همزمان با قربانی خود نیز از بین می رود. در صحنه ی بریدن گلو، قاتل و مقتول همزمان در کنار هم حضور دارند و مقتول مستقیما شاهد مرگ خویش و جنایت قاتل است. این مشاهد ی مستقیم باعث می شود که قاتل بخش انکار ناپذیری از حادثه ی قتل باشد. قاتل مرگ می آفریند و در این کار حضور مستقیم و بلا واسطه دارد. مرگ نه تنها باعث از میان رفتن مقتول می شود وجسم و جان او را از میان زندگان بیرون می کند بلکه قاتل را نیز به قتل می رساند. هرچند جسم قاتل پس از هر قتلی همچنان زنده می ماند اما جان او با اولین قتل و همراه با مقتول از بین می رود. از قاتل فقط یک جسم می ماند و بس. افراط گرایی در عمل نه تنها به از بین رفتن مقتول منجر می شود بلکه هویت انسانی قاتل را نیز همزمان با مقتول به قتل می رساند.

     ادامه دارد

هر روز تجربه ی دیگر ملالی کوهستانی




ملالی کوهستانی    Malalei Kohistani




             




هر روز تجربهء دیگر...  

گویا که می آموزیم !       

امروز موضوع جالب و مهمی توجه ام را جلب کرد ، خواستم آنرا حضور شما دوستان عزیز باز گو کنم.        
در یک آموزشگاهی تربیوی که در اینجا بنام ( بِتُرویِن ) یعنی مواظبت کردن و مراقبت کردن یاد میشود ، با شاگردان مکتب ابتدایه که از صنف اول تا صنف چهارم هستند و بعد از ظهر جهت انجام وظایف خانگیِ دروس مکتب ، بازی های ذهنی ، حرکی و آموزشی و غیره مصروفیت های سالم طبق پروگرام منظم نزد ما میباشند ، مصروفیت دارم.       
امروز در جریان کار به شاگرد صنف چهارم جهت تطبیق پروگرام محولهء هرروزه صدا زدم که نزد من بیآید. وی که مصروف حرف زدن با شاگرد دیگر که در یک مکتب درس میخوانند بود ، خیلی به جرئت به سویم نگاه کرد و گفت : « صبر کنید ، من در موردی با دوستم حرف میزنم و بعداً می آیم ». لحظ ای صبر کردم و طبق پروگرام نظر به ضیقی وقت دوباره به وی صدا زدم. اینبار با چشمان زیبای کودکانه اش تندتر نگاه کرد و توأم بااشارهء دست صدا زد: «صبر کنید ، من باید یک موضوع مهم را به دوستم بگویم و بعداً میآیم »......... احساس عجیبی برایم دست داد... ناگهان خیلی خندیدم و به دوره های خود به فکر رفتم. از طرف دیگر جرئت و اعتماد به نفس این شاگرد خورد سال واقعاً خوشم آمد... اینگار که از سنش بزرگ تر عمل میکرد... نزد خود فکر کردم ، دارم چیزی را از نو می آموزم...! 
بعد از دقیقه ای که نزد من آمد ، خیلی مؤدبانه معذرت خواسته گفت :« من برایت گفتم که موضوع مهمی بود که امروز در صنف ما بین معلم و یک همکلاسی ما رخ داد که من آنرا به وی باید میگفتم». معذرتش را قبول کردم و گویا او را حق بجانب میدانستم .....دلم میخواست در آغوش بگیرمش و ببوسمش ، مگر دیسیپلین ایجاب نمیکرد. اما احساس کودکانه اش برایم خیلی قشنگ بود. در رابطه با این موضوع باید به توجه شما برسانم که !    
- آموزش و پرورش اطفال و طرز بر خورد با ایشان خیلی ها مهم و حساس تر از دیروز است.
- علایق ، استعداد و سلیقه های شانرا درک نموده با عکس العمل مناسب و خوش بینانه در جهت فراهم آوری زمینه های لازم دوشادوش ایشان همنواعی کردن و آماده سازی شرایط بهتر در جهت بدست آوردن خواسته های معقول و مؤفقیت های شان کار متداوم و پیگیر والدین و آموزگاران را ضروری و با اهمیت میدانم. تا باشد که روابط نیک و نزدیکتر با اطفال ایجاد گردد.
- به سوالات ایشان باید پاسخ های معقول و منطقی ارائه گردد ، حرف ها و صحبت های اطفال و کودکان را باید با حوصله مندی و محبت گوش کرد و اطفال را نباید بی جواب گذاشت.
- آزادی بیان اطفال را باید با مهر و منطق استقبال کرد.  
- به اطفال باید صمیمانه احترام بگذاریم تا آنها از همان سن طفولیت احترام را آموخته ، عادت کنند.
- همانطوریکه خشونت ، زورگویی و عصبانیت در برابر اطفال عواقب خیلی ناگوار دارد.
- اطفال را به دیسیپلین ، احترام و مهر بزرگ کردن آیندهء درخشان را ببار میآورد.
میدانیم این مسایل در غرب و کشور های بیگانه مشکلات خود را دارد اینطور که میگویم آسان هم نیست . ولی با وجود مسؤلیت ها و درگیری های دیگر زندگی ، حوصله مندی و جبین گشاده را هیچگاه از دست ندهیم. آنچه با مهر و شادی بیآغازد ، با محبت می انجامد. و از این مسؤلیت های مهم و اساسی شانه خالی کردن ، بی انصافی بزرگ و جبران نا پذیر خواهد بود.
باید اعتراف کرد که اطفال امروز اطفال دیروز نیستند. همانطوریکه ما والدین، مادران و پدران دیروز نیستیم. با وجودیکه با آرزوهای مقدس ایشان بزرگ شده ایم ولی زندگی متفاوت داریم.
توقعات و خواسته های اطفال امروز متفاوت و بیشتر از دیروز است.
بگذاریم نسل های آینده با گام های خود ایشان ، راه خود را پیدا کنند و همه چیز در مورد ایشان از روی مهر و شادی باشد. گفتنی ها زیاد است ولی در اینجا بسنده میکنم.
با درود ها وآرزوی سلامتی ، مؤفقیت و خوشبختی برای آینده سازان فردا !

Formularbeginn


Montag, 23. Juni 2014

کلکِ بریده دکتر عبدالغفور آرزو



دکتر عبدالغفور آرزو Abdulghafour Arezou

دوستان صاحبدل ! این شعر نیست، بل انگشت های بریده ی هموطنان آزاده ی ماست، که قطره، قطره از چشم دل و اندیشه ام فواره زده است. با همدردی و همآوایی با چنین نگاه و نگرشی، زمزمه نمایید.سپاس
         
 
کلکِ بریده  

از چار سو صدای تقلّب بلند شد
آراء عاشقانه گرفتار گند شد
شادی ترین ترانه‌ی مردم به اوج عشق
در ابتدای همهمه غرقِ نژند شد
کلکِ بریده – آرش آزادگی- نوشت
آوخ کمان باور مردم کمند شد.

تنها ترین حماسه‌ی سرشار از غرور
افسوس غرق ماسه‌ی ترفند و فند شد
در مجمری که فتنه بر افروخت خدعه را
آزادگی زبانه کشید و سپند شد
در بازیِ که قاعده دشنام و دشنه است
دیو خرد ستیز جنون، ارجمند شد
در چیده مان تخته‌ی شطرنج سرنوشت
اسپی دوید و فیل فسون تخته بند شد
اشکی چکید و چامه لبخند گل نکرد
نوش آفرین نشئه‌ی دل نیشخند شد
تا موج بیکرانه‌ی مردم کشید قد
این ساحل ستم زده دریا پسند شد.
پندار این و آن شده تا پرده دار عقل
تارِ گسسته نغمه‌ی خاموش پند شد


Samstag, 21. Juni 2014

انگشت سر بریده . کاکه تیغون



         
 


کاکه تیغون

20 جون 2014، هامبورگ
Kaaka Taighoon

انگشت سر بریده
                           . . . مهد تقلب است، نگو ناخدا چه شد؟       

نامِ صواب و نقشِ خطا را عوض کنند
ما را عوض کنند، شما را عوض کنند

ما هیچ، ما نگاه؛ به انگشتک خفیف
انگشت سر بریدۀ ما را عوض کنند

محکم بگیر، بر سرِ کس اعتبار نیست
با تخم مرغ خایۀ ما را عوض کنند

تبعیض نیست در نظر خسروان شهر
در یک دقیقه شاه و گدا را عوض کنند

با اسپری رنگ چه ها می کنند، تا
رنگینیِ حضور شما را عوض کنند

چشم است یا شکاف کناراب یا کلوخ؟!
از بیخ و ریشه رسم حیا را عوض کنند

خاموش! ای قدم زده در راۀ عاقلی
قطر دهان و نمرۀ پا را عوض کنند

از دلقکان دوباره نقابی دگر مخواه
این دلبران همیشه لقا را عوض کنند
طرح شگفت و شاذ کدامین مهندس است
کاین بار نقش جنس دوپا را عوض کنند

مهد تقلب است، نگو ناخدا چه شد؟
ترسم خدا نکرده خدا را عوض کنند


 ***                                                                                            
نورالله وثوق   Norollahwosuq Wosuq
همراه بافریادهای ملت مظلوم افغانستان


مسیرِ جعل وتزویر
...
مسیرِ جعل وتز ویر است اینجا
شغالِ زوزه ها شیراست اینجا
وطن چون من دمن پر کرده ازسنگ
نجنبی گر زجادیراست اینجا
...

اشرف غنی- ملاعمر
...
جمادِ جهل ا و جای نظر نیست
ازان در چشم ما جز نیشتر نیست
چسان آتش زده رأی شرف را 
اگر اشرف غنی ملا عمر نیست
...

موجِ تقلب
...
به زیرِ بارشِ بُم گریه کردم
درآغوشِ تلاطم گریه کردم
میان خنده ی موجِ تقلب
به مرگِ رأی مردم گریه کردم
......

قلّه ی دوش
...
چه میبیند خدا گوشِ دل من
شده زهر جفا نوشِ دلِ من
بود کوهی پراز فریاد وناله
به روی قلّه ی دوشِ دلِ من
.....

بازی باسرنوشت

...
جهنم با بهشتم کرده بازی 
به آب وخاک وخشتم کرده بازی
چه بیجا پادرازی کرده دستش
به خونِ سرنوشتم کرده بازی
...
رأی دلها
...
مجو جز جهل جانفرسای شان را 
اگر داری سرِ سودای شان را
تماشاکن به روی رأی دلها
صدای دلخراشِ پای شان را
...
یاهو
..
بلند آوازه می گوید که یاهو
طنینِ تازه می گوید که یاهو
بزن سیلی به رخسارِ تقلب
درودروازه می گوید که یاهو
....
رأی مردم
..
مریدِ بوی بادِ خویش گشته
اسیرِ اعتیادِ خویش گشته
زده سیلی به روی رأی مردم
فسونسازِ فسادِ خویش گشته
..
 اندیشه های هرز
....
عجب ماری درینجا لای درزاست
که زهرِ او فرای حدُّو مرز است 
در و دیوار قصر کوچه ی ما 
پر از اندیشه های تلخِ هرز است
......
دشتِ فتنه
..
دلت را کوه آهن کن همآوا
صدایت را مطنطن کن همآوا
چراغِ همزبانی  را به هرسو
به دشت فتنه روشن کن همآوا

                          *****

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::





             ورزش و ناسيوناليسم
                        
          

اين نوشته قديمی از اورل نويسنده نامدار که در سال 1945 نوشته شده است، هنوز دارای نکات جالب و آموزنده است. شما را به خواندن آن درباب ورزش و ناسيوناليسم دعوت می کنم.
                                                                                                                         ز. کاوه         

روحیه ورزشی  
ژورج ارول  
        

در نوامبر
۱۹۴۵، تقریبا شش ماه بعد از پایان جنگ جهانی دوم در اروپا، تیم دینامو مسکو برای انجام چند بازی دوستانه به انگلستان سفر کرد. اینگونه انتظار می‌رفت که این سفر ورزشی به نزدیکی بیشتر دو کشور، یعنی بریتانیا و شوروی، که در آن زمان متحد یکدیگر به شمار می‌رفتند کمک کند. طبق مدارک تاریخی این بازی با نتیجه ۳-۴ به نفع تیم دینامو مسکو خاتمه یافت ولی بر روی دیگر حوادث این بازی اتفاق نظر وجود ندارد. ظاهرا بازی در مه غلیظ برگزار و شرایط بد جوی باعث سردرگمی داور و تبدیل بازی به صحنه دعوا شده بود. برای مثال این گونه ادعا می‌شود که بازیکنی از آرسنال به دلیل مشت زدن به صورت یک بازیکن دینامو مسکو از زمین اخراج شده بود ولی به خاطر مه شدید دور از چشمان داور به بازی ادامه داده بود، یا تیم دینامو مسکو بدون خارج کردن هیچ بازیکنی دست به تعویض زده و دوازده نفره بازی کرده بود. در انتهای بازی هم دروازه‌بان آرسنال در مه شدید به تیر دروازه خورده و بیهوش شده بود و جای او را یکی از هواداران تیم آرسنال گرفته بود. حواشی این بازی سبب شد تا جورج اورول مقاله (The Sporting Spirit) زیر را در نقد ورزش قهرمانی بنویسد. خواندن مقاله یادداشتهایی بر ناسیونالیسم به درک بهتر این مقاله کمک خواهد کرد.     

حال که سفر کوتاه تیم دینامو به اتمام رسیده است، امکان تکرار حرفی که افراد اهل فکر قبل از ورود تیم دینامو می‌زدند وجود دارد. اینکه ورزش همیشه مسبب بدخواهی است، و اینکه اگر اینگونه سفرها تاثری هم بر روابط انگلستان و شوروی داشته باشد، به احتمال آن را کمی بدتر می‌کند.  

حتی جراید هم موفق نشده‌اند این حقیقت که حداقل دو تا از چهار مسابقه به بروز احساسات زشت منجر شد را مخفی کنند. در مسابقه آرسنال، یک نفر که آنجا بود به من گفت، بین یک بازیکن روس و یک بازیکن انگلیسی دعوا شد و تماشاگران هم داور را هو کردند. مسابفه گلاسگو، به گفته شخص دیگری، از همان ابتدا به یک نزاع همگانی تبدیل شده بود. و در آخر هم آن مشاجره بر سر ترکیب تیم آرسنال، که در این زمانه ناسیونالیستی به امری عادی تبدیل شده است. آیا واقعا به گفته روسها یک تیم منتخب انگلستان بود یا، به گفته بریتانیایی‌ها، یک تیم باشگاهی؟ آیا دینامو سفر خود را برای روبرو نشدن با تیم منتخب انگلستان ناتمام رها کرد؟ مثل همیشه همه افراد بنا بر تعلقات سیاسی خود به این سوالها پاسخ می‌دهند. البته نه کاملا همه. با علاقه به رفتار نیوز کرونیکل (
News Chronicle )، روزنامه روس-دوست، به عنوان یک نمونه از احساسات شدیدی که فوتبال ایجاد می‌کند، دقت می‌کردم؛ اینکه خبرنگار ورزشی این روزنامه موضعی ضد روسیه گرفته و مدعی بود که تیم آرسنال منتخب انگلستان نبود. بی‌شک این مجادله تا سالها در پاورقی کتابهای تاریخ ادامه خواهد داشت. در این میان اما نتیجه سفر دینامو، اگر هم نتیجه‌ای داشت، ایجاد خصومت جدید بین طرفین بود.     
آیا می‌توانست طور دیگری باشد؟ من همیشه از این ادعا که ورزش باعث نزدیکی ملتها می‌شود شکه می‌شوم، که اگر مردم عادی دنیا در زمین فوتبال یا کریکِت با هم دیدار کنند، دیگر تمایلی به رودررویی در میدان جنگ نخواهند داشت. حتی اگر نمونه‌هایی واقعی (مانند بازیهای المپیک
۱۹۳۶) از توانایی ورزش در ایجاد تنفر در دست نداشته باشیم، باید بتوان آن را از اصول کلی استنباط کرد.           

امروزه تقریبا تمام ورزشها رقابتی هستند. شما برای بردن بازی می‌کنید، و بازی بدون تلاش برای بردن تقریبا بی‌معنی است. روی زمین بازی دهکده، جایی که تیمها کشیده می‌شوند و اثری از ناسیونالیسم منطقه‌ای وجود ندارد، می‌توان تنها برای سرگرمی و تمرین بازی کرد: اما به محض اینکه صحبت از اعتبار به میان می‌آید، به محض اینکه احساس می‌کنید آبروی شما و گروه بزرگتری که آن را نمایندگی می‌کنید در صورت باخت خواهد ریخت، وحشیترین غریزه‌های جنگجویانه را بیدار کرده‌اید. هر کسی که حتی در یک مسابقه فوتبال مدرسه‌ای هم شرکت کرده باشد این را می‌داند. صادقانه بگویم، در بعد بین‌المللی ورزش مانند جنگ است. ولی چیز مهم نه رفتار بازکنان بلکه برخورد تماشگران است: و، در پشت تماشاگران، حکومتهایی که خود را بر سر این رقابتهای مضحک به آب و آتش می‌زنند، و جدا باور دارند – حداقل برای مدت کوتاهی – که دویدن، پریدن و شوت کردن یک توپ امتحانی برای محاسن ملی است.

حتی بازی مفرحی مانند کریکت که بیشتر از قدرت محتاج ظرافت است هم توانایی تولید احساسات زشت را دارد، همانطور که از مشاجرات به وجود آمده بر سر تاکتیکتهای خشن و غیر اخلاقی تیم استرالیا در سفر
۱۹۲۱ به انگلستان قابل مشاهده است. فوتبال، ورزشی که در آن همه صدمه می‌بینند و هر کشور سبک بازی خود که به نظر دیگر ملتها ناجوانمردانه است را دارد، بسیار بدتر است. بدتر از همه بوکس است. یکی از زشتترین صحنه‌ها در دنیا مبارزه یک بوکسر سفیدپوست با یک بوکسر رنگین‌پوست در مقابل تماشاگرانی مختلط است. اما تماشاگران بوکس همیشه زننده هستند، و رفتار زنان، بخصوص، به گونه‌ای است که ارتش، تا آنجا که من می‌دانم، از حضورشان در مسابقات جلوگیری می‌کند. به هر حال، دو یا سه سال پیش، وقتی مسابقاتی بین گارد داخلی و ارتش رسمی برگزار شد، از من، که نگهبان در ورودی بودم، خواسته شده بود که از ورود زنان جلوگیری کنم.          

در انگلستان، برخورد متعصبانه با ورزش به اندازه کافی بد است، ولی در کشورهای جوان که ورزش و احساسات وطنپرستانه هر دو از مسایل جدید هستند، احساساتی به مراتب تندخوتر بروز می‌کند. در کشورهایی مانند هند و برمه، وجود دیواری از پلیس برای جلوگیری از ورود تماشاگران به زمین الزامی است. خود دیده‌ام که در برمه، طرفداران یکی از تیمها از دیوار پلیس عبور کرده‌ و در لحظه‌ای حساس دروازه‌بان تیم مقابل را از کار انداخته‌اند. اولین مسابقه بزرگ فوتبال در اسپانیا، که در حدود پانزده سال پیش برگزار شد، به شورشی غیر قابل محار تبدیل گشت. به محض فوران احساس رقابت، اعتقاد به رعایت قوانین بازی به طور کامل فراموش می‌شود. مردم خواهان دیدن پیروزی یک طرف و تحقیر طرف مقابل هستند، و فراموش می‌کنند که کسب پیروزی از راه تقلب و دخالت تماشاگران بی‌معنی است. حتی هنگامی که تماشاگران دست به دخالت فیزیکی نمی‌زنند هم با تشویق تیم خودی و هو کردن و توهین به طرف مقابل سعی در تعیین سرنوشت بازی دارند. ورزش جدی ربطی به جوانمردی ندارد. به تنفر، حسادت، لاف زدن، عدم توجه به قوانین و لذت بردن از خشونت گره خورده است: به معنی دیگر جنگ است منهای تیراندازی.

به جای بلغور کردن چرندیات درباره رقابت سالم و پاک در زمین فوتبال و نقش هنگفت بازیهای المپیک در نزدیک کردن ملتها، بهتر است درباره ریشه‌های فرقه ورزش تحقیق کنیم. بیشتر بازیهایی که امروزه رایج هستند ریشه‌ای باستانی دارند، ولی به نظر نمی‌رسد ورزش از زمان رومیها تا قرن نوزدهم برای کسی مهم بوده باشد. حتی در مدارس خصوصی انگلستان هم فرقه ورزش در اواخر قرن گذشته زاده شد. دکتر آرنولد، که عموما به عنوان پدر مدرسه خصوصی شناخته می‌شود، به ورزش به عنوان اتلاف وقت نگاه می‌کرد. اغلب در انگلستان و ایالات متحده بود که بازیها تبدیل به فعالیتی با سرمایه‌گذاری بالا، توانا در جذب جمعیتهای بزرگ و برانگیختن احساسات شدند، و عفونت از کشور به کشور سرایت کرد. پرمجادله‌ترین و خشنترین ورزشها، بوکس و فوتبال، بیشتر از همه پخش شده‌اند. با کمترین شک و شبه می‌توان گفت که این اتفاق مربوط است به ظهور ناسیونالیسم، یعنی گرایش احمقانه و مدرن اشخاص به وصل کردن خود به مراکز قدرت بزرگ و داشتن نگاهی رقابتی-اعتباری به همه چیز. همچنین، بازیهای متشکل بخت بیشتری برای رشد در مراکز شهری دارند، جایی که زندگی یک فرد نوعی ثابت و یا حداقل محدود و امکان کار خلاقانه نیز کم است. در یک جامعه روستایی، یک پسر یا مرد جوان بیشتر انرژی اضافه خود را صرف پیاده‌روی، شنا، برف‌بازی، بالا رفتن از درخت، اسب‌سواری و ورزشهای مختلف که شامل آزار حیوانات مانند ماهی‌گیری، جنگیدن خروسها و شکار موش هستند می‌کند. در یک شهر بزرگ، باید برای رها کردن توانایی فیزیکی و پیدا کردن سوژه برای انگیزه‌های سادیستی وارد فعالیتهای گروهی شد. ورزشهای مختلف در لندن و نیویورک جدی گرفته می‌شوند، و در روم و امپراطوری بیزانس هم جدی گرفته می‌شدند: در قرون وسطی امری معمول بودند و احتمالا هم با خشونت زیادی همراه بودند، ولی ربطی به سیاست نداشته و انگیزیه‌ای هم برای تنفر گروهی نبودند.           

اگر بخواهید به دشمنی فراوانی که در دنیا وجود دارد اضافه کنید، بهترین کاری که می‌توانید انجام دهید برگزاری یک سری مسابقه فوتبال بین عربها و یهودیها، ایتالیایی‌ها و یوگسلاوها، آلمانیها و چکها، هندیها و بریتانیایی‌ها، و روسها و لهستانیها در حضور
۱۰۰,۰۰۰ تماشاگر مختلط است. البته من ادعا نمی‌کنم که ورزش یکی از دلایل اصلی رقابت بین‌المللی است؛ ورزش در مقیاس بزرگ به تنهایی، به نظر من، فقط یکی دیگر از نتایج دلایلی است که ناسیونالیسم را تولید کرده‌اند. با این حال، فرستادن یک تیم یازده نفره به عنوان قهرمانان ملی به جنگ تیمی از کشوری دیگر و با این ادعا که "آبروی" ملت بازنده خواهد رفت، فقط می‌تواند وضع را بدتر کند.           

به همین دلیل من امیدوارم که ما سفر تیم دینامو را با فرستادن یک تیم بریتانیایی به شوروی دنبال نکنیم. اگر هم باید بکنیم، بهتر است تیمی درجه دو اعزام کنیم، تیمی که حتما خواهد باخت و نمی‌توان به هیچ عنوان آن را نماینده بریتانیا نامید. به اندازه کافی دلیل برای نگرانی وجود دارد، بگذارید وضع را با ترغیب مردان جوان به لگد زدن به هم در میان غریو تماشاگران خشمگین بدتر نکنیم.           

جورج اورول، دسامبر
۱۹۴۵


 نقل از فیس بوک جناب زلمی کاوه. 

Freitag, 20. Juni 2014

مانند صبا خیز و وزیدن دگر آموز رزاق رحیمی



 رزاق رحیمی
                                          

مانند صبا خیز و وزیـــــــــدن دگر آموز
دامان گل و لاله کشیــــــدن دگر آموز

اندر دلک غنچه خزیـــــــــدن دگر آموز
در انجمن شوق تپیـــــــــدن دگر آموز

دیدن دگر آموز و ندیـــــــــدن دگر آموز
دیدن دگر آموز و شنیــــــدن دگر آموز

ای مرغ سرا خیز و پریــــدن دگر آموز
با خون دل خویش خریــــدن دگر آموز

نومید مشو ناله کشیــــــدن دگر آموز
چون شعله بخاشاک دویــدن دگر آموز



Donnerstag, 19. Juni 2014

دونبشته ی فشرده از نصیر مهرین




دونبشته ی فشرده
                                از
                            نصیرمهرین  
1
اندکی در باره ی عوام فریبی Demagogie   

              Foto: ‎اندکی در باره ی  عوام فریبی  Demagogie
                                         ................................................
ما در تاریخ کشور خویش، همواره عوام فریب یا مردم فریب داشته ایم. همه کشور ها مردم فریب داشته و دارند. اما، در برخی جوامع  با بلند رفتن سطح آگاهی وفرهنگ تشخیص درست از نادرست و استدلال از یاوه گویی، همچنان تشبث رسانه های گروهی سالم  . . . ؛ بازار مردم فریبی سیاسی تا میزان زیادی، از رونق افتاده است. وقتی عوام فریب با سواد ، شعار ها ومطالباتی را به خورد عوام می دهد که امکان تحقق آنها نیست، " بند وباز " استدلال دیگران و عواقب دروغ های خویش هم نمی باشد. مانند بقه یی که در چاه افتاده است و آسمان را به اندازه ی دهن چاه می بیند، عوام فریب نیز پیش پای بین وقدرت جو ویا نگهدارنده ی قدرت است، با ابزار فریب کاری . احساس مسؤولیت وشرمی هم ندارد. او می داند که اهل آگاهی یا نخبه گان رشته های مشخص بر او ایراد می گیرند وسخن اش را بی پایه می شمرند. اما، عوام فریب، روی به عوام بیچاره ونا آگاه دارد. پروای آنانی را ندارد که غلطکاری و دروغ گویی هایش را می شناسند. عارضه ی مزمنی که در جامعه ی ما به درازا کشیده، اکنون در چهره ی عوام فریبی خطر ناکتر اشرف غنی احمدزی دیده می شود. وقتی از کشیدن خطوط آهن ، از رشد اقتصادی گزافه آمیز بدخشان، از پایان دهی به بیکاری می گفت، انگیزه ی فریفتن عوام رهنمایش بود. وی درادامه ی داشتن چند پست حکومتی ،به عنوان مشاور اقتصادی رئیس جمهور و دارندۀ اندک سواد اقتصادی، می داند، که طی این سیزده سال، در حالی که ملیارد ها دالر حیف میل و دود شد، تحقق چنان وعده ها، توخالی و نا ممکن است. ولی، از آن جایی که شر دیگر در سر دارد، عوام شریف را می فریبد. این عوام فریبی نیز زیان های جبران ناپذیر بر پیکر افغانستان رنجدیده بر جای می نهد.‎
ما در تاریخ کشور خویش، همواره عوام فریب یا مردم فریب داشته ایم. همه کشور ها مردم فریب داشته و دارند. اما، در برخی جوامع با بلند رفتن سطح آگاهی وفرهنگ تشخیص درست از نادرست و استدلال از یاوه گویی، همچنان تشبث رسانه های گروهی سالم . . . ؛ بازار مردم فریبی سیاسی تا میزان زیادی، از رونق افتاده است. وقتی عوام فریب با سواد ، شعار ها ومطالباتی را به خورد عوام می دهد که امکان تحقق آنها نیست، " بند وباز " استدلال دیگران و عواقب دروغ های خویش هم نمی باشد. مانند بقه یی که در چاه افتاده است و آسمان را به اندازه ی دهن چاه می بیند، عوام فریب نیز پیش پای بین وقدرت جو ویا نگهدارنده ی قدرت است، با ابزار فریب کاری . احساس مسؤولیت وشرمی هم ندارد. او می داند که اهل آگاهی یا نخبه گان رشته های مشخص بر او ایراد می گیرند وسخن اش را بی پایه می شمرند. اما، عوام فریب، روی به عوام بیچاره ونا آگاه دارد. پروای آنانی را ندارد که غلطکاری و دروغ گویی هایش را می شناسند. عارضه ی مزمنی که در جامعه ی ما به درازا کشیده، اکنون در چهره ی عوام فریبی خطر ناکتر اشرف غنی احمدزی دیده می شود. وقتی از کشیدن خطوط آهن ، از رشد اقتصادی گزافه آمیز بدخشان، از پایان دهی به بیکاری می گفت، انگیزه ی فریفتن عوام رهنمایش بود. وی درادامه ی داشتن چند پست حکومتی ،به عنوان مشاور اقتصادی رئیس جمهور و دارندۀ اندک سواد اقتصادی، می داند، که طی این سیزده سال، در حالی که ملیارد ها دالر حیف میل و دود شد، تحقق چنان وعده ها، توخالی و نا ممکن است. ولی، از آن جایی که شر دیگر در سر دارد، عوام شریف را می فریبد. این عوام فریبی نیز زیان های جبران ناپذیر بر پیکر افغانستان رنجدیده بر جای می نهد.

شب رفت وسحر نشد . . .   

          Foto: ‎شب رفت وسحر نشد . . . 
                                   ______________                   
هنگامی که ناهنجاری ها  و چالش های جامعه ی ما، در چهره ی یک بحران وبحران زایی های بی شمار، تبارز اذیت بار می یابد، بیشترین شکوه ها وشکایت ها آغاز می شوند. در بسا موارد نظریه ی توطئه ظاهر می شود. نظریه یی که همه نابسامانی ها  را ناشی از مداخله ی خارج به ارزیابی می نشیند. تمام پنجه های دستمان،  خارجی ها را نشانه ی ملامت آمیز می گیرد. بدون این که حتا یک انگشت برای  نشان دادن عوامل داخلی، زمینه های مساعد رویش بحران ها وناهنجاری ها و ریشه های اجتماعی ، فرهنگی  خود مان ، به کار رود.
 واقعیت مداخله، توطئه، بدخواهی ، دست پرورده گی ، جاسوس پروری . . . " خارجی " هیچ انکاری ندارد. همانگونه که سزاوار نکوهش است.  درد، درد نا آشنایی ونا آگاهی از اسباب داخلی روئیدن پیهم نا به سامانی های پرمخاطره وموقع دهی به مداخله است.
 کمتر به این واقعیت تلخ توجه نموده ایم، که صرف محکوم نمودن خارجی ؛ کمبود ها ، کجروی ها، بی مسؤولیتی ها، نظاره گری ها ،تنبلی ها و فاقد برنامه بودن ما را پنهان می دارد.
 هر وقت چنین برداشتی به سراغم می آید، شعر فریدون مشیری نیز با او همراه است. شعری را که 12 سال پیش در پیشانی نبشته یی نشاندم  که " اعتراضی بر خودما " نام داشت. این نبشته در کتاب " شب رفت وسحر نشد . . ." در سال 1383 از طرف انتشارات ارجمند شاهمامه به نشر رسیده است.
شعر ف. مشیری چنین است :
در پی آن همه خون
که برین خاک چکید،
ننگ ما باد این جان
شرم ما باد این نان
ما نشستیم و تماشا کردیم .‎                           

هنگامی که ناهنجاری ها و چالش های جامعه ی ما، در چهره ی یک بحران وبحران زایی های بی شمار، تبارز اذیت بار می یابد، بیشترین شکوه ها وشکایت ها آغاز میشوند. در بسا موارد نظریه ی توطئه ظاهر می شود. نظریه یی که همه نابسامانی ها را ناشی از مداخله ی خارج به ارزیابی می نشیند. تمام پنجه های دستمان، خارجی ها را نشانه ی ملامت آمیز می گیرد. بدون این که حتا یک انگشت برای نشان دادن عوامل داخلی، زمینه های مساعد رویش بحران ها وناهنجاری ها و ریشه های اجتماعی ، فرهنگی خود مان ، به کار رود.        
واقعیت مداخله، توطئه، بدخواهی ، دست پرورده گی ، جاسوس پروری . . . " خارجی " هیچ انکاری ندارد. همانگونه که سزاوار نکوهش است. درد، درد نا آشنایی ونا آگاهی از اسباب داخلی روئیدن پیهم نا به سامانی های پرمخاطره وموقع دهی به مداخله است.      
کمتر به این واقعیت تلخ توجه نموده ایم، که صرف محکوم نمودن خارجی ؛ کمبود ها ، کجروی ها، بی مسؤولیتی ها، نظاره گری ها ،تنبلی ها و فاقد برنامه بودن ما را پنهان می دارد.   
هر وقت چنین برداشتی به سراغم می آید، شعر فریدون مشیری نیز با او همراه است. شعری را که 12 سال پیش در پیشانی نبشته یی نشاندم که " اعتراضی بر خودما " نام داشت. این نبشته در کتاب " شب رفت وسحر نشد . . ." در سال 1383 از طرف انتشارات ارجمند شاهمامه به نشر رسیده است.  
شعر ف. مشیری چنین است :     
در پی آن همه خون 
که برین خاک چکید، 
ننگ ما باد این جان  
شرم ما باد این نان  
ما نشستیم و تماشا کردیم .