زینت نور
خاک...
هیچ چیزی به اندازه ی تنهایی
کاملت نمی کند
باید معمولی باشی
بسته بندی هایت را پس بزنی
نوار کادوی ات را باز کنی
و برهنه بنشینی روبروی خودت
بعد،
به آرامی دست بکشی روی پوستت
با تمام حسِ سکوت
با تمام آهستگی حرکت..
می بینی
هیچ تفاوتی با یک سگ ولگرد نداری
که برهنگی اش را درک می کند
زبانش را برون می آورد
و می مالد همه جا تا دمش
پوزش را به زمین می کشد
و بو می کند
خاکی را که روی آن شاشیده بود
"زینت
نور"
م: سلول انفرادی
م: سلول انفرادی
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen