Montag, 11. August 2014

دو شعر از جناب نسیم اسیر . به یاد لیلا صراحت روشنی



   نسیم اسیرNasim Asier
1
لیلاصراحت
          شیشه های شکسته
 26 جولای 04فرانکفورت

سینه آماجگاه فریاد است
دیده خونبارداد وبیداد است
حسرتا کاین جهان زود گذر
سست بنیاد ودرد ایجاد است
گرم نا کرده جا ، رسد فرمان
کاروان می رود، نه ایستاد است
شیشه های امید بشکسته ست
آری این شهر، شیشه آباد است
تلخکامیست قسمت انسان
آنکه شاد است ، سخت ناشاد است
فرصت زندگیست این مقدار
تیغ گویی بدست جلاد است
داغ لیلی به سینه مجنون
زخم شیرین به جان فرهاد است
به صراحت اگرکنم اظهار
ما همه صید ، چرخ صیاد است
(روشنی ) رفت ودیده شد تاریک

راه تاریک را چه بنیاد است

رفت ( لیلای) بزم شعروادب

وه که تهداب عمر برباد است

چرخ گردون ندیده مانندش

مادردهرکی چنین زادست
مشعلی را که شد خموش( اسیر)
روشنی هاست تا مرا یاد است

2
یادی ازروشنی های لیلاصراحت 
 4سپتمبر04فرانکفورت

کیست که پرسد غم تنهائیم
کیست که آید به دلاسائیم
درنظرم ، خیره جهان می رسد
رفته زکف قدرت بینائیم
شوق جنون سوی خودم می کشد
نیست دگرصبروشکیبائیم
دست قضا می شکند پای من
پای قدرساخته صحرائیم
(منصب مجنون که بمن میرسد)
هیچ مپرسید زشیدائیم
پیکرهء شعرفرواوفتاد
من چه عجب ، مفت تماشائیم
گفتمش ، ای روح خجسته مرو
گفت من ازعالم بالائیم
خاک نیم من که روم زیرخاک
بسته افلاکم ، ازانجائیم
( روشنی) حق زجمالم ببین
تکیه بحق کرده ، تولائیم
یاد کن ازمن که درین کوره راه
راهروعرش معلائیم
نکتهء پرکارجنونم ( اسیر)
یاد کن ازبادیه پیمائیم
گریه به لیلای صراحت کنم
کیست که آید به دلاسائیم


...........................................................................................................................................


پرتو نادری 

ده سال است که آن لیلای شعر افغانستان
را ندیده ایم!روشنی در تابوت!
                                          
به گفتۀ شاعر « مرگ درهرحالتی تلخ است»؛ اما مرگ درغربت، مرگ درتنهايي، مرگ در سرزمينی که زبانت را نمی فهمند، تلخی چند برابر دارد. با دريغ چراغ زنده گی ليلا صراحت روشنی، با چنين تلخی هایی خاموش شد واين خاموشی دردناک، شعر معاصر ما را در تاريکی دل‌گيری فرو برد.پدراو سرشار روشنی يکی از نام آوران عرصه ژورناليزم و ادبيات افغانستان بود. او در سال‌های تجاوز اتحاد شوروی سابق به نام عنصر ضد انقلاب به دست دژخيمان دست‌گاه جهنمی خاد کشته شد. اين حادثه تاثير ناگواری بر روان شاعر جوان ليلا صراحت برجای گذاشت. سایۀ تاريک اين مصيبت را می توان در بسياری ازشعر های او مشاهده کرد.ليلا صراحت عضو شورای مرکزی انجمن نويسنده گان افغانستان بود و پيش از آن در سال‌های که در ليسۀ مريم آموزگار بود مسووليت انجمن ادبی آن ليسه را نيز بر عهده داشت. او با مهربانی، شماری زيادی از دانش آموزان اين ليسه را با اساسات شعر و ادبيات آشنا می کرد.سال‌های‌هم که درانجمن نويسنده گان افغانستان و يا جاهای ديگری کار می کرد پيوسته دختران جوان به نزد او می آمدند، وشعرهای تازۀ خود را برای لیلای می خواندند و لیلا آن ها رهنمایی می کرد. لیلا صراحت نخستين آموزش های ادبی را از پدر دانشمندش آموخت و ازهمان سال‌های که شاگرد مدرسه بود به سرايش شعر آغازکرد. در دهۀ پنجاه خورشیدی نخستين شعرهای او درمطبوعات کشور به چاپ رسيد و دردهۀ شصت او دیگر يکی ازشاعران جوان مطرح درکشور بود که با موفقيت به پيش گام بر می داشت. ازاو تا کنون اين گزينه های شعری به چاپ رسيده است:
*- طلوع سبز، چاپ شده به وسيلۀ انجمن نويسنده گان افغانستان.
*-
 تداوم فرياد، چاپ شده به وسيلۀ انجمن نويسنده گان افغانستان .
*-
 از آيينه ها و سنگ‌ها، چاپ شده به وسيلۀ بنياد نشراتی ميوند .
*-
 روی تقويم تمام سال ، چاپ شده به وسيلۀ مرکز تعاون افغانستان .
*-
 حديث شب، گزينۀ مشترکی است از ليلا صراحت و ثريا واحدی.
* -
 سمفونی باد ها،
ليلا صراحت پس ازآن که طالبان شهر کابل را قبضه کردند به پاکستان آواره شد و بعداً به کشور هالند رفت. شعرهاي او محتوای گسترده و رنگا رنگی دارد. او غير ازشعر در زمينۀ روزنامه نگاری نيز چهرۀ درخشانی بود. در دوران حکومت مجاهدين نشريۀ ارشاد النسوان را پايه گذاری کرد و پيش از آن چندين سال، مدير مسوول مجلۀ ميرمن بود.در سال های غربت درهالند؛ مجلۀ حوا در تبعيد را گرداننده گی می کرد. روانش شاد باد!صراحت به روزپنج شنبه اول اسد سال 1383 خورشيدی برابر با 22 جولای 2004 در يکی از شفاخانه های شهرلايدن هالند به جاودانه گان پيوست. او چهل و شش سال داشت. شايد بهتر باشد که بگوييم ليلا صراحت زنده گی تازه اش را در 46 ساله‌گی آغاز کرد.مرگ برای آنانی که تمام معنويت و شخصيت خود را روی خیابان زنده گی بر جای می گذارند، پايان زنده گی نيست؛ بلکه آغاز زنده گی تازه است. مرگ چنین شخصت‌هایی به مفهوم « نیستی » نیست، بلکه رسیدن به زنده‌گی دیگری است. آن گونه که ليلا درشعر هايش زنده گی می کند واين شعرها او را با خود به آينده های دوری خواهد برد و آينده گان صدای او را خواهند شنيد.

. با اندوه بسیار می دیدیم که بزرگی از دست می رود. آخرین شعری را که خواند، چند لحظه یی هم گریست .در کنارش نشسته بودم. جمعی هم حاضر.آهسته با گلوی گرفته، گفتم : لیلا جان ، گریـــه برایت نمی زیبد! گفت : خودت که می فهمی. بعد روی به حاضرین آورد، گفت ببخشید، مریض هستم.
چندی بعد، وقتی داخل اطاق شفاخانه یی شدیم که در آنجا بستری بود، چشم هایش بسته بود . . . . . .روح اش شاد و یادش گرامی باد
                                    ( نصیر مهرین )


دیدن گورستان ها برای من همیشه دلتنگ کننده است و رفتن نزدیکان گویی چنان است که پاره های هستی مرا نیز با خود می برند. نمی دانم چرا همیشه بسترخشکیدۀ دریا ها در نظر من چنان گورستانی آمده است. وقتی بستر خشکیدۀ دریا ها را می بینم، دلم از سوگ دریا ها لبریز می شود و با خود می گویم خدای من دریا ها چگونه می میرند! تا به بستر خشکیدۀ دریاه ها نگاه می کنم، این حس دردناک درتمام هستی من می دود که دریاها نیز اندوه به دوشان آواره یی اند که در تمام زنده گی می تپند و می تپند تا این که روزی در ریگستان های تفتیده یی فرو می روند و می میرند. وقتی لیلا مرد من به مرگ دریا ها اندیشیدم وپنداشتم که یکی از رودخانه های پر ترنم شعر معاصر فارسی دری در ژرفای زمین فروخشکیده و از ترنم باز مانده است. در حالی که ما هم چنان تشنۀ صدای او بودیم. رودخانه یی که هنوز می توانیست فرسنگ ها منزل بزند و ترانه های تازه و تازه تری را برای ساحل نشینان زمزمه کند.
آن روز تلخ وقتی لیلا را از میدان هوایی کابل به سوی شهدای صالحین می بردیم آخرین گفتگوی او به یادم آمد. آن گاه که در پشاور بودم گزارشگر رادیو بی بی سی! دریکی ازروزها که تیلفون دفتر به صدا درآمد، من در کنار تیلفون بودم. تا گوشی را برداشتم صدای بانویی را شنیدم که سلام می فرستاد با مهربانی واز یک یک اعضای خانواده ام می پرسید، با نام. به شگفتی اندر شده بودم که این صدای کی است که حتا اعضای خانوادۀ مرا نیزبا نام می شناسد.او سخن می گفت و من به صدای اومی اندیشیدم، تا این که شناختمش، لیلای صراحت بود که ازهالند تماس گرفته بود .شعر ی را که به پنجاه ساله گی خود سروده بودم، خوانده بود وخواسته بود تا پنجاه ساله گیم را مبارک باد گوید!
برایم گفت:« پرتو تصویرت را در جایی دیدم وتو چقدر پیر وافسرده شده ای! تصویرت را دیدم، گریستم » گفتم مگر مرا این همه دوست داری که تصویر پیری من ترا به گریه در آورد؟ گفت تو راهمیشه دوست می داشتم
یادم آمد که در یکی از زمستان های که جای برف از آسمان شهرکابل راکت می بارید، خبر شدیم که مادر لیلا از جهان چشم پوشیده است. ما همه گان بی خبر مانده بودیم و شرمساراز این بی خبری که در آن روزهای سنگین اندوه و مصیبت نتوانسته بودیم، با لیلای شعر افغانستان غم شریکی کنیم.
مدتی با من، با شهید قهارعاصی و حمید مهرورزکه درانجمن نویسنده گان افغانستان کار می کردیم ،سخن نمی گفت، تا ما را می دید خود را کنار می کشید.گویی که ما را انگار ندیده است !بعد ها هم که سخن می گفت به آن محبت پیشین نبود. در مانده بودیم که چگونه عذر خواهی کنیم. به گونه یی استاد واصف باختری عذرما را درمیان گذاشته بود. لیلا به استاد واصف باختری چیزی گفته بود که تا هم اکنون که به یادم می آید اشک در چشم هایم حلقه می زند .لیلا گفته بود: « چشم به راه بودم تا این ها چنان برادرانی می آمدند و تابوت مادرم را یک جا با برادرم بر دوش می کشیدند
آن روز در تیلفون لیلا با من طولانی سخن گفت، من در سخنانش اندوه بزرگی را احساس می کردم ، تا این که خواستم با او خدا حافظی کنم. گفتم این همه به درازا سخن می گویی مگر مصرف تیلفون برتو گران نمی آید؟ گفت آن پول اندکی را که برای من می دهند بخش بیشتر آن را صرف تیلفون می کنم. تا دلتنگ می شوم به دوستان زنگ می زنم و ساعت ها سخن می گویم. دردلم گشت چرا دیگران که پس از سال ها زنده گی درغرب، شاید وضع بهتری اقتصادی داشته باشند، به او زنگ نمی زنند! برای یک لحظه از تمام شخصیت های فرهنگی افغانستان که درغرب زنده گی می کردند بدم آمد که لیلای شعر معاصر فارسی دری افغانستان ، این همه تشنۀ یک قطره صدای آن هاست ؛ اما آن ها زنگ نمی زنند وبه اندوه پریشانی و تنهایی او گوش نمی نهند!
این آخرین صدای لیلا بود که شنیدم. گاهی خود می گفت و خود می خدید. خنده های دراز، خنده های بلند که گویی می خواهد زنده گی را وهمه چیز را تحقیر کند! او آن رو ها تنهایی تنها بود و زنده گی او خود شعر کوتاهی بود از تنهایی.
او نخستین کسی بود که پنجاه ساله گیم را برایم مبارک باد گفت! به همین مناسبت نیز برایم زنگ زده بود و دلتنگ بود که من چگونه ظرف چند سال در پشاوراین همه پیر وافسرده شده ام .بعد شنیدم که بیمار است، باری دوست عزیزنصیرمهرین که به کابل آمده بود، سری به خانۀ من زد. از لیلا پرسیدم، گفت مدتی است که در شفاخانه زیر درمان است، خاموش مانند یک تندیس، تنها چشم هایش بیداراند که درهر نگاه هزار سخن دارند و تو نمی دانی لیلا با آن نگاه های خاموش و ساکت می خواهد چه پیامی را برای تو برساند! دلم فشرده شد، تا این که چندی بعد لیلا به سر زمین خویش بر گشت ما به استقبالش رفتیم به میدان هوایی کابل؛ اما او در تابوت بر گشته بود. ما به دنبال او راه می زدیم تا این که او درشهدای صالحین در آغوش مادر به خواب همیشه گی فرو رفت. یادش جاودانه باد که دلش همیشه اندوهخانۀ مردم و سرزمینش بود.
با شعر های بر جای مانده از لیلا می توان گفت که او در شعر معاصر فارسی دری جایگاه بلندی دارد. در بیشترینه سروده هایش به پرخاش در برابر بی داد و نظام حاکم برخاسته است. من باری در پویند به شعر های صراحت گفته بودم که شعر های او به مانند یک دریاچۀ شفاف است و در نخستین نگاه ژرفای آن را نمی توان دریافت. باید با ژرف نگری به آن دید. او یکی از شاعران پایداری در کشور است و تا سرود، در هوای تحقق حق و عدالت سرود.
*
این درد بزرگی‌است که شخصیت های بزرگ فرهنگی ما همین گونه در خاموشی می میرند و بعد کسی حتا توغی و لوحی برمزار آن‌ها بر نمی افرازد. آن‌ها به پندار من همه‌گان شهیدان راه فرهنگ اند، سال‌ها درگرسنه گی، بی سرپناهی و آواره گی تپیدن و نوشتن و بعد در یک نمیه شب تاریک در یک انزوا و خاموشی دردناک، خاموش شدن. من نمی دانم این چه سیاست و کشور داری است که دراین سرزمین جریان دارد که این سان فرهنگ و فرهنگی را صد ها میل آن سوتر به حاشیه تاریک انزوا رانده اند. گویی ما همه‌گان تبعدیان جزایر دور انزوا هستیم، چه در سرزمین خود وچه در سرزمین های دیگر. یادم می آید آن گاه که لیلی صراحت خوابیده در تابوت به کشور برگشت تا سرزمینش دومتر زمین برای استراحت همیشه گی اش بدهد، وزارت اطلاعات و فرهنگ به سردم داری کریم خرم، لب ازلب نجنباند، پیام کوتاهی به خانوادۀ سوگوار فرهنگ افغانستان نفرستاد، بیرنگ کوهدامنی که برگشت و در دامنۀ تپه‌های برف‌گیر شکردره به آرامش ابدی فرو رفت، برسر گور او پیامی از وزارت اطلاعات و فرهنگ نبود که این بار در قبضۀ داکتر مخدوم رهین بود. ضیای قاری‌زاده نیز همین گونه در خاموشی به خواب رفت. البته هیچ شاعر و نویسنده، هیچ گاهی برای آن نمی نویسد که پس ازمرگ او را ارج بگذارند، آن‌ها می نویسند چون نمی توانند، ننویسند. آن‌ها می نویسند، شاید می خواهند با معنویت خویش با آینده‌گان سخنی و گفت وگویی داشته باشند.
می خواهم بگویم: ملت و قومی که به فرهنگ و شخصیت های فرهنگی خود پاس نمی گذارد، ملت و قوم مرده است وهمۀ هستی شان یک کاسه آش است، با دریغ که ما چنین شده ایم. ای وای برما که چون برمنبر گزافه های شرم آور و دروغین خویش برمی آییم، از فرهنگ و تاریخ پنج هزار ساله گزافه هایی می بافیم. نمی دانم این چگونه فرهنگ، تاریخ و تمدن پنج هزارساله است که پس از پنج هزارسال هنوز یاد نگرفته ایم که چگونه چنات شهروندانی در کنار هم زیست کنیم، به فرهنگ، فرهنگیان و دانشمندان و آفرینشگران خود ارج گذاریم. در سالیان پسین بازار هر چیز گرم بود، مگر بازار فرهنگ! باری زنده یاد سرشار روشنی گفته بودشعر را مقدار جنس کاه نتوان یافتن! این سطربیان نامۀ فرهنگ و فرهنگیان کشور در روزگاری است که بازار آزاد مافیایی همۀ ارزش های انسانی را لگد مال کرده است!
پرتونادری









Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen